eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقااا؛) من فردا امتحان دااارم😬. برم بخونم یا تمرین کنم بعدش میاام🥲🤍
پارت های امروز یه غم عجیبی داره .. چه بسا خوب درکش کنین و یاد یه کسایی بیوفتید .. خلاصه که امیدوارم خیلی ناراحت نشین ..))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و چهاردهم محمد یه سجاده گوشه اتاق پهن کردم .. اذون که گفت بعد خوندن نماز همونجا نشستم.. انگار قرار بود یه خبر بهم برسه .. تمام وجودم نگران بود.... سعی کردم آروم باشم.. نفس عمیقی کشیدم که گوشی زنگ خورد .. تمام تنم یه لحظه به خودش لرزید.. به شماره  که نگاه کردم . سرم داغ کرد .. رسول بود .. می دونستم خودش نیست .. بلند شدم و با تردید جواب دادم .. به محض جواب دادن گفت : به آقا محمد .. اخم غلیظی روی ابرو هام نشست که اینبار صداش جدی شد ادامه داد : فکر میکردم جون رسول بیشتر برات اهمیت داره .. نه اینکه ما رو بگیری زیر نظر.  ترسیدم.. بدون مکث گفت: دیر شد ... امروز رسول رو میبینی .‌البته تو سردخونه.. .  پاهام بی جون شد .‌ قلبم انگار بی حرکت وایساد صدای جدیش تو گوشم پیچید: چند ساعت دیگه با آدرسی که میگم برو .. یه سردخونه... رسول‌ توی همون سردخونست برو جنازش رو تحویل بگیر .. تلفن قطع شد.. محکم خوردم زمین .. بهم شوک وارد شده بود .. هیچ کاری نمی تونستم بکنم.. حتی گریه هم نمی تونستم بکنم.. باورم نمی شد رسول رفته .. به همین زودی رسول و از دست دادم ... نمی دونم چند ثانیه گذشت که بغضم ترکید.. فقط رسول و صدا میزدم ... رسول از پیشم رفت . به همین راحتی از دستش دادم... داوود توی نماز خونه خواب بودم اما یهو از خواب‌ پریدم .. انگار به حالی شده بودم .. نمی دونستم چرا .. بلند شدم ... از نماز خونه زدم بیرون .. که همه بچه ها تو اتاق آقا محمد جمع شده بودن .. نگران شدم .. وقتی رفتم داخل .. آقا محمد با حال زاری رو سجاده نشسته بود و بهت زده به دیوار خیره شده بود .. فرشید بی صدا روی یه صندلی نشسته بود و سرش پایین بود . انگار شونه هاش می‌لرزید .. سعید هم با چشمای اشکی به دیوار تکیه داده بود .. چند نفر دیگه هم توی اتاق بود .. حتی آقای عبدی روی یه صندلی نشسته بود  .. نگران شدم اروم‌ سمت سعید گفتم : سعید چی‌شده ؟! سعید که چشمش به‌من خورد انگار بغضش بیشتر شد .. اروم‌سمتم اومد .. دستاش رو رو شونه هام‌ گذاشت .. انگار نمی تونست حرف بزنه .. نگران تر شدم دوباره پرسیدم‌: سعید چرا نمی گی چی شده ؟! نگاهم کرد با صدای لرزون گفت: داوود .‌... داوود راستش امروز ... امروز‌صبح به آقا محمد .... خبر دادن.. که ...که رسول و... نتونست حرفش رو ادامه بده و گریش گرفت .. بغلم کرد .. من ... من چی داشتم میشنیدم؟! بهتم زد ... ینی ؟ ینی رسول رفت؟!   اصلا مگه میشه؟! نمیدونم چقد گذشت که بی جون روی زمین اوفتادم‌ .. دست و پاهام قفل کرد .. یخ زد .. بی حس شد .. چشمام سیاه شد..‌ حالت تهوع داشتم... صدای سعید که بلند داد زد : یا فاطمه ی زهرا.... داوود ؟ داوود صدای منو میشنوی؟! دهنم باز نمی شد.. انگار کل بدنم قفل کرده بود .. یه چیزی مثل پَنیک .. فقط قطره اشک بود که راحت از چشمم پایین می اومد .. فقط چهره رسول بود که جلوی چشام می چرخید.. فرشید با ریختن چند قطره آب روی صورتم حالم رو بهتر کرد .. انگار بدنم داشت جون می گرفت.. فرشید اروم‌گفت : بهش شوک وارد شده.. خوب میشه یواش .. من .. من چطور زنده بودم؟! چطور میتونستم خبر شهادت رسول رو بشنوم ولی کاری از دستم برنیاد؟! با کمک‌ سعید و‌ فرشید همونجا نشستم‌‌... انگار‌تازه با عمق قضیه روبه رو شدم ... رسول شهید شده بود ... یاد حرف اون شبش اوفتادم " داوود من قول میدم‌بخاطر توام که شده سالم برگردم "  بغضم توی گلوم شکست .. فقط اشک بود که پایین می اومد .. رسول که بد قول نبود .. پس‌چرا رفت؟! به اطرافم نگاه کردم انگار همه باورشون شده بود رسول شهید شده ... من بدون رسول چیکار‌کنم ؟! اصلا جسد رسول الان کجا بود ..؟!        ••••••••••••••••••• پ ن : جنازه رسول رو سردخونه تحویل بگیر .. پ ن : پَنیک داوود ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و پانزدهم محمد همه تو نماز خونه نشسته بودیم.. گاه و بیگاه صدای گریه داوود  سکوت مرگ بار بینمون رو میشکوند..نگرانش بودم اما .. اما خودم چی ؟! داغ فرزاد کم بود ... کم بود که تو کشور غریب شهید شه .. حالا رسول .. پاره ی تنم اونجوری غریب شهید شد .. اصلا چطور شهید شده .. لحظه آخر چه حالی داشته ؟! لحظه آخر تشنه بوده یا نه ؟! با گذشت یه همچین سوالایی تو ذهنم اشک بیشتری پایین می اوفتاد .. مقصر من بودم .. اگه من زودتر میرفتم الان رسول بغل من بود  تا سردخونه.. چهرش جلوی چشام می چرخید.. خندیدنش.. اشکاش.. درد و دلاش.. داداش من الان کجا بود .. رسول کجا بود ؟! بغضم شکست صدای گریم بالا رفت .. انگار بار اول بود که صدای گریه هام پیش بچه ها بالا رفته بود.. زیر لبم زمزمه میکردم : کمرم رو شکوندی ...اه رسول کمر شکست .. جگرم‌ سوخت ... حال هیچ کدوم از بچه ها خوب نبود .. اما هیچ کاری برای آروم شدنشون از دستم برنمیومد ..رسول عزیز دل همه بود ... من شکسته بودم .. اره رسول شهید شده بود..اما من نمی تونستم کنار بیام با قضیه ... بی جون بلند شدم.. با صدای خش دار گفتم : میرم سردخونه .. داوود با هق هق بلند شد : منم میام .. ........ توی ماشین .. سعید رانندگی میکرد .. فرشید و داوود عقب بودن .. صدای داوود به گوشم می رسید که میگفت : رسول به من قول داد سالم برگرده ... رسول چطور میتونه بزنه زیر قولش .. گریه هاش امان نداد حرفش رو تموم کنه .. سعید و فرشید بی صدا اشک میریختن.. . من .. تمام وجودم مرده بود .. بعد فرزاد رسول برادرم بود اما اونم از دستم رفت ... رسول مظلومانه پر پر شد ... صدای رسول تو گوشم می‌پیچید " آقا شما مثل داداش منی " یاد اون روز اوفتادم .. همون روز آخر " آقا ما که لیاقت شهادت نداریم .. ولی حلال کنید . زیادی اذیت کردم " اشک چشام بیشتر شد .. بمیرم برات رسول .. بمیرم برات.. چطور باور کنم نیستی دیگه ؟! بدون تو چطور ادامه بدم؟! سعید با صدای خش دار گفت : آقا چطور به خانوادش خبر بدیم ؟! . گریم گرفت .. خانواده رسول ما بودیم .. رسول جز ما مگه کسی رو هم داشت .. نه مادری که الان کنارش باشه .. نه پدری که بخواد نگرانش بشه .. ........ رسیدیم ... از ماشین پیاده شدیم .. همه حرکت کردیم سمت ساختمون که داوود بازم اوفتاد رو زمین .. بمیرم براش ..‌ قلبش توان غم به این بزرگی رو نداشت .. داوود  سنش به این همه درد قد نمی داد .. سمت سعید و فرشید گفتم: شما همینجا پیش داوود بمونید .. داوود نیاد داخل بهتره .. خودم تنها رفتم سمت ساختمون ... اونجا با یه مرد سمت یه اتاق حرکت کردیم .. توی اتاق خیلی سرد بود تنم لرزید .. از بی کسی رسول تنم لرزید .. یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم " رسول سرماییه .. اینجا که خیلی سرده" ... پاهای بی جونم آروم حرکت میکرد .. چند ثانیه بهت زده وایسادم .. که مرد میانسال برگشت سمتم جدی گفت : اتفاقی اوفتاد؟ بی جون سرم رو تکون دادم و حرکت کردم .. قلبم خودش رو می خواست بیرون بندازه .... به یه کاور مشکی رسیدیم .. اشکی نداشتم که بریزم .. به اطرافم نگاه کردم .. چقد خالی بود ... رسول جز من کی رو داشت ؟! مرد میانسال تخت رو بیرون کشید .. نفسم گرفت .. قلبم از حرکت وایساد .. زیپ رو باز کرد و گفت : خودشه ؟! امروز صبح بر اثر تصادف اوردنش.. با دیدن چهره سفید مایل به کبود .. بی جون روی زمین اوفتادم...  ••••••••••••••••••• پ ن : رسول کی رو داره جز ما ؟!! پ ن : داوود سنش به این همه درد قد نمی داد .. پ ن : بر اثر تصادف .. پ ن : چهره سفید مایل به کبود ..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
شاید با حال و هوای پارت های امشب .))))))))