و ما جوانانی داریم که قدم هایشان را جای قدمان شهدا میگذارند🥲
#پروفایل
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando
و اما آنجا که میگویند:
لب تو اگر تر بکنی ما همه آماده ایم😇
#پروفایل
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت شصت و هفتم
محمد
برای بار چهارم به رسول زنگ زدم اما خاموش بود ، ماشین رو بغل خیابون پارک کردم .. نمیدونستم باید کجا برم .. اصلا رسول کجا می تونست بره؟ نم نم بارون خیلی آروم به شیشه برخورد میکرد.و منو نگران تر ....نمی دونم داوود میدونست یا نه . شماره داوود رو گرفتم چند تا بوق خورد که جواب داد سلام کرد و گفت : چیزی شده آقا؟
برای اینکه نگران نشه گفتم : نه چیزی نشده فقط خواستم بدونم از رسول خبر نداری ؟
گفت : نه آقا. خبر ندارم چیزی شده؟
گفتم : نه چیزی نشده .. گوشیش خاموشه نمی دونم کجا پیداش کنم ...
کمی نگران شده بود : آقا شبای پنجشنبه میره گلزار شهدا ،،سر خاک عموش ....
سریع گفتم : ممنون .. خوش بگذره
تشکر کرد .. با تمام سرعتی که داشتم رفتم گلزار .. وقتی رسیدم از ورودی رفتم .. با نگاهم دنبال رسول می گشتم. تمام محوطه تغریبا گشتم اما نبودش .. بارون انگار شوخیش گرفته بود .. رنگم پریده بود .. از بودنش ناامید شدم خواستم برم بیرون که کنار یه قبر یه نیمکت قدیمی بود .. انگار رسول روی اون نیمکت نشسته بود .. نفسم رو دادم بیرون آروم سمت نیمکت رفتم .. که اره درست حدس زده بود .. مثل بچه های بی پناه زیر بارون سرد دی ماه نشسته بود . خداروشکر سالم بود .. آروم رفتم و کنارش نشستم که انگار متوجه نشد آروم گفتم : شما نمی گی گوشیت رو خاموش میکنی نگران میشم ؟!
با نگرانی برگشت و نگاهم کرد ..
رسول ..
تمام تنم از سرما به خودش می لرزید اما قلبم آتیش گرفته بود.. انگار هیچ پناهی نداشتم جز اینجا .. کنار عمو .. یه نفر کنارم نشست و گفت : شما نمی گی گوشیت رو خاموش میکنی نگران میشم؟!
صداش صدای محمد بود . با نگرانی برگشتم و نگاهش کردم و انگار زخم دلم زنده شده بود که باز بغض بی پناهم شکست..
محمد
گریه اش گرفت هق هقش بلند شد نمی تونست درست حرف بزنه .. مثل بچه ها که تلاش میکنن چیزی رو ثابت کنه گفت : آقا.. آقا محمد ... ب ... بخدا من...من اونی . نیستم ..که شما .. از ..متنفر باشی ..
گریه هاش تمام وجودمو آتیش میزد .. نگاهش کردم : کی گفته من از روی چهار تا حرف قضاوتت می کنم ؟!
با لحن لرزونش گفت : چرا.. شما باور کردی .. ... آقا محمد من به خدا آدم بدی نیستم .. با دلسوزی گفتم : رسول جان چرا فکر میکنی من فکر بدی دربارت میکنم .. اصلا اگه چیز خاصی بود که پذیرش نمی شدی .. میشدی ؟
حرفم تو تایید کرد ولی بازم گریه اش شدت گرفت: مگه من انتخاب میکنم. که خانوادم کی باشن ؟؟ اصلا مگه من به مامانم گفتم عضو سازمان مجاهد خلق باشه ؟؟
دستش رو محکم گرفتم . می لرزید. گفتم: رسول جان آروم باش .. الان خدای نکرده بد میشه حالت ..
بغلش کردم سرش رو به خودم چسبوندم دستم رو بین موهاش گذاشتم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : انگار هیچ پناهی نداشتم جز اینجا
پ ن : شما نمیگی گوشیت رو خاموش میکنی نگران میشم ؟!
پ ن : بغض بی پناهم شکست.
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت شصت و هشتم
محمد
جدی گفتم: مهم نیست .. آروم باش ...
اما انگار قانع نشد .. انگار میخواست زخم دلش رو بگه برام .
خودش رو از بغلم جدا کرد و با همون هق هقش گفت : آقا محمد .. از همون اولم داییم از من خوشش نمی اومد ... اصلا من هیچ ربطی به اونا ندارم ..
دوباره محکم بغلش کردم سرش رو به خودم چسبوندم تن لرزیدش رو بغلم حس میکردم .. سرمایی بود مثل فرزاد .. آروم گفتم : بریم خونه با هم حرف بزنیم؟!
