eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ حسودی‌می‌کنم‌به‌‌آن‌کبوتر‌حرم ، که‌زند‌پرو‌رَوَدبه‌سمت‌و‌سویِ‌یاری . . ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
سلاممممم بریم دوتا پارت بخونیم ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و ششم رسول به اینه به خودم نگاه کردم دیشب که با داوود از خونه فروغ برگشتم خیلی خسته بودم و انگار‌این خستگی‌بازم بودش .. .‌ آقا محمد که زنگ زد از خونه رفتم بیرون به آقا محمد سلام‌کردم و سمت بیمارستان حرکت کردیم... این بار چندمی بود که با آقا محمد میرفتم دکتر .. توی اتاق‌ دکتر‌ نشسته بودم که گفت : وضع ریه هات ضعیفه تغیری نکرده . پس‌معلومه فشار‌عصبی داشتی درسته؟! آروم گفتم: بله درسته.. با تاسف سری تکون داد و گفت: همینطور پیش بری پیوند لازم میشی‌... محمد نگران‌گفت : خب‌ چطور میشه  جلوش رو گرفت ؟! به برگه های جلوش خیره شد : کمتر فشار به خودش بیاره .. البته اسپری ها هم‌کم‌‌ تاثیر نیست ... به محمد نگاه کردم سمت دکتر گفتم: من هر وقت بوده زدم‌اسپری‌ رو اما تغیری‌ نکرده حالم ... سرش‌ رو تکون داد و گفت: برات دوز دارو رو میبرم بالا که جواب بده ... ......... از بیمارستان که اومدیم بیرون حال محمد انگار خیلی خوب نبود.  توی محوطه بیمارستان منتظر بودم بیاد خیلی سردم بود ... وقتی اومد پرسید: چرا اینطوری‌شدی‌‌؟! آروم گفتم: چیزی‌ نیست آقا فقط سرده .. با هم سمت ماشین رفیتم‌ اسپری جدید رو داد دستم ماشین رو روشن کرد گفت : نشنوم اسپریت یا قرصات رو سر وقت نمی خوری.. هر وقت هم رفتی‌ مهاباد حتما حواست باشه . چشمی‌ گفتم .، پرسیدم : کجا میریم الان آقا؟! لبخند زد : دیشب گفتم بهت که شب میریم مراسم ... یه مراسم از طرف سازمان توی یکی از حسینیه های این طرفا... لبخند پهنی روی لبم نشست چقد خوب بود که پیش محمد بودم .. از ماشین پیاده شدیم رفتیم سمت حسینیه.. خیلی شلوغ بود بیشترشون محمد رو میشناخت و از همکارای محمد بودن .. خجالت می کشیدم،، همشون درجه ها و جایگاهشون خیلی از من بالا تر بود .. یه مرد میانسال اومدو با محمد دست داد و بعد به من که نگاه کرد محمذ گفت : آقا رسول از نیرو های ویژه من... خجالت زده لبخندی زدم و باهاش دست دادم ... یه گوشه حسینیه کنار‌هم نشستیم .. یه ساعت از مراسم گذشته بود ... حس‌ قشنگی داشت همه چی خیلی خوب بود .. مداحی " صاحب قبر بی نشون سلام مادر" توی حسینیه پخش شده بود . اشک توی چشام جمع شد انگار یه بغض محکمی خودش رو به گلوم میزد ... شاید هیچوقت مادر خوبی نداشتم اما حضرت زهرا همیشه برام مادر خوبی بود ... روضه که شروع شد حسینیه تاریک شد .و انگار‌ راحت تر اشکام پایین اوفتاد . کی می دونست شاید این بار که رفتم مهاباد دیگه برنگشتم ... چشام می سوخت.  انگار خستگی‌تمام این مدت روی شونه هام سنگینی میکرد و من توانی نداشتم . چند ثانیه سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشام رو بستم که نمیدونم چی‌شد .. محمد قطره اشکی از چشمم اوفتاد.‌ نگران بودم . چند ثانیه یاد فرزاد افتادم.. که شونه ام سنگین شد وقتی نگاه کردم رسول بود انگار خوابش برده بود از خستگی و سرش روی شونه ام اوفتاده بود .. لبخند غمگینی زدم.  دوست داشتم همه این قضیه هایی که اینطور رسول رو اذیت میکنه تموم شه .. ............ رسول روی سجاده داشتم نماز میخوندم توی یه اتاقی که خالی بود و یه پنجره باز باعث‌ شده بود پرده آروم  تکون بخوره ... که صدای تاری به‌گوشم رسید " رسول ، رسول جان " آروم چشمامرو باز کردم که محمد کنارم وایساده بود لبخند زد : بلند شو بریم خونه .. گیج به اطرافم نگاه کردم یادم اومد توی حسینیه خوابم برده . عینکم رو دستم داد و رفتیم سمت ماشین .. توی  ماشین بخاری رو روشن کرد و سمت خونه حرکت کردیم .. بازم خوابم می اومد و چشام سنگین بود به‌گوشیم نگاه کردم دوازده شب بود . روزای اخر تهران بودنم بود به محمد که رانندگی میکرد نگاه‌ کردم.. اگه دیگه ندیدمش چی ؟!  محمد بعد من چه واکنشی نشون میده!  سرم رو به شیشه تکون دادم . اصلا داوود بعد من چیکار میکنه، ؟! وقتی رسیدم در خونه با لبخند با آقا محمد تشکر کردم و بعد خداحافظی رفتم خونه .. در خونه رو باز کردم رفتم داخل و در و بستم همونجا نشستم.. بغضم شکست نمی دونستم چرا اما انگار گریه ها خودشون پایین می اومدن ... •••••••••••••••••••••••• پ ن : مادر خوبی نداشتم اما همیشه حضرت زهرا برام مادر خوبی بود .. پ ن : واکنشش بعد من چیه ؟! پ ن : فقط باید گریه میکردم
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و ششم رسول به اینه به خودم نگاه کردم د
اگه دیگه ندیدمش چی ؟!‌ بعد من واکنشش چیه ؟! اصلا داوود بعد من چیکار میکنه؟!‌ اشکایی که خودشون پایین می اومدن