2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روحم بعد مرگم:))))
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و یازدهم
داوود
آروم از روی تخت بلند شدم .. صورت اشکیم رو با استینم پاک کردم .. سرگیجم بهتر شده بود .. در اتاق رو باز کردم و اروم زدمبیرون .....
مهاباد
حسین ..
یه ساختمون تغریبا روبه روی خونه اسلان مستقر شده بودیم .. تغریبا تمام زاویه های خونه رو تحت نظر داشتیم .. مورد مشکوک خاصی نبود .. هنوزم اون مردای مشکی پوش هر چند دقیقه یکبار یه چرخی دور و ور خونه میزدن... اما اینکه چرا اصلا معلوم نبود که رسول اون داخله یا نه نگرانم میکرد ..
یه حالت بدی داشتم با اینکه مشخص نبودیم اما نگران بودم که نکنه بویی ببرن ..
آقا محمد فقط دنبال یه چراغ سبز بود که بیاد مهاباد که عملیات رو شروع کنیم . اما خب الان صلاح نبود... وضعیت خونه کاملا قرمز بود ..
سعید
به محض اینکه پامرو گذاشتم تو بیمارستان .. صدای پرستاررو پشت سرم شنیدم . وقتی برگشتم پرستار با لبخند گفت : خواهرتون بهوش اومدن اما فعلا خیلی اوضاع درستی ندارن ..
تشکرکردم . آدرس اتاق رو گرفتم . از اینکه خدا یه بار دیگه خواهررو بهم داد خداروشکرکردم ..
به در اتاق که رسیدم بابا در اتاق وایساده بود . نگاهش کردم . انگار پشیمون بود.، ناراحت.. در اتاق رو باز کردم آروم سمتش گفتم : اینم از دامادی که سنگش رو به سینه میزدی بابا ...
رفتم داخل .. مظلوم تر از همیشه روی تخت دراز کشیده بود و چشماش بسته بود .
آروم کنارش نشستم و دستش رو گرفتم. نفس عمیقی کشیدم.. خداروشکر .. یاد حال و احوال این روزای فرشید اوفتادم .. چقد نگران فائزه بود و سعی میکرد به روی خودش نیاره.. . فرشید هنوزم فائزه رو دوست داشت ..
به فائزه نگاه کردم .. فائزه چی ؟! فائزه هم فرشید رو دوست داشت؟!
رسول
عمو بود خود عمو مهدی بود . کنارم نگران نشست . دستش رو گذاشت رو دستم همون دستی که خیلی درد میکرد ... نگاهش کردم. با نگرانی نگاهم کرد آروم گفت: رسول ... من نگرانتم ...
با تعجب گفتم: چرا؟!
محکم بغلم کرد کنار گوشم گفت: رسول مراقب خودت باش..
از بغلش جدام کرد : من امید دارم محمد به موقع میاد ..
گیج گفتم : ینی چی به موقع؟!
دستش رو روی گونم گذاشت . آروم انگشتش رو روی کبودی چشم کشید و گفت: تو خیلی خوبی رسول ..خیلی .. اما الان وقتش نیست ..
گیج تر شدم . حس غریبی تمام وجودم رو گرفت.. خواستم چیزی بگم که یهو با صدای رعد و برق از خواب پریدم.. اشک گرم روی گونه ام اوفتاد.. صدای هق هقم از گلوم بیرون اومد.. کاش واقعا عمو بود .. کاش اصلا محمد همین الان بود .. اصلا ینی چی کهمحمد به موقع بیاد ......
#رویار۱
••••••••••••••••••••••••
پ ن : من امید دارم محمد به موقع میاد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و دوازدهم
دو روز بعد ..
مهاباد
راوی ..
(هیرمان) . ارام در راهرو سمت اتاق ریوان قدم بر میداشت . انگار دنبال بهانه ای بود ... در اتاق را باز کرد و رفت داخل .. بی هدف توی اتاق قدم زد...کنار پنجره رفت ..پرده را کامل کنار زد هوا تاریک بود .. ساختمان های روبه رو می توانست به خوبی ببیند .. نفس عمیقی کشید ... یک ساختمان چند طبقه چندین متر انطرف تر توجه اش را جلب کرد ... یک پنجره بدون پرده که طبقه سوم بود .. انگار اتاق ریوان را زیر نظر داشتن .. یک نور ضعیف قرمز معلوم بود که با یک دوربین مخفی دید می زنند ..
