eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شمارو نمیدونم ولی من الان دلم فقط حرم امام رضا رو میخواد 💔 برسم‌و‌ زیر لب زمزمه کنم : آمده ام تو به داد دلم برسی 🫂✨🫀 |
بریم دوتا پارت طولانی بزاریم ..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو دوم سعید تمام گلوم به صدا در اومده
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو سوم رسول یک روز بعد روی صندلی محوطه نشسته بودم هوای سرد به صورتم میخورد . از امیر خبری نبود .. انگار توبیخ شده بود .. تلفنم زنگ خورد داوود بود تماس تصویر گرفته بود .. جواب دادم .. که چهره داوود رو توی حرم امام رضا دیدم .. لبخند پهنی روی لبم نشست ..به هم سلام کردیم به خاله سیمین هم سلام کردم . با دیدن داوود فهمیدم چقد دلتنگشم خندم گرفته بود . کلاه و  شالگردن پوشیده بود از سرما نوک دماغش قرمز شده بود . با خنده گفت : رسول اینجا جات خیلی خالیه ..کاش توام میومدی .. خندیدم :  نیرو های حرفه ای که نمیشه همش مرخصی بگیرن . مسخره ادای حرفم رو در اورد.   دوربین رو سمت گنبد گرفت و گفت : هر دعایی داری به امام رضا بگو .. به گنبد طلایی امام رضا نگاه کردم .. لبخند غمگینی زدم: امام رضا... میشه الان که داداشم اومده برای همیشه باشه .. میشه دیگه هیچ خبری از هیرمان نیاد .. ...... توی خونه بودم که یکی زنگ خونه رو زد .. در رو که باز کردم سعید بود با خوشحالی خواستم بغلش کنم که سریع دستش رو بالا اورد : نه نه مریضم مریض میشی... خندیدم محکم بغلش کردم و گفتم : این سوسول بازیا چیه در میاری.. خندید اومد  تو .. دوتا چایی ریختم و ظرف شیرینی رو برداشتم بردم نشستم پیشش. .. نگاهم کرد و گفت: خدا به امیر رحم کرد که آقای عبدی گفته هر کی تو سایت دعوایی کنه توبیخ میشه مگر نه میزدم امیر رو ناقص میکردم .. فهمیدم میدونه آروم گفتم : دروغ که نگفته ... سریع گفت: غلط کرده اصلا حرف بزنه .. فک کرده همه مثل تو ... کسی کاری به کارش نداره.. با لبخند گفت : اهمیت نده.. اصلا دفعه بعدی چیزی گفت فقط به خودم بگو.. لبخند زدم و چیزی نگفتم .. ☆☆☆ با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم ده صبح بود .. محمد بود سریع جواب دادم سلام کردم که گفت : رسول خوابی ؟ اروم‌ گفت: چرا آقا؟ ادامه داد: استاد شما مگه امروز نوبت دکتر نداری ؟ گیج گفتم : کدوم دکتر آقا؟ با تاسف گفت : از دست تو .. آماده شو دارم میام سراغت .. ...... سوار ماشین که شدم سلام کردم . سمتش گفتم : آقا محمد کدوم دکتر ؟ من اصلا نوبت نداشتم ؟ پوکر چند ثانیه نگاهم کرد : اون روز حالت بد شد رفتیم بیمارستان.  دکتر نگفت چند هفته بعد نوبت داری بیا ریه ات رو معاینه کنم ؟ تازه یادم افتاد: اها یادم اوفتاد ... خب من که دیگه حالم بد نشد ... سری از تاسف تکون داد و گفت: حتما باید بلائی سرت بیاد ؟ . آروم گفتم : نه ........ تو اتاق نشسته بودم که دکتر سمت من گفت : از اون روز به بعد که حالت بد نشده ؟ گفتم : نه حالم بد نشده ... فقط تنگی نفس داشتم. سری تکون داد و گفت : اسپری چی مصرف کردی ؟ بهت گفتم وقتی تنگی نفس داشتی مصرف کن . ترسیدم پیش محمد حرفی بزنم ، سوالی نگاهم میکرد .. آروم گفتم : مگه باید مصرف میکردم ؟ دکتر سمت محمد گفت : شما چی میکشی از دست داداشت ؟ بعد سمت من گفت : باید حتما اسپری رو مصرف میکردی .. برای همینه هیچ تغیری نکردی... حتی میترسیدم به محمد نگاه کنم .. نگاهم کردم : یه اسپری قوی تر مینویسم برات .. هر چند ساعت یکبار باید استفاده کنی. ... دوهفته بعد نیای بگی نمی دونستم.. آروم چشمی گفتم ... از اتاق که بیرون اومدیم قبل ازاینکه محمد حرفی بزنه سریع گفتم : محمد بخدا نمی دونستم باید حتما استفاده کنم.. نگاهم کرد : از دست تو.. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : امام رضا میشه الان که اومده دیگه نره
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتاد و چهارم رسول یک هفته بعد چند روز از اومدن داوود گذشته بود . سعید هم سرماخوردگیش خوب شده بود ... برای جلسه همه دور میز نشسته بودیم که آقا محمد گفت : این چند وقت خیلی تلاش کردین . این پرونده در اصل انگار دوتا پرونده بود .. قاچاق دخترا و قتل ... به سعید اشاره کرد که سعید گفت : آقا ما تمام تلاشمون رو برای برسی دوربین های مجتمع انجام دادیم ... در نتیجه فقط به یه فرد ناشناس رسیدیم .. این فرد ناشناس که چهرش  مشخص نیست و پلاک ماشین شخص نبود ...  کارش هم اینه وارد مجتمع میشه .. یه دختر از ماشینش پیاده میشه میره سمت سرویس بهداشتی .. بعد هم ماشین حرکت میکنه و میره . مقتول ها هم دیگه اصلا بیرون نمیان .. خیلی عجیب بود .. که باز ادامه داد .: نیروهای خانومی که جسد هارو شناسایی کردن میگن در اثر سم به قتل میرسن .. یه چیزی شبیه به خودکشی .. محمد چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: این سم چطور وارد بدنشون میشه ؟ اخم محوی روی ابرو هاش نشست : آقا این سم توی قرصای ارام بخش  پیدا شده .. با تعجب گفتم : یعنی یه دختر که تهرانی هم نیست از یه ماشین پیاده میشه میره سمت سرویس بهداشتی، توی دستشویی یه قرص آرام بخش  میخوره چند دقیقه بعد میمیره؟؟! محمد حرفم رو تایید کرد : درسته فعلا که همینطوره .‌... اما اینکه چرا باید یه قرص حاوی سم رو بخورن ..  یا اون ماشین بیرون منتظرشون نمونه داره عجیبش میکنه ... حرفای سعید که تموم شد فرشید گفت : آقا از وقتی که محمدی رو توی سیستان و بلوچستان دستگیر کردیم  خیلی حرف خاصی نزده جز چند ساعت پیش که اعتراف کرد .. ادامه داد : آقا به تیر اندازی سمت داوود اعتراف کرده .. به داوود نگاه کردم.. فرشید گفت: آقا میگه یه نفر بهش دستور داده که این‌کار رو انجام بده ... کلا میگه فقط همون یه نفر رو میشناسه .. محمد گفت: خب حالا به جایی رسیدین‌؟ که علی گفت : بله آقا چهره نگاری کردیم .. عکس رو فرستادم رو سیستمتون.. محمد سری تکون داد و گفت: یه نگاهی به مشخصاتش انداختم .. اهل تهران اما خیلی وقته تهران نیست .. عکس رو انداخت روی صفحه ی سفید اتاق .. با دیدن عکس گوشام سوت کشیدن .. نفسم بالا نمی اومد ... من ..من میشناختمش....من ..باعث و بانی اتفاقاتی که برای داوود اوفتاده بود رو می شناختم..هیچ صدایی به گوشم نمی اومد همه  چی برام تار شده بود .. فقط صدای محمد رو شنیدم که گفت : اگه دقیق بدونیم کجاست خیلی خوب میشه .. می تونیم روش سوار شیم ... محمد چشمم خورد به رسول . حالش انگار خوب نبود .. عرق سردی روی پیشونیش بود . انگار داشت تلاش میکرد نفس بکشه . سمتش گفتم : رسول حالت خوبه؟ مشکلی داری ؟ بهم نگاه کرد چشماش ترسیده بود .. به زور از روی صندلی بلند شد و گفت: آقا...من ...من می میشه برم بیرون ؟ سرم رو تکون دادم که بلند  شد و سریع رفت بیرون .. بچه ها انگار نگران شده بودن بخصوص داوود .. آروم گفتم : برای امروز کافیه خسته نباشید .. سمت داوود گفتم: داوود ... خودم میرم پیش رسول .. چیزی نگفت رفت بیرون .. رسول تمام تنم یخ زده بود حتی نتونسته بودم کاپشنم رو بردارم ... چندبار فک کردم اشتباه دیدم اما نه خودش بود خود خودش بود .. محمد رو دیدم کاپشنم دستش بود داشت میومد سمتم . تا کاپشنم رو داد دستم محکم بغلش کردم .. آروم گفت: رسول چی شد یهو ؟ حالت خوبه؟ با ترس نگاهش کردم گفتم : محمد .. محمد من اون آدم رو میشناسم .. تعجب کرد : کدوم آدم ؟ اب دهنم رو  قورت دادم: اقا اون که تصویرش رو دیدیم .. میشناسمش .. خوبم میشناسمش.. اون ..اون رفیق داییمه . یه حالت شبیه شوک بهش دست داد آروم  گفت: باشه آروم باش .. پیگیری میکنم . ••••••••••••••••••••••••• پ ن : از هر چی فرار میکنه جلوش سبز میشه
رفیق دایی رسول ( وحید) .... مجرم پرونده ..