هدایت شده از 𝐓𝐁.
چنل همون بلاگر سپاهي و گمنام که
شده موی دماغِ منوتو و اینتر نشنال . پسرع شدیدا غیر قابل پیشبینی و گنگه🤣🔥
@ tarid .
ملائک خطاب به خدا :
این پسره چیکار کرده که همه روحشون خوشتیپ میشه اینجا😐؟!
خودِ ترامپ بیاد زیر دست این آقا
نماز شب خون برمیگرده
میگیری که چی میگم☠🤣😎 .
حالتون خوبه ..؟
من دو تا پارت نوشتم .. خیلی خوبه اصلا انگار نمی تونم تا پنج شنبه وایسم ... پس الان بریم بخونیمشون.. ☘
Rouh Al SharqRouh Al Sharq - Allo.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
یه آهنگ با حال و هوای پارت ...
((من خونم رو گم کردم نمی دونم به کجا تعلق دارم 💔))!))
#موسیقی_پارت
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاه و پنجم
رسول .
خسته از پله ها بالا رفتم ... کلید رو توی در چرخوندم .. در رو که باز کردم رفتم داخل ... یه هفته شده بود که نیومده بودم خونه .. لباسام رو عوض کردم .. شعله بخاری رو بیشتر کردم سمت یخچال رفتم درش رو باز کردم ، چیزی توش نبود جز چند تیکه نون توی پلاستیک که درش باز بود خشک شده بودن ، گرسنم بود ، در یخچال رو بستم یه لیوان آب خوردم و رفتم سمت اتاق ... روی تخت نشستم به پیام اون روز نگاه کردم.. دیگه پیامی نفرستاده بود ... .. الان که خودم تنها شده بودم ترس توی وجودم و بیشتر حس می کردم .. ..
لپ تابم رو روشن کردم رفتم قسمت پوشه های شخصی ... زدم روش که همه ی عکسای قدیمی بالا اومد ... با دیدنشون حالم بد می شد ... روی یه عکس زدم . .. چند ثانیه بهش خیره شدم ... من بودم و هیرمان و هیراد .. منو و هیرمان دستمون تو گردن هم دیگه بود و هیراد کنارمون وایساده بود .. لبخند زده بودیم .. زدم رو عکس بعدی دایی بود. حتی از عکسش هم میترسیدم ... دایی اسلان با یه تفنگ توی دستش کنار چند تا مرد دیگه وایساده بود .. ، زدم عکس بعدی ، بغض راه گلوم رو گرفت ... مامان بود ، که به دوربین خیره شده بود ، لبخند زده بود و زیر چشمش چروک اوفتاده بود ... صدام گرفت ، انگار می خواستم عقده پیاما رو روی یه عکس قدیمی خالی کنم ، قطره های اشک باعث میشد عکس رو تار ببینم .. آروم لبم رو تکون دادم : چرا ؟ ... چرا مامان ؟ ....
نمی دونستم باید چی بگم ادامه دادم : چرا یه ذره فقط یه ذره به این فکر نکردی یه پسر داری ... چرا فکر نکردی یه مادری ؟ اگه تو حواست به من بود اگه یه ذره اون کثافت کاری مزخرف رو کنار میذاشتی .. من الان اینقد حالم بد نبود .... اگه منو مجبور نمی کردی مدام به حرفای دایی گوش بدم الان اوضاع فرق داشت ...
هه دیونه بودم ... یه عکس چطور حرفای منو میشنید ؟
کلافه بودم صدام بالا رفت : از داداشت بدم میاد ... از خواهر زادت بدم میاد .... اگه اونا نبودن من الان اینجا نبودم ... صدام رو آروم کردم و گفتم : اگه اون کثافت کاریای داداشت نبود من الان زادگاهم بودم مامان ... من الان به جای فارسی حرف زدن و قایم کردن لحجم، کوردی حرف میزدم و جایی بودم که بهش تعلق داشتم ... اونوقت یکی مثل امیر بیشعور برای من خط و نشون نمی کشید ..
.. انگار حرفام تمومی نداشت انگار دیگه ناراحت نبودم فقط عصبی بودم .. : مامان من حتی نمی تونم بیام سر خاکت .. عصبی پیامای هیرمان رو جلوی عکس گرفتم و داد زدم : نگاه کن مامان... نگاه کن . چرا خواهر زادت دست از سر من بر نمی داره.. بس نبود اون همه حقارت ؟ عمو مهدی رو یادت رفته .
گوشی رو پرت کردم رو زمین داد زدم : تو که میدونستی من جونم به جون عمو مهدی بستس... داداش تو چیکار کرد ؟ داداش تو زد عموی منو کشت .. میفهمی عمو مهدی رو کشت .. هق هقم بالا رفت : لعنت به من که حق عموم رو نگرفتم ، لعنت به من که هنوزم تو رو مامان صدا میکنم ...
لپ تاب رو بستم . دلم نمی خواست دیگه عکسا رو نگاه کنم ...
هفته بعدی شب یلدا بود .... خب به من چه ؟ شب یلدا برای کسایی بود که خانواده دارن نه من بی کس و کار....
