3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا که به انتظار ما میخندند:)))
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
حسودیمیکنمبهآنکبوترحرم ،
کهزندپرورَوَدبهسمتوسویِیاری . .
#عاشق_حسینــ ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت نود و ششم
رسول
به اینه به خودم نگاه کردم دیشب که با داوود از خونه فروغ برگشتم خیلی خسته بودم و انگاراین خستگیبازم بودش ..
. آقا محمد که زنگ زد از خونه رفتم بیرون به آقا محمد سلامکردم و سمت بیمارستان حرکت کردیم...
این بار چندمی بود که با آقا محمد میرفتم دکتر ..
توی اتاق دکتر نشسته بودم که گفت : وضع ریه هات ضعیفه تغیری نکرده . پسمعلومه فشارعصبی داشتی درسته؟!
آروم گفتم: بله درسته..
با تاسف سری تکون داد و گفت: همینطور پیش بری پیوند لازم میشی...
محمد نگرانگفت : خب چطور میشه جلوش رو گرفت ؟!
به برگه های جلوش خیره شد : کمتر فشار به خودش بیاره .. البته اسپری ها همکم تاثیر نیست ...
به محمد نگاه کردم سمت دکتر گفتم: من هر وقت بوده زدماسپری رو اما تغیری نکرده حالم ...
سرش رو تکون داد و گفت: برات دوز دارو رو میبرم بالا که جواب بده ...
.........
از بیمارستان که اومدیم بیرون حال محمد انگار خیلی خوب نبود. توی محوطه بیمارستان منتظر بودم بیاد خیلی سردم بود ... وقتی اومد پرسید: چرا اینطوریشدی؟!
آروم گفتم: چیزی نیست آقا فقط سرده ..
با هم سمت ماشین رفیتم اسپری جدید رو داد دستم ماشین رو روشن کرد گفت : نشنوم اسپریت یا قرصات رو سر وقت نمی خوری.. هر وقت هم رفتی مهاباد حتما حواست باشه .
چشمی گفتم .، پرسیدم : کجا میریم الان آقا؟!
لبخند زد : دیشب گفتم بهت که شب میریم مراسم ... یه مراسم از طرف سازمان توی یکی از حسینیه های این طرفا...
لبخند پهنی روی لبم نشست چقد خوب بود که پیش محمد بودم ..
از ماشین پیاده شدیم رفتیم سمت حسینیه.. خیلی شلوغ بود بیشترشون محمد رو میشناخت و از همکارای محمد بودن ..
خجالت می کشیدم،، همشون درجه ها و جایگاهشون خیلی از من بالا تر بود .. یه مرد میانسال اومدو با محمد دست داد و بعد به
من که نگاه کرد محمذ گفت : آقا رسول از نیرو های ویژه من...
خجالت زده لبخندی زدم و باهاش دست دادم ...
یه گوشه حسینیه کنارهم نشستیم ..
یه ساعت از مراسم گذشته بود ... حس قشنگی داشت همه چی خیلی خوب بود .. مداحی " صاحب قبر بی نشون سلام مادر" توی حسینیه پخش شده بود . اشک توی چشام جمع شد انگار یه بغض محکمی خودش رو به گلوم میزد ... شاید هیچوقت مادر خوبی نداشتم اما حضرت زهرا همیشه برام مادر خوبی بود ...
روضه که شروع شد حسینیه تاریک شد .و انگار راحت تر اشکام پایین اوفتاد . کی می دونست شاید این بار که رفتم مهاباد دیگه برنگشتم ...
چشام می سوخت. انگار خستگیتمام این مدت روی شونه هام سنگینی میکرد و من توانی نداشتم . چند ثانیه سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشام رو بستم که نمیدونم چیشد ..
محمد
قطره اشکی از چشمم اوفتاد. نگران بودم . چند ثانیه یاد فرزاد افتادم.. که شونه ام سنگین شد وقتی نگاه کردم رسول بود انگار خوابش برده بود از خستگی و سرش روی شونه ام اوفتاده بود .. لبخند غمگینی زدم. دوست داشتم همه این قضیه هایی که اینطور رسول رو اذیت میکنه تموم شه ..
............
رسول
روی سجاده داشتم نماز میخوندم توی یه اتاقی که خالی بود و یه پنجره باز باعث شده بود پرده آروم تکون بخوره ...
که صدای تاری بهگوشم رسید " رسول ، رسول جان " آروم چشمامرو باز کردم که محمد کنارم وایساده بود لبخند زد : بلند شو بریم خونه ..
گیج به اطرافم نگاه کردم یادم اومد توی حسینیه خوابم برده . عینکم رو دستم داد و رفتیم سمت ماشین .. توی ماشین بخاری رو روشن کرد و سمت خونه حرکت کردیم .. بازم خوابم می اومد و چشام سنگین بود بهگوشیم نگاه کردم دوازده شب بود . روزای اخر تهران بودنم بود به محمد که رانندگی میکرد نگاه کردم.. اگه دیگه ندیدمش چی ؟! محمد بعد من چه واکنشی نشون میده! سرم رو به شیشه تکون دادم . اصلا داوود بعد من چیکار میکنه، ؟!
وقتی رسیدم در خونه با لبخند با آقا محمد تشکر کردم و بعد خداحافظی رفتم خونه .. در خونه رو باز کردم رفتم داخل و در و بستم همونجا نشستم.. بغضم شکست نمی دونستم چرا اما انگار گریه ها خودشون پایین می اومدن ...
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••
پ ن : مادر خوبی نداشتم اما همیشه حضرت زهرا برام مادر خوبی بود ..
پ ن : واکنشش بعد من چیه ؟!
پ ن : فقط باید گریه میکردم
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت نود و ششم رسول به اینه به خودم نگاه کردم د
اگه دیگه ندیدمش چی ؟!
بعد من واکنشش چیه ؟!
اصلا داوود بعد من چیکار میکنه؟!
اشکایی که خودشون پایین می اومدن
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت نود و هفتم
هیرمان
مهاباد ..
راوی
در راهرو سمت اتاق ریوان حرکت کرد . در را باز کرد که اتاق را با دقت نگاه کرد و پشت میز کوچک گوشه اتاق نشست.. به اطراف اتاق نگاه کرد چشمش به کشوی پایین میز اوفتاد توجه اش را جلب کرد .. ارام در کشو را باز کرد وبه وسایل داخلش خیره شد . یک سجاده و قرآن. پوزخندی زد . به ته کشو نگاه کرد که چشمش به فلش کوچکی اوفتاد . با اخم بلندش کرد و به فلش خیره شد .. شک کرد به فلش و غیبت این مدت ریوان ..
با عجله بلند شد سمت اتاقش رفت . فلش را به لب تاب وصل کرد و پوشه های فلش را باز کرد.... اخم رو صورتش غلیظ تر شد و انگار ترس در چشمانش حلقه زد.. تمام اطلاعات خانه و پرونده .. عکس هایی از زاویه های متفاوت از وحید و پدرش و حتی عکس دخترانی که به قتل رسیدن.... صدایی در سرش فریاد زد " ریوان پلیسه.." دندان هایش را محکم روی هم فشار داد و زمزمه کرد : لعنت به تو ریوان ....
با عصبانیت فلش را در آورد و سمت اتاق پدرش رفت مطمئن بود وحید هم در اتاق است و مثل همیشه در مورد پرونده صحبت میکنند ..
محکم در را باز کرد.. اسلان که از رفتار هیرمان تعجب کرده بود پرسد : هیرمان پسرم چی شده ؟!
سمت میز رفت و فلش را محکم روی میز گذاشت لب زد : میدونی ریوان چه جونوریه؟! اصلا الان کدوم گوریه؟!
وحید با تردید گفت: چرا ؟! این فلش چیه ؟!
هیرمان کلافه گفت : خودت ببین ... چقدر گفتم این نفله ی بی شرف به درد ما نمی خوره ..
وحید که انگار نگران شد فلش را به لب تاب رو پایش وصل کرد و اسلان پشت سرش خیره به لب تاب ایستاد ...
طولی نکشید که اخم غلیظی روی صورت هر دوی آنها نقش بست. اسلان سریع پشت میزش نشست و گفت : به احتمال زیاد ریوان پلیسه و نگفته بهمون .. هیرمان . باید بری تهران ..
هیرمان عصبانی صدایش بالا رفت: چرا برم... ریوان پلیسه. .. شبیه همون عموی کثافتش ... تهران رفتن من جلوی اونو میگیره ؟! از کجا معلوم برم تهران گیر بی اوفتم ؟؟؟!
وحید به صندلی تکیه داد رگ های قرمز چشمانش دوبرابر شده بود با صدای مبهمش گفت : هیرمان راس میگه ... این محکم ترین مدرکه که میگه ریوان پلیسه.... اومدنش هم حتما نقشه بوده ....
اسلان که انگارنگران بود و ازوحید ترسیده بود گفت : چیکار کنیم الان؟!
هیرمان عصبی گفت : فرار کرد رفت تهران ... دیر یا زود میانما رو میگیرن ..
وحید خونسرد سیگارش رو روشن کرد. لب زد : اشتباه نکن .. ریوان بازم برمیگرده.. برای تموم کردن نقشش.. اون نمیدونه فهمیدیم ...
هیرمان که انگار ارام گرفت روی صندلی روبه روی وحید نشست : چیکار میکنی؟!
لبخند جنون آمیزی زد سیگاررا به لبش نزدیک کرد و گفت : دیر یا زود برمیگرده.... یه کاری میکنم از به دنیا اومدنش پشیمون شه ....
هیرمان لبخند کثیفی زد و به صندلی تکیه داد ...
اسلان که باورش نمی شد با خودش زمزمه میکرد : آخر شبیه همون عموی کثافتش شد .... به جایی رسیده می خواد منو گیر بندازه ....
هیرمان که باز گفت : خب ... اگه اینبار با همکاراش اومد چی ؟!
وحید با همان حالت ابرویی بالا انداخت: نه ... اول خودش تنها میاد ..
وحید بلند شد سمت اسلان گفت: خواهر زداه خودته ... می خوام وقتی رسید خودت بری استقبالش ..
کوتاه خندید و از اتاق بیرون رفت .. هیرمان که منظور وحید را فهمیده بود . لبخندش پهن تر شد . دستش را سمت لیوان آب برد .و نزدیک لبش کرد .....
#رویار۱
••••••••••••••••••••
پ ن : ریوان پلیسه ..
پ ن : یهکاری میکنم از دنیا اومدنش پشیمون شه ..
پ ن : آخر شد شبیه همون عمو کثافتش )!
پ ن : نقشه های شومی که در انتظاره رسوله))
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت نود و هفتم هیرمان مهاباد .. راوی در را
هیرمانی که گفتم باید ازش ترسید ..
وحیدی که معلوم نیست چه نقشه هایی داره.!
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
ناشناس خالی نشه یه وقت 🥺 https://daigo.ir/secret/31654746856
فقط چهار تا نظر ؟؟؟؟! .
خب من قهر کنم برم ؟؟!👨🦯
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
اهم..😁 یه پارت دلی دارم تایپ میکنم.. یا چهارشنبه یا پنجشنبه میزاررم.. لطفاا لف ندید🤏🥲
سلام
بچه ها حال هستی خوب نیست و امشب نمیتونه پارت دلی بده...
ممنون که درکش میکنید🌹🙏🏻