eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم یه دوتا پارت یهویی بخونیم باهم...؟))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و چهارم رسول از فرودگاه بیرون اومدم انگار هوای تهران حالم رو بهتر کرد . جالب  بود این مدت که چند بار سوار‌هواپیما شدم انگار ترسم ریخته بود ... به ساعت نگاه کردم سه بعدظهر‌ بود وقت نداشتم باید مستقیم میرفتم گلزار شهدا .. .. محمد. مراسم‌ تشیع شلوغ تر‌ از اون چیزی بود که‌فکر‌ میکردم .. بچه های سایت و آقای عبدی یه طرف وایساده بودن عزیز و ملیحه هم‌حالشون هیچ تعریفی نداشت . عطیه هم اذیت میشد اگر می اومد .. پاهام توانی برای ایستادن نداشت روی همون خاک ها نشسته بودم .. حتی دیگه اشکی هم برای چشام نمونده بود .. یه نفر در گوشم گفت : ببخشید ما تابوت رو گذاشتیم توی اتاق که خانواده شهید برای آخرین بار باهاش خداحافظی کنن .. به خانواده بگید .. بی جون سرم رو تکون دادم .. امیر رو صدا زدم و بهش گفتم امیر هم به عزیز و بقیه گفت ... سمت اون اتاق رفتیم یه اتاق خالی که  تابوت فرزاد داخلش بود .. امیر بیرون پیش در وایساد.‌. توی اتاق هم هر کی‌ آشنا بود با فرزاد اومده بود .. عزیز که‌کنار تابوت وایساده بود و من چند قدم اونورتر نشستم ... انگار توان حرف زدن  نداشتم حتی دلش هم نداشتم برم کنار فرزاد .. اشک گرم روی گونه ام رو حس میکردم.. انگار فقط دلم می خواست رسول کنارم باشه ... رسول به گلزار که رسیدم از دور بچه ها رو دیدم سمتشون رفتم داوود  با دیدنم انگار غافلگیر شده بود سریع سمتم اومد و محکم بغلم کرد .. مثل همیشه نبود .. سعید و فرشید رو هم بغل کردم.. برای دیدن محمد عجله داشتم که سمت داوود گفتم: آقا محمد کجاست؟! اروم‌گفت : دارن با تابوت شهید خداحافظی می کنن .. سرم رو تکون دادم سمت  اتاق رفتم که امیر دم در وایساده بود .. سمتش رفتم سلام کردم خواستم برم داخل که جلوی در وایساد : جمع داخل جمع خانوادگیه ... اخم روی ابرو هام نشست کلافه‌گفتم :  امیر اون داخل کسایی غیر از خانواده هم حضور دارن .. حال داداش من خوب نیست بعد تو جمع خانوادگی رو بهونه میکنی ؟! منتظر جوابش نموندم محکم شونه اش رو زدم کنار و رفتم داخل .. محمد . به تابوت خیره شده بودم که صدای آشنایی به گوشم رسید سرم رو چرخوندم با دیدن رسول باورم نمی شد خودش باشه .  بلند شدم رفتم سمتش و محکم بغلش کردم.  انگار با خودش آرامش رو هم اورد . آروم گفتم : چطور اومدی.! همونطور  گفت : وقتی شنیدم خودمو رسوندم پیشتون .. نفس عمیقی کشیدم . خداروشکر کردم که رسول رو دارم . . حالم انگار بهتر شده بود .. انگار دلم آروم گرفته بود .. ......... رسول مراسم که تموم شد تغریبا جمعیت خالی شده بود امیر مامانش و عزیز رو برد خونه .. بخاطر شرایط سایت .. بچه ها هم برگشتن سایت . من موندم و محمد .. انگار حالش ارومتر‌ شده بود . روی یکی از صندلی های بیرون گلزار نشسته بود . خاک روی لباسای مشکیش نشسته بود . کنار هم نشسته بودیم . بی صدا .. یه شکلات توی جیبم داشتم . در اوردم سمت محمد گرفتم : فشارتون اوفتاده .. لبخند محوی زد و شکلات رو گرفت ازم .. با صدای‌گرفته گفت : چطوری اومدی ؟ لبخندی روی لبام نشست . انگار توی این موقعیت بازم حواسش بود .. شونه ای بالا انداختم : یه چند روزی به بهونه اینکه صاحبخونه می خواد بیرونم کنه اومدم.. لبخندی زدو چیزی نگفت .. یه غروب دلگیر با باد سرد اما بودن محمد بهترش میکرد .. صداش رو صاف کرد: هوا سرده پاشو بریم خونه.. آروم گفتم: خونه شما الان شلوغه بریم خونه خودم .. چیزی‌نگفت بلند شدم رفتیم سمت خونه .. ........ یه چایی ریختم رفتم سمت پذیرایی خواستم محمد رو صدا کنم که دیدم خوابش برده .  معلوم بود خسته بوده .. خودمم خسته بودم.. یه پتو آروم روی محمد انداختم یه پتو هم برای خودم .. لامپ رو خاموش کردم و دراز کشیدم.. صدای نفسای محمد خیلی راحت به‌گوشم می رسید و چقدر حالم‌رو خوب میکرد ..    ••••••••••••••••••• پ ن : وقتی حتی صدای نفس های یه آدم برات آرامش بخش میشه)))!! پ ن : امیر این وسط.....
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و پنجم رسول سمت سایت حرکت کردم آقا محمد هم رفت یه سر به خونه بزنه و بعد بیاد سایت ... ...... داخل سایت که رفتم انگار‌ رفته بودم خونه .. چقد خوب بود . به سعید و فرشید سلام کردم .. داوود رو هم بغل کردم.. سمت میزم رفتم علی با دیدنم خندید .. از روی صندلیم بلند شد و رفت ... روی صندلیم که نشستم نفس عمیقی کشیدم چقدر دلم برای صندلیم تنگ شده بود.... ...... توی اتاق آقا محمد در زدم جلسه بود .. آقای عبدی هم بود . آقا محمد شروع کرد : طی این چند روزی که رسول مهاباد بوده موفق شده که وحید رو کاملا شناسایی کنه .. و از شک ما به وحید مطمئن شده ... بهم نگاه کرد صدام رو صاف کردم: بله درسته .. چند روز پیش وحید رو دیدم .... صد درصد هیرمان و اسلان هم همکاری میکنن .. آقا محمد سرش رو تکون داد و گفت: برنامه ی جدید اینکه رسول یه چند روزی میره و اونجا مقدمه ماموریت رو انجام میده که‌ماهم برای دستگیری وحید آماده شیم .. حرفش رو تایید کردیم آقای عبدی هم حرفش رو تایید کرد.. با چند تا توضیح دیگه جلسه تموم شد .. خوشحال بودم حداقل یه امیدی هست .. ........... محمد روی یه نیمکت توی‌محوطه نشسته بودم که‌صدای رسول از دور اومد نگاهش‌کردم با دوتا چایی اومد بااجازه ای گفت و کنارم نشست.. یکی رو کنارم گذاشتم و گفت : آقا چایی اوردم براتون .. با لبخند تشکر کردم بوی گل توی چایی تا ته ریه ام رفت ..  خندیدم : چایی های خوشمزه ای درست میکنی .. خندید : اره آقا تازه گلم انداختم .. ولی هل دوست ندارم.. دوباره یه شکلات در اورد سمتم گرفت ، با تعجب گفتم : این شکلاتا رو از کجا میاری ؟! خجالت زده خندید : آقا انقد مهاباد فشارم می اوفتاد به بسته شکلات گرفتم گفتم خراب میشه همه رو اوردم .. دلم گرفت .. این بچه چقد میتونست مظلوم باشه .. کوتاه خندیدم .. یه‌پیام روی گوشیش اومد چند ثانیه نگاهش کرد و گفت : آقا میشه امشب زودتر برم ؟! اروم‌گفتم : اره حتما ... حالا چرا ؟! گوشیش رو گذاشت تو جیبش: هیچی آقا عموم اینا مراسم دارن امشب پیام داده بهم .. نگاهش کردم: چرا دلخوری ؟! اروم‌ گفت: هیچی آقا.  خواستم پیش‌شما بمونم اخه دو روز دیگه قراره بازم‌برم .. راست میگفت دو روز دیگه قرار بود بره لبخند زدم : امشب برو پیش عموت اینا فردا شب باهم میریم مراسم .. خوبه ؟! خوشحال گفت : آره آقا خیلی خوبه .. فقط من فردا نوبت دکتر دارم.. سرم رو تکون دادم : باهم میرم .. لبخند زد و چیزی‌ نگفت.  چاییش که تموم شد خداحافظی کرد و رفت... رسول رفتم سر میز داوود گفتم: آقا داوود چطوره ؟! نگام کرد: خوبم .. تو خوبی ؟! _ منم خوبم .... امشب میای بریم‌مراسم ؟! انگار‌کامل راضی بود : اره کجا ؟! _ خونه مامان فروغ.. آروم گفت: خب کاری زشتی نیست ؟!  کوتاه خندیدم : مهمونی نیست که زشت باشه مراسمه توام که غریبه نیستی .. سرش‌ رو تکون داد: اره راست میگی .. بلند شد سمت پارکینگ رفتیم که گفت : رسول اون شکلات که بهم دادی خیلی خوشمزه بود از کجا خریدی بخرم؟! لبخند مسخره ای زدم : فقط مهاباد داره از این شکلاتا .. خندید : جدی دارم میگم رسول ... خندم رو‌قورت دادم : جدی میگم ... یه شکلات در اوردم دادم بهش : هر وقت پسر خوبی باشی یه شکلات جایزه میگیری ... خندید ولی بعد یه اخم مصنوعی کرد : خیلی بد شدی یکی دیگه هم بده بهم .. ابرویی بالا انداختم لبخند شیطونی زدم : سهمیه امروزت تموم شده ..البته اینکه باهام نیست هم بی‌تاثیر نیست ... ولی تنها کسی که هر وقت بخواد شکلات میدم بهش آقا محمده . ... خندید و چیزی نگفت .. ......... وقتی رسیدیم پیاده شدیم نیما بیرون وایساده بود و از دور با لبخند برامون دست تکون داد .. •••••••••••••• پ ن : مقدمات عملیات دستگیری وحید.. پ ن : دلم میخواد پیش شما باشم ، دوروز دیگه میرم مهاباد .. پ ن : هر وقت پسر خوبی باشی یه شکلات میدم بهت جایزه
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
ادمین های عزیز میشه گیف بدید از گاندو... واجب الگیف ام😁🥲 ...... ببینن میزارن براتون