صدای پیام باعث شد دستم رو سمت گوشی دراز کنم .. نیما بود پیام داده بود " سلام رسول .. برنامت واسه شب یلدا چیه؟ میای خونه مامان فروغ ؟ "
عجب .. چه حرفایی میزد نیما .. بیام که باز زن عمو مث افعی نیش بزنه ما رو..... پیام دادم " سلام ... می خوام برم ماموریت نیستم " ، دروغ داشتم می گفتم کدوم ماموریت ..دوباره پیام داد " ای بابا بد شد که .. با بچه ها برنامه داشتیم ... نمیشه یه کاریش کنی ؟ "
یک کلمه نوشتم " نه "
گوشی رو خاموش کردم دراز کشیدم پتو رو کشیدم رو سرم ..شانس ما این بود نه خانواده پدری خوبی داشتیم نه خانواده مادری خوبی داشتیم .. ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : عمو مهدی
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت پنجاه و پنجم رسول . خسته از پله ها بالا رف
میگه که :
آنقدر مظلومانه گریه کرده ام ..
که توانی برای نفرین ندارم .)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاه و ششم
رسول
با احساس سردی توی وجودم از خواب پریدم ... جلوی آینه وایسادم .. امروز شیفت نداشتم .. داوود امروز رفته بود سایت و قبول نکرد بمونه استراحت کنه ... به صورتم توی آینه نگاه کردم، رد اشک دیشب روی صورتم خشک شده بود.. رنگم پریده بود .. چند وقت میشد قرصای کم خونی رو نخورده بودم... رفتم سمت دستشویی. وقتی بیرون اومدم گوشیم زنگ میخورد رفتم سمتش ،، شماره بیمارستان.. جواب دادم صدای منشی دکتر توی گوشم پیچید ...
+ سلام خسته نباشید ... ریوان موحد ..
صدام رو صاف کردم : بله خودم هستم ..
+ کد ملی شما رو وارد کردم امروز وقت شماست ... فقط مشکلتون .
به ساعتم نگاه کردم : با آقای دکتر وحدت وقت داشتم ،، برای کم خونی ...
ادامه داد : اها بله درسته شما می تونید تا دوساعت دیگه بیمارستان باشد ؟
سریع گفتم: بله بله حتما فقط خانم عزیزی، قرصای قبلیم رو بیارم ..
+ بله حتما ..
خداحافظی کردم ... چه عجب بعد از دوماه بالاخره ما نوبتمون شد ... لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین که روی پله ها کابوس رو دیدم یعنی نه پیرزن صاحبخونه رو دیدم ..
سلام کردم قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم: دیشب در خونتون رو زدم خونه نبودین... شماره کارت بدین واریز کنم ..
چشماش رو ریز کرد : سر کوچه عابر بانک هست ..
سریع گفتم: بله درسته ولی من عجله دارم با چهره مظلوم گفتم : بخدا تا شب واریز میکنم .. نوچی کرد گفت : با هم میریم سر کوچه واریز کنی ..
هوفی کشیدم ، فایده نداشت قبول کردم ..
آروم راه میرفت منم کنارش ... به عابر بانک که رسیدیم کارتم رو زدم ، پنج ملیون تو کارتم بود . دو پونصد هم اجاره .... به پیرزن نگاه کردم: شماره کارتتونو میدید ...
شروع کرد دونه دونه عدد گفتن ... ده دقیقه طول کشید.. وقتی براش واریز کردم نفسم رو دادم بیرون...اروم گفتم : واریز کردم براتون ... بالاخره لبخندی زد : دستت درد نکنه ..
خندیدم: خواهش میکنم...
آروم شروع کرد به رفتن ... منم خواستم برم که .. پیامی اومد رو گوشیم .. نگاش کردم .. عرق سردی تمام وجودمو گرفت . هیرمان بود." بابام باهات کار داره ... با جواب دادن کارت پیش نمیره بچه مثبت " نفسم بالا نمی یومد انگار دنیا دور سرم می چرخید . گذشته جلوی چشمم جون گرفت . چشم سیاهی رفت و اوفتادم رو آسفالت سرد خیابون داشتم خفه میشدم.. پیرزن صاحبخونه به عقب که نگاه کرد ترسیده اومد سمتم .. یقه لباسم رو گرفته بودو صدام میکرد ... و من حتی نفسی برای حرف زدن نداشتم.. با کمک خواستنای پیرزن چند نفر دیگه هم اومدن سمتم... صدای یکیشون که به آمبولانس زنگ میزد رو می شنیدم.. دستم رو روی گلوم فشار می دادم . هوا به ریه هام نمی رسید.. همه گذشته پیش چشام جون گرفته بود....
مرد میانسالی با عجله جیبای کاپشنم رو گشت ، گوشیم رو از دستم کشید ... با فشار دادن انگشتم . گوشی رو باز کرد.. بالای سرم با صدای بلند گفت : پسر کسی رو داری بهش زنگ بزنیم ... نمی تونستم حرف بزنم با بدبختی گفتم ..: دا ... داداشم ..
بلندتر گفت : داداشت رو چی سیو کردی... لبام کبود شده بود: مح .. محمد ....
صدای آمبولانس رو از دور می شنیدم... صداهای اطرافم بَم شده بود... محمد انگار جواب داد که اون آقا گفت : سلام ، آقا محمد؟ برادرتون حالش بد شده به آدرسی که میگم بیاید ...
رسما خفه شدم و چشام بسته شد...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : رسول به محمد گفت داداشم ..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت پنجاه و ششم رسول با احساس سردی توی وجودم ا
نورماه میگه:
در میان هیاهوی جهان .. مردم هزار بار جان میدهند یکی از فراق ، یکی از ظلم ، یکی هم از ترس ...