هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
#شما
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando/961
چه کردهای که میرسد، تمام باورم به تو
چه کردهای که از خودم، پناه میبرم به تو!
.....
به به چه زیبا☘ ... چه حق .. چقد حال و احوال رسول
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
#شما
میان شهر غریبم ندارم آغوشی
هزاربار بریدم؛ پناه میخواهم
....
شما چه استعداد قشنگی دارین☘
خیلی زیبا بود .. حال و هوای پارت های امروز ..)!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هفتاد
محمد
رسول با گفتن خاطراتش روحم رو بهم ریخت ، رگ گردنم بیرون زد حتی از این که یه نفر همچین رفتاری باهاش داشته اعصابم رو بهم می ریخت.
رسول
اشکم رو پاککردم که محمدگفت : داییت چیکارکرد ؟ عموت چی ؟ برای بهتر شدن صدام . نفس عمیقی کشیدم ..اروم گفتم: چند دقیقه بعد با استفاده از جی پی اس توی لباسش نیروهاش پیداش کردن .. اما من ... داییم منو برد جایی که حتی نمیدونستم .. اول باهام صحبت کرد ولی من قبول نکردم ، می خواستم به همه بگم اما بعدش تهدیدم کرد .. دوباره نفس عمیقی کشیدم: چند ماه بعد مامان و بابام وقتی با هم دعوا کردن . بر حسب اتفاق یا قصد بابام مامانم رو هول داد و مامانم از روی پله ها اوفتاد و ..... چند هفته بعد بابام انگار بو برده بود که داییم عمو مهدی رو کشته . یادمه یه شب از ترس اینکه بلائی هم سر خودشبیارن می خواست فرار کنه تهران . اما توی راه تصادف میکنه و میمیره .
محمد
از این همه درد اون هم برای یه بچه ۱۶،۱۷ ساله نمی تونستم هیچ حرفی بزنم .. مرگ مادرش .. عموش و بعد هم پدرش اونم فقط توی یکسال . آروم پرسیدم: پس تو چطور اومدی تهران ؟
رسول
همه چی جلوی چشام می چرخید . .. ادامه دادم : عموی بزرگم . عمو حمید.. اون موقع هم پاسدار بود . انگار یه چیزایی میدونست از شهادت عمو مهدی. اما هیچمدرکی نداشت . بعد مرگ بابام و مامانم . خیلی احساس ترس میکردم . با اینکه بابام هیچوقت پشتم نبود و مامانمم سعی میکرد منو مثل خودش کنه .اما به هرحال .. عمو حمید اومد مهاباد و به داییم گفت منو می خواد با خودش ببره تهران . من خیلی راحت نبودم اما از اونجا بودن خیلی بهتر بود .. داییم اول مخالف کرد اما با هر بدبختی شد اومد تهران خونه فروغ ینی مامان بزرگم .. اما همه خانواده پدریم مامان و داییم رو مسبب مرگ عمو و بابام می دونستن همین باعث شده بود فروغ ازم کینه به دل بگیره. .. یه شب که همه رفته بودن مهمونی من برای حال روحی بدم از مشاوره اومده بودم و خواب بودم . یادمه فروغ اومد بالای سرم و با تمام سنگ دلیش منو از خونه انداخت بیرون .. اگه عمم نبود معلوم نبود الان کجا بودم ... عمو حمید هم برای اومدن به اینجا خیلی کمک کرد ......
نفس عمیقی کشیدم . از گفتن حرفا آروم شده بودم .. محمد آروم گفت: چرا نرفتی پیش عمو حمیدت ؟
پوزخندی زدم : زن عموم اصلا از من خوشش نمیاد ..
محمد .
هیچی نمی تونستم بگم .. گفتم : خداروشکر الان اینجایی .. کار خوبی کردی اومدی .. خدا خودش درست میکنه همه چی رو . اینو بدون من همیشه پیشتم .. لبخند تلخی زد وگفت : میشه همه اینا بین خودمون باشه .؟! حتی به داوود هم چیزی نگین .
لبخند زدم: معلومه که چیزی نمیگم.. چشماش خمار خواب بود . با دست آروم به پام زدم و اشاره کردم سرش رو بزاره رو پام .. لبخندی زد و آروم سرش رو گذاشت رو پام .. دستم رو بین موهای فر فریش گذاشتم . عینکش رو در اوردم و به چهره معصومش خیره شدم . به غمی که سال توی سینه اش بوده و چیزی بهمن نگفته بود ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : غم توی دلش
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هفتادو یکم
رسول
با صدای زمزمه از خواب بیدار شدم... دم در اتاق انگار محمد داشت با مادرش حرف میزد که چشمش به من اوفتاد خندید : به به بیدار شدی. نگاهش رو سمت مادرش که بهش میگفت عزیز انداخت : عزیز شما برو ما هم الان میایم ..
بهم نگاه کرد : ساعت خواب آقا رسول ...صبح بخیر .
سر جام نشستم آروم گفتم: صبح شما هم بخیر ..
.....
روی تخت توی حیاط نشسته بودیم. عزیز هر وقت چشمش بهم میخورد چند ثانیه به چشام خیره میشد .. لبخند غمگینش . نگاه غمگینش . معلوم بود یاد پسرش می افته .. برای من و محمد چایی گذاشت .. به محمد گفت : حال عطیه خوبه ؟
لبخندی زد : خداروشکر عزیز .. خودم گفتم بیشتر بمونهپیش مامانش .. ماهای بارداری پیش مامانش باشه بهتره ..
عزیز هم لبخندی زد : اره پسرم اونجا باشه بهتره ..
به چاییم خیره شده بودم که عزیز گفت: پسرم چرا نمی خوری ؟
با گفتن پسرم یه لحظه انگار پیش خانوادم نشسته بودم... لبخندی زدم : چشم . می خورم .
.....
توی راه سایت بودیم که محمد گفت : امیر اگه چیزی بهت گفت اهمیت نده .. آقای عبدی هم ماجرا رو کامل میدونه .. بچه های سایت هم شاید یه چیزایی از امیر شنیده باشن ولی هیچکدوم مثل امیر نیستن ...
پرسیدم : آقای عبدی .. از کجا ؟
لبخند زد : نمی خواد نگران باشی .. خودم گفتم بهش .
سرم رو انداختم پایین: کاش بچه های سایت چیزی نفهمیده باشن ..شاید اگه دیروز از سایت اونطوری نمیرفتم چیزی نمی شد.
با همون نگاه مهربونش گفت : رسول جان مگه کار خلافی کردی که اینقد نگرانی ؟ یه سوتفاهم بود که رفع شد همین.
لبخند زورکی تحویلش دادم و چیزی نگفتم ..
....
به سایت که رسیدیم رفتیم داخل محمد رفت سمت اتاقش . داشتم سمت میزم میرفتم که آقای عبدی جلوم ظاهر شد .ترسیدم . سلام کردم که با لبخند محوی اونم سلام کرد .. لبخند خجالت زده ای زدم .. دستش روی شونم گذاشت رفت .. نفس عمیقی کشیدم دم داداشم گرم درستش کرده بود ..
هر کی که دیروز هم توی سایت بود با تعجب بهم نگاه میکرد همین باعث خجالتم میشد ... سمت فرشید رفتم . همو بغل کردیم آروم گفت : نگرانت شدم دیروز خوبی ؟
لبخند زدم: خوبم .. سعید کو ؟.
خندید: زمستون هنوز سلام نکرده آقا سرما خورده. گفتیم نیاد که ماهم مریض نشیم .
با خندش خندیدم ..
پشت میزم نشستم به میز امیر نگاه کردم با اخم سرش تو کارش بود که تلفن کنارش زنگ خورد . نگاه گذرایی به من انداخت و تلفن رو جواب داد ..
محمد .
امیر که اومد تو با اخم محوی سلام کردم که گفت : زنگ زده زدی دایی چیزی شده ؟
بهش نگاه کردم و بعد به برگه جلوم نگاه کردم امضایی زیر برگه زدم و گرفتم سمتش جدی گفتم: یه ماموریت یه ماهه برای تبریز برات پیش اومده فردا باید بری ..
اومد سمتم برگه رو گرفت تا خط اول رو دید گفت : این که ماموریت نیست توبیخه.
جدی نگاهش کردم: فرقی هم داره مگه ؟ اگه برات مهم باشه که از این رفتارای بچگانه نمی کردی... امیر تو خواهر زادمی بدم که نمیاد ازت ولی این چه رفتار هاییه؟
پوزخندی زد : فقط بخاطر اون پسرست.
نگاهش کردم: این رفتار رو تو اگه با هر کدوم از بچه های سایت داشتی من همین کارو میکردم . چون قانون های سایت رو زیر پا گذاشتی ..
لبخند مسخره ای زد سرش رو تکون داد : بله درست میگید آقا محمد .. لحن مسخرش معلوم انتظار نداشته ..
از اتاق بیرون رفت .. به صندلیم تکیه دادم.
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : اینم از امیر
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هفتادو دوم
سعید
تمام گلوم به صدا در اومده بود .. عرق سرد پیشونیم نشون میداد تب دارم .. تمام تنم زیر پتو بود ولی سردم بود .. تنم درد میکرد .. مامان اومد توی اتاق کاسه سوپ رو گذاشت روی میز گلو درد اجازه حرف زدن به بهم نمیداد به سختی گفتم : نمی تونم چیزی بخورم مامان ..
نگاهم کرد : اینطور که از گرسنگی میمیری ..
آروم گفتم : نه جیزیم نمیشه .... شما اینجا نمون مریض میشی .
بعد از رفتنش تلفنم رو برداشتم که فائزه اومد داخل لبخند زدم : نیا تو مریض میشی
با فاصله نشست کنارم لبخند تلخی زد : نه بابا مریض نمیشم
نگاهش کردم : جایی میخوای بری چادر پوشیدی ؟
چشماش اشکی شد : می خوام برم دادگاه ..
نیم خیز نشستم : دادگاه چرا ؟
قطره اشک از چشمش اوفتاد : می خوام برم دادخواست طلاق بدم
تعجب کردم: چرا؟
با صدای گرفته گفت: مهرداد برای بار چندم بهم خیانت کرد.. تازه چند وقت پیش میگفت می خواد مهاجرت کنه آلمان.. تو که میدونی من نمیتونم از ایران برم..
نشستم .ابرو هام بهم گره خورد : چرا بهم نگفتی ... میگفتی خودم میرفتم یه بلایی میاوردم سرش مرغای آسمون به حالش گریه کنن ..
آروم گفت : اینطوری نمیشه... از همون اول هم ما اصلا به درد هم نمی خوردیم ..
آروم گفتم : بابا و مامان میدونن ؟
نگاهم کرد : به مامان گفتم ولی بابا .... مامان میگه بهش . اما به تو گفتم توام داداش بزرگمی ..
تصمیم درستی داشت می گرفت.. آروم گفتم : خودم میبرمت .
نگاهم کرد: تو مگه بدن درد نداشتی ؟
گفتم: من که نمی زارم تنها بری برو بشین تو ماشین تا بیام ..
آروم بلند شد و رفت ..
خودمو به زور بلند کردم جلوی آینه وایسادم ماسکم رو زدم .. خدا خودش بخیر کنه ..
.......
توی ماشین نشسته بودم که فائزه سوار شد آروم گفتم : تموم ؟ درخواست دادی ؟
آروم گفت : آره.
نفس عمیقی کشیدم : نگران چیزی نباش من خودم هستم .. مهرداد از همون اول لیاقت تو رو نداشت خواهر من ..
با بغضگفت : آیهان چی ؟
جدی گفتم : داییش که نمرده .. من خودم هستم غلط میکنه اسم آیهان رو بیاره.. گورش رو گم کنه آلمان.
سرش رو تکون داد و چیز نگفت .
.......
به خونه که رسیدیم بابا اومده بود ... خسته با گلو درد مسخره رفتم سمت اتاق، فائزه هم مظلوم تر از همیشه اومد تو .. جلوی آینه ماسکم رو در اوردم که با صدای جیغ فائزه ترسیده رفتم پایین .. بابا داشت به فائزه حمله میکرد مامان هم مدام داشت داد میزد که بابا ول کنه .. فائزه با دیدنم پشتم پناه اورد بابا سمتم اومد خواست دست فائزه رو بکشته از پشتم بباره بیرون که مچ دستش رو گرفتم بلند گفتم : چیکار میکنی بابااا؟
دست رو دخترت بلند میکنی ؟
دستش رو از دستم بیرون کشید داد زد: تو یکی خفه شو دخالت نکن ... تو اگه برادر بودی نمیزاشتی این دختره عفریته بره دادخواست طلاق بده ..
عصبی شدم کلافه گفتم : بس کن بابااا بفهم چی در مورد فائزه میگی ...تو ار زندگی فائزه خبر داری .. مهرداد همینطور داره به فائزه خیانت میکنه اونوقت تو نگرانی یه وقت بابای مهرداد که رفیقته بهت حرفی بزنه ..
انگار ارومتر شد که نشست رو زمین .. ادامه دادم : از همون اول هم فقط تو به این وصلت راضی بودی . این پسره اصلا به خانواده ما نمی خورد.. زدی فائزه رو بدبخت کردی ... حیفش کردی .. فقط بخاطر اینکه خانواده پولدارین.. مگه تو خودت پولدار نیستی ؟
عصبی دست فائزه رو گرفتم از پله ها بالا رفتم .... گلوم بخاطر داد زدنام دردش بیشتر شده بود . فائزه هم که این چندوقت بخاطر فشار روحی زیاد چشماش گود اوفتاده بود ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : فائزه )!