eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها بد از اون تماس با نوع حرف زدنش متوجه شدم که سعیده و، وقتی جواب داد کسی که کنارش بود اومد سمتم و تا جون داشتم کتکم زدن اون مرد می خواست بره درد داشتم ولی لب زدم د.ا.د.ا. ش.م.ک. ج. ا. س.ت ناشناس: هه نگرانش نباش حالش خوبه فقط ممکنه یه خورده اوف شده باشه😂 من: خ. ف. ه. ش. و. ـ د. ا. د. ا. ش. م. ک. ج. ا. س. ت ناشناس: میارمش پیشت داداشت رو😂😂 من: از دست این مرده کفری شده بودم از داوود خبر نداشتم نمی دونستم چه بلایی سرش اومده نگرانش بود می خواستم چیزی بگم که اون مرده رفت بیرون بزور یه خورده تکون خوردم و تکیه دادم به ستون سرم رو بهش چسبوندم و لب زدم خدایا خودت کمکمون کن....... نمیدونم چقدر گذشت که در باز شد و اون مرده دوباره داخل شد دو نفر پشت سرش بودن که..... اون... اون داوود بود اره خودش بود ولی چرا هنوز بیهوش بود سریع بلند شدم که دردی توی بدنم پیچید بیخیال بهش ایستادم که همون مردع جلو اومد و گف ناشناس: بیا اینم داداشت😒 من: چرا بهوش نیومده ناشناس:........... من: اون دو نفر جلو اومدند و می خواستن پرتش کنن که سریع گرفتمش داشتند می رفتن که با فریاد لب زدم با تو ام چرا هنوز بهوش نیومده؟؟؟ 😡 ناشناس:......... خفه شو! اینو گفتم و از اون سوله خارج شدم صدای فریادش رو میشنیدم ولی اهمیت بهش ندادم 😏....... هر اتفاقی افتاد خبرم کن! فقط اگه سر صدا کرد بهش اهمیت نده! *اقا پس چطور بهتون خبر بدیم اگخ اتفاقی افتاد؟؟ ناشناس: خب چقدر..... از تو این دریچه دیگه! فقط مراقب باشید اینا اعصبانی بشن اقا (منظورش احمده) بدبختمون می کنه *چشم اقا من: داوود داداش بیدارش شو! 🥺 چشاتو باز کن داوود با فریاد لب زدم اخه نامردا حالش بدههه😭😡 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود چرا بهوش نیومده هنوز؟
هدایت شده از   ッ 
گاندویی ها نمیدونم چقدر گذشت چقدر گریه کردم..... سر داوود رو پام بود منم سرم رو به ستون پشت سرم تکیه دادم و چشامو بستم به یه دیقه نکشید که با صدای کسی چشامو باز کردم..... داوود بود! از خوشحالی نمیدونستم گریه کنم یا بخندم. اروم لب زدم حالت خوبه داوود؟؟ با درد عجیبی توی سرم چشام رو اروم باز کردم نگاهی به دور، ورم کردم من اینجا چیکار می کردم؟؟ چشم خورد به رسول که چشاشو بسته بود اروم بلند شدم و نشستم و لب زدم رسول ما اینجا چیکار می کنیم رسول اروم چشاشو باز کرد ولی با دیدن من کلا شوکه شد نمیدونست بخنده یا گریه کنه لب زدم: چرا این جوری می کنی رسول: با گریه لب زدم د.اوود ح.الت خوبه؟؟ من: ارع فقط یکم سرم درد می کنه در حقیقت داره می ترکه رسول: بمیرم برات داداش به خاطر ضربه ای که ب سرت خورده من: کدوم ضربه؟؟ رسول: منم بی هوش بودم ولی از حرف های اینا متوجه شدم من: اهاا رسول: می خوای یکم بخواب تا خوب شی من: نگاهی به رسول کردم و سرم رو، روی شونه ی رسول گذاشتم..... رسول: زودی بیدارش شیا😂😉 من: یه جور میگی زودی بیدار شی انگار چقدر خوابیدم 😒 رسول: دو روز و نصفی خوابیدی اقا داوود من: با حرف رسول سرم رو از روی شونش برداشتم و لب زدم چیی 😳 رسول:........... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: بهوش اومد☺️😂
گاندویی ها ٠ چیه تعجب کردی ینی باورت نمیشه دو روز بیهوش بودی؟؟ داوود: اخه باورم نمیشه چطور من تونستم دو روز بیهوش باشم؟؟ من: این سوالی که من باید از تو بپرسم داوود: چی بگم دیگه 😂😂 من: کوفت و چی بگم تو میدونی من تو این دو روز چقدر نگرانت بودم؟؟؟ داوود: ببخشید داداش دیگه نمی خوابم تا این دو روز جبران بشه خوبه؟؟ من: عالیهه اصن..... داشتیم حرف میزدیم که در با شتاب باز شد و اون مرد دوباره وارد اون سوله شد ناشناس: خب خب میبینم که داداشت هم بیدار شده😒 من: اگه نمیشد که بلایی سرتون میوردم که مرغ های آسمون به حالتون گریه می کردند😏 ناشناس: هه جدی می فرمایید؟؟ فیلا که من می خوام بلایی سرتون بیارم که مرغ های اسمون به حالتون گریه کنن داوود: عهه واقعا 😂😏 ناشناس: عهه ببین کی دارع حرف میزنه برا من تو اصن مگه زبون داشتی من: خفه شو😡 ناشناس: از دست این دو تا کفری شده بودم بخاطر همین لب زدم تا شب بهتون فرصت میدم که بهم بگید از طرف کی اومدید چرا رئیس ما رو دنبال می کردید اگه نگید بلایی سرتون میارم که مرغ های اسمون به حالتون زار زار گریه کنن داوود: به همین خیال باش تا بگیم 😂 من: خیلی دلم می خواست برم رو مخش بخاطر همین لب زدم جوری میگی رئیسم انگار رئیست کیه؟؟ 😂😒 ناشناس: با این حرف این پسره عصبی به سمتش رفتم و یقشو گزفتم و بلندش کردم....... با مشت جوری زدم توی دهنش که دهنش پر خون شد لب زدم این دفعه اروم زدم دفعه بد جوری میزنم که....... از اون اتاق بیرون رفتم و درو محکم بستم داوود: رسول خوبی؟؟ رسوللل من: لبم می سوخت ولی مهم نبود اروم م نشستم و لب زدم چیزی نیس خوبم داوود: د.ه.ن.ت من: چیزی نیست میگمم داوود: رسولل دهنت پره خونه میگی خوبم ...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: چی بگم واقعا؟؟
گاندویی ها مهم نیست....... مهم اینکه حالشو خوب تونستم بگیرم خیلی دلم می خواست برم رو مخش و این یه راه بود که بتونم رو مخش راه برم😂 جدا از سوزش لبم اتفاق عالیی بود😂😂 داوود: واقعا نمیدونم بهت چی بگم 😐 من: چون نباید چیزی بگی داداش😌😅 داوود: سر مو بلند کردم و لب زدم خدیاااا یه عقلی به این بده یه کمکی به من که از اینجا نجات پیدا کنم من: فقط داداش یه پولی به من نبود؟؟ داوود: چرا ولی من این جوری گفتم😂 من: عجب........... من که تازه یه چیزی یادم افتاده بود لب زدم داوود راستی یه سوال؟؟ داوود: دستمالی دستش میده و میگه اول دهنتو پاک کن بد هر سوالی داشتی بپرس من: دستمال رو گرفتم و دور لبم رو پاک کردم و لب زدم حالا بپرسم؟؟ داوود: جانم بپرس؟؟ من: ببین من خیلیی کنجکاو شدم یادته اون روز داشتی خواب می دیدی؟؟ داوود: با گفتن کلمه ی خواب تازه یادم افتاد که خواب دیدم لب زدم نعلت به منننن اگه اون روز اون خوابو نمیدیدم الان اینجا نبودیم 🥺 من:چیی داری میگیی تو بابا سرت خورده به این ستون که دیونه نشدی بزار حرف بزنم داوود یه بار دیگه هم بگی تقصیر من و این و اون میزنمت...... داوود: ببخشید 😂 خب اره یادمه چطور من: ببین تو خواب داشتی حرف میزدی داوود: جدیی😂 حالا چی میگفتم؟؟ من: داوود میزاری حرف بزنم؟؟ داوود: اره اره 😂 من: ببین میگفتی بابا محمد بفهمه چی ینی ینی چی میشه و...... داوود: تا اسم بابا زو اورد ترسیدم ولی لب زدم خب؟؟ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: میدونم کمه ولی ببخشید باید برم..... پ ن: راستی رمز ناشناس رو یادم رفته 😂 ببینم تا فردا یادم میاد یا نع اگه نه جدید میزنم
گاندویی ها نمیدونستم چرا داوود گوشیش خاموشه هیج وقت هم خاموش نمی کرد یا اگرم می کرد شارژش تموم شده بود و سریع میزد شارژ ولی این دفعه!! گوشیش دو روزه خاموشه! اخهه چرااا! اگه اتفاقی افتاده بود محمد میگفت ولی نگفت ولی میشد از صداش فهمید که اتفاقی افتاده و نگران چیزی هس! نمیدونستم چیکار کنم تو فکر بودم که با صدا زدن های محیا به خودم اومدم تو اشپزخونه بودم! و مثه همیشه مشغول غذا کردن هر چقدر صدرا رو صدا میزدم جواب نمیداد بلند تر صدتش زدم صدراااااا؟؟؟ واییی این چرا جواب نمیده!؟ سریع به سمت پذیرایی رفتم که دیدم روی مبل نشسته! صدرا؟! اقا صدرا!؟ بازم جواب نداد اروم کنارش نشستم و همون جور که صداش میزدم به بازوش زدم صدراا؟؟ صدرا:چیی! جانم جان صدرا؟؟ من: کجایی تو سه ساعته دارم صدات می کنم؟؟؟ صدرا: ببخشید جانم کاری داشتی؟؟ من: بله ولی اول بگو کجا بودی هر چقدر صدات زدم بابا صدرا ترسیدم🥺 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: صدرا و محیا... 🥺♥️
گاندویی ها قربونت بشم من نفس! 🥺♥️ ببین چیزی نیست فقط یه کم نگرانم محیا: خدانکنه☺️ چیی چی میگی نگران کی صدرا میشه بگی چیشده صدراا لطفاا 🥺💔 بگوو. چیشده قلبم داره میاد تو دهنم من: ببین...... داوود دو روزه گوشیش خاموشه و امروزهم که زنگ زدم محمد گفت کار داره!؟ و یادش رفته گوشی رو بزنه شارژ محیا: صدرا جان! عزیزم ببین خب گفت که کار داره و یادش رفته که بزنه شارژ چرا الکی نگرانی محمد گفته دیگه من: باباا محیا جان داوود هیج وقت نمیزاشت گوشیش دو روز خاموش بمونه محیا: خب حتما کار داشته اصن مگه خود اقا محمد نگفته که کار داره و یادش رفته بزنه شارژ من: بابا محیا اون حتی شده از یکی هم شارژ بگیره میگیره و میزنه اصن صدای محمد یه جوری بود محیا: چطور؟؟ من: ببین مثه اینکه نگران چیزی باشه یابخواد یه کاری کنه محیا: خب می خوای چیکاز کنی؟؟ من: می خوام پاشم برم در خونه محمد اینا محیا: باشه ولی قبلش بیا غذا بد برو من: باشه بریم بخوریم که می خوام برم! محیا: پاشو خب با صدرا نشستیم رو میز...... انگار اصن حواسش نبود برنج رو ریختم تو بشقابش و مرغ رو، روش گزاشتم! برا اینکه یه خورده حال هواش عوض شه لب زدم می خوری یا بزارم دهنت اقا قدرا😂 من: با این حرفش خندم گرفت لب زدم می خورم😂 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: چی بگم
گاندویی ها بد از خوردن غذا بلند شدم و لب زدم مرسی خیلی خوش مزه بود! حالا اجازه میدی برم دیگه؟؟ محیا: نچ من: چرا دیگه😫 محیا: بزار منم اینا رو جمع کنم باهات بیام این جور که تو هول کردی یه بلایی سر خودت میاری من: بزار برم لطفا🥺😩 محیا: صبر کن با هم میریم دیگه چقدر عجله می کنی تو من: باش....... فقط یکم تند تر کارتو انجام بده وقتی به داوود گفتم یه کوچولو ترسید و لب زد خب؟؟ لب زدم: خب ببینمنظورم اینه چرا گفتی بابا محمد؟؟ اصن چرا گفتی چطور باید به بابا محمد بگیم؟؟ داوود: اب دهنمو قورت دادم و لب زدم خب اسم بابام محمده دیگه نگم بابا محمد چی بگم؟؟ من: منظورم این نیس... هوفف خدا..... چطوربگم... ببین منظورم اینه چنذ بار پیش هم اینو گفته بودی اصن چرا نباید بابات بفهمه؟؟ ببین من یه حدسایی زدم ولی بازم خودت باید بگی😂 داوود: چی بگم بهش الان لب زدم خب چه حدسایی زدی بگو میشنوم😂😂 من: نخند😂 داوود: خودت میخندی به من میگی نخند؟؟ چشم نمی خندم حالا بگو چه حدسایی زدی من:....... از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم........ اعصابم داغون بود! بالاخره رسیدم سایت..... که با رسیدنم سعید اومد جلوم سعید: سلام اقا من: سلام جانم چیزی شده؟؟ سعید: اقا، اقای عبدی گقت برید اتاقشون خواستم زنگ بزنم بهتون گه اومدید من: اتفاقی افتاده؟؟ سعید: گفتن برید متوجه میشید من: باش برو به کارت برس! سعید: چشم من: به سمت اتاق اقای عبذی رفتم در زدم و وارد اتاق شدم از چهرش معلوم بود یه اتفاقی افتاده سلام اقا! ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: رسول چه حدسایی زده پ ن: عبدی؟؟ پ ن: تو یه شرایطم که فیلا همین پارت رو میتونم بدم😂🤌 پ ن: یه پارت نسبتا طولانی به جای دو پارت
گاندویی ها سلام اقا عبدی: تو اتاق بودم درگیر پرونده بودم! نمیدونستم چطور باید به محمد بگم مخصوصا اگه بفهمه که..... همون لحظه تقه ای به در خورد و محمد وارذ اتاق شد سلامی کرد که جواب دادم: سلام محمد جان بیا بشین کارت دارم محمد: اتفاقی افتاده اقا؟؟ چیزی شده!! من: بیا بشین میگم بهت محمد: چشم اقا من: خب محمد! چطور بهت بگم؟؟ محمد:چیزی شده؟؟ اقا اگه اتفاقی افتاده بگید بخدا قلبم داره میاد تو دهنم🥺 بگید هر اتفاقی افتاده اقا نکنه اتفاقی برا بچه ها افتاده چی شده که نمیگید بگید لطفا🥺 بالاخره محیا اجازه داد که از خونه خارج بشیم سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی محمد حرکت کردیم نمیدونم چرا ولی مطمئن بودم که یه اتفاقی افتاده که محمد به من نگفت ولی الان هر طور شده باید بفهمم که چیشده با صدای محیا به خودم اومدم محیا: صدرا جان عزیزم یکم یواش تر بری بد نیستاا من: ببخشید چشم ولی محیامن.. من مطمئنم یه اتفاقی افتاده که محمد نمی خواد به من بکه!! ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: عبدی می خواست چی بگه؟؟ پ ن: صدرا...
گاندویی ها بالاخره رسیدیم دره خونه از ماشین پیاده شدم...... زنگ درو زدم به پنج دیقه ای نرسید که در باز شد...... اول محیا و بد هم من وارد خونه شدیم..... همون لحظه زن داداش در خونه رو باز کرد و جلو اومد سلامی کرد که جواب دادم تو خونه نشسته بودم اصلا حوصله هیچ کاری نداشتم فقط منتظر یه خبر از داوود بودم دل تو دلم نبود اگه بلایی سرش بیاد من چیکار کنم همون لحظه زنگ خورده شد..... سریع به سمت ایفون رفتم که با دیدن اقا صدرا شوکه شدم! درو باز کردم و چادرمو سر کردم در خونه رو باز کردم و سلامی کردم بفرمایید داخل صدرا:به داخل رفتیم و روی مبل نشستیم زن داداش محمد کجاست؟؟ من: رفته سایت ینی همین پنج دیقه پیش رفت محیا: عطیه اتفاقی افتاده من: نه اتفاقی نیوفتاده(خب اینجا نمی خوان صدرا بفهمه) محیا: انگار افتاده؟؟ من: ن چیزی نیس صدرا: پس زن داداش داوود کجاست؟؟ من: وقتی اقا صدرا گفت داوود بغضم ترکید و دیگه نتونستم تحمل کنم😭 صدرا: زن داداش داوود چیزیش شدع؟؟ محیا: عطیه جان عطیه اروم باش من: نمی تونممم😭 صدرا: زن داداش میشه بگی چیشدهه من: جلو بغضم رو گرفتم و شروع کردم حرف زدن با بغض(کل مجرا) رو گفتم ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: بنظرتون واکنش صدرا چیه😂🥺
گاندویی ها باشنیدن ماجرا نفسم لحظه ای رفت! دیگه حس و حالم دست خودم نبود روی مبل نشستم و اصن متوجه هیچ چیزی نبودم محیا سعی داشت زن داداش رو اروم کنه ولی..... سعی کردم به خودم مصلت باشم رو به عطیه خانم لب زدم زند دا.. داش کی بوده ینی از کی متوجه شدید داوود نیست؟؟ عطیه: محیا سعی داشت منو اروم کنه ولی من اروم نمیشدم با حرف اقا مهدی بزور جلو بغضم رو گرفتم و لب زدم همین دو سه روز پیش بود! من: نفسی از سر حرص که چرا محمد چیزی بهم نگفته کشیدم و از جام بلند شدم لب زدم من میرم پیش محمد کارش دارم؛ محیا: صدراا کجااا ای بابا عطیه خوبی عطیه: باید باشم؟؟ محیا: بخدا پیداش می کنن نگران نباش عزیزم عطیه: محیا جان بزار مادر بشی متوجه میشی چی میگم محیا:...... فیلا اروم باش تو عطیه:..... خب ببین محمد چیزی که می خوام بهت بگم اینه قبل از اینکه تو بیای سایت (موقیعت:قبل از اومدن محمد به سایت) علی: همین جور سرم تو مانیتور بود! نمی تونستم بدون رفیقام تحمل کنم رسول که رفیق چندین چند سالمه داوود هم..... تازه اومده ولی با رفتارش منو وابسته ی خودش کرده دس نمی تونم بزارم اتفاقی براشون بیوفته همین جور داشتم میگشتم که با چیزی که دیدم چشام رو حسابی درشت کردم م.. ن درست میدیدم ارههه خودش بود! ردیاب رسول روشن شده بود!! ایوللللل عبدی: ایول ینی چی اقا علی من: با دیدن اقای عبدی هول شدم ولی لب زدم اقا پیداشون کردم ایول دیگه🥺 عبدی: چیی راس میگی علی من: بله اقا بفرمایید نگاه کنید! عبدی: کنار میز مرکزی موندم و لب زدم کو علی من: بفرمایید بشینید تا بگم عبدی: خودت بشین فقط بگو کجان من: با اجازه اقا خب ببینید اقا اینجا همون جایی که بچها هستن عبدی:خداروشکرر ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: صدرا اعصبانیست🥺😁 پ ن: پیداشون کردنن😭😍 پ ن: داستان قرار بود جوری دیگه باشه که مدرسه ها نزاشتن😔 پ ن: ناشناس پر باشه هاا فردا میام سراغشون👍😍
گاندویی ها خیلیی خوشحال شده بودم که علی تونسته بود جای بچها رو پیدا کنه! محمد بفهمه که دیگه اصن...... به سمت اتاقم پا برداشتم و به سعید گفتم که به محمد بگه بیاد اتاقم (زمان حال) خ.ب اقا الان ما میدونیم بچها کجان پس بهتره هرچه زودتر دست به کار بشیم و بریم دنبالشون عبدی: اره خب درسته الان میدونیم کجان ولی من: ولی چی اقا؟؟ عبدی: فیلا نباید دست به کار بشیم محمد چون باید مطمئن بشیم جاشون رو عوض نمی کنن محمد احمد سلطانی باهوش تر از چیزی که ما فک می کنیم من: اقا من نمی تونم جون نیرو ها مو بخطر بندازم عبدی: الان مطمئن باش خودش اونجا نیس و ادماش پیش بچها هستن بزار یکم دیگه...... تحمل کن که حداقل بتونیم اونا رو هم بگیریم من: اقا.... عبدی: اروم باش مطمئن باش حالشون خوبه ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: جون نیرو هاش پ ن: محمد نمی تونه صبر کنه