eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سرباز قدس عاقبت شهید قدس میشود😭 https://eitaa.com/Admin_Gando
فدائی کسی جز حضرت امام نمیشویم... https://eitaa.com/Admin_Gando
ولی پارت های امروز یه حس غریبی بهم منتقل کرد ...)))) بریم باهم بخونیم ..؟)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هشتادو نهم رسول وقتی رسیدم رفتم داخل که هیرمان اومد سمتم : تو کجا بودی از صبح ؟! _ چرا ؟ با تاسف سرش رو تکون داد: هیچی بیا اتاق بابام . نفس عمیقی‌ کشیدم میدونستم  ادامه حرفای دیشبه کاپشنم ،رو در اوردم .. سمت اتاق رفتم در زدم و رفتم داخل . همون ادمای دیشب تو اتاق بودن دایی ، وحید و  هیرمان که یه وقتایی بود یه وقتایی هم میرفت بیرون ... صدام رو صاف کردم سمت وحید گفتم : چیزی شده ؟ لبخند زد : میگم بهت.. اما ... نه همشو . فقط‌کاری که تو باید بکنی رو  میگم بهت .. خنده دار بود من میدونستم وحید مهره اصلیه پروندس ولی نمی دونستم چیکارم داره ...‌ که هیرمان خودشو جمع و جور کرد گفت: در واقع کاری که من میکنم و تو میکنی ... کلافه شده بودم هیچکدوم حرفی نمیزدن...  سمتش گفتم : خب ؟؟ دایی که تا الان ساکت بود سیگارش رو خاموش کرد خونسرد تر از همیشه سمتم گفت : وحید یه معامله پر سود با اونور آب داره انجام میده ... قاچاق ... اونم نه هر قاچاقی قاچاق دختر. خنده عصبی کردم: مگه دختر هم قاچاق میکنن .. اصلا به چه درد اونا میخوره ؟! نگاهم کرد: اونش دیگه به تو مربوط نیست..... دخترایی که بنظرمون مناسبن رو پیدا میکنیم .. هیرمان روشون کار میکنه اگه شد که میفرستیمش اگه نه که همینجا حذفش میکنیم .... حالم داشت از کثافت کاریشون بهم میخورد ...اون از کارای قبلش اینم از الان ... صدام گرفته بود : هیرمان ینی چی که روشون کار میکنه؟! هیرمان خندید ،: جذبشون میکنم ... کلافه بلند شدم: من واقعا نمی فهمم .. چرا فکر میکنید من کمک کار هیرمان میشم ؟ چهارتا دختر بیگناه رو گول میزنم که بعدش یا بمیرن یا برن  اونور آب؟! عصبی بیرون اومدم و در و بستم ..  سمت اتاقم رفتم . روی تخت نشستم... نمی دونستم کار درستی کردم یا نه .. اصلا کاری که کردم به نفع پرونده هست یا نه.. اما شاید برای نفوذ بهتر قبول میکردم .... ....... دایی اومد توی اتاق .. چند قدم راه رفت و بعد کنار پنجره وایساد . صداش به گوشم رسید: ریوان.  به نفع خودته که قبول کنی .. چون فقط من نیستم که یه درصد به خاطر سحر کاری باهات نداشته باشم اما تو الان از پرونده خبر داری پس وحید نمیزاره جون سالم به در ببری .. بلند شدم : الان داری تهدیدم میکنی ؟! نگاهم کرد: دارم بهت هشدار میدم که عاقبتت شبیه عموت نشه ... اونم همین کارارو کرد که کشته شد .. باید قبول میکرد حداقل الان ... هیرمان هم در اتاق رو باز کرد اومد تو یه گوشی سمتم گرفت و گفت: برو داخل تلگرام چندتا شماره توشه یه چند وقت باهاشون چت کن ببین چطور ادمایی هستن .. یه بیو هم ازشون تو گوشی هست ... دستم می لرزید آروم گرفتمش که دایی گفت : بهتره هر چی زودتر شروع کنی چون خیلی وقت نداریم .. هیرمان رفت بیرون دایی هم داشت میرفت بیرون که سمتم گفت : ریوان وای به حالت .. اگه بفهمم داری پاتو کج میزاری .. ... نشستم رو تخت به گوشی تو دستم نگاه کردم بخاطر فشار عصبی حالت تهوع داشتم .. توی کشو اسپری رو در اوردم چند پیس توی گلوم اسپری کردم .. تنگی نفسم بهتر شده بود اما حالت تهوع نه .. . یکی از شماره ها رو نگاه کردم یه دختر‌ بیست ساله بود اهل سنت بود و پایین شهر‌بندر عباس ... حتی دستم برای پیام دادن کار‌نمی کرد ..خاموشش کردم و انداختمش اون سمت تخت .. چهره ی عمو مدام جلوی چشام بود .. بلند شدم کنار پنجره وایسادم چشمم خورد به دونه های برف ریزی که سمت پایین می اومد . آروم بی صدا . پرده رو کامل کنار زدم و به دونه های ریز برف خیره شدم ..    ••••••••••••••••••••• پ ن : دونه های برف