7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸برای حجاب و محجبهها چه کردیم که انتظار داریم همه محجبه شوند؟!
❗️چرا صدای تقدیر از محجبهها به گوش نمیرسد؟
#محرم
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando
#شما
https://eitaa.com/Admin_Gando/21586
میشه کلیپ سومی این ادیت رو داخل کانال بزاری
.....
من نزاشتم یکی از ادمین ها گذاشته ..
اگه داشته باشن میزارن ☘
#شما
https://eitaa.com/Admin_Gando/21586
و کلیپ اولی رو البته بدون ادیت اش رو
.....
چشم اگه داشته باشن میزارن
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و یکم
داوود
پیام رسول رو نگاه کردم " اره" لبخندی زدم ... به سیستم که جی پی اس رسول رو نشون میداد نگاه میکردم ... بهتم زد ..
جی پی اس خیلی یهویی غیر فعال شد .. انگار که اصلا از قبل نبوده .. نگران چند بار دکمه های کیبورد رو زدم . اما فایده نداشت ...
با تمام سرعتی که داشتم رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم رفتم داخل نگران گفتم : آقا جی پی اس رسول غیر فعال شده .
سریع بلند شد و باهام اومد ... با عجله سمت میزم رفتیم سعید و فرشید هم نگران وایساده بودن .. قلبم می خواست بزنه بیرون ..
آقا محمد هم چند دقیقه با سیستم کار کرد اما فایده نداشت . نگران گفتم: این الان یعنی چی ؟!
سعید اخم محوی روی صورتش بود : کم پیش میاد یه همچین جی پی اس هایی خطا بزنن ...
فرشید نگران ترگفت : تازه جی پی اس توی دندونه رسوله الکی نیست که ...
ترس توی وجودم و بیشتر حس حس میکردم.. گوشی رو دو اوردم خواستم به رسول زنگ بزنم اما آقا محمد دستم رو گرفت : نه زنگ نزن ... شاید نتونه جواب بده ..
خود آقا محمد هم معلوم بود نگرانه .. آقای عبدی هم به جعممون اضافه شد ..
آقا محمد گفت : رسول قرار بوده به ما چراغ سبز عملیات رو بده .. پس نباید با عجله تصمیم بگیریم .... اخم محوی روی ابرو هاش نشست ادامه داد : اما جی پی اس همینطور الکی غیر فعال نمیشه مگه خودش یا یه ضربه محکم.. که اولی درصدش خیلی کمه ...
نگران شدم ،: خب الکی که ضربه وارد نمیشه .. حتما اتفاقی افتاده..
فرشید هم تایید کرد .. آقا محمد پشت سیستم نشست یه پیام با یه ایمیل رمز دار برای رسول فرستاد .. اما هیچ خبری نشد .. کلافه دستم رو روی موهام کشیدم ..
سعید نگران گفت : چطور از حال رسول خبر بگیریم آقا؟!
آقا محمد نگرانیش رو پشت اخم محوش قایم کرده بود گوشی رو دستش گرفت و شماره حسین رو گرفت .. حسین که جواب داد آقا محمد گفت : حسین .. می خوام خیلی نامحسوس بری دور و ور تونه اسلان ببین چه خبره .. رسول یهو جی پی اس توی دندونش غیر فعال شده هیچ خبری نیست ازش .... باشه بجنب .
گوشی رو قطع کرد ... همه نگران منتظر بودیم حسین خبر بده ..
مهاباد
حسین
راوی
حسین ماشینش را کوچه بغلی پارک کرد . از ماشین پیاده شد کلاهشرا پوشید و خیلی نا محسوس سمت خانه اسلان حرکت کرد . وارد کوچه که شد تغریبا هیچ خبری نبود ..
اما نزدیک تر که رفت چند مرد مشکی پوش کهمشخص بود مسلح هستند دور و ور خانه چرخ میزدند .. کاملا مشخص بود خبرهایی در خانه هست .. نگران شد . غیبب شدن رسول و این افراد مسلح حتما به هم ربط پیدا میکردند ...
شماره محمد را گرفت محمد که جواب داد گفت : آقا من فقط تونستم تا یه جایی نزدیک شم .. وضعیت خونه کاملا قرمزه ... فقط دنبال مورد مشکوک بودن . هیچ راهی برای گرفتن خبر از رسول نبود .. تلفن را که قطع کرد ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد ..
محمد
با حرفا حسین تمام قلبم ریخت روی زمین . از استرس نفسم بالا نمی اومد.. نگران بودم خیلی .. توی اتاق آقای عبدی هم بود سمتش گفتم: چیکار کنیم آقا؟!
صداش رو صاف کرد: فعلا هیچ کاری نمیشه کرد .. باید مطمئن شیم .. امکان داره خودر رسول ارتباط رو قطع کرده باشه .. حتی اگه یه درصد رسول گیر اوفتاده باشه . ما نمی تونیم فعلا کار کنیم ..
