689K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هرجای این جهان باشی
برات از دور میمیرم 🩵🩶
السلام علیک یا صاحب الزمان
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرگ در راه خدا، ذلت نیست ؛ عزت است
شهادت، شکست نیست ؛ پیروزی است : )
- مقاممعظمرهبری
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و ششم
رسول
بعد از یک ساعت کار کردن بالاخره پیداش کردم ، با اخم به مانیتور خیره شده بودم ،" نوید محمدی " ... به میز خالی داوود نگاه کردم و بعد بلند شدم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم رفتم تو با عجله گفتم آقا پیداش کردم از روی صندلی نیم خیز شد گفت : جدی بیارش ببینم ...
با عجله رفتم پشت سیستمش و اسمش رو روی سیستم اوردم..
با اخم بهش خیره شد و بعد گفت : الان کجاست..
آروم گفتم ،: به احتمال زیاد سیستان و بلوچستان..
پرسید : چرا اونجا ؟
گفتم : اصالتش رو زده سیستان و بلوچستان ، اخیرا هم رفته اونجا ...
با اخم سری تکون داد، پس باید نیرو بفرستیم اونجا ..
آروم تایید کردم.
که با لبخند بهم گفت : کارت عالی بود رسول ...!
با شیطنت گفتم: حتی از علی ..
با خنده بهم گفت : برو رسول بروو ...
چشمی گفتم و رفتم بیرون ..
خیلی خسته بودم ، صبح پیش داوود بودم کاش الانم پیشش بودم ..
رفتم سمت نماز خونه، نشستم روی یکی از صندلی های پشت میز .. ، تلفنم رو از جیبم در اوردم چکش کردم مثل همیشه کسی نه پیام داده بود نه زنگ ...
چند دقیقه همونجا نشستم .. که محمد اومد تو ، به احترامش بلند شدم ، با لبخند گفت : سلام آقا رسول، ؟ اینجایی؟!
نشستم با لبخند گفتم: آره آقا یکم خسته بودم اومدم اینجا ..
آروم گفت : خسته نباشی...
ممنونی زیر لب گفتم ..
رفت سمت سماور مشغول ریختن چایی شد توی همون حالت گفت: می خوای بری خونه ، استراحت کنی؟!
خونه که نمی خواستم برم اما پیش داوود چرا ..
که گفتم : میشه آقا؟
گفت : بله ، البته اگه واقعا میری خونه استراحت کنی ...
آروم خندیدم که استکان چایی رو جلوم گذاشت که گفتم : آقا چرا زحمت کشیدین ؟!
گفت : چه زحمتی برای خودم ریختم برای توام ریختم ...
تشکر کردم .
استکان چایی خودش رو برداشت و سمت در رفت ..
که گفتم : آقا ینی می تونم برم ...؟
با لبخند بهم گفت : آره، ولی اگه واقعا استراحت کنی...
که سریع گفتم : چشم آقا ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : نوید محمدی ..
پ ن : اگه واقعا می خوای استراحت کنی ..
پ ن : بوی هل ....)!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و هفتم
رسول
به چایی رو میز نگاه کردم ، چایی رو بلند کردم ، ، که عطر هل داخل ریه هام رفت ....
( گذشته )
کنار حوض وایسادم دست و صورتم رو شستم ،، برگشتم که دیدم ننه گیان روی تخت توی حیاط نشسته بود و عدس های توی سینی رو پاک میکرد با دیدنم لبخند گرمی زد
و گفت : ریوان گیان ، وه رِ نانه شت بکه ( ریوان جان ، بیا صبحانه بخور )
لبخند زدم چیزی نگفتم و آروم رفتم کنارش روی تخت نشستم .
دستش رو به سمت سماور برد و مشغول ریختن چایی شد.
توی حیاط رو نگاه کردم..
و بعد پرسیدم : مام اسلان له کوییه ؟ ( دایی اسلان کجاست؟)
چند ثانیه نگاهم کرد ، چایی رو جلوم گذاشت .
و گفت : نازانم ،، له وانه یه کاری هه بی رویشتبی ده ره وه .. ( نمی دونم شاید بیرون کاری داشته رفته بیرون..)
دیگه چیزی نگفتم،، چایی رو آرویم بلند کردم به لبم نزدیکش کردم که بوی هل تا ته ریه ام رفت ..
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که در با شدت زیادی باز شد ..
سریع سرم رو چرخوندم سمت در ، از چیزی که دیدم شوکه شدم ، .... با ترس بلند شدم، چند ثانیه نگاه کردم و بعد با ترس گفتم : مام ، ئه مه کییه ؟؟؟؟ ( دایی این کیه؟؟)
دایی با اخم بهم نگاه کرد ، از نگاهش ترسیدم ، چیزی نگفت و یقه لباس اون مرد غریبه رو کشید و برد سمت زیر زمین حیاط ..
صدای پیامک گوشی از فکر گذشته نجاتم داد ..
به پیام روی گوشی نگاه کردم عمه بود نوشته بود " رسول جان در خونتم، خونه نیستی "
کلافه دستی داخل موهام بردم، با مکث نوشتم " همونجا وایسا میام الان"
گوشی رو توی جیبم گذاشتم از رو صندلی بلند شدم، چایی توی استکان رو با تنفر داخل سینک ظرف شویی ریختم .
با آقا محمد خداحافظی کردم، رفتم تو پارکینگ سوار موتور شدم و سمت خونه حرکت کردم..
توی راه باد سرد پاییزی به صورتم می خورد ،، وقتی رسیدم با عجله پله ها رو بالا رفتم که چشمم خورد به عمه ، با چشمای غم زده نگاهم کرد ، خیلی گرم به هم سلام کردیم و تعارفش کردم بره داخل ..
داخل پذیرایی نشسته بود که دوتا چایی ریختم و نشستم پیشش ..
با لبخند پرسیدم : نیما نیومده؟
اروم گفت: دوست داشت بیاد اما کارش طول می کشید ..
سرم رو تکون دادم و چند ثانیه سکوت بینمون ایجاد شد ..
که پرسیدم : چیزی شده عمه ؟؟! همینطور یهویی اومدی ؟!
با یه لبخند زورکی گفت : تو نمیای گفتم من بیام به برادر زادم سر بزنم ..
می دونستم اومدنش دلیل دیگه ای داره که گفتم : اینو که میدونم ،، این وقت روز یه کار دیگه ای داره مگه نه ؟ .
شرمنده سرش رو انداخت پایین ....
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : در خونتم ..
پ ن : با تنفر چایی رو ریختم تو سینک ...
پ ن : شرمنده سرش رو انداخت پایین ...
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت بیست و هفتم رسول به چایی رو میز نگاه کردم
منتظر نظرات شما هستم ..
https://daigo.ir/secret/31654746856
ناشناس پر باشه ها...)
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی می شود برگردی🍂🥀
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایبهجتگفتندخودامامرضــافرمودند:
کهممکننیست،
ممکننیست،
ممکننیست
کسیبهمنپناهبیاورد
ودستخالیبیرونبرود.!💛🥺
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گره خود ما هستیم🥀🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
تا مرا لب پرتگاه دید....زود تر از همه؛ مهدی ♥️ دوید (عجل الله تعالی فرجه الشریف)بیائیم در پی او باشیم
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت بسیار جالبی که شاید تا الان نشنیده باشی، حتما ببین
همیشه در خدمت امام زمانت باش
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando