مرا محل بده جآنآ که کم محلی طُ
مثال آدم تنهای زیر آوار اَست..!🤍😭
#عاشق_حسینــ¹²⁸
{ https://eitaa.com/Admin_Gando }
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
اون دوتادست بریده، همیشہ حاجت دلت رو میده❤️🩹!؛)
#عاشق_حسینــ¹²⁸
{ https://eitaa.com/Admin_Gando }
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اون سکانس هایی که خیلی قشنگ بود
ولی کم بهش توجه شده
#عاشق_حسینــ ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسلوف یا جوئل مسئله این است😂✨
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این طرف میز هم ماییم آقا😎
#عاشق_حسینــ ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس تیر خوردن خوردن آقا سعید✨
به قول رسول اگه یه وجب بالاتر بود شهید میدادیم😂❤️
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاه و هفتم
محمد .
توی اتاق بودم داوود هم روی صندلی نشسته بود.. که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم رسول بود جواب دادم قبل از اینکه حرفی بزنم صدای مرد غریبه ای تو گوشم پیچید : آقا محمد؟ برادرتون حالش بد شده به آدرسی که میگم بیاید...
نگران آدرس رو گرفتم داوود وقتی فهمیدم با اصرار همراهم اومد ...
سرعتم بالا بود ، چراغ قرمز رو رد کردم ... به بیمارستان که رسیدم منو و داوود پیاده شدیم .. سریع وارد سالن شدیم آدرس اتاق رسول رو پرسیدم و سمتش حرکت کردیم درو که باز کردم بی جون روی تخت دراز کشیده بود و چشماش رو بسته بود .. سمتش که رفتم متوجه حضورم شد خواست بلند شه که نزاشتم ...
آروم گفت: ببخشید آقا مزاحم شما هم شدم ..
گفتم : این چه حرفیه کار خوبی کردی بهم زنگ زدی....
داوود که توی این مدت مثل بچه ها دست رسول رو محکم گرفته بود گفت : چی شد چرا اینطور شدی ؟ اصلا توی این دوماه دکتر رفتی ؟
تعجب کردم، نگران شدم : سمت رسول گفتم : دکترچرا رسول ؟
خواست حرفی بزنه که داوود گفت : آقا، دیونه کم خونی داره اونوقت مثل ادم نمیره دکتر .. رسول چشم غره ای به داوود رفت سمت من گفت : آقا نوبت متخصص گیرم نیومد مگر نه میرم ..
با تاسف سری تکون دادم و گفتم : دربارش کامل برام توضیح میدی سر وقتش .. ... دکتر چی گفت؟
آروم گفت: چیزی نگفت خیلی هوشیار نبودم .... گفت چند تا ازمایش میگیریم جوابش میاد ...
داوود با ناراحتی گفت: چیزی میخوای برات بخرم استاد ؟
سرش رو منفی تکون داد ، بهش نگاه کردم رنگش پریده بود ، کارتم رو از تو جیبم در اوردم گرفتم سمت داوود و گفتم : بی زحمت برو براش یه چیزیبخر . ..
نمی خواست کارت رو بگیره اما با اصرارگرفتش و رفت بیرون ..
دست رسول رو گرفتم بازم مثل همیشه سرد بود ..
بلافاصه دکترش اومد داخل ... رسول نیمه نشسته وایساد ..
دکتر سمت من گفت : نسبت شما با بیمار ؟
گفتم : برادرشم. ..
رسول
وقتی گفت برادرشم یه جور خاصی شدم ...
اما دکتر با تشر بهش گفت : آقای محترم چرا حواست به داداشت نبوده؟ .. دوبار شوک تنفسی بهش وارد شده که اگه دیر تر میومد بیمارستان الان باید داخل سردخونه دنبالش بودین ... برادرتون پیگری نمیکنه خودتون پیگیری کنید ببینید مشکلش چیه ...
آروم دور از جونی زمزمه کرد با تاسف نگاهم کرد و بعد سمت دکتر با شرمندگی گفت : ببخشید آقای دکتر ...
بهم برخورد چرا دکتر باید اینطوری با محمد صحبت کنه ؟ شیطونه میگفت به نشانه اعتراض همین الان بلند شم برم بیرون .. دکتر نگاهش رو سمت من گرفت : سابقه آسم داری ؟ خواستم بگم نه که یادم اوفتاد وقتی خیلیبچه بودم با دود دخانیات سرفم می گرفت... مامان هم همیشه یه اسپری تنفسی باهاش بود و استفاده میکرد ازش .. آروم گفتم : خیلی وقت پیش وقتی بچه بودم ... مادرم هم آسم داشت ..
سری تکون داد : پس حدسم درست بود، توی آزمایش خون گفته کم خونی شدید داری درسته؟
آروم گفتم : بله ، تحت نظرم ، امروز هم میخواستم برم که اینطوری شد...
دیگه سوالی نپرسید .. آروم به محمد نگاه کردم، با اخم محوی روی صورتش داشت به حرفای دکتر گوش میداد ..
دکتر همونطور که داشت میرفت بیرون گفت : تا چند ساعت دیگه جواب نهایی آزمایش ها میاد تا اون موقع مرخص نمیشی .. بعد هم رفت ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : شوک عصبی
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاه و هشتم
رسول
داوود با چندتا آبمیوه و کیکاومد توی اتاق کنارم نشست.. تمام حواسم بهمحمد بود کهمعلوم بود عصبیه ...
داوود یکی ازآبمیوه ها رو سمتم گرفت کهگفتم : نمیتونم ..
که محمد با اخم بهم نگاه کرد و بهم فهموند باید بخورم ..
☆☆☆☆
نزدیکای غروب بود خجالت می کشیدم که وقت داوود و محمد رو گرفتم ... هنوز جواب آزمایش نیومده بود ... محمد هم هیچ تغیری نکرده بود ..
داوود تمام این چند ساعت محکم دستم رو گرفته بود و ول نمی کرد طوری رفتارمیکرد انگار لحظه های آخر عمرم بود ..
آروم گفت: رسول آبمیوه نمیخوای؟!
نگاهش کردم : داوود بخدا این سومین آبمیوه ای که داری به خوردم میدی..
حرفی نزد با چهره مظلومش نگاهم کرد دوباره گفت : رسول حلالم کن من خیلی اذیت کردم اصلا کاش اون شب سرک نمیکشیدم تو اون عکسا و به زبون کوردی تو گیر نمی دادم...
همین کافی بود تا محمد سرش رو بالا بیاره و بهم نگاه کنه .. خدایا از دست تو داوود . برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم : باشه ، توام از طرف من از خاله سیمین حلالیت بگیر ..
نزدیک بود گریش بگیره محکم بغلم کرد خندم گرفت از خودم جداش کردم : داوود انگار باورت شده قراره بمیرم ؟ ..
محمد خندش گرفت اما خیلی زود پاک شد .. داوود چهره حق به جانبی گرفت: اره بابا تو بمیر نیستی ..
خندم گرفته بود که دکتر اومد داخل.. ساکت شدیم .. به محمد نگاه کرد و گفت : جواب آزمایشها اومد .... بیمار شما آسمش شدت گرفته و رسیده به شوک تنفسی دلیلش هم فقط استرس و فشار عصبیه .. براش دارو و اسپری نوشتم .. تنهایی براش خیلی خطرناکه چون ممکنه باز بهش حمله دست بده ،،، در صورت تکرار سریعا به بیمارستان مراجعه کنید.
بعدش سمت من گفت : کم خونی برات خطرناکه حواست باشه ... می تونید کار های ترخیص رو انجام بدین ...
اینو گفت و رفت بیرون ...
محمد بهمون نگاه کرد و گفت : میرم کارای ترخیص رو انجام بدم.. رفت بیرون .
داوود نگاهم کرد و گفت: خوبه دیگه چند روز پیش همیم..
آروم گفتم : منم میرم خونه خودم ..
بلند شد رفت بیرون ...
محمد
کار ترخیص تموم شده بود که داوود اومد پیشم گفت : آقا میشه یه حرفیبه رسول بزنید ..
پرسیدم : چرا چی شده ؟
پوکر گفت : میگم بیا خونه ی ما اما نمیاد ... اینجا هم کسی رو نداره ،می خواد تنها تو خونه بمونه ، من نگرانم ، حرفم رو گوش نمیده ...
دستم رو شونش گذاشتم : نگران نباش میبرشم خونه خودم .. توام برو سایت این چند ساعت باقیمونده رو ..
انگار خیالش راحت شد.. سمت رسول رفت خداحافظی کرد و رفت ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : یجوری رفتار میکرد انگار قراره بمیرم..
برای تاخیر خیلی ببخشید .. سر امتحان بودم
نظرات
https://daigo.ir/secret/31654746856
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاه و نهم
محمد
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم که صدای امیر به گوشم رسید .. اومد سمتم با تعجب گفتم : تو اینجا چیکار میکنی. ؟
سریع گفت : دایی گفتم پیشتون باشم.. نگران رسول بودم ..
جدی نگاهش کردم : نگران رسول .. چند بار سرش رو تکون داد ..
رسول
آقا محمد با همون اخم محو روی صورتش اومد داخل، پشت سرش امیر هم اومد تو ... از تعجب داشتم شاخ در می اوردم.
آقا محمد گفت : آماده ای بریم ؟ گفتم : بله آقا امادم .. خودم با اسنپ میرم ...
جدی گفت : قرار نیست بری خونه ،، تا حالت بهتر شه میبرمت خونه خودم ..
نه واقعا داشتم شاخ در می اوردم... امیر هم با تعجب داشت به محمد نگاه می کرد ... اصلا نمی شد فکر کرد من برم خونه محمد چند روز وایسم؟؟!
آروم گفتم : آخه آقا میدونید چیه ... پرید توی حرفم جدی نگاهم کرد: دم در منتظرم ...
دروغ چرا خوشحال شدم حس خوبی داشتم که میخوام برم . اما خب خجالت هم می کشیدم...
کاپشنم رو پوشیدم .. امیر کنارم وایساده بود سوالی نگاهش کردم... پوزخندی زد و گفت : حواست به خودت باشه داییم اصلا پیش نیومده زیر دستش رو ببره خونش ..رفت ..
انگار تخصصش سوزندن قلب من بود ... عجب یه جوری میگه زیر دیستیش انگار خودش کیه ..
سمت خروجی حرکت کردم... امیر پشت فرمون بود و آقا محمد نشست جلو .. بی هیچ حرفی نشستم ... چند دقیقه از حرکت نگذشته بود که آقا محمد گفت : رسول اون دکتری که تحت نظرشی آدرسش کجاست؟؟! با تعجب گفتم: چطور آقا؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت : قبل اینکه بلائی سرت بیاد ببرمت دکتر ..
از لحنش معلوم بود دلخوره ... آروم آدرس رو گفتم ..
☆☆☆
روی صندلی بیمارستان نشستم که محمد اشاره کرد که نوبتم شده ، رفتم سمتش با هم رفتیم توی اتاق روی صندلی نشستیم ... دکتر بی مقدمه گفت : آقا ریوان چرا این چند وقت نیومدی.. دلم نمی خواست پیش محمد بگه ریوان ..
صداش رو صاف کرد: جواب آزمایش های دو ماه پیشت اومده.. کم خونیت بیشتر شده .. قرصات رو هم که معلومه نخوردی ... به محمد نگاه کردم .. دقیقا شبیه یه برادر بزرگتر داشت به حرفای دکتر گوش میداد. دکتر نگاهی به محمد کرد و گفت : نسبت شما با ریوان چیه ؟ گفت : برادرشم .. دکتر با خنده گفت: تو این دوسال ریوان اصلا برادر نداشت .. محمد لبخندی زد : شهرستان بودم .. هستم دیگه . قلبم آروم شد با حرفش .. چقد خوب میشد اگه واقعی بود
دکتر سری تکون داد و گفت: خب ریوان .. باید بیشتر حواست به خودت باشه.. مادر بزرگت گفتی سابقه سرطان خون داشته درسته ..
آروم گفتم : بله ..
ادامه داد:: درسته.. قرصات رو عوض کردم ، دوماه دیگه بیا وضعیتت رو چک کنم ..
آروم گفتم : چشم ..
از اتاق بیرون اومدیم اروم گفتم: آقا محمد... با عصبانیت برگشت سمتم: نمی خوام چیزی بگی رسول ... چرا حواست به خودت نیست هااا .. خواستم چیزی بگم که گفت : حرف نباشه .
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : حرف نباشه...