ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت نود و هشتم رسول فردا قرار بود برگردم مهابا
چقدر می تونیم حال داوود درک کنیم !!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت نود و نهم
رسول
توی فرودگاه بودم اینبار هیچ وسیله خاصی با خودم نبردم منتظر آقا محمد بودم داوود هم صبح باهام اومده بود.. دوست داشتم روز آخری باهاش شوخی کنم اما حوصله نداشت ...
با صدای آقای محمد منو داوود برگشتیم که دیدمسعید و فرشید هم اومدن خیلی خوشحال شدم سمتشون رفتم بغلشون کردم خوشحال گفتم : چی شد شما هم اومدین؟!.؟
سعید گفت : توی سایت کار خاصی نداشتیم اومدیم ..
بلیطم رو دستم گرفتم اول سعید رو محکم بغل کردم همیشه مثل یه داداش پشتیبان همه بود .. بعد فرشید رو هم بغل کردم فرشید همیشه آروم بود .. داوود رو بغلم کردم خودم به اندازه کافی بغضتوی گلوم بود نمی خواستم گریه داوود رو هم ببینم.. سعی داشت گریه نکنه ... ازش جدا شدم آخرین شکلات ها رو از جیبم در اوردم دادم دستش آروم خندیدم : پسر خوبی هستی این شکلاتا واسه تو ..
غمگین خندید : دستت درد نکنه ..
محمد
داوود رو که بغل کرد اومد سمتم محکم بغلش کردم می خواستم پیش بچه ها قوی باشم .. اما ته دلم آشوب و هیاهو بود .. از بغلم بیرون اومد ارومگفت : آقا خوبی بدی دیدی حلال کن ... فرزاد از جلوی چشام گذشت .. اخم محوی روی ابرو هام نشست: نزن این حرفو رسول ...
آروم خندید ...
دلم نمی خواست بفرستمش. . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید...
به چشماش نگاه کردم: رسول حواست باشه به خودت باشه ؟!
با لبخند گفت: چشم آقا حواسم هست ... لبخند زدم .. آروم گفتم : حرز امام جواد رو که داری ؟! با لبخند گفت : آقا مال شماست .. همش همرامه ..
با اینکه دلم رضا نمی داد و مدام نگران بود اما با مهربونی باهاش خداحافظی ... صداش انگار می لرزید .. یه بار دیگه بچه ها رو بغل کرد . همه بچه ها معلوم بود یه دلهره تو دلشونه اما به روی خودشون نمی اوردن . اما داوود چشماش خیس شده بود ...
با هممون خداحافظی کرد و رفت . به رفتنش نگاه کردم تمام وجودم درد گرفت .. انگارتمام روحم همراه رسول رفت انگار جاموندم توی چند دقیقه پیش که کنارم بود ...
سعید ارومگفت: آقا بریم ؟!
سرم رو آروم تکون دادم، سعید و فرشید رفتن... اما داوود خیره شده بود به راهی که رسول رفته . آروم دستم رو گذاشتم رو شونش : داوود جان بریم ؟!
آروم تایید کرد و چیزی نگفت.. .
تمام درونم با رفتن رسول به قول معروف ویران شده بود اما قوی بودم پیش بچه
.
داوود
سعید پشت فرمون بود آقا محمد هم جلو نشسته بود .
منو فرشید هم عقب نشسته بودیم ... همه ساکت بودیم یه سکوت سنگین بینمون مهمون بود انگار نبود رسول کامل حس میشد .. سرم رو به شیشه تکیه دادم . چشام اشکی شده بود . به شکلاتایی که رسول داده بود خیره شدم حتی دلم نمی اومد بخوام بخورم ازشون ..
فرشید آروم کنارم گفت : نگران نباش داوود جان .
چیزینگفتم که سعید از توی آینه نگاه کرد: داوود رسول که بار اولش نیست .. جایی هم که میره اقوامش هستن... سعید معلوم بود خودش هم حرفای خودش رو قبول نداره و از من نگران تره .. آقا محمد برگشت نگاهم کرد و بعد نگاهش رو به جلوش گرفت : بچه ها الان وقت نگرانی نیست .. رسول خودش حرفه ای ان شاءالله که زود برمیگرده .. داوود جان شما هم نگران نباش رسول زود برمیگرده ..
لبخند زدم چیزی نگفتم باز خداروشکر آقا محمد بود ..
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••
پ ن : می خواستم پیش بچه ها قوی باشم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدم
رسول
توی فرودگاه روی یه صندلی نشستم دلم نمی خواست برم خونه .. بازم دوری از محمد باعث شده بود مدام به بغض ته گلوم باشه ..
زندگی چقد می تونست سخت باشه که مجبور باشم از محمد دور باشم ..