رنگش پرید... ترسید .. عصبی زیر لب گفت : چقد گفتم از شر این پسره خلاص شید .. گرفتنمون زیر نظر ..
با عجله سمت اتاق اسلان رفت بدون اینکه در بزند رفت داخل .. اسلان با اخم گفت : باز چی شده ؟!
رنگ پریده روی یک صندلی نشست : بدبخت شدیمبابا ... پلیسا ما رو زیر نظر دارن .. صد درصد اومدن سراغ رسول ..
اسلان با اخم تکیه اش را روی صندلی برداشت : از کجا مطمئنی ؟!
همین لحظه وحید هم به جمع اضافه شد .. هیرمان عصبی گفت: چیه فک میکنی دروغ میگم ..
سمت وحید گفت : خودتون برین ببینین .. یه نفر اتاق ریوان رو زیر نظر داره .. .. وحید از روی صندلی بلند شد : باشه .. میرمنگاه میکنم ولی اگه اشتباه گفته باشی ..
..........
هر سه نفرشان دور همنشسته بودند .. وحید با اخم گفت: هیرمان راست میگه ما رو زیر نظر دارن..
هیرمان ترسیده گفت : همین ..؟؟! می خوایمچه غلطی کنیم ؟!
اسلان در فکر فرو رفت ارامگفت : صد درصد اومدن رسول و از دستمون بکشن بیرون ..
وحید لبخند مسخره ای زد : ماهم همینو می خواستیم.. پای اون محمد رو می کشیم وسط ..
اسلان رنگش پرید : دیونه شدی وحید ؟! مث اینکه نمیدونی با کیا طرفیم؟! با مامور های امنیتی طرفیم ... هممون گیر می اوفتیم ..
هیرمان حرف اسلان را تایید کرد : راس میگه .. ما اول فقط قرارمون این بود بدون سر و صدا .کارمون رو کنیم .. همون لحظه باید ریوان و ناکار میکردیم ... اصلا نباید چیزی از پرونده به ریوان میگفتیم ..
وحید کلافه سیگارش را روشن کرد : اگه یکم تلاش کنیم ریوان به حرف میاد ..
هیرمان عصبی گفت : کاری هم موند که ما نکنیم ؟! همین الان ریوان تمام بدنش زخمیه .. اما به حرف نمیاد .. یا از پوست کلفتیشه یا ...یا ... اصلا شبیه عموش که حاضر نشد زیر بار بره .. .. فقط ما رو میکشه تو لجن .
وحید به صندلی تکیه داد : ما هنوزم وقت داریم .. میتونیم تهدیدش کنیمحرف بزنه ..
هیرمان خنده عصبی کرد بلند شد : ما از کجا مطمئنیم وقت داریم ؟! اصلا ازکجا معلوم همینروزا سراغمون نیان ؟! اصلا گیرم که فرار کردیم .. وقتی رسول این همه از ما اطلاعات داره . خب معلومه میگه بهشون ..
با سکوت وحید و اسلان .. عصبی سمت میز اسلان رفت و تفنگ اسلان را از روی میز برداشت و با قدم های سریع سمت زیر زمین رفت ..
#رویار۱
••••••••••••••••
پ ن : ما رو زیر نظر دارن .. می خوان رسولو بکشن بیرون
پ ن : با تفنگ سمت زیر زمین رفت
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و سزدهم
راوی
هیرمان که به در زیر زمین رسید .. هیراد روی تخت گوشه حیاط نشسته بود و به صفحه گوشی خیره شده بود.. با دیدن چهره عصبی هیرمان و تفنگ در دستش را دید .. مشکوک شد از روی تخت بلند شد بلند داد زد : کجا هیرمان؟!
این وقت شب .. تفنگ دست هیرمان .. حتما خبرایی بود .. بلند شد و آرام سمت زیر زمین حرکت کرد ..
