eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و هفتم محمد . توی اتاق بودم داوود هم روی صندلی نشسته بود.. که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم رسول بود جواب دادم قبل از اینکه حرفی بزنم صدای مرد غریبه ای تو گوشم پیچید : آقا محمد؟ برادرتون حالش بد شده به آدرسی که میگم بیاید... نگران آدرس رو گرفتم داوود وقتی فهمیدم با اصرار همراهم اومد ... سرعتم بالا بود ، چراغ قرمز رو رد کردم ... به بیمارستان که رسیدم منو و داوود پیاده شدیم .. سریع وارد سالن شدیم آدرس اتاق رسول رو پرسیدم و سمتش حرکت کردیم درو که باز کردم بی جون روی تخت دراز کشیده بود و چشماش رو بسته بود .. سمتش که رفتم متوجه حضورم شد خواست بلند شه که نزاشتم ... آروم گفت: ببخشید آقا مزاحم شما هم شدم .. گفتم : این چه حرفیه کار خوبی کردی بهم زنگ زدی.... داوود که توی این مدت مثل بچه ها دست رسول رو محکم گرفته بود گفت : چی شد چرا اینطور شدی ؟ اصلا توی این دوماه دکتر رفتی ؟ تعجب کردم، ‌نگران شدم : سمت رسول گفتم : دکتر‌چرا رسول ؟ خواست حرفی بزنه که داوود گفت : آقا،  دیونه کم خونی داره اونوقت مثل ادم نمیره دکتر ..‌ رسول چشم غره ای به داوود  رفت سمت من گفت : آقا نوبت متخصص گیرم نیومد مگر نه میرم .. با تاسف‌ سری تکون دادم و گفتم : دربارش کامل برام توضیح میدی سر وقتش .. ... دکتر چی گفت؟ آروم گفت: چیزی نگفت خیلی هوشیار نبودم .... گفت چند تا ازمایش میگیریم جوابش میاد ... داوود با ناراحتی گفت: چیزی میخوای برات بخرم استاد ؟ سرش رو منفی تکون داد ، بهش نگاه کردم رنگش پریده بود ، کارتم رو از تو جیبم در اوردم گرفتم سمت داوود و گفتم : بی زحمت برو براش‌ یه چیزی‌بخر . .. نمی خواست کارت رو بگیره اما با اصرار‌گرفتش‌ و  رفت بیرون .. دست رسول رو گرفتم بازم مثل همیشه سرد بود .. بلافاصه دکترش اومد داخل ... رسول نیمه نشسته وایساد .. دکتر سمت من گفت : نسبت شما با بیمار ؟ گفتم : برادرشم.  .. رسول وقتی گفت برادرشم یه جور خاصی شدم ... اما دکتر با تشر بهش گفت : آقای محترم چرا حواست به داداشت نبوده؟ .. دوبار شوک تنفسی بهش وارد شده که اگه دیر تر میومد بیمارستان الان باید داخل سردخونه دنبالش بودین ... برادرتون پیگری‌ نمیکنه خودتون پیگیری کنید ببینید مشکلش چیه ...  آروم دور از جونی زمزمه کرد با تاسف نگاهم کرد و بعد سمت دکتر  با شرمندگی گفت : ببخشید آقای دکتر ... بهم برخورد چرا دکتر باید اینطوری با محمد صحبت کنه ؟ شیطونه میگفت به نشانه اعتراض همین الان بلند شم برم بیرون .. دکتر نگاهش رو سمت من گرفت : سابقه آسم داری ؟   خواستم بگم نه که یادم اوفتاد وقتی خیلی‌بچه بودم با دود دخانیات سرفم می گرفت... مامان هم همیشه یه اسپری تنفسی باهاش بود و استفاده میکرد ازش ..  آروم گفتم : خیلی وقت پیش وقتی بچه بودم ... مادرم هم آسم داشت .. سری تکون داد : پس حدسم درست بود،  توی آزمایش خون گفته کم خونی شدید داری درسته؟ آروم گفتم : بله ، تحت نظرم ،‌ امروز هم میخواستم برم که اینطوری شد... دیگه سوالی نپرسید .. آروم به محمد نگاه کردم،  با اخم محوی روی صورتش داشت به حرفای دکتر گوش میداد .. دکتر همونطور‌ که داشت میرفت بیرون گفت : تا چند ساعت دیگه جواب نهایی آزمایش ها میاد تا اون موقع  مرخص نمیشی .. بعد هم رفت .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : شوک عصبی
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و هشتم رسول داوود با چندتا آبمیوه و کیک‌اومد توی اتاق کنارم نشست.. تمام حواسم به‌محمد بود که‌معلوم بود عصبیه ... داوود یکی از‌آبمیوه ها رو سمتم گرفت  که‌گفتم : نمی‌تونم‌ .. که محمد با اخم بهم نگاه کرد و بهم فهموند باید بخورم .. ☆☆☆☆ نزدیکای غروب بود خجالت می کشیدم که وقت داوود و محمد رو گرفتم ... هنوز جواب آزمایش نیومده بود ... محمد هم هیچ تغیری نکرده بود .. داوود تمام این چند ساعت محکم دستم رو گرفته بود و ول نمی کرد طوری رفتار‌میکرد انگار‌ لحظه های آخر عمرم بود .. آروم گفت: رسول آبمیوه نمیخوای‌؟! نگاهش کردم : داوود بخدا این سومین آبمیوه ای که داری به خوردم میدی.. حرفی نزد با چهره مظلومش نگاهم کرد  دوباره گفت : رسول حلالم کن من خیلی اذیت کردم اصلا کاش اون شب سرک نمیکشیدم تو اون عکسا و به زبون کوردی تو گیر نمی دادم... همین کافی بود تا محمد سرش رو بالا بیاره و بهم نگاه کنه .. خدایا از دست تو داوود . برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم : باشه ،‌ توام از طرف من از  خاله سیمین حلالیت بگیر .. نزدیک بود گریش بگیره محکم بغلم کرد خندم گرفت از خودم جداش کردم : داوود انگار باورت شده قراره بمیرم ؟ .. محمد خندش گرفت  اما خیلی زود پاک شد .. داوود چهره حق به جانبی گرفت: اره بابا تو بمیر نیستی .. خندم گرفته بود که دکتر اومد داخل.. ساکت شدیم .. به محمد نگاه کرد و گفت : جواب آزمایش‌ها اومد .... بیمار شما آسمش  شدت گرفته و رسیده به شوک تنفسی دلیلش هم فقط استرس و فشار عصبیه .. براش دارو و اسپری نوشتم .. تنهایی براش خیلی‌ خطرناکه چون ممکنه باز بهش حمله دست بده ،،، در صورت تکرار سریعا به بیمارستان مراجعه کنید. بعدش سمت من گفت : کم خونی برات خطرناکه حواست باشه ... می تونید کار های ترخیص رو انجام بدین ... اینو گفت و رفت بیرون ... محمد بهمون نگاه کرد و گفت : میرم کارای ترخیص رو انجام بدم.. رفت بیرون . داوود نگاهم کرد و گفت: خوبه دیگه چند روز پیش همیم.. آروم گفتم : منم میرم خونه خودم .. بلند شد رفت بیرون  ... محمد کار‌ ترخیص‌‌ تموم شده بود که داوود اومد پیشم گفت : آقا میشه یه حرفی‌به رسول بزنید .. پرسیدم : چرا چی شده ؟ پوکر گفت : میگم بیا خونه ی ما اما نمیاد ... اینجا هم کسی رو نداره ،‌می خواد تنها تو خونه بمونه ، من نگرانم ، حرفم رو‌ گوش نمیده ... دستم رو شونش گذاشتم : نگران نباش میبرشم خونه خودم .. توام برو سایت این چند ساعت باقی‌مونده رو .. انگار خیالش راحت شد.. سمت  رسول رفت خداحافظی کرد و رفت ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : یجوری رفتار می‌کرد انگار قراره بمیرم..
برای تاخیر خیلی ببخشید .. سر امتحان بودم نظرات https://daigo.ir/secret/31654746856
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و نهم محمد دستم رو روی دستگیره در گذاشتم که صدای امیر به گوشم رسید .. اومد سمتم با تعجب گفتم : تو اینجا چیکار میکنی. ؟ سریع گفت : دایی گفتم پیشتون باشم.. نگران رسول بودم .. جدی نگاهش کردم : نگران رسول .. چند بار سرش رو تکون داد .. رسول آقا محمد با همون اخم محو روی صورتش اومد داخل،  پشت سرش امیر هم اومد تو ... از تعجب داشتم شاخ در می اوردم. آقا محمد گفت : آماده ای بریم ؟ گفتم : بله آقا امادم .. خودم با اسنپ‌ میرم ... جدی گفت : قرار نیست  بری‌ خونه ،، تا حالت‌‌ بهتر شه میبرمت خونه خودم .. نه واقعا داشتم شاخ در می اوردم... امیر هم با تعجب داشت به محمد نگاه می کرد ... اصلا نمی شد فکر کرد من برم خونه محمد چند روز وایسم؟؟! آروم گفتم : آخه آقا میدونید چیه ... پرید توی حرفم جدی نگاهم کرد‌: دم در منتظرم ...   دروغ چرا خوشحال شدم حس خوبی داشتم که میخوام برم . اما خب خجالت هم می کشیدم... کاپشنم رو پوشیدم .. امیر  کنارم وایساده بود سوالی نگاهش کردم... پوزخندی زد و گفت : حواست به خودت باشه داییم اصلا پیش نیومده زیر دستش رو ببره خونش ..‌‌رفت  .. انگار تخصصش سوزندن قلب من بود ... عجب یه جوری میگه زیر دیستیش  انگار خودش کیه .. سمت خروجی‌  حرکت کردم... امیر پشت فرمون بود و آقا محمد نشست جلو .. بی هیچ حرفی نشستم ... چند دقیقه از حرکت نگذشته بود که آقا محمد گفت : رسول اون دکتری که تحت نظرشی آدرسش کجاست؟؟! با تعجب گفتم‌: چطور آقا؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت : قبل اینکه بلائی سرت بیاد ببرمت دکتر .. از لحنش معلوم بود دلخوره ... آروم آدرس رو گفتم ..   ☆☆☆ روی صندلی بیمارستان نشستم که محمد اشاره کرد که نوبتم شده ، رفتم سمتش با هم رفتیم توی اتاق روی صندلی نشستیم ... دکتر بی مقدمه گفت : آقا ریوان چرا این چند وقت نیومدی.. دلم نمی خواست پیش محمد بگه ریوان .. صداش رو صاف کرد: جواب آزمایش های دو ماه پیشت اومده.. کم خونیت بیشتر شده .. قرصات رو هم که معلومه نخوردی ... به محمد نگاه کردم .. دقیقا شبیه یه برادر بزرگتر داشت به حرفای دکتر گوش میداد.   دکتر نگاهی به محمد کرد و گفت : نسبت شما با ریوان چیه ؟ گفت : برادرشم .. دکتر با خنده گفت: تو این دوسال ریوان اصلا برادر نداشت .. محمد لبخندی زد : شهرستان بودم .. هستم دیگه . قلبم آروم شد با حرفش .. چقد خوب میشد اگه واقعی بود دکتر سری تکون داد و گفت: خب ریوان .. باید بیشتر حواست به خودت باشه.. مادر بزرگت گفتی سابقه سرطان خون داشته درسته .. آروم گفتم : بله .. ادامه داد:: درسته.. قرصات رو عوض کردم  ، دوماه دیگه بیا وضعیتت رو چک کنم .. آروم گفتم : چشم .. از اتاق بیرون اومدیم اروم‌ گفتم: آقا محمد... با عصبانیت برگشت  سمتم: نمی خوام‌ چیزی بگی رسول ... چرا حواست به خودت نیست هااا .. خواستم چیزی بگم که گفت : حرف نباشه . ••••••••••••••••••••••••• پ ن : حرف نباشه...
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و نهم محمد دستم رو روی دستگیره در گذ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصتم رسول سوار‌ ماشین شدیم .. محمد سمت امیر گفت : برو داروخونه . چشمی گفت ... پیش‌ داروخونه محمد پیاده شد  .‌و من موندم و امیر .. بی مقدمه از اینه نگاهی بهم انداخت و گفت : میدونی چیه دایی من کلا آدم خیریه.. دلش میخواد کار خیر کنه همین فقط ... پوزخندی زدم : کجات داره میسوزه ؟ کلافه گفت : آخه بی کس و کار به چی تو حسودیم شه.. خواستم جوابش رو بدم که محمد نشست تو ماشین و پلاستیک دارو ها رو داد دستم .. ☆☆ ☆ وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم که‌ امیر گفت : خوش بگذره خوشانس .... چه بیشعوری بود این بی شرف ... وارد حیاط که شدیم محمد بی مقدمه گفت : خوش اومدی. ‌الان دیر وقته عزیز خوابه ..  عطیه هم شهرستان خونه مامانش ایناست... نگاهی بهم  کرد: پس فقط منو توییم. ... محمد اصلا محمد توی اداره نبود .. شوخی میکرد ، می خندید و خیلی‌ راحت بود و اون جدیت رو نداشت .. هر چند که هنوزم از دستم دلخور بود .. .. دارو ها و قرص هام رو نگاه میکرد که آروم گفتم: آقا محمد شما از دست من عصبی‌ هستی ؟ نگاهم کرد،: نه .. اما دلخورم ازت .. چرا حواست به خودت نیست ؟ اصلا چرا باید‌ مدام شوک تنفسی بهت دست بده . می خواستم بگم شما چه میدونی از دل من ... اما به جاش آروم گفتم: ببخشید ... با لبخند گفت : این به بار رو عیب نداره ... یه اتاق کاری داشت ، توی همون اتاق برام یه تشک پهن کرد: تو استراحت کن ، از صبح بهت فشار اومده .. منم چند تا کار عقب مونده دارم .. نگاهم کرد: چرا خجالت میکشی ، اومدی خونه داداشت دیگه ... با لبخند تشکر کردم... روی تشک دراز کشیدم و پتو رو سر خودم کشیدم ... محمد هم پشت میزش نشست مشغول کار کردن با لپ تابش شد ... انگار تمام آرامش های این چندسال یه شبه بهم تزریق شده بود ... من دراز کشیده بودم و محمد کنارم بود ... انگار خود خدا گفته بود دیگه نترس محمد پیشته ... داداشت پیشته.... لبخند محوی روی لبم بود ... امیر راست میگفت من خوشانس بودم چون داداشی مثل محمد گیرم اومده بود ... صدای کیبورد مثل یه لالایی باعث شد خوابم ببره .... ☆☆ یه زمزمه به گوشم می رسید یه صدای خیلی آرامش بخش ، خیلی آرامش بخش... آرومم میکرد . چشمام رو  به سختی باز کردم و به ساعت اتاق نگاه کردم .. چهار صبح بود .. ، این صدای کی بود ؟ با نگاهم دنبال صدا گشتم .. که پیداش کردم... محمد بود . داشت نماز می خوند ..... چقد صدای ارومش منو آروم میکرد ... لبخندی زدم و باز چشمام رو بستم ..   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : خوشانسم چون یه داداش مثل محمد دارم ...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و یکم محمد با هم آماده شدیم و رفتیم سایت ... حال رسول بهتر بود .. چقد خوب میشد همیشه پیشم بود .. داوود از وقتی مامان بهم گفته بود سعید حقوقت رو اورده داده بهم .. ماجرا رو فهمیده بودم ... خجالت می کشیدم.. از طرفی هم ممنون بودم ازش که همچین کاری کرده در نبودم ... بلند شدم رفتم پیش‌میزش نشستم .. با دیدنم خندید : به به دهقان فداکار... جانم؟ چیزی شده ؟! نگاهم رو که دید .. جدی شد .. آروم گفت : داوود جان چیزی شده ... آروم گفتم: ممنونم ازت سعید .. تعجب کرد : چرا برای چی ؟ شرمنده گفتم : بابت اون پوله که پرید توی حرفم جدی نگاهم کرد و گفت : چرا این حرف و میزنی ؟ اصلا چرا تشکر میکنی ؟ چرا؟ تعجب کردم،  با لبخند گفت : آقا داوود آدم برای داداشاش هر کاری میکنه ... من حتی اون موقع حاضر بود جای تو میرفتم توی کما ولی تو یه تار موت هم کم نمیشد .... نمی دونستم باید چی بگم ... خوشحال بودم که رفیقای مثل بچه ها دارم .. نزدیکم بوسی روی پیشونیم کاشت و‌گفت : دیگه نبینم از این حرفا با داداش بزرگترت بزنی .. محکم بغلش کردم: خیلی خوبی سعیدد .. با خنده جدام کرد : حال لوس نشو برو سر کارت .. خندیدم .. بلند شدم رفتم سمت میزم   که رسول آقا محمد اومدن رفتم سمتشون سلام کردم .. آقا محمد که رفت گفتم : رسول خونه آقا محمد چطور بود ؟ خوشحال گفت : عالی بود... روی میزش که نشست گفتم : حالا که خوشحالی تراول ماگت رو بده باهاش چایی بخورم.. پوکر نگام کرد : می خوای برات بخرم داوود ؟ سریع گفتم: نه مال تو رو دوست دارم .. خندید .. تراول ماگ‌رو داد دستم و گفت : چایی داخلشه برو حالش رو ببر... با خنده تشکر کردم.     رسول برای جلسه توی اتاق آقا محمد نشسته بودیم که آقا محمد شروع کرد : قراره تا چند روز دیگه عملیات دستگیری‌ محمدی رو شروع کنیم ... همونی که به داوود تیر  انداخت .. به داوود نگاهی کردم .. ادامه داد .. به محض دستگیری ازش بازجویی میشه تا به مهره های اصلی برسیم .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : یه داداش مثل سعید ..)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و دوم فرشید... توی اتاق به آهو که نقاشی میکشید نگاه میکردم .. چقد بامزه موهاشو خرگوشی بسته بود .. که مارال اومد توی اتاق .. با لبخند بهش سلام کردم ، سر جام نشستم اونم روی صندلی نشست.... آروم گفت : می خوام باهات حرف بزنم.. به آهو نگاه کردم با لبخند گفتم : اهو خانوم میری کمک مامان بزرگ؟ با لبخند باشه ای گفت و رفت بیرون .. به مارال نگاه کردم : جانم ؟ لبخند زد و گفت: راستش بی مقدمه میگم ... الناز دختر خوبیه آروم گفتم : خب من چیزی گفتم؟    ادامه داد: پس چرا با ازدواج بهش راضی نمیشی ؟ آروم گفتم: چون منو الناز خانوم اصلا بهم نمیایم... من اصلا نمی خوام ازدواج کنم .. انگار کلافه شده بود : چرا ؟؟ چون ظاهرش اینطوریه.. گفتم : خب اونم قسمتی ازشه و در کل من علاقه ای ندارم. کلافه گفت : آره دیگه همون فائزه خوبه که بعد یک ماه اونطوری تحقیرت کرد .. بهم برخورد : چرا پای اونو میکشی وسط ؟ اینکه من از دختری که حتی یک درصدم به اعتقاداتم شبیه  نیست   ربطی به اون داره ؟ عصبی شده بود به غرور خواهرانش برخورده بود : فرشید اون بعد جواب رد دادن به تو سریع با یکی دیگه ازدواج کرد ...  حتی براش مهم نبود که یک  ماه با احساسات تو بازی کرده ... اون شب یادت رفته ، اون حلقه که با هزارتا ذوق خریدی چی ؟ بغض راه گلوم رو بست راست میگفت .. عصبی گفتم: الان بحث . بحثه این چیزا نیست .‌.. حوصله هم ندارم دوسال پیش رو واسم زنده کنی .. عصبی بلند شد : مشکل منه که نگران آینده توام . دلم نمیخواد  گیر کنی توی گذشته .. عصبی رفت و در رو محکم بست ...  نشستم روی تخت سرم رو بین دستام فشار دادم .. (گذشته) وقتی در خونه وایسادیم .. مامان و مارال پیش هم .. منو و شوهر مارال هم کنار هم .. مامان زنگ رو زد که سعید به استقبالمون اومد ..همه رفتن داخل ، سعید که منو دید با خنده احوال پرسی کرد .. ازش خجالت می کشیدم.... داخل خونه که رفتم.. فائزه رو دیدم آروم سلام کردم .. روی مبل همه کنار هم نشسته بودیم .. سعید کنار من نشسته بود .. که مامان سمت بابای فائزه گفت : امشب اگه اجازه بدین پسرم و دخترتون برن باهم صحبت کنن .. (لبخند زد ) بعد هم حلقه نشون رو بدیم عروس خانوم .. به فائزه نگاه کردم .. خجالت زده سرش پایین بود.. با قبول کردن بابای فائزه قرار شد بریم تو حیاط .. .. توی حیاط نشسته بودیم که آروم با لبخند  گفتم: فائزه خانوم توی این یک ماه که چند بار اومدم خاستگاری هر چی بود رو گفتم ... ولی اگه سوالی هم بپرسین .... لبخندی زد : درسته آقا فرشید ... ادامه دادم: در رابطه با شغلم هم راستش من.... آروم گفت: همکار برادرم هستین ،، میدونم .. لبخند زدم نفس عمیقی کشیدم: خداروشکر که میدونید و مشکلی ندارین .... در جوابم لبخندی زد .. به آسمون نگاه کردم .. ماه کامل بود آروم سمت فائزه گفتم : ماه امشب خیلی قشنگه ...مثل شما . خجالت زده لبخند زد و همراهم به ماه نگاه کرد .... ••••••••••••••••••••••••• پ ن: ماه قشنگه مثل شما ...)!
این سه پارت تقدیم شما..☘ برای نظرات شما : https://daigo.ir/secret/31654746856