گوشیم زنگ خورد نگاه کردم هیرمان بود . آروم جواب دادم سلام کردم صداش اصلا مثل قبل نبود انگار یه اتفاقی اوفتاده بود پرسید : کی میای ؟! کجایی ؟!
ارومگفتم: تازه رسیدم میام الان .. چرا؟!
پوزخندی زد و قطع کرد .. انگار یه ترس توی بدنم تزریق شد آروم زمزمه کردم .: خدا خودش بخیر کنه ..
به خونه که رسیدم آیفون رو زدم در باز شد آروم رفتم داخل ..
هَرنگ توی حیاط بازیمیکرد لبخند زدم : هَرنگ خانوم چطوره؟!
خوشحال شد خواست سمتم بیاد که زندایی مهتاب با کینه نگاهم کرد و سمت هرنگ گفت : هرنگ زن عمو بیا اینجا ..
هرنگ اروم نگاهم کرد راهش رو کج کرد و سمت زندایی رفت . هرنگ رو بغل کرد و رفت داخل .. تعجب کردم از خودش از رفتارش .. حس خوبی نداشتم ..
آروم رفتم داخل و سمت اتاقم رفتم.. در اتاق رو باز کردم. رفتم داخل روی تخت نشستم .. نفس عمیقی کشیدم. اسپری توی کوله ام رو در اوردم و ازش استفاده کردم .. حالم بهتر شدم ...
داوود بهم یه پیام داده بود " رسیدی " لبخند زدم نوشتم" اره"
قرار شده بود من برای شروع عملیات بهشون خبر بدم..
لباسم رو عوض کردم یه لباس سرمه ای تیره..
در یهو باز شد .. دایی اسلان اومد داخل و هیرمان همون بیرون وایساد و با نگاه مسخرش بهم خیره شد..
از نگاه دایی ترسیدم نگاهش مثل همون روزی بود که اون بلا رو سر عمو اورد ..
با فاصله کمی کنارم وایساد: گفتی تهران چیکار میکنی ؟!
ارومگفتم: برنامه نویسم ..
با اخم گفت : عجب ..
به چشمام خیره شد .. نگاهش راحت معلوم بود یه چیزیش هست ..
نگاهش کردم: چی شده دایی .؟!
عصبی گفت : حرومزاده ..
فک کردم فکم شکست و دستم محکم با زمین برخورد کرد ...
با مشتش تمام قدرتی که داشت به فکم زد و باعث شد محکم به زمین برخورد کنم دستم انگار زیر فشار شکست .. گیج شدم . چند ثانیه نگذشته بود که طعم خون رو توی دهنم احساس کردم انگار دندونم شکسته بود و چون درد بدی حس کردم ..
حتی نمی دونستم چرا اینطور کرد ؟! اصلا گناهم چیبود؟!
درد دستم بیشتر شد با تمام سختی خواستم بلند شم که محکم با کفشش سرمرو به کف اتاق زد و باعث شد چشام بسته شه و بیهوش شم ..
راوی
اسلان نگاهش را سمت هیرمان که انگار با دیدن رسول در آن حال لذت میبرد نگاه کرد و گفت : فعلا که وحید نیومده ... ریوان رو کمکیکیاز آدمای وحید ببر تو زیرزمین. دستش شاید شکسته باشه . اما مهم نیست دستاش رو ببندین ... هیرمان ؟ .. حواست رو جمع کن معلوم نیست کیا پشتشن..
هیرمان حرفش را تایید کرد چند قدم جلو تر رفت : چیکارش میکنی ؟ جوری که تو زدی شکسته دندونش، خون هم کهمیاد ..
اسلان پوزخندی زد به هیرمان نگاه کرد: مگه مهمه ؟،! اصلا مگه قراره چیزی بخوره که دندونش شکسته یا نه ... فقط یه چیز مهمه اونم اینه کی پشتشه ،؟!
هیرمان حرفش را تایید کرد.. سمت جسم بی جان رسول که باریکه خون از گوشه لبش سُر خورده بود رفت ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : حرومزاده
پ ن : فکم شکست
پ ن : دندونش که شکسته
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸برای حجاب و محجبهها چه کردیم که انتظار داریم همه محجبه شوند؟!
❗️چرا صدای تقدیر از محجبهها به گوش نمیرسد؟
#محرم
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando
#شما
https://eitaa.com/Admin_Gando/21586
میشه کلیپ سومی این ادیت رو داخل کانال بزاری
.....
من نزاشتم یکی از ادمین ها گذاشته ..
اگه داشته باشن میزارن ☘
#شما
https://eitaa.com/Admin_Gando/21586
و کلیپ اولی رو البته بدون ادیت اش رو
.....
چشم اگه داشته باشن میزارن