حرفی نزدم . بلند شد و گفت : میدونم نگرانی . اما با عجله هیچ تصمیمی نمیشه گرفت . از اتاق بیرون رفت ..
چطور می تونستم آروم باشم . داداش من الان معلوم نبود در چه حاله ،؟!
تلفن رو برای جلسه کنار گوشم گذاشتم .
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : جی پی اس
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و دوم
رسول
با درد بدی که پیچید تو دستم . چشمامم باز شد اول فکر کردم همه جا تاریکه اما بعد فهمیدم توی زیرزمینم ..همون زیرزمینی که قبلا ازش می ترسیدم.. اومد دستم رو بیارم جلو که از درد صورتم مچاله شد.. دستام از پشت بسته بود ..
آروم با زبونم زدم به دندونم . درد میکرد.. بادرد پاهمرو دراز کردم .. تاره متوجه سرمای وحشتناکی شدم که روی سرم آوار شده بود ..
می دونستم به شغلم پیبردن که الان اینجام. .مطمئن بودم دیر یا زود از این بدتر هم میشم .. اینکه وحید الان کجاست نمیدونم ....
با حال زارم نگاه کردم .. یعنی محمد پیدام میکنه ؟!
اصلا. تا کی باید اینجا تو این وضع باشم
تمام تنم یخ کرده بود .. روزای عادی چند تا لباس تنم بود و الان فقط یه لباس اونم توی سرمای مهاباد ..
در باز شد . دایی اسلان اومد داخل .. روی یه چهارپایه کهنه نشست نگاهم کرد: خوبه به هوش اومدی.. .
چیزی نگفتم که باز گفت : سردته؟! تو همیشه سرمایی بودی ؟!
سرم رو به دیوار پشتم تکیه دادم : گیرم که سردم باشه. نگرانی الان ؟!
خندید: نه نیستم.. اتفاقا یکم سرما رو تحمل کنی به جایی بر نمیخوره ...
با تاسف گفت : فکر نمیکردم اینقد بی شرف باشی که برای دایی خودت نقشه بکشی ..
بهش خیره شدم : از چیزیکه نداری با من صحبت نکن دایی ..
عصبی بود اما خودشو داشت تحمل میکرد معلوم بود سعی داشت با زبون خرم کنه که حرف ازم بکشه بیرون .
خواست چیزی بگه که صداش کردن و رفت بیرون ..
.............
داوود .
نگران رو نیمکت نشسته بودم حرفای آقا محمد تو جلسه توی ذهنم میچرخید " امکان داره رسول گیر افتاده باشه اما فعلا نمیشه کاری کرد " پام رو عصبی تکون می دادم . الان رسول کجاست؟ حالش چطوره؟!
سرم درد میکرد . بغض توی گلوم گیر کرده بود و بیرون نمی اومد ..
سعید آروم کنارم نشست .. همه نگران بودن ولی خیلی از من قوی تر بودن ..
آروم گفت : داوود جان . داداشم .. باور کن رسول قوی تر از این حرفاست ...
فقط منتظر حرفی بودم که بغضم بشکنه .. گریم گرفت : مگه تو میدونی اونا چه ادمایین؟! سعید من چند دقیقه قبل از اینکه رسول ارتباطش قطع شه باهاش حرف زدم ... اصلا چرا الان بهش زنگ نزنم .؟!
آروم دستم رو گرفت : داوود جان شاید با همون تلفن وضعیت بدتر شه ما که نمی دونیم ...
گریم شدت گرفت به سعید نگاه کردم : سعید اصلا مگه من جز مامان و رسول کی رو دارم ؟!
از وقتی یادم میاد بابام بخاطر بی پولی نتونست عمل کنه و تو نوجوونی از دستش دادم .. اونم از خواهرم که با هزارتا بدبختی رفت شهرستان دانشگاه ... .. سعی کردم نفس عمیق بکشم . گفتم : تو دانشگاه اولین کسی که دیدمش رسول بود .. تنها کسی که تو اون همه بدبختی کنارم بود رسول بود..
تو دانشگاه کنارم بود ...
الان چطور میتونم نگران نباشم ؟! چطور نگران داداشم نباشم سعید ؟!
محکم بغلم کرد سرم رو به خودش چسبوند .. آروم گفت: داوود باور کن نگرانی کاری رو دوا نمیکنه.. من میدونم نگرانی ، درکت میکنم ... فقط یه ذره تحمل کن ، خودمون میریم مهاباد ..
گریم آروم گرفته بود و اشک فقط بی صدا پایین می اوفتاد .. فقط دلم می خواست رسول زنگ بزنه بگه حالم خوبه دارم بر میگردم ..
سعید لبخند زد آروم گفت : من هستم داوود جان .. مطمئن باش تنها نیستی ..
لبخند بی جونی روی لبم نشست.. منو از بغلش جدا کرد یه قرص سمتم گرفت : داخل بودی گفتی سر درد داری بیا اینو بخور...
