زندگیمون رو مدیون کسایی هستیم که حتی اسمشون رو نمیدونم 💔
https://eitaa.com/Admin_Gando/20985
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
مهدی ما، نجاتبخش امت است.💚
السلام علیک یا صاحب الزمان ادرکنی
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✵ آیه امید بخشی از سوره ضُحی :)🌱🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و هشتم
سعید
، همه توی اتاق آقا محمد نشسته بودیم . و منتظر شروع جلسه بودیم ..
جلسه که, شروع شد اول علی شروع کرد وگفت : آقا طبق گزارش هایی که این مدت از رسول دریافت کردیم ، با چک کردن ایمیل ها و تلفن ها فهمیدم احمدی قبل از کشته شدنش هیچ تماسی با نوید محمدی نداشته ،، پس نوید محمدی برای ترور داوود از یکی دیگه دستور میگیره.. به برگه جلوش نگاهی کرد و ادامه داد : بیشتر مهره های پرونده مثل پازل به هم ارتباط دارن ....
محمد سری تکون داد و به فرشید نگاه کرد، فرشید گفت : آقا در مورد قتل ها باید بگم که با سم به قتل رسیدن، اما دوربین هارو که چک میکنیم هیچ ردی از کسی که بخواد دنبال مقتول ها باشه وجود نداره، یعنی یه دختر خودش میره توی دستشویی و دیگه بر نمی گرده .. ..
با تموم شدن حرف فرشید گفتم: آقا از ادم های احمدی که دستگیر کردیم ، بازجویی کردیم ، اما هیچ چیز بدرد بخوری نمیگن ، فقط یکیشون گفته که احمدی هر چند وقت یکبار توی پارک با یکی قرار می ذاشته ... در مورد تماس های احمدی هم یه مورد مشکوکی هست که چند هفته یک بار باهاش تماس میگرفته..
محمد سری تکون داد و گفت: خوبه ، باید بیشتر دنبال مهره های اصلی باشیم .... سعید روی تماس مشکوک احمدی کار کن ..
چشمی زیر لب گفتم، جلسه که تموم شد از اتاق بیرون اومدیم ...
..........
ماشین رو در خونه پارک کردم ، رفتم تو ، همین که رفتم داخل آیهان اومد سمتم، لبخند خسته ای کردم ، بغلش کردم و گفتم: جون دایی ، حالت خوبه ؟!
خندید .. با لبخند نگاهش کردم ،، سمت آشپزخونه رفتم ، مامان مشغول ظرف شستن بود .. صدام رو صاف کردم : سلام مامان خوبی ؟ فائزه کجاست ؟
بی تفاوت گفت : کار همیشه ..
اخم هام به هم گره خورد ، آیهان رو زمین گذاشتم همینطور که سمت طبقه بالا میرفتم گفتم: چرا واقعا مثل یه مادر نیستی ؟!
پشت در اتاق فائزه وایسادم ، صدای گریه اش میومد .. آروم چند ضربه به اتاق زدم .. صدایی نیومد . آروم در رو باز کردم . با دیدنم جا خورد، اشک هاش رو سریع پاک کرد ،، روی زمین کنارش نشستم آروم گفتم: چرا گریه میکردی ؟!
با صدای گرفته گفت : گریه نمیکردم ؟
پوزخندی زدم : من تو رو بزرگ کردم فائزه ... چی شده ؟!
بغضشکست ، صدای گریه هاش بالا رفت .. حالم از خودم بهم میخورد ، فائزه داشت پرپر میشد ..
هق هقش بالا رفت گفت : سعید ... من ..چه..چه مشکلی دارم.. ؟
دستش رو محکم گرفتم: فدات شم چرا اینطور اشک می ریزی؟! تو هیچ مشکلینداری، کی اینو گفته ؟!
صداش می لرزید، نمی تونست حرف بزنه ...
با همون لحن لرزونش گفت : من ....من ... نمی تونم .... دیگه نمی تونم ..
محکم بغلش کردم، سرش رو چسبوندم به خودم ، محکمگفتم : خودم پیشتم فائزه ... تو هر تصمیمی بگیری خودم پشتتم ... .....
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : چرا مثل یه مادر نیستی !
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و نهم
فرشید
مهمونا از راه که رسیدن رفتم به استقبالشون ، مارال و الناز از ماشین پیاده شدن ... آهو هم سمتم اومد ، محکم بغلش کردم و گفتم : سلام آهو خانوم ؟؟ خوبی ؟
خندید : من خوبم تو خوبی دایی ؟ با شنیدن دایی قند تو دلم اب شد محکم بوسش کردم: دایی فدات شه اخه جوجه ..
مارال اومد سمتم با هم احوال پرسی کردیم از کنار در رفتم کنار و رفت تو حیاط و مامانو بغل کرد ..
الناز اومد سمتم ، پشت چشمی نازک کرد و گفت: سلام آقا فرشید خوبی ؟
نگاهم رو انداختم پایین و گفتم: خداروشکر ..
دستش رو سمت آهو گرفت و گفت : آهو عمه ، بیا ، دایی اذیت میشه ..
یه قدم عقب تر رفتم : راحتم .. بفرمائید داخل ..
لبخند مسخره ای زد و رفت تو ...
خدا بخیر کنه ...
......
غذا که خوردیم ، همه دور هم نشسته بودیم ، فرید با دوستاش رفت بیرون ،، خودمو با موهای بور آهو سرگرم کرده بودم ، داشتم سعی میکردم موهای بلندش رو ببافم. آهو هم با اون لحن نازش برام داستان تعریف می کرد .. . با لبخند گفتم : آهو خانوم ما چند سالشه؟
چند ثانیه مکث کرد به مارال نگاه کرد و گفت : مامان .. من چند سالمه .. ؟
مارال که حواسش به مامان بود گفت : چهارسال مامان .
آهو بهم نگاه کرد و گفت : دایی من چهارسالمه ..
با لبخند بوسی روی لپش کاشتم ..
با صدای الناز سرم رو بلند کردم . سینی چایی رو جلوم گرفت با همون عشوه توی صداش گفت : بفرمائید..
بوی تند عطرش اذیتم میکرد .. آروم گفتم: ممنون نمی خورم .
بلند شدم رفتم سمت اتاق ، در اتاق رو بستم .. پوزخندی زدم. این کجا ، فائزه کجا ..
محمد
فشار سنج رو از دست عزیز کشیدم بیرون و با لبخند گفتم : خداروشکر فشارتون نرماله عزیز ...
با لبخند تشکر کرد ..
چند ثانیه نگاهم کرد و گفت: حالت خوبه پسرم ..؟
لبخند زدم : چطور عزیز ؟
شونه ای بالا انداخت: من پسر خودمو می شناسم ، می خوای حرف بزنیم با هم ؟
سرم رو منفی تکون دادم: نه عزیز ، درست میشه .
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : الناز کجا ، فائزه کجا
حسین جان ؛
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا . .
صلی الله علیک یا اباعبدالله
#محرم
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando
ای بسیجی!
تا وقتی که پرچم اسلام را
در افق نصب نکردی
حق نداری استراحت کنی...
#محرم
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando
جوانان ِ پاکدل ِ انقلابی ِ ما!
این رابطه را روز به روز با قرآن بیشتر کنید ؛
در خانواده ها عطر قرآن را در فضا منتشر کنید ؛
قرآن بخوانید و بخوانید ، در قرآن تدبر کنید .
+ حضرت آقا .
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando