بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و دوم
رسول
چند ساعتی بود که بیدار شده بودیم .. من رو زمین پشت میز نشسته بودم و با سیستم کار میکردم .. آقا محمد هم با آقای عبدی صحبت می کرد ...
به دیشب فکر می کردم نمی دونستم کار های محمد ترحم بود یا شباهت، ، یا ،،یا فقط برای خودم.. ، کلافه شده بودم، تمرکزم از دستم در رفته بود ..
محمد کنارم نشست، با تلفنش کار می کرد. که نگاهم رو سمتش چرخوندم و گفتم : آقا محمد کی می خواین برین؟!
به ساعتش نگاه کرد : سجاد بیاد ، منم میرم ..
سری تکون دادم، چند بار حرفام رو با خودم تکرار کردم ، هر چی شد ، شد ...
دوباره نگاهش کردم گفتم: آقا محمد یه سوال بپرسم؟!
نگاهم کرد،: اره بپرس..
نفس عمیقی کشیدم ، بعد از چند ثانیه مکث گفتم : آقا محمد، (بهم نگاه کرد ) .. من شما رو یاد برادرتون میندازم درسته دیگه مگه نه ؟ !
انتظار این سوال رو ازم نداشت ، چند ثانیه مکث کرد : چرا این سوال رو می پرسی...؟!
ترسیدم عصبی یا ناراحت شه ولی خب آروم گفتم: میشه فقط بخاطر یه شباهت اینقد به من حس ترحم نداشته باشین، که پس فردا بقیه فک کنن من با خودشیرینی خودمو تو دل شما جا کردم ... یا اصلا خودم فکر کنم واقعا دوسم دارین .
نگاهم رو انداختم پایین، نگاه خیره اش رو حس میکردم، پرسید : کی این حرفا رو بهت زده ؟!
آروم گفتم: مهم نیست آقا..
با همون لحن گفت: گفتم کی بهت این حرفا رو زده ؟!
آروم نگاهش کردم: خواهر زادتون آقا.
خیلی تعجب نکرد ، انگار انتظار اینو داشت . . با لحن جدی گفت : چرا فکر میکنی من به تو حس ترحم دارم ؟ ...
چیزی نگفتم ، خواست حرفش رو ادامه بده ... که سجاد در زد ، سریع گفتم : آقا من باز می کنم..
سمت در رفتم ، نفس عمیقی کشیدم ، و در رو باز کردم، سجاد با لبخند سلام کرد ، لبخند زورکی تحویلش دادم ..
با هم رفتیم داخل ، که محمد آماده رفتن شده بود .. بغض راه گلوم رو بست...
به سجاد سلام کرد بعد به هر دو مون گفت : من دیگه تا دیر نشده باید برم ، حواستون خیلی جمع باشه ..
که سجاد گفت : آقا من شما رو با ماشین تا فرودگاه میرسونم ..
آقا محمد قبول کرد ، دوتا با هم بیرون رفتن ، که منم باهاشون رفتم بیرون ، سجاد سوار ماشین شد ، آقا محمد بهم نگاه کرد ، خواست ادامه همون حرفش رو بزنه که با بودن سجاد منصرف شد و فقط خداحافظی کرد .
بعد از رفتنشون . منم رفتم داخل ، از خودم بدم می یومد ، آخه من چقد مودی بودم .. یه آقا محمد به من توجه میکرد که اینم اینطور شد ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : سوتفاهم این وسط ..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت چهل و دوم رسول چند ساعتی بود که بیدار ش
این چهار پارت از رویار تقدیم شما ..🤌
https://daigo.ir/secret/31654746856
حالِدلِمنزاره . .
مگهاینبیچارهجزمشهدت،پناهیمداره💔؟؛)
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی این رسول گفتن آقا محمد خیلی گرون تموم شد واسه استادمون😂
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
استرس ؛ هیجان اگه عکس میشد😁
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+
فارسی خوب حرف نمیزنه؛سکانسی که همه احساسات آدم درگیر خودش کرده بود.....
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیرینی دامادی آقا سعید....!
((:
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام به اعضای خوبمون امیدوارم حالتون خوب باشه ..
راستش اول قرار بود از یک مهر به بعد دیگه کلا برم .. اما خیلی تلاش کردم که رویار نصفه نیمه نمونه ...
پس قراره از یک مهر به بعد هر پنج شنبه و جمعه پارت بزارم ، و البته جای دوپارت حتما جبران میکنم و چهار تا پنج پارت میزارم ..
امیدوارم که راضی باشین . من تمام تلاشم رو کردم شد همین پنج شنبه و جمعه ..☘
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
این چهار پارت از رویار تقدیم شما ..🤌 https://daigo.ir/secret/31654746856
ناشناس خیلی خالیه ...
نمی خواین برای این چهار پارت یه نظری بدین ؟؟!
970.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان برای زندگی کردن یک معشوق میخواهد آن تو یا اباعبدالله❤️🌱
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando