eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام وقت همگی بخیر✋
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ من‌آخرروزےوسط ِصحن ِحسن، سینه‌زنےخواهم‌ڪرد . .🚶🏻‍♂❤️‍🩹! https://eitaa.com/Admin_Gando
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درباره‌ی شهید آرمان علی‌وردی هیچ چیزی سخت‌تر از اینکه روی سنگ مزارش نوشته باشه : "محل شهادت تهران" نبود . . ❤️‍🩹 https://eitaa.com/Admin_Gando
بریم دوتا پارتی که نوشتم رو بخونیم ؟!
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و چهارم رسول چند روز بعد .. به ساعتم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و پنجم رسول پشت میز نشسته بود .. دیشب خیلی خوش گذشته بود ‌.. فکر نمی کردم اینطور میشد .. داوود کنارم وایساد . نگاهش کردم : چیزی شده ؟ گفت : می خوام برم پیش آقا محمد بهم مرخصی بده .. با تعجب گفتم: چرا ؟ گفت : مامان نظر کرده بود که اگه به سلامت از کما بیرون بیام بریم مشهد .. لبخند زدم : به به بسلامتی   آقا داوود . برو شاید خود امام رضا یه کاری کرد تو عاقل تر شدی .. خندید : خیلی بدی .. نه تو خیلی عاقلی بعد از گرفتن مرخصی رفتیم توی نماز خونه .. روی میز ناهارخوری نشستیم.. گفتم : خب حالا کی می خواین برین؟ چند ثانیه فکر کرد : دم غروب ... سرم رو تکون دادم.. چند ثانیه بهم خیره شد آروم گفت : خب میشنوم .. با تعجب گفتم : چی رو میشنوی ؟    جدی گفت : قضیه عکسا .. قضیه کابوسا ... کوردی حرف زدنت تو خواب .... ( چند ثانیه مکث کرد ) رسول من نگرانتم . چرا داری یه چیزایی رو قایم میکنی ؟ راست میگفت .. چرا دردم رو بهش نمی گفتم.. داوود رفیقم بود . داداشم بود .. ، سرم رو انداختم پایین نفس عمیقی کشیدم: من بهت دروغ گفتم داوود .... درست میگی .. من کوردم . متولد مهاباد. .  متعجب بهم نگاه کرد : خب ؟ آروم گفتم، : بابام اهل تهران بود و مامانم کورد .... خانواده مادریم همیشه مخالف حکومت بودن ... داییم یکی از بزرگای کومله بود... مامانمم یکی از همون ادمای متعصب کورد بود . همونی که تمام وجودش تجزیه طلبی بود .. چشام رو بستم تمام اتفاقات بد و ترسناک رو .. عموم رو .. توی  ذهنم سانسور کردم .. آب دهنم رو قورت دادم ادامه دادم : منم چون اصلا شبیه اونا نبودم .. اومدم تهران پیش مامان بزرگم ... یه چیزی محکم تو ذهنم پیچید" ولی فروغ تو رو از خونه انداخت بیرون،" چند ثانیه نگاهم کرد : ینی خودت به مامانت گفتی میخوام برم تهران .. ؟ صدای ذهنم باز  داد زد " اون موقع که مامان نداشتی " آروم گفتم: نه .. عموی بزرگم اومد مهاباد سراغم و اوردم تهران .. . گیج شده بود . دوباره گفت : منظورت عموی شهیدته،؟ آروم گفتم : اون عموی وسطیمه  عموی بزرگم اومد سراغم .... دوباره پرسید : خب .. تو که گفتی پیش عمم زندگی‌ میکردم .. نه مامان بزرگم .. نفسم رو دادم بیرون : خب ... خب پیش عمم راحت تر بودم . عموم بیشتر وقتا ماموریت بود .. عمو امیر هم که کلا اختلاف سنی زیادی باهام نداشت .. ..‌ پرسید: پس چرا خیلی باهاشون ارتباط نداری ؟ صدای مسخره توی ذهنم باز گفت " چون اونا تو رو مسبب تمام اتفاقات بد میدونن .. اونا تو رو مسبب شهادت عمو مهدی میدونن " گفتم : چون خیلی باهاشون راحت نیستم .. انگار دیگه سوالی نداشت .. با لبخند گفت : خوب کردی اومدی تهران و پیش اونا نموندی .. لبخند سردی زدم... بلند شد : باید آماده شم برم خونه یواش یواش.  دم غروب بلیط‌قطار داریم.. لبخند زدم بلند شدم و بغلش کردم ..    من زندگی خودمو داشتم برای داوود می گفتم غافل از اینکه امیر همه چی رو شنیده بود .... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : عجب عجب
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و پنجم رسول پشت میز نشسته بود .. دیشب
نورماه میگه که : از جهان مانده فقط جان . که مرا ترک کند ..) من چنانم که محال است ؛ کسی حال مرا درک کند ...)