رسول
در زیر زمین با شدت باز شد هیرمان با یه قیافه جنون زده روبه روم وایساد .. لبخند مرموزی زد : از همون اولم خوشم نمیومد ازت .. حتما خیلی بدشانسی که امشب رفتم توی اتاقت.. .
تعجب کردم.. چشمم به تفنگ توی دستش اوفتاد .. ..
عصبی نزدیک تر اومد .. تفنگ رو دقیقا سمت پیشونیم گرفت بلند خندید : کی فکرشو میکرد من خودم کارتو یه سره کنم ؟!
از اینکه اینجا بمیرم . نمیترسیدم اما اینکه قرار نبود دیگه محمد رو ببینم قلبم مچاله میشد .. ..
عصبی گفت : یه فرصت .. فقط یه فرصت میدم بهت ..
آروم خندیدم سرم رو به دیوار تکیه دادم: الان داری منو میترسونی؟! هیرمان بزار برات روشن کنم .. همینجا هم منو بکشی ازمن حرف در نمیاری ..
کلافه دستی به صورتش کشید ... تفنگرو پرت کرد رو زمین..
بلند داد زد : اصلا چرا با تفنگ بکشمت ؟! که بدون هیچ دردی بمیری اره ؟! ... کور خوندی ریوان .. کور خوندی..
سمتم حمله ور شد دستاش رو محکم دور گردنم پیچید و با تمام زورش فشار داد ... نفسم داشت به شماره می اوفتاد .. پاهام بی جون روی زمین کشیده میشد .. حتی نمی تونستم برای نفس کشیدن تلاشی کنم .. دستاش مث یه مار سیاه محکم بهگردنم پیچیده شده بود ... برای منی که حالت عادی هم نفس کشیدن برام سخت بود الان دیگه خیلی راحت نفسم قطع شد ...
انگار هیچ اکسیژنی بهم نمیرسید .. کبودی لبام رو حس میکردم .. چشمام سیاه شد .. انگار خوابم مثل یه فیلم از جلوی چشام گذشت .. پس نگرانی عمو برای همین بود ... من داشتم خفه میشدم . قبل از اینکه محمد رو ببینم ... انگار دیگه وقت رفتن بود .. خلاص شدن از این حال ... دیگه نمی تونستم نفس بکشم .. تنم بی جون تر از اونی بود که تکون بخوره .. و پاهام از حرکت وایساد .. .. همه ی صدا ها برام قطع شد و چشام بسته شد..شاید برای همیشه ...
محمد
یه جایی مثل یه دشت .. کناریه رودخونه .. داشتمبا رسول راه میرفتم .. یه آفتاب گرم به صورتمون می خورد .. داشتیم می خندیدیم .. رسول عینکش به چشماش نبود.... یه کبودی دور گردنش بود .. اما میخندید .. انگارخوشحال بود .. چند ثانیه فقط چند ثانیه دستش رو ول کردم ... که یهو پاش به یه سنگ سیاه گیر کرد و افتاد تو رودخونه ..... ترسیده زانو زدم و دستم رو براش دراز کردم بلند داد زدم : رسول دستمو بگیر ..
اما انگار دیر شد .. انگار جریان شدید رودخونه رسولو با خودش برد .. همه چی تاریک شد .. خورشید انگار غروب شد .. رودخونه انگار خشک شد و من با گریه رسول و صدا میزدم ..
با ترس از خواب پریدم ... رنگم پریده بود .. صورتم از اشک خیس شده بود .. به ساعت نگاه کردم چهار صبح بود ... سرم و بین دستام گذاشتم ترس عجیبی تمام تنم رو گرفته بود .. نگران رسول بودم .. گریم گرفت.. میترسیدم .. از اینکه آرزوی دیدن رسول مثل فرزاد به دلم بمونه ..
#رویار۱
••••••••••••••••••
پ ن : نفسم قطع شد ..
پ ن: چشامبسته شد .. شاید برای همیشه
پ ن : رسول توی رودخونه اوفتاد ..
پ ن : دیدن رسول مثل فرزاد به دلم بمونه
https://eitaa.com/Admin_Gando/22735
شانه ات را دیر آوردی ،، سرم را باد برد .))
خشت خشت و آجر آجر تنم را باد برد...
_ نورماه_
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودمون وارد عمل میشیم😎👌.
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando