eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
به درخواست شما یه پارت دیگه هم تقدیم نگاهتون میکنم ..☘
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و دوم داوود . سرم تیر میکشید ، با درد انگشتم رو تکون دادم .. سعی کردم چشام رو باز کنم .. که صدایی بالای سرم شنیدم : بیمارشون به هوش اومده ، به همراهاشون بگید بیان .. من کجا بودم؟ .. چرا سرم درد میکرد ؟ ... ادمای بالای سرم کی بودن ؟... که آخرین چیزایی که دیدم مثل یه تیزر از کنار چشام رد شد .. من به رسول گفتم میرم عملیات ، داشتم احمدی رو سمت ون میبردم که ... دیگه یادم نمی اومد . با صدای آشنایی چشام رو باز کردم ... آقا محمد کنارم نشسته بود .. با مهربونی بهم نگاه میکرد .. سعید و فرشید هم آروم اونطرف تر وایساده بودن .. آقا محمد گفت : داوود جان ، خوبی ؟ حالت خوبه ؟ به سخنی لبم رو باز کردم : آقا... سرم ... سرم درد میکنه .. دستم رو گرفت : چیزی نیست ، بخاطر ضربه ایه که به سرت خورده .. به سعید  و فرشید که با لبخند نگاهم میکردم نگاه کردم .. رسول .. رسول نبود .. به آقا محمد نگاه کردم : رسول ... رسول کجاست .. چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: رسول هم میاد .. از درد سرم چشام بسته شد ،،‌ آروم گفتم : کی .. میاد ؟ اروم گفت: تا فردا میاد ، بیقرار بودم‌، دلتنگش بودم ، .. رسول .. به در خونه که رسیدیم  سجاد درو باز کرد و کمک کرد برم داخل . هر وقت یاد پیام می اوفتادم تنم می لرزید.. آقا محمد بهم زنگ زد جواب دادم آروم گفتم : سلام آقا محمد . صداش خوشحال بود گفت : استاد رسول خوبی ؟ آروم گفتم : ممنون آقا.. ادامه داد : فردا با پرواز بیا تهران .. تعجب کردم گفتم : چرا آقا چیزی شده .. ؟ خندید : داوود  سراغت رو میگیره .. برق از سرم پرید ، داوود ،، داوود به هوش اومده بود .. با هیجان گفتم : داوود به هوش اومده؟؟ با همون لحن گفت : بله   که به هوش اومده، ، الانم منتظر شماست.. علی فردا جاش رو با تو عوض میکنه ، ماموریت شما تموم شده .. باورم نمی شد ، فقط تونستم بگم : آقا محمد من چطور تشکر کنم از شما ؟! آروم گفت : فقط حواست به خودت باشه همین  بهترین تشکره ... الانم وسایلت رو جمع کن فردا هشت صبح پروازه با خوشحالی گفتم چشم که گفت : می خوای با ماشین بیای ؟ یاد اون روز پرواز اوفتادم سریع گفتم: نه آقا،  اینطور خیلی دیره .. با هم خداحافظی کردم ،، لبخند پهنی روی‌لبم نشست .. داوود بهوش اومده بود و چی از این بهتر‌... ؟     تنگی نفسم بهتر شده بود .. به همون پیام نگاه کردم عرق سردی روی پیشونیم نشست،  اگه درست حدس زده باشم اون ناشناس هیرمان بود .. گوشی رو کنار گذاشتم چشام رو بستم الان فقط به هوش اومدن داوود مهم بود فقط همین ..   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : ناشناس هیرمانه
سه تا الهی به رقیه میفرستین برام ؟❤️‍🩹..)!
بریم پارت گذاری؟!
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و دوم داوود . سرم تیر میکشید ، با درد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و سوم رسول . از فرودگاه بیرون اومدم به ساعتم نگاه کردم ده صبح .. نفس عمیقی کشیدم ، خداروشکر به سلامت به تهران رسیده بودم ، ولی بازم تنگی نفس .. صدای آشنایی به‌گوشم خورد ، نگاهم رو چرخوندم که آقا محمد رو دیدم ، ذوق زده سمتش رفتم ، وقتی به هم رسیدیم بدون هیچ حرفی بغلش کردم،  نفس عمیقی کشیدم، خداروشکر سوار ماشین شدیم نزدیک بیمارستان .. یاد حرف اونشب داوود اوفتادم اما الان توی بازار هندونه نبود .. سمت آقا محمد گفتم : آقا میشه پیش یه سوپر مارکت نگه دارین .؟ نگاهم کرد، و گفت : چرا ؟ با لبخند گفتم: می خوام واسه داوود بستنی بخرم .. خندیدم آروم گفت: حتما . رفتم توی یه سوپر مارکت از توی یخچال چند تا بستنی  با طعم هندونه خریدم و بعد سوار ماشین شدم  رفتیم سمت بیمارستان .. وقتی رسیدم سعید رو دیدم ، محکم بغلش کردم ، بهش گفتم : من پیش داوودم تو برو سایت.. سری تکون داد و رفت .. آقا محمد بیرون اتاق وایساد و من رفتم داخل . آروم در اتاق رو باز کردم،  داوود خواب بود ترسیدم بیدار شه ، آروم رفتم داخل ، بستنی ها رو گذاشتم توی یخچال اتاق .. کنارش نشستم،  چقد خوب که اگه الان صداش میکردم چشماش رو باز می کرد . نفس عمیقی کشیدم آروم گفتم: داوود ؟ جوابی نداد ، دستش رو گرفتم دوباره گفتم : داوود داداش ؟ پلکاش لرزید .. آروم چشماش رو باز‌کرد .. لبخند زدم . خم شدم ، بغلش کردم.. که کنار گوشم گفت: کجا بودی از دیشب .. از بغلش جدا شدم : هیچی یه ماموریت اما الان اومدم . لبخند زد و من با لبخندش حالم خوب شد ..   نمی دونستم چی بگم، اشک شوق از کنار پلکم پایین اومد آروم گفتم : داوود خداروشکر که اومدی .. آروم خندید : فکر کردی اینطور تو رو میزاشتم میرفتم ؟ خندیدم : نه خیر شما با معرفت تر این حرفا هستی  .. آروم گفت : از مامانم چه خبر .. با لبخند گفتم: خداروشکر خاله سیمین هم خوبه ... لبخند زد : کی مرخص میشم .. گفتم : خیالت راحت نمی زارم دیگه اینجا بمونی ، آقا محمد پیگیری میکنه . چند ثانیه مکث  کردم با شرمندگی گفتم : داوود من بخاطر اون شب پرید توی حرفم : بیخیال رسول گذشته ها گذشته . ما داداشیم مگه نه .. سرم رو انداختم پایین که  گفت :  البته که باید همه چی رو برام توضیح بدی .. لبخند زدم و چیزی نگفتم .. برای عوض کردن بحث گفتم : چیزی می خوای برات بیارم .. چشماش رو ریز کرد : اگه هر چی بخوام میدی بهم ؟ خندیدم : اگه بتونم اره .. چهرش رو مظلوم کرد : هندونه می خوام .. خندیدم : خیلی گشتم هندونه نبود اما... بلند شدم رفتم سمت یخچال و یه بستنی در اوردم و ادامه دادم : بستنی با طعم هندونه خریدم برات .. مثل بچه ها ذوق کرد و گفت: نه ،  واقعا مرسی .. با لبخند نشستم کنارش بستنی رو باز کردم و دادم سمتش .. خداروشکر که داوود اومد،  خداروشکر ...   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : بستنی با طعم هندونه
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و سوم رسول . از فرودگاه بیرون اومدم ب
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و چهارم داوود بستنی که تموم شد آقا محمد اومد توی اتاق  با لبخند گفت : خب داوود جان لباساتو بپوش مرخص شدی ‌‌‌... رسول با خوشحالی سمت آقا محمد گفت : جدی آقا.. محمد همونطور که سمت کمد لباسا میرفت  و لباسای منو می اورد گفت : بله جدی .... رسول و آقا محمد از اتاق بیرون رفتن که لباسام رو بپوشم . وقتی پوشیدم،  رسول کمک کرد بلند شم... سرم درد میکرد ریه هام درد گرفته بود .. سمت ماشین حرکت کردیم ... آقا محمد و رسول کمک کردن و عقب نشستم .. بعد هم رسول نشست پشت فرمون و  آقا محمد جلو نشست ... هرازگاهی رسول از اینه بهم نگاه میکرد و من جوابش رو با یه لبخند   می دادم ... بخاطر سردرد نمی تونستم خیلی حرف بزنم.. که رسول یهو گفت : وای .. آقا محمد با تعجب به رسول نگاه کرد ... رسول نگاهی به آقا محمد کرد و گفت : آقا یادم رفت اون دوتا بستنی رو بیارم برای داوود ... خندم گرفت از اینه بهم نگاه کرد : خنده داره داوود ؟ .. از لحنش خندم بیشتر شد .. چهره حق به جانبی گرفت گفت : اگه من برات دیگه بستنی گرفتم .. آقا محمد آروم خندید و چیزی نگفت .. رسول به خونه داوود که رسیدیم .. کمک کردیم داوود  پیاده شه ... چند بار در زدیم که خاله سیمین در رو باز کرد  : با لبخند گفت : سلام رسول جان .. گفتم : سلام خاله ... داوود رو اوردیم... خوشحال شد و اومد توی کوچه و داوود رو بغل کرد ... این وسط داوود فاز خجالت برداشته بود ... به داوود کمک کردم و تا اتاقش بردمش و رو  تخت نشوندمش  . آقا محمد  از خاله سیمین خداحافظی کرد و رفت سمت ماشین ... روبه داوود گفتم : داوود من آقا محمد منتظرمه توام استراحت کن فردا میام ... آروم سرش رو تکون داد ، میدونستم سرش درد میکنه .. قرص هاش رو گذاشتم رو میز ،برای بار هزارم گفتم : قرصات یادت نره خودم زنگ میزنم یادآوری میکنم بغلش کردم و ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین آقا محمد .. و سمت سایت حرکت کردیم .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : قرصات یادت نره ..
دو تا پارت تقدیم شما https://daigo.ir/secret/31654746856
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
یه چالش بریم . تا اینجای رمان ، از کدوم پارت خیلی خوشتون اومده .. ؟ از کدوم دیالوگ ، خلاصه که کدوم پارت رو خیلی دوست داشتین... نظرات https://daigo.ir/secret/31654746856 جواب ها https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando