1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه از فرش های جدید حرم امام حسین میگن ولی..
کسی دیده که مهر های مشهد هم کربلایی شده؟🥺💔
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلقتبدونامیرالمومنینبینمکه...🥹
https://eitaa.com/Admin_Gando
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- قدردلهاتونروبدونید؛
هردلیبااسمعباسنمیلرزه..!💔🥲
#https://eitaa.com/Admin_Gando
512.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوق درس خواندن من در این روزها🥺
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو چهارم
فرشید
توی خونه بودم عکس های قدیمی گالریم رو نگاه میکردم که چشمم خورد به تسبیح فیروزه رنگ که مال چندسال پیش بود .
کنجکاو شدم .. فک کنم هنوزم توی کشو باشه .. بلند شدم سمت اتاق رفتم . کشوی میز پر بود از وسایل ریز و درشت .. مشغول پیدا کردن تسبیح شدم که چشمم به یه چیزی خورد . . همه چی برام زنده شد ..
۰،بلندش کردم توی دستام گرفتمش .. دستبند فائزه بود .. یه زنجیر ظریف طلایی با مروارید های سفید .. مهو تماشای دستبند شدم ..
( گذشته )
یه ذوق عجیبی توی وجودم موج میزد امروز قرار بود با سعید و فائزه بریم برای عقد . طلا بخریم ..
.....
من و فائزه از پشت ویترین به طلا ها نگاه میکردیم و سعید هم چند قدم عقب تر همراهمون می اومد .. چقد خوشحال بودم ... چقد مدام زیر لب می گفتم خدایا شکرت.. .
پشت ویترین یه مغازه وایسادیم به طلاهای ریز و درشت نگاه کردیم .. که صدای آروم فائزه به گوشم رسید : آقا فرشید به نظر تون اون دستبند قشنگه ؟.
به رد انگشتش نگاه کردم که چشم خورد به یه دستبند ظریف.
لبخند زدم : بله خیلی قشنگه ... بریم داخل ؟!
با تایید حرفم رفتیم توی مغازه از فروشنده خواستم دستبند رو به فائزه بده ...
سعید بیرون مغازه وایساده بود و با لبخند بهمون نگاه میکرد با دیدنش لبخند خجالت زده ای زدم سرم و انداختم پایین ..
فروشنده که مرد میانسالی بود دستبند رو دست فائزه داد .. فائزه هم آروم دستبند رو به دستش بست .. انگار تو دست فائزه قشنگ تر شده بود .. که فروشنده سمت فائزه گفت : دخترم .. اون یکی دستبند توی دستت رو در بیار که این یکی دستبند بیشتر معلوم باشه .. فائزه اون یکی دستبندش رو دراورد گذاشت روی میز شیشه ای ..
با لبخند گفت : چطوره ؟!
لبخند زدم : خیلی قشنگه ..
واقعا هم قشنگ بود یه زنجیر ظریف طلا سفید ..
لبخند زدم: می خواید همینو برداریم ..
با لبخند چند ثانیه به دستبند خیره شد و حرفم رو تایید کرد . دستبند رو در اورد داد به فروشنده که بزاره تو جعبه و بعد هم پولش رو حساب کردم .. با لبخند گفتم: مبارکتون باشه .. خیلی قشنگه ..
با لبخند تشکر کرد .. فائزه بیرون رفت پشت سرش داشتم میرفتم که صدای فروشنده باعث شد برگردم . دستبند فائزه رو سمتم گرفت و گفت : دستبند خانومتون جا موند ..
قند تو دلم اب شد گرفتمش و تشکر کرد .. وقتی رفتم بیرون سعید با لبخند به فائزه گفت : به به عروس خانوم مبارک باشه ...
خجالت زده تشکر کرد .. با خنده بهمون نگاه کرد .
اون لحضه سعید شروع کرد به شوخی کردن و منم انقد حواسم پرت بود که دستبند رو گذاشتم تو جیبم و یادم رفت بهش بدمش ...
..
اشک های ریخته روی گونم صورتم رو خیس کرده بود . دستبندش رو توی مشتم فشار دادم. سرم رو به میز تکیه دادم .. انگار کنترلی رو اشکام نداشتم ..
رفت .. وقتی که مطمئن بودم می مونه .. حتی دیگه هیچوقت وقت نشد دستبند رو بهش بدم ... انگار هق هقم بالا رفت.. سرم داغ کرده بود به دستبند توی دستم خیره شدم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : یه دستبند ظریف طلایی با مروارید های سفید ..)!
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت هشتادو چهارم فرشید توی خونه بودم عکس های ق
بخدا در دل و جانم نیست..
هیچ چیز جز حسرت دیدارش .)
سوختم از غم و کی باشد ..
غم من مایه آزارش ..)!!
_نورماه_