eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
جواب رمان و کجا میدی لینکشو بفرست توی کانال .... https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando بفرمایید
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♡♡♡ این کلیپ ؛ کپسولِ‌ درمانِ نا امیدی هست مخصوص‌ِ گنهکاران 💔🌱 https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم الله الرحمن الرحیم:)
مرا محل‌ بده‌ جآنآ که‌ کم‌ محلی طُ مثال آدم تنهای زیر آوار‌ اَست..!🤍😭 ¹²⁸ { https://eitaa.com/Admin_Gando }
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ اوندوتادستبریده،همیشہحاجتدلترومیده❤️‍🩹!؛) ¹²⁸ { https://eitaa.com/Admin_Gando }
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اون سکانس هایی که خیلی قشنگ بود ولی کم بهش توجه شده ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس تیر خوردن خوردن آقا سعید✨ به قول رسول اگه یه وجب بالاتر بود شهید میدادیم😂❤️ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
«باشد که روزها ما را به آنچه دوست داریم برسانند...»🌱🤍️ ¹²⁸
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و هفتم محمد . توی اتاق بودم داوود هم روی صندلی نشسته بود.. که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم رسول بود جواب دادم قبل از اینکه حرفی بزنم صدای مرد غریبه ای تو گوشم پیچید : آقا محمد؟ برادرتون حالش بد شده به آدرسی که میگم بیاید... نگران آدرس رو گرفتم داوود وقتی فهمیدم با اصرار همراهم اومد ... سرعتم بالا بود ، چراغ قرمز رو رد کردم ... به بیمارستان که رسیدم منو و داوود پیاده شدیم .. سریع وارد سالن شدیم آدرس اتاق رسول رو پرسیدم و سمتش حرکت کردیم درو که باز کردم بی جون روی تخت دراز کشیده بود و چشماش رو بسته بود .. سمتش که رفتم متوجه حضورم شد خواست بلند شه که نزاشتم ... آروم گفت: ببخشید آقا مزاحم شما هم شدم .. گفتم : این چه حرفیه کار خوبی کردی بهم زنگ زدی.... داوود که توی این مدت مثل بچه ها دست رسول رو محکم گرفته بود گفت : چی شد چرا اینطور شدی ؟ اصلا توی این دوماه دکتر رفتی ؟ تعجب کردم، ‌نگران شدم : سمت رسول گفتم : دکتر‌چرا رسول ؟ خواست حرفی بزنه که داوود گفت : آقا،  دیونه کم خونی داره اونوقت مثل ادم نمیره دکتر ..‌ رسول چشم غره ای به داوود  رفت سمت من گفت : آقا نوبت متخصص گیرم نیومد مگر نه میرم .. با تاسف‌ سری تکون دادم و گفتم : دربارش کامل برام توضیح میدی سر وقتش .. ... دکتر چی گفت؟ آروم گفت: چیزی نگفت خیلی هوشیار نبودم .... گفت چند تا ازمایش میگیریم جوابش میاد ... داوود با ناراحتی گفت: چیزی میخوای برات بخرم استاد ؟ سرش رو منفی تکون داد ، بهش نگاه کردم رنگش پریده بود ، کارتم رو از تو جیبم در اوردم گرفتم سمت داوود و گفتم : بی زحمت برو براش‌ یه چیزی‌بخر . .. نمی خواست کارت رو بگیره اما با اصرار‌گرفتش‌ و  رفت بیرون .. دست رسول رو گرفتم بازم مثل همیشه سرد بود .. بلافاصه دکترش اومد داخل ... رسول نیمه نشسته وایساد .. دکتر سمت من گفت : نسبت شما با بیمار ؟ گفتم : برادرشم.  .. رسول وقتی گفت برادرشم یه جور خاصی شدم ... اما دکتر با تشر بهش گفت : آقای محترم چرا حواست به داداشت نبوده؟ .. دوبار شوک تنفسی بهش وارد شده که اگه دیر تر میومد بیمارستان الان باید داخل سردخونه دنبالش بودین ... برادرتون پیگری‌ نمیکنه خودتون پیگیری کنید ببینید مشکلش چیه ...  آروم دور از جونی زمزمه کرد با تاسف نگاهم کرد و بعد سمت دکتر  با شرمندگی گفت : ببخشید آقای دکتر ... بهم برخورد چرا دکتر باید اینطوری با محمد صحبت کنه ؟ شیطونه میگفت به نشانه اعتراض همین الان بلند شم برم بیرون .. دکتر نگاهش رو سمت من گرفت : سابقه آسم داری ؟   خواستم بگم نه که یادم اوفتاد وقتی خیلی‌بچه بودم با دود دخانیات سرفم می گرفت... مامان هم همیشه یه اسپری تنفسی باهاش بود و استفاده میکرد ازش ..  آروم گفتم : خیلی وقت پیش وقتی بچه بودم ... مادرم هم آسم داشت .. سری تکون داد : پس حدسم درست بود،  توی آزمایش خون گفته کم خونی شدید داری درسته؟ آروم گفتم : بله ، تحت نظرم ،‌ امروز هم میخواستم برم که اینطوری شد... دیگه سوالی نپرسید .. آروم به محمد نگاه کردم،  با اخم محوی روی صورتش داشت به حرفای دکتر گوش میداد .. دکتر همونطور‌ که داشت میرفت بیرون گفت : تا چند ساعت دیگه جواب نهایی آزمایش ها میاد تا اون موقع  مرخص نمیشی .. بعد هم رفت .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : شوک عصبی