آروم گرفتمش با کمی آب خوردمش . باد سردی به صورتم خورد یهچیزی تو ذهنم اومد " رسول الان سردش نیست ، هست؟؟"
که سعید دوباره بغلم کرد و باعث شد یکم آروم شم
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••
پ ن : نگرانی های داوود
پ ن : رسول سردشه؟!)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صدو سوم
رسول
انگار هوا روشن شده بود . .. تنگی نفس سراغم اومده بود..
درد دندونم بیشترشده بود . یه فکر مثلبرق از سرمگذشت . یادم اوفتاد جی پی اس تویهمین دندونم بوده .. کلافه شدم، اینم شانس من بود ..
سرما باعث شده بود بدنم بی حس شه .. سعی کردم درد دستم و بی خیال شم و چشام رو ببندم .. اما فایده نداشت.. هنوز هم دهنم طعم خون میداد و حالمرو بهم میزد .. ولی دیگه انگار از چیزی نمی ترسیدم .. اصلا اگه به دست خود اسلان هم کشته میشدم مهم نبود ...
در زیر زمین با اون صدای گرفته باز شد .. دایی بود ..
همون جای دیروزش نشست . اروم سیگارش رو روشن کرد .. صداش رو صاف کرد: یکی دو روز دیگه وحید میاد ...
چیزی نگفتمکه گفت : تو هنوز هم خواهرزاده ی منی .. وقتی تو رو میبینم یاد سحر می افتم .. اگه به حرفمگوش کنی به وحید میگم کاری به کارت نداشته باشه ..
اسلان منو خواهر زاده خودش میدونست؟! اگه یه درصد براش عزیز بودمکه این بلاها رو سرم نمی اورد ..
رفتارش کامل معلوم بود که داره سعی میکنه عصبی نشون نده .. دود سیگارش باعث شد سرفم بگیره .. از طرفی درد دستم توی مغزم پیچید..
هیرمان هم به جمع دونفره ما اضافه شد..
دوباره گفت : فقط کافیه بگی از طرفکی اومدی ؟! کدوم قسمت ؟! مافوقت کیه ؟! اونا الان میدونن تو اینجایی ؟!
خندیدم: میدونی چیه دایی ... من نمی تونم چیزی به تو بگم .. پس ادای دایی های مهربون رو برای من در نیار ..
همین کافی بود تا هیرمان سمتم حمله ور شه .. محکم زد تو دهنم..
بلند داد زد: فک کردی می زارم جون سالم از اینجا به در ببری ریوان ؟؟! از همون اول هم معلوم بود به کجا میرسی ..
موهام رو توی چنگش گرفت از درد صورتم مچاله شد..
عصبی گفت : یا مث ادم میگی . یا خودم همینجا اتیشت میزنم ریوان ..
لگد محکمی به پهلوم زد و عصبی رفت بیرون .. اسلان هم سیگارش رو کف زمین خاموش کرد....
سمتم اومد : الان که زبون آدم حالیت نمیشه مشکلی نیست خودم یادت میدم.. اصلا چرا خودم یادت بدم .. میدم وحید ادمت کنه ...
از در که بیرون رفت به مرد مسلحی که بیرون وایساده بود گفت : خودت فعلا به حسابش برس ..
هنوز کامل نرفته بود . که همون مرد اومد داخل.. ده برابر خودم بود .. تنفگش رو پرت کرد اونطرف و اومد سمتم .. عینک روی چشام رو در اورد و پرت کرد اونطرف.وبی هوا گرفتم زیر مشت و لگد خودش .. حتی نمی تونستم داد بزنم .. انگار نفسم داشت قطع میشد .. هیچ جونی برام باقی نمونده ..
انگار تمام پشت و لگد هایی که داشت به صورت و بدنم میخورد قابل تحمل بود تا اینکه محکم زد تو دستم انگار چشمام از درد سیاهی رفت .... تمام وجودم لرزید ..
انگار خسته شد که ازم فاصله گرفت . نفسم از درد بالا نمیومد .. سمت تنفگش رفت بلندش کرد و گفت : برو خدا رو شکر کن تاکید کردن زنده بمونی...
بعد هم رفت بیرون .. از درد قطره اشکی از چشمم افتاد .. درد دستم باعث شده بود لرزم بگیره .. بوی خون رو حسمیکردم . حتی خون گرمی که از پیشونیم هم میومد قابل تصوربود..
سعی کردم نفس عمیق بکشم تا دردم کمتر شه اما انگار فایده نداشت ...
فقط به محمد فکر میکردم . محمدی که قرار بود بیاد و از دست داییم نجاتم بده
#رویار۱
••••••••••••••••
پ ن : چشام از درد سیاهی رفت
بابت تاخیر عذرخواهم
https://daigo.ir/secret/31654746856
نظر یادتون نره....