{
گاندویی ها} #Part_۱ 🖤❤️ راوی:بالاخره بد از ان پرونده و یع هفته مرخصی همگی به سایت امدند اما سایت ان شور و حال همیشگی را نداشت زیرا یکیداداش های آنها نبود برادر رسول و رفیق بچها دیگر نبود تا با شوخی هایش لبخند روی لب های بچها بگذارد محمد: بالاخره بد از یه هفته مرخصی اومده بودیم سایت ولی اصلا حوصله نداشتم نمی تونستم جای خالی مهدی رو ببینم از یه طرفم حال بد رسول اذیتم می کرد خود منم حال خوبی نداشتم مهدی برام مثه داداش بود رسول دیگه مثه همیشه به میزش اهمیت نمی داد دیکه به علی گیر نمی داد که چرا سر میز من نشستی البته علی هم دیگه سر میز رسول نمی نشست چون غم نبود مهدی همه رو بی حوصله کرده بود یک هفته بد........... محمد: قرار بود فردا نیروی جدید بیاد نمبدونم واکنش بچها مخصوصا رسول وفتی بفهمن داوود(نیروی جدید) پسره منه چه واکنشی دارن نباید متوجه بشن که داوود پسره منه باید با اقای عبدی حرف بزنم باید بهش بگم که کسی نفهمه که داوود پسره منه از اتاقم اومدم بیرون به سمت اتاق اقای عبدی پا برداشتم رسیدم در اتاق در زدم و با بفرماید اقای عبدی وارد اتاق شدم محمد:سلام اقا عبدی:سلام محمد جان خوبی *خداروکر خوبم اقا خواستم بگم که...... عبدی: جانم بکو *اقا حال رسول یا بقیه بچه ها اصلا خوب نیس و اگه بفهمن که داوود پسره منه شاید بگن که با پارتی اومده یا چون پسر من بوده اومده اقا اگه میسه نگید که داوود پسره منه عبدی: منظورت چیه محمد *اقا منظورم اینکه به کسی نگید داوود پسره منه عبدی: خب چی بگم باشه ولی به مرور زمان یعنی وقتی رسول حالش بهتر شد بهشون میگیاا *چشم اقا عبدی:خب فیلا هم برو و با بچه ها حرف بزن *چشم از اتاق خارج شدم و به سمت بچه ها رفتم داشتم می رفتم که گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم که با اسم عطیه مواجه شدم جواب دادم....... مکالمه ی محمد و عطیه *سلاااام عطیه بانو چطوری عطیه: سلام اقا محمد شکر خوبم شما چطوری *منم خوبم خب عطیه جان کار داشتی زنگ زدی؟ عطیه: اره خواستم ببینم ظهر میای خونه *ظهر که نه نمی تونم بیام ولی شب میام حالا چطور؟ عطیه: همین طور خب فیلا مزاحمت نشم خدافظ *مراحمی خدافظ پایان مکالمه از پله ها پایین رفتم همه بچه ها سرشون تو کارشون بود به جز رسول که سرش رو میان دستاش گرفته بود دستم رو روی شونش گزاشتم رسول: حالم بد بود نمی تونستم تحمل کنم که داداشم دیگه پیشم نیس تو فک بودم که یکی دستش رو گزاشت روی شونه هام برگشتم دیدم اقا محمده سریع بلند شدم و گفتم سلام اقا *سلام استاد رسول خوبی رسول: راستش نه اقا *چرا کی استاد ما رو ناراحت کرده رسول: دیگه نمی تونستم تحمل کنم خودم رو توی بغل اقا محمد انداختم و هق هقم بلند شد اقا دیگه نمی تونم تحمل کنم دیگه نمی تونم....... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
{گاندویی ها}
#part_۲
❤️🖤
محمد: اروم باش رسول جان آروم باش دادش رسول
رسول:چی جوری اروم باشم
نه آقا شما بگید من چی جوری اروم باشم آقا وقتی دیگه داداشم پیشم نیس چیجوری اروم باشم
محمد:میدونم رسول میدونم درکت می کنم داداش چون مهدی برا منم مثه داداش بود برا منم عزیز بود نه تنها من بلکه برای همه ی بچه ها
رسول: آقا من نمی تونم تحمل کنم نه نمی تونم تحمل کنم که دیگه تا آخر عمرم نمی تونم داداشم رو ببینم
محمد:میدونم سخته
ولی تو باید بتونی می تونی رسول فقط باید بخوای،بخوای که یه خورده اروم باشی
رسول:اروم باشم!!
چطور آقا وقتی میرم خونه حال بد مامانم جای خالی داداشم داغونم می کنه
محمد: میدونی چیه رسول مهدی الان جاش خیلی خوبه بهتر از جایی که ما هستیم پس با نارحت شدن تو فقط روح اون عذاب می کشه
رسول: سعی می کنم حالم رو خوب کنم 🥺
الان شما کاری داشتید با من ؟؟
محمد:سعی نکن داداش می تونی
آره خواستم بگم پاشو بریم نماز خونه که کارتون دارم
رسول:با من !
محمد:هم با تو هم با بچهاا
روبه بقیه گفتم پاشید بیاید نماز خونه کارتون دارم
بچها:چشم
رسول:چشم اقا بریم
راوی:همگی به سمت نماز خانه رفتند و کسی نمی داند که محمد قرار است به بچه چه بگوید یا با گفتن حرف های محمد بچها مخصوصا رسول چه واکنشی داشته باشند
محمد:خب ببنید خواستم بهتون بگم که ما برای پرونده ی جدید نیاز به نیرو داریم و میدونم سخته براتون برای خودمم سخته که کسی بیاد جای مهدی ولی این خواست اقلی عبدی هس و من نمی تونم حرفی بزنم روی حرف اقای عبدی خب خواستم بگم که فردا قراره نیروی جدید بیاد
رسول: چییییییییی اقا من نمی تونم کسی رو جای داداشم ببینم اقا ترو خدا نزارید کسی بیاد جای داداشم
فرشید: اقا ما خودمون ۲۴ ساعت کار می کنیم ولی نیروی جدید نیاد
سعید: اقا ما چیجوری کسی رو جای داداشمون ببینیم اقا ما نمی تونیم کسی رو جای مهدی ببینیم 🥺
محمد: بچها منم نمی تونم کسی رو جای مهدی بببنم ولی نمی تونمم که روی حرف اقای عبدی حرف بزنم و چیزی بگم و
آقای عبدی گف فردا ساعت ۱۰ همگی توی اتاق من (محمد) باشید
که قراره نیروی جدید بیاد
رسول: اقا میشه من نیام
محمد:رسول جان نمیشه داداش
رسول:آخه اقا شما بگید چطوری بیام داخل جلسه ای که قراره برای داداشم جایگزین بزارن
محمد: رسول جان اروم باش میدونم سخته ولی باید تحمل کنی
رسول: اقا من نمی تونم چرا گزاشت
چشم اقا فردا میام جلسه ولی فک نکنم یعنی مطمئنم با این نیرو مثه بچه ها نمیشم
محمد: رسول جان خواست خدا بوده که این اتفاق بیوفته و مهدی شهید بشه
برید یکم استراحت کن تا فردا
بچها:بله خواست خدا بوده🥺
محمد: فیلا پاشید برید راستی
کدومتون امشب شیفته؟
سعید: اقا من امشب شیفتم
محمد: خب کسی دیگه ای شیفت نیس؟
بچها:نه آقا
محمد:خب برید خونه
سعید جان شما هم که شیفتی کارات تموم شد استراحت کن .
بچها شما هم پاشید برید
سعید:چشم
بچها: چشم اقا خداحافظ
محمد: خداحافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
{گاندویی ها}
#Part_۳
🖤❤️
*بد از خداحافظی با بچها اول به اقا عبدی گفتم که بچه ها چی گفتند و بد هم سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت خونه
کلید انداختم و در خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم
عطیه: تو اشپز خونه بودم که صدای در اومد فهمیدم محمده به سمت در رفتم که محمد اومد داخل
سلام اقا محمد خوبی چخبرا شما که قرار بود ظهر نیای خونه پس چی شد اومدی
*به سلام عطیه خانم یه دیقه نفس بگیر
خب دیگه اومدم ناراحتی برم 😂
عطیه: نه اقا فقط گفتم گفتی نمیای یهو اومدی
*اها گفتم اگه ناراحتی برم 😂
عطیه: عههه محمد اذیت نکن دیگه
*باشه باشه من تسلیمم😂
عطیه: افرین
* عطیه بانو عجب بوی خوبی کل خونه رو بر داشته چی درست کردی؟
عطیه: قورمه سبزی
محمد بیا بشین یه چایی بریزم برات خسته ای
*نه فیلا چایی نمی خوام داوود کجاس؟
عطیه: تو اتاقشه
*من برم پیشش کارش دارم
عطیه: چیکار؟؟
*ببین تو از این قضیه که داوود می خواد بیاد توی سایت خبر داری دیگه
بد داوود می خواد به جا یکی از نیرو هامون که شهید شده بیاد
ولی داداش مخالفت کرده
(منظورش رسوله)
نه اینکه بگه نیروی جدید حق نداره بیاد نه فقط دوست نداره کسی رو جای داداشش ببینه برا همین من گفتم که کسی متوجه نشه که داوود پسر منه که همین اول کار بهش بگه با پارتی بازی اومدی یا... برا همین گفتم کسی نفهمه و
بهش گفتم اقای عبدی گفته نمی تونم رو حرفش حرف بزنم
عطیه:خب اون چی گف
*چیزی نگف
برا همین می خوام داوود با یه فامیلی دیگه بیاد تو سایت که بقیه نگن با پارتی بازی اومده یا چون پسره منه اومده تو سایت الانم می خوام با داوود حرف بزنم که تو سایت جوری رفتار کنه که انگار من اونو نمی شناسم
عطیه: یعنی با چه اسمی محمد!!!