آروم سرش تکون داد .. بلند شدم دستش رو گرفتم.. بدون هیچ حرفی دنبالم راه اوفتاد که مثل بچه ها با بغض گفت : آقا محمد.... موتورم پس چی ؟
برگشتم سمتش با لبخند گفتم: اینجا پارکینگ داره فکر کنم میزنمش همونجا فردا میایم سراغش ..
.....
سوار ماشین شدیم تنش می لرزید.. بخاری رو روشن کردم گرفتم سمتش . گفتم : رسول جان کاپشنت رو در بیار خیس شده .. آروم درش اورد.. آروم قطره های اشک از چشمش پایین می اوفتاد .. سمتش نگاه کردم گریه هاش عمق قلبم رو به درد می اورد گفتم: داداش من چرا گریه میکنی ؟
سمتم نگاه کرد با لحن لرزونش گفت: بازم گند زدم نه ؟ خانوادم همون ادمایی هستن که متنفری ازشون ... منم بچه همون خانوادم دیگه ..
اخم محوی روی ابرو هام نشست : حساب تو با بقیه جداست ..
تو داداشمی .. آدم از داداشش متنفر نمیشه
چرا باید گند بزنی ؟
رسول
با حرفش تمام تنم خجالت کشید اروم گفتم: کاشکی میتونستم خودم خانوادم رو انتخاب کنم .
آروم گفت : مهم اینه شبیه اونا نیستی ..
وقتی رسیدیم . حتی از رفتن به داخل خونه خجالت می کشیدم .. که سمتم گفت : برو داخل .. آروم رفتم داخل ، حیاط بخاطر بارون خیس بود .. رفتیم داخل. دستم رو گرفت برد سمت بخاری آروم گفت : بشین اینجا داری می لرزی از سرما ..
آروم نشستم. بار قبلی که اومدم اینجا اوضاع اینطور نبود .. الان من کی بودم ؟ برادر محمد ؟ بی خانواده؟ به قول امیر منافق ؟ من به کجا تعلق دارم ؟؟!
با یه حوله سمتم اومد با دلسوزی گفت : موهات خیسه ... خشکش کن . آروم حوله رو گرفتم.. رفت رو با دوتا چایی اومد نشست کنارم .. رعد و برق های اروم و بلند به گوشم می رسید چقد جای داوود الان کنارمخالی بود ..
ترسیده بودم اگه آقای عبدی می فهمید چی ؟ سمت محمد گفتم : آقا عبدی بفهمه چی میشه ؟
آروم لبخند زد .. انگارهمه چیرو می دونست با آرامش گفت: بچه تو نیروی منی .. اگه مسئله مهمی بود ما حتما می دونستیم .. پرونده تو کامل بازرسی شده هم مقامات بالا هم منو و آقای عبدی.. من می دونستم کوردی. لحجه ای که پنهان میکردی قابل تشخیص بود ... اما کاش همون موقع میگفتی بهم .. سمتم گفت : کی اومدی تهران؟ اون موقع میدونستی داییت کیه ؟
ترسیده بودم : آقا محمد برای کارم خطری نداره ؟
با آرامش گفت : داخل پروندت تو و خانوادت هیچ سو سابقه ای وجود نداره . گفتم که اگه مسئله مهمی بود من می فهمیدم .. .. نگران نباش رسول جان .. اینی که من پرسیدم به عنوان داداش بزرگترت پرسیدم نه مافوقت..
خیالم کمی راحت شد .. دلم می خواست همیچی رو بهش بگم.
محمد داداشم بود.. آدم چیزی رو از داداشش پنهان نمیکنه میکنه ؟
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : از خانوادم متنفری .. منم بچه همون خانوادم ..)!
پ ن : تو حسابت با بقیه جداست .. تو داداشمی .
پ ن : من به کجا تعلق دارم ...؟
پ ن : داداش بزرگتر نه مافوق ... چه قشنگ)))!
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت شصت و هشتم محمد جدی گفتم: مهم نیست .. آروم
نورماه همیشه میگه :
بدترین درد تعلق نداشتن
تعلق نداشتن به زندگی ، به خودت ، به خانوادت..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت شصت و نهم
رسول
صدام رو صاف کردم : محمد من تا ۱۴ ، ۱۵ سالگی چیزی نمیدونستم. چیزای مشکوکی از مامانم یا داییم میدیدم ولی چیزی نمی دونستم .. اما بعد از یه مدتی فهمیدم دایی از سرشناسای کوملس... یادمه همیشه یه جلسه های چند ساعته می گرفت...
مامانم . سرم رو انداختم پایین مامانم تمام جونش به دایی بسته بود .. مامانم همیشه حرفای سیاسی .میزد .... بابام این وسط انگار هیچ بخاری نداشت .. زور مامان و دایی رو نداشت .. اما من. ، همیشه شبیه عموهام بودم . همین دایی رو عصبی میکرد همیشه ..
قطره اشکی از چشمام پایین اومد .. یاد تیکه های دایی اوفتادم ... وقتی بهم میگفت با این عقایدم به جایی نمی رسم. وقتی به چیزایی که دوست داشتم توهین میکرد.. .. آروم ادامه دادم : تمام این مدت داییم فقط در حد حرف بهم حرف میزد اما قضیه ها از وقتی شروع شد که عمو مهدی که پاسدار بود برای یه ماموریت که به کومله و خلاف های درون شهری مربوط میشد اومد مهاباد .. داییم از عمو خوشش نمیومد اما عمو برای دیدنم اومد .. .. گریه ام گرفت . دلم نمی خواست ادامه بدم ..به چشم های نگران محمد نگاه کردم و گفتم : داییم فهمیده بود که عموم اگه بیشتر از این پیگیر پرونده باشه خودش لو میره .یه روز که عموم اومد سراغم که بریم خارج از شهر بچرخیم .. داییم ما رو تغیب کرد ... ادامه دادم
( گذشته )
با دایی سوار موتور شدم .. از پشت بغلش کردم دلخور گفتم: حالا کیمیای عمو ؟ .
بخاطر صدای باد با صدای تغریبا بلند گفت : نترس عمو کار دارم بازممیام ..
وقتی رسیدیم ، یه جای سرسبز با درختای قدیمی .. دستم رو گرفت .. روی چمن ها راه می رفتیم باهام حرف میزد که باد حرف هیرمان اوفتادم و گفتم : عمو من آدم نحسی هستم ؟ خندید: وا چرا عمو اینو میگی ؟ دلخور گفتم : هیرمان میگه چون ۱۳ دی به دنیا اومدی .. ۱۳ عدد نحسیه ..
نفس عمیقی کشید لبخند محوی زد : چطور ۱۳ نحسه وقتی ۱۳ رجب تولد امیرالمومنین؟ لبخند زدم : راس میگی عمو اصلا حواسم نبود . خندید و دستی توی موهام کشید . آروم گفت : ریوان برام به دعایی میکنی ؟ سریع گفتم : چی عمو ؟
سرش رو انداخت پایین : دلم میخواد برسم جایی که می خوام . .تعجب کردم: دوست داری به کجا برسی ؟ آروم با لبخند گفت : شهید شم ... سریع گفت : خدانکنه عمو .. چه حرفیه میزنی .. با صدای دایی برگشتیم .. دایی بود . معلوم بود عصبیه چشمم خورد به کُلت تو دستش ترسیدم .. عمو با دیدن اسلحه ی توی دستش گفت : سلام چیزی شده ؟
با همون صدای عصبی گفت : کار دارم باهات .. انگار نگرانم بود که سمتم گفت : ریوان جان عمو برو پیش موتور تا بیام .. باشه ای گفتم و رفتم چند قدم رفتم که صدای عصبی دایی به گوشم رسید ترسیدم پشت یه درخت قایم شدم نگاه کردم عمو بلند گفت : شما از من می خوای رشوه بگیرم . که بزنی چند تا کورد بیگناه رو بکشی ؟ . دایی عصبی سمتش حمله ور شد خواستم برم کمک عمو اما ترسیدم همونجا وایسادم .. عمو بی جون روی زمین اوفتاد .. اسلحه رو سمت قلب عمو گرفت و داد زد : جاش بیشرف( پاسدار بیشرف) سمتش رفتم رو داد زدم : داییی ..
اما دیر شده بود. خون پاشیده شده روی صورت عمو رو می دیدم .. سمتش رفتم . نفسم بالا نمی اومد بلند داد زدم : عمو .. عمو تروخدا چشمات باز کن . دیر شده بود آروم و بیگناه چشماش رو بسته بود.. به دایی نگاه کردم خونسرد نگاه میکرد ... با گریه به عموی مظلومم نگاه کردم .. خون لباس سبزش رو پشونده بود .. عمو به مظلوم ترین شکل ممکن به دست داییم شهید شد . شوکه شده بودم من فقط ۱۶ سالم بود . با ترس بلند شدم سمت دایی گفتم : به همه میگم به همه میگم تو بودی .. خواستم برمکه محکمیقه لباسم رو گرفت : تو رو هم مثل عموت میکشم .. من با تمام وجود و ترس داد میزدم . داشت منو سمت جاده میکشید و من به عمو التماس میکردم بلند شه و نجاتم بده ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : جاش بیشرف ..
پ ن : ۱۳ چرا نحسه وقتی که ...
پ ن : عمو مهدی که مظلومانه شهید شد ...
Chezile ~ UpMusicChezile - Beanie (320).mp3
زمان:
حجم:
5.4M
با حال هوای پارت ...
( چشمام رو میبندم و به تو پناه میارم .)!
#موسیقی_پارت