eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
الناز خواهر شوهر مارال 😒
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهل و پنجم سعید توی اتاق کنار تخت داوود نشسته بودم ، به چهرش خیره شده بودم دستش توی دستم بود که تلفن زنگ خورد ، نگاه کردم رسول بود  ،لبخندی زدم و جواب دادم ، _ به به آقا رسول ، خوبی ؟ + خوبم ، تو خوبی ؟ بچه های سایت خوبن .. با لبخند گفتم: تو خوب باشی ما هم خوبیم .. چند ثانیه مکث  کرد  گفت : سعید ، از داوود چه خبر ، ؟ به داوود نگاه کردم : داوود هم خوبه.. الان نشستم پیشش . اهی کشید و گفت: کاش منم پیشش بودم الان .. آروم گفتم : اشکال نداره  ، توام کارت زود تموم میشه .. چیزی نگفت که بعدش گفت : سعید من باید برم . باشه ای گفتم خداحافظی کردم و قطع کردم ... از اتاق بیرون رفتم ، با ماشین سمت آدرسی که چند روز پیش  فرشید برام فرستاده بودم .. وقتی رسیدم ، یه کوچه تغریبا باریک بود ماشین رو بیرون کوچه‌پارک کردم ، وارد کوچه شدم ، به پلاک خونه ها نگاه کردم ... که رسیدم به پلاک ۱۰ یه در آبی رنگ ،،، پس طبق آدرس این خونه داوود بود ... نفس عمیقی کشیدم .   و شروع کردم به در زدن .. که چند دقیقه بعد صدای پشت در گفت : کیه ؟ گفتم : رستگار هستم ، همکار داوود .. سریع در رو باز کرد ، نگاهی کرد ، با لبخند سلام کردم ، جوابم رو داد ، با نگرانی گفت : پسرم اتفاقی واسه داوود اوفتاده ؟!   سریع گفتم: نه نه ، داوود  خوبه خداروشکر ، نفس عمیقی کشید و با مهربونی تعارف کرد برم داخل ،، با اجازه ای گفتم و رفتم حیاط ، پیشم وایساد و گفت : بیا تو پسرم .. با لبخند گفتم: ممنون همین جا خوبه ،،. منتظر نگاهم کرد ، که کارت رو از جیب کُتم  در اوردم ، گرفتم سمتش و گفتم : این کارت از طرفه ادارست . با تعجب گفت : برای چیه ؟   آروم گفتم: حقوق این ماه داووده یه مقداری هم من بدهکار بودم به داوود ، الان که خودش بیمارستانه ، گفتم بیام بدمش به شما .. با تردید کارت رو از دستم گرفت و تشکری کرد . که ادامه دادم : هر کاری باهام داشتین حتما بگین بهم ،، منم مثل پسر شما .. با مهربونی لبخندی زد : دست شما درد نکنه پسرم ، چند رو پیش هم رسول یه آقایی اومدن سر زدن ... الان از رسول خبر ندارین ؟! لبخندی رو لبم نشست اون آقا حتما آقا محمد بوده ،، با لبخند گفتم  : رسول یه ماموریت کوتاه داشت ان شاءالله میاد زود. سری تکون داد و گفت: خدارو شکر داوود یه همکارهایی مثل شما داره ... با لبخند گفتم: خوبی از خود داووده ، چند ثانیه مکث کردم و گفتم : با اجازه من باید برم دیگه .. که گفت : کجا پسرم ، بیا یه چایی بخور ، . تشکر کردم ، رمز کارت رو گفتم و  بعد از خداحافظی اومدم بیرون ،، توی ماشین که نشستم با خودم گفتم : یه ذره دوروغ مصلحتی که عیبی نداره ؟ داره ؟   خب اگه من نمی گفتم این حقوق داووده یا به داوود بدهکار بودم که مامانش کارت رو ازم نمی گرفت .می گرفتم ؟ نه نمی گرفت ، به هر حال نبود داوود و وضعیت مالی شون  نشون میده که به این پول نیاز داره،  حالا با هر بهانه ای .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : یه رفیق مثل سعید ..)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهل و ششم رسول بعد از چند ساعت کار ،، برای یه استراحت کوتاه ، رفتم پارک ، روی یه صندلی قرمز رنگ رفته نشسته بودم که صدای پیامک گوشی رو شنیدم ،فکر اینکه شاید محمد باشه به پیامک نگاه کردم ، امیر بود نوشته بود "" دیگه برای به چشم محمد اومدن خبر چینی هم میکنی ؟ نکنه یادت رفته من خواهر زادشم ، از قصد کاری کردی توبیخ شم "" خنده عصبی کردم ، این دیگه کی بود ، پس .. پس محمد  بخاطر حرفایی که زده بود توبیخیش کرده بود ، لبخند کمرنگی روی لبام اومد .. به اطراف نگاه کردم که یه پسر ۱۵ ۱۶ ساله دیدم که لباساش خاکی بود و از لبش خون میومد ، یه لحظه یاد خودم افتادم . ( گذشته ) از مدرسه بر می گشتم به سرم زد قبل خونه رفتن یه چرخی توی پارک بزنم ... توی پارک راه میرفتم که صدای داد زدنای یه نفر به گوشم خورد ، دقت که کردم فهمیدم ، این صدای هیرمان بود ... سمت صدا دویدم که دیدم... بعععله، ، چند نفر که شاید ۲۰ ساله بودن ریخته بودن سر هیرمان و هیرمان فقط داد می زد .. عصبی شدم ، به هر حال هیرمان پسر داییم بود .. بلند با زبون کوردی داد زدم: چیکار می کنید .. و بعد  دویدم سمتشون و تلاش کردم هیرمان رو از زیر  دست و پا بکشم بیرون اما انگار فایده نداشت،  اونا سه نفر بودن و خیلی بزرگ تر از خودم ،، با کیفم محکم زدم توی سر یکیشون ، که با عصبانیت نگاهم کرد و بلند گفت: تو چه غلطی میکنی ؟؟  از صداش ترسیدم.. و همین کافی بود که هر سه نفرشون بگیرنم زیر دست و پا ، از همین موقعیت هیرمان استفاده کرد و فرار کرد ،، خدایا جای اینکه کمکم کنه فرار کرد ..   تا جایی که میخوردم کتکم زدن  نفسم بالا نمیومد حس میکردم دارم خفه میشم ، که ، یه نفرشون به بقیه گفت : ولش کنید بسه . الان بلایی سرش بیاد تو دردسر می افتیم.. بعد لگد محکمی به پهلوم زد که از درد مچاله شدم ، بلند گفت : دفعه آخرت باشه تو کار ما دخالت میکنی .. بعد هم نگاهش رو سمت اون دونفر کرد و گفت : هر جا هست پیداش میکنم ، پولمو از حلقش میکشم بیرون .. بعد هم راهشون رو گرفتن رفتن ...    نمی تونستم بلند شم ، صورتم خونی شده بود ، عینکم هم شکسته بود .. با بدبختی بلند شدم ،،  گیج شده بودم که اونا چیکار با هیرمان داشتن که چند تا بسته خیلی کوچیک مواد روی زمین اوفتاده بود ، تعجب کردم ، شاید مال اونا بود ... که هیرمان سمتم دوید نفس نفس میزد ، ترسیده بود .. پرسید: حالت خوبه ؟ با درد سرم رو تکون دادم: اره خوبم .. تو چرا فرار کردی ؟ خندید : باهوش فرار نمی کردم که منو پاره میکردن ... به زمین نگاه کرد و زود خم شد و بسته های کوچیک مواد رو جمع کرد ،.و همونطور گفت : بیا برو دست و صورتت رو بشور بابام نفهمه .. .. گیج شدم شاید هم ترسیدم،  با بهت گفتم: هیرمان بسته ها رو چرا جمع میکنی ؟! با عجله بسته هارو توی کیفش انداخت و گفت : سرت تو کار خودت باشه ریوان .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : عینکم شکسته بود پ ن : بسته های مواد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهل و هفتم رسول ( گذشته) عصبی شدم ، دنبالش راه افتادم ، از درد می لنگیدم،  با عجله کیف رو از دستش کشیدم ، داد زدم : چرا اینا رو جمع کردی هیرمان ؟؟! کلافه نگاهی به اطرافش کرد و گفت : چون مال خودمه . ترسیدم ادامه دادم : ینی چی هیرمان ؟! اخه دیونه تو مواد اوردی تو پارک بفروشی ؟! عصبی داد زد : آروم.. میشنون .. کلافه گفتم : هیرمان از هر جا اوردی میری پس میدی فهمیدی ... پوزخندی زد : نمیشه،  باید بفروشمشون  ... عصبی گفتم: من میرم به دایی میگم .. خواستم برم که مچ دستم رو محکم گرفت و گفت : ریوان چرا اینقد بچه مثبتی‌ توو  ، . چند ثانیه مکث کرد : باید بفروشمشون پولش رو بدم به اون چند نفر که اینطور کتکت زدن  .. بدجور گند زده بود .. پول از اونا گرفته بود مواد خریده بود ،، حالا اونا اینطور دیوونه وار دنبالش بودن .. ، آروم گفتم : الان می خوای چیکار کنی ؟؟! خیلی ریلکس گفت : هیچی توی پارک می فروشمشون،  بعد هم پول رو میدم به اونا . خنده عصبی کردم : عقل نداری راحتیی؟ اگه پلیسا بگیرنت ولت نمی کنن . اصلا چطور می خوای بفروشی ؟ مچ دستم رو ول کرد : همون آدما مشتری دارن ... پلیس به من شک نمیکنه.. چند ثانیه مکث کرد  گفت : تو هم با من میای ؟ خندیدم : معلومه که نمیام .. کلافه گفت : آخه بچه مثبت ... اتفاقی واسم بیوفته به بابام میگم تو هم بودی .. عصبی شدم آروم گفتم: الان داری تهدید میکنی ؟ .. گفت :: نه خواهش میکنم.. به ناچار گفتم : باشه .. خندید : دمت گرم .. بعد هم چند بسته مواد گذاشت توی دستم و گفت : ته پارک نیم ساعت دیگه دونفر میان بده بهشون .. بعد هم ازم دور شد .. با همون صورت خونی دستم رو مشت کردم و رفتم سمت ته پارک ، ترسیده بودم ، هر پلیسی از بیست متری من رد میشد فکر میکردم لو رفتم ..  ، حالم از غلطی که داشتم میکردم به هم میخورد ... تو ذهنم هر چی‌فحش بلد بودم نثار هیرمان می‌کردم . این ... این اولین خلافی بود که توی زندگیم کردم ...  صدای زنگ تلفن منو از فکر بیرون اورد ، نگاه کردم سجاد بود ، صدام رو صاف کردم : بله سجاد ؟ _ میای با هم شام بخوریم .. سری تکون دادم و گفتم: اره تا ده دقیقه دیگه میام.. قطع کردم ، به اطراف نگاه کردم،  خبری از پسره نبود .. نفس عمیقی کشیدم،  بلند شدم و رفتم سمت خونه ..   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : اولین خلاف
تبادلات Deli🤍🌸 @Deli_TEB
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
میگم‌کپی از پست های ادمین عاشق حسین حلاله؟ اون شعر ها و عکس هایی که میزاره؟ میشه بگین یکم بیشتر از اونا فعالیت کنه؟؟ ممنون ...... سلام .. من نمیدونم خودشون باید بگن . پیام رو ببینن خودشون میگن ..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
#شما میگم‌کپی از پست های ادمین عاشق حسین حلاله؟ اون شعر ها و عکس هایی که میزاره؟ میشه بگین یکم بیشت
سلام؛ حلالتون باشه✨ از نظر من مشگلی نداره؛ البته اگه مدیر مشگلی نداشته باشن! چشم فعالیت هام رو هم بیشتر میکنم بمونید برامون(:
زندگیمون رو مدیون کسایی هستیم که حتی اسمشون رو نمی‌دونم 💔 https://eitaa.com/Admin_Gando/20985