eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ما چون ز دری پای کشیدیم ،، کشیدیم .!) امید ز هر کس که بریدیم ،، بریدیم .)) دل نیست کبوتر که چو بر خواست نشیند؛ از گوشه بامی که پریدیم، ، پریدیم .؛)) _قیصر امین پور _ https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی و سوم محمد با عطیه‌ توی یه‌پاساژ‌ که معمولا انگشتر عقیق داشتن می گشتیم.. قرار شده بود برای رسول انگشتر عقیق بخریم .. پناه کوچولو بغلم بود و عطیه کنارم .. پشت هر ویترین با وسواس به انگشتر ها نگاه میکردیم .. بعدش یا من ایراد میگرفتم یا عطیه .. می ترسیدم چیز خوبی گیرم نیاد .. امروز  سیزدهم بود و غروب تولد داشتیم .. عطیه به  دستم زد و گفت : محمد بیا اون مغازه رو هم نگاه کنیم .. حرفش رو تایید کردم و سمت مغازه رفتیم ..  به اسم مغازه نگاه کردم " نجف گالری"  به انگشترا نگاه کردیم که عطیه به یه انگشتر اشاره کرد ‌.. خم شدم نگاهش کردم .. قشنگ بود خیلی قشنگ بود .. یه عقیق مشکی با حکاکی خیلی ریز یا علی .. لبخند پهنی روی لبم نشست: اره عطیه خیلی قشنگه خیلی خندید چهره حق به جانبی گرفت: مث اینکه سلیقه ما رو دست کم گرفتی .. خندیدم .. باهم توی مغازه رفتیم برای خرید .. رسول از صبح فرشید بهم چسبیده بود و دستشویی هم میرفتم باهام میومد .. چند بار میخواستم برم خونه اما نذاشت و بهونه اورد.. .. قرار شد با هم بریم گلزار شهدا سر خاک عموم . توی ماشین بودیم که گفتم : فرشید اول بریم خونه من لباسام رو عوض کنم بعد .. سریع گفت : لباس به این‌قشنگی توی تنت چرا می خوای عوض کنی ؟! نگاهش کردم : خب می خوام عوض کنم .. سریع پیچید توی یه فرعی و گفت : ای داد بیداد دیر گفتی اگه زودتر میگفتی از این راه نمیومدم .. بعد هم به لباسام نگاه کرد گفت : لباسات خیلی خوبه رسول باور کن .. باشه ای گفتم .. اروم‌گفتم: از صبح هیچ خبری از سعید و داوود نیست تو خبری نداری ؟! اروم‌گفت : نه .. دغدغه های زندگی آقا رسول .. دغدغه های زندگی .. دیگه چیزی نگفتم.. وقتی رسیدیم با هم پیاده شدیم .. دستم خیلی بهتر بود و تا دو روز دیگه بازش میکردم .. به خاک عمو که رسیدم کنارش نشستم.. فرشید هم که موقعیت رو دید گفت : من میرم سر خاک شهدای گمنام ولی جایی نری تا بیام .. حرفش رو تایید کردم و رفت .. به خاک عمو نگاه کردم آروم گفتم : دیدی اسلان دستگیر شد عمو ؟! حتی وحید هم دستگیر شد ؟! لبخندی زدم .. نفس عمیقی کشیدم: الان انگار ازت خجالت نمی کشم‌ عمو داوود با رضایت به تزئین خونه نگاه کردم .. بیشتر جاها رو بادکنک زده بودیم .. کیک هم توی یخچال بود .. سعید هم روی زمین نشسته بود و چایی می خورد.. نگاهی به بادکنک ها انداخت که گفتم : چطوره سعید؟! خندید : عالیه فقط اینکه بیشتر بادکنکا نقره ای و مشکیه این دوتا بادکنک آبی  چی میگه این وسط ؟!  خودمم خندیدم : نمیدونم.. اخه دانشگاه که بودیم ی بار رسول گفت ابی دوست دارم برای همین خریدم .. _ آفرین چه به جزئیات دقت میکنی .. یکی در زد .. در رو که باز کردم آقا محمد بود با لبخند اومد داخل با دیدن خونه گفت : به به اقا داوود و سعید چه کردن!! با خنده تشکر کردم..  با لبخند به فرشید پیام داد " سوژه رو بیار "  از لحن پیام خندم گرفته بود •••••••••••••••••• پ ن : عقیق مشکی پ ن : تزیین کردن های داوود . پ ن : سوژه رو بیار
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی و چهارم رسول با اومدن فرشید سمت خونه رفتیم.. مدام لبخند میزد و سعی میکرد حرفی بزنه .. نگاهش کردم: چیزی شده ؟! خندید ،: نه .. محمد منتظر بودیم برسن... . توی راهرو روبه روی در واحد وایساده بودیم .. داوود برف شادی دستش بود و سعید کیک دستش بود داوود گفت : آقا کی میرسن؟! به ساعت کردم : یه ربع دیگه.. سعید گفت : خامه کیک اب نشه یه وقت ..    داوود  توی تاریکی گفت : دکتر بهرام توی این سرما ؟! خندیدم : چشمم روشن من نباشم عفت کلام رو بیخیال اره ؟! سعید خندید : آقا ،، داوود از وقتی تیر خورده نیاز داره توبیخ شه .. داوود پوکر فیس گفت : آقا الکی میگه گوش نکن .. خندم رو جمع کردم .. : باشه حالا راجبش صحبت میکنیم .... سعید گفت : دلم می خواد  بعد بیست روز حداقل ازته دل بخنده داوود آروم، گفت: اونوقت اگه گریه کرد چی ؟! سعید نفس عمیق کشید و گفت: خب ماهم باهاش گریه میکنیم .. صدای یه نفر روی پله ها اومد .. اروم‌گفتم : فک کنم اومدن .. داوود شمع کیک رو روشن کن .. همه ساکت شدیم و منتظر بودیم رسول در رو باز کنه .. رسول باد سردی توی کوچه می پیچید.. اینکه فرشید داشت باهام میومد داخل تعجب کردم .. بی حال از روی پله ها بالا رفتم .. به پشت سرم نگاه کردم فرشید با یه لبخند نگاهم کرد .. سمت در رفتم کلید رو توی در چرخوندم و در رو باز کردم رفتم داخل به محض روشن کردن لامپ .. بچه ها رو جلوم دیدم و صدای هماهنگشون که گفتن : تولدت مبارک.. و بعد برف شادی که روی سر و صورتم پاشید ... اول بهتم زد .. محمد  خندید : بچه ها آروم تر شوکه شد .. تازه فهمیدم قضیه از چه قراره .. ذوق تمام وجودم رو گرفت یادم نمیومد کی اینطوری سوپرایز شدم .. با بغض گفتم : چطوری یادتون بود ؟! سعید که داشت فیلم می گرفت  با لبخند گفت : مگه میشه یادمون بره ؟! مگه توی دنیا چند تا رسول داریم ؟! دلم نمی خواست گریه کنم اما قطره اشکی از چشمم اوفتاد .. محمد  سمتم اومد و محکم بغلم کرد .. بعد هم رو به سعید گفت : سعید کیک رو بیار واسه داداشم .. سعید همونطور که فیلم می‌گرفت کیک رو اورد.. خواستم فوت  کنم  که محمد گفت  : اع اع .. اول آرزو بعد فوت .. با ذوق بهش نگاه کردم  نگاه کردم آروم زمزمه کردم " همیشه کنارم باشن ." بعد فوت کردم که همه با ریتم هماهنگ برام دست زدن .. سعید فیلم رو قطع کرد محمد  محکم بغلم کرد : تولد داداش ما مبارک.. بعد از محمد بچه ها بغلم کردن و تبریک گفتن .. باورم نمی شد .. انگار دوتا قلب توی چشام بود .. ........ همه دور هم نشستیم .. سعید یه چاقو دستم داد و گفت : کیک رو قاچ کن .. خواستم قاچ کنم که فرشید گفت : اول عکس .. خندیدم .. کیک رو دستم گرفتم .. محمد کنارم نشست و داوود هم کنارم نشست . .. سعید پشت سرم .. فرشید هم جلوتر وایساد و چند تا سلفی گرفت .. کنار همشون عشق دنیا رو میکردم .. مخصوصا محمد که مدام داداشم خطابم میکرد .. به کیک نگاه کردم همیشه عاشق شکلات سفید بودم کیک روکش شکلات سفید با چند تا توت فرنگی .. فرشید چندتا چایی ریخت و اومد کنارمون نشست .. برای همه کیک قاچ کردم .. . همه چی خیلی خوب داشت پیش میرفت .. ذوق یه لحظه هم ازم کنار نمی رفت .. سمت فرشید گفتم : عکسا رو بفرست برام .. حرفم‌رو تایید کرد .. سعید هم گفت : منم فیلم‌رو میفرستم برات .. تشکر کردم .. برای بار هزارم از همشون تشکر کردم که