*با اسم خودش ولی یه فامیلی دیگه
عطیه:آره عطیه جان میشه بعدا هم به اون حرفم (که .ف فامیلیش ) فک می کنم الانم اگه اجازه بدید برم اتاق داوود😂
عطیه: خوبه اره برو اجازه میدم😂
*از دست تو 😂
بلند شدم و به سمت اتاق داوود رفتم در زدم و با بله ی داوود وارد اتاق شدم........
داوود: روی تختم دراز کشیده بودم که در اتاقم رو زدن بلند شدم و نشستم گفنم بله که بابا اومد توی اتاق گفتم عههه بابا شمایی
سلام بابا شمایی
*سلام بابا
داوود:کی اومدید بابا
*نیم ساعتی هس
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن : ناراحتی برم 😂
پ ن:اجازه میدم برو 😂
پ ن: داوود روی تختش دراز کشیده
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
{گاندویی ها}
#Part_۴
🖤❤️
داوود:بابا خیلی ذوق دارم که فردا قراره بیا سایت
* خب طبیعیه داوود بابا بیا بشین کارت دارم
داوود: واقعا ؟
چی کار بابا !!!!
* اره بابا
حالا بابا بیا بشین بهت بگم
داوود: چشم
*داوود خواستم بگم که تو، از فردا میای سایت
داوود: اره بابا
*باید جوری رفتار کنی که انگار منو نمیشناسی یعنی توی سایت من فقط یه مافوقم و تو یه نیرو
داوود: یعنی چی اخه چرا باید اون جوری رفتار کنم
*ببین داوود تو قراره بیای جای کسی که شهید شده و اون شخص برادر یکی از بچهای سایته
راستش اون و بقیه ی بچها خیلی دوسش داشتن
و برای همین اگه تو بیای میگن با پارتی بازی اومدی چون پسر من بودی اومدی
برا همین می خوام تو با یع اسم و فامیل دیگه بیای سایت
داوود: خب بابا اقای عبدی که میدونه من با پارتی نیومدم
*میدونم بابا ولی دیگه مجبوریم که جوری رفتار کنیم که انگار تو پسر من نیستی
داوود: اخه..........
چشم بابا
* بی بلا
فقط اینم بگم که فردا نباید با من بیای سایت باید من برم بد تو ساعت ۱٠ بیای سایت
داوود: دیگه چرا🙁
*خب باهوش تو با من بیای که میفهمن
مثلا من تورو نمیشناشم اقای عبدی تو رو به من معرفی می کنه
داوود: اها الان فهمیدم😅
*داوود اومدی اونجا از دهنت در نیاد به من بگی بابا
داوود: چشم بابا
*میگم نگو بابا میگه چشم بابا
داوود: ببخشید😂
چشم فرمانده
*افرین حالا شد فرمانده هم نه اقا
داوود: چشممممم
*بی بلا
حالا هم بگیر بخواب که فک کنم اصلا نخوابیدی😂
داوود:کیی؟ من؟
*نه من😂
بگیر بخواب که از فردا دیگه خواب بی خواب اقا داوود
داوود: چشم بابا
راوی: محمد از اتاق بیرون می رود و داوود روی تخت دراز می کشد و به فردا فکر می کند
محمد: از اتاق داوود اومدم بیرون و به سمت عطیه رفتم
عطیه: داشتم برنج رو میزاشتم که حس کردم کسی پشتمه برگشتم دیدم محمده
محمد: عطیه بی زحمت یه چایی بریز
عطیه: چشم
با داوود حرف زدی؟
محمد: بی بلا
اره حرف زدم
گف باسه
عطیه: خب دیکه چرا موند تو اتاق
فک کنم نخوابیده بود اصلا چون چشاش قرمز بود منم گفتم که بخوابه
عطیه:اره اصلا نخوابیده بود
محمد:چرا؟
عطیه:پرسیدم ازش گف چیزی نیس
منم با خودم گفتم دیگه چیزی نگم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: چشم بابا😂
پ ن:کییی منن😂
پ ن:عطیه بی زحمت یه چایی بریز🥲
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃
پارت:۵
#فردا_صبح
محمد: راه افتادم برم سایت رو به داوود گفتم یادت نره بیای هاا
داوود: چشم بابا
*از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت سایت
بد چند دیقه رسیدم ماشین رو پارک کردم و با اسانسور رفتم بالا بچها همه اومده بودن رسول هم پشت میزش بود
از پله ها رفتم بالا در اتاقم رو باز کردم رفتم داخل
داوود: اماده شدم که برم سایت از خونه اومدم بیرون و سوار متور شدم
...........
بالاخره رسیدم از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاق اقای عبدی رفتم در زدم و با بفرمایید اقای عبدی وارد شدم
سلام اقا
عبدی: سلام
اقا داوود بشین تا من زنگ بزنم به
محمد بگم بیان که تو با بچه ها آشنا بشی
گوشی رو گرفتم و زنگ زدم
(مکالمه ی محمد و عبدی)
محمد:سلام
جانم اقا
*سلام
محمد به بچها بگو بیان اتاق من خودتم بیا
محمد:میدونستم داوود اومده برا همین گفتم چشم آقا
(پایان مکالمه)
محمد: از پله ها پایین رفتم و گفتم بچها اقای عبدی گفت که بزیم اتاقش
رسول: اقا میشه من نیام
محمد: یعنی چی نیام نه باید بیای
رسول: چشم
راوی: محمد و تیمش به سمت اتاق اقای عبدی رفتد محمد جلو و بچها عقب محمد، در زدند و وارد اتاق شدند
داوود: تو اتاق اقای عبدی نشسته بودم که در زده شد و اقا محمد و بقیه وارد شدند
محمد: روی صندلی ها نشستیم که اقای عبدی گف
عبدی: خب بچها به محمد گفته بودم که بهتون بگه قراره نیروی جدبد بیاد بخاطر پرونده ای که داریم
و الانم فقط برا اشنایی تون با هم این جلسه رو گزاشتم محمد جان خودت شروع کن و خودتو معرفی کن
محمد: خب بسم الله الرحمن الرحیم
من محمد حسینی هستم رئیست و می تونی بهم هم بگی داداش
داوود: از این حرف بابا خندم گرفته بود بزور جلو خنذم زو گرفتم 😂
سعید: منم سعید اکبری هستم بچها بهم میگن اقا دوماد
فرشید:منم فرشید مهدوی هستم
رسول:منم رسول محمدی هستم 😏
داوود: خوشبختم☺️
منم داوود طهماسبی هستم
محمد: خب رسول جان شما هم به داوود جاشو نشون بده
رسول: چشم اقا
بیا بریم😒
بچها:چشم
عبدی: محمد تو هم پاشو برو
محمد: چشم اقا
رسول: اینجا جای تو هس و باید از این به بد اینجا کار کنی 😒
داوود: باشه ممنون داداش❣
رسول: بار اخرت باشه به من میکی داداش😡
فک نکن می تونی جای داداش منو بگیری
با دستم حلش دادم و رفتم روی میزم
داوود: جوری حلم داد که افتادم روی صندلی واقعا این چرا این جوری می کنه
یه خورده تکون خوردم و شروع کردم به کار کردن .....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن : به بچه ها بگو بیان اتاقم...
پ ن: میشه من نیام
پ ن: محمد تو هم پاشو برو
پ ن:واقعا این چرا این جوری می کنه
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃
پارت:۶
#رسول
پسره ی پرو نیومدع به من میگه داداش
اخ اخ چقدر دلم می خواد بزنم بترکونمش😡
فرشید: حواسم به داوود و رسول بود که رسول داوود رو حل داد و رف سریع رفتم سمت داوود
و گفتم خوبی چی گفتی که اعصبانی شد
داوود: چیزی نگفتم فقط گفتم ممنون داداش اونم گف بار اخرت باشه به من میگی داداش و حلم داد
فرشید: ببین رسول پسره خوبیه ولی این مدت بخاطر اینکه داداشش شهید شده حالش بده حالا تو ناراحت نشو از دستش
داوود: درکش می کنم
نه من ناراحت نیستم
فرشید: کاری داشتی یا چیزی خواستی صدام کن
داوود: حتما
فرشید: به طرف میزم رفتم داوود پسر خوبی بود باید با رسول حرف میزدم
محمد: باید به یکی از بچها بگم که به بچها بگه که فردا بیان که پرونده رو براشون توضیح بدم
کسی نبود برا همین از اتاق اومدم بیرون و
از پله ها پایین رفتم و به سمت رسول رفتم معمولا اون به بقیه می گفت برا جلسه ها
دستم رو روی شونه گزاشتم که برگشت و با دیدنم سریع بلند شد
رسول:تو خودم متوجه رفتارم با داوود نبودم دست خودم نبود رفتاری که باهاش دارم دست خودم نبود چیکار می کنم باهاش که دست کسی رف روی شونم برگشتم دیدم آقا محمده سریع بلند شدم و گفتم سلام آقا
*سلام استاد خوبی
رسول:بله آقا خوبم خداروشکر
*خب خداروشکر استاد رسول دو ساعت دیگه جلسه داریم به بقیه هم بگو که بیان تا این پرونده رو شروع کنیم
رسول:چشم آقا حتما
*خب دیگه من برم یادت نره استاد که به بقیه بگی
رسول: نه آقا خیالتون راحت
*به سمت اتاقم رفتم و پشت میز نشستم سرم رو بین دستام گرفتم که در اتاق زده شد
رسول: نه من نمی تونم نمی تونم این پسره رو جای داداشم ببینم نه نمی تونستم از روی صندلیم بلند شدم و
به سمت اتاق اقا محمد رفتم که....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: پسره ی پرو 😡
پ ن: استاد یادت نره
پ ن: رسول به سمت اتاق آقا محمد میره...
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃
پارت ۷
#رسول
به سمت اتاق اقا محمد رفتم که بهش بگم دیگه نمی تونم توی سایت کار کنم از پله ها بالا رفتم و در زدم وارد شدم اقا محمد ؟؟؟
محمد: سرم رو آوردم بالا و گفتم بیا تو
رسول اومد توی اتاق ولی چیکار داشت چرا اومده بود من که گفتم جلسه دوساعت دیگه
جانم استاد رسول جانم کاری داشتی؟
*اره اقا راستش خواستم بگم که اگه میشه بگید یه نیروی جدید بیاد
محمد: چییییی یعنی چی رسول منظورت از اینکه جای تو نیروی جدید بیاد چیه؟
*اقا منظورم اینه که من می خوام استفعا بدم
محمد: اون وقت چرا برای چی!!!!!!!
*اقا چون نمی تونم کسی رو جای داداشم ببینم
محمد: رسول جان نمیشه که تو باید انتقام خون مهدی رو بگیری با پیدا کردن اونا الان تو استعفا بدی فک می کنی دیگه اونا هیچ کاری نمی کنن چرا اونا با این کار تو خوشحالم میشن که تو کم اوردی
*اره اقا من بدون داداشم کم اوردم دیگه نمی تونم لطفا موافقت کنید
محمد: نه رسول نه نباید کم بیاری من بهت قول میدم انتقام خون مهدی رو میگیریم الانم
*اخه اقا....
محمد: اقا بی اقا من موافقت نمی کنم با استعفات
*چراا اخه
محمد: چون دوست دارم چون برام مثه داداشی چون.........
بیشتر توضیح بدم؟؟
* با حرف های آقا محمد لبخندی روی لبام نشست لب زدم
ممنون که هستی داداش
محمد: لبخندی زدم و گفتم اینه پسر
حالا هم برو و به بچها بگو که بیان برا توضیح پرونده
*چشم
از اتاق محمد اومدم بیرون و رفتم سمت بچها که دوباره چشم به این پسره (داوود) افتاد
نمیدونم چرا هر وقت میبینمش می خوام بکشمش
فرشید:دیدم رسول از اتاق آقا محمد اومد بیرون و به سمت ما اومد نگاش به داوود بود رفتم سمتش و گفتم خوبی
*چی
آره خوبم
فرشید:مطمئنی ؟
*فرشید چقدر حرف میزنی خوبم دیگه
فقط اقا محمد بیاین اتاقم برا توضیح پرونده من برم به این اقا دوماد هم بگم تو هم برو به این پسره داوود بگو
فرشید: باشه...........
*رفتم سمت سعید و گفتم اقا دوماد جلسه داریم
سعید:رسول نگووو اقا دوماد
*چشم اقا دوماد
سعید:ای خدااا
فرشید: داوود بیا بریم اتاق آقا محمد جلسه هس
داوود:باشه بریم ..........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: دیگه نمی تونه
پ ن : استفعا
پ ن : نگو آقا
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا رویامه 🥺
علت اشکامه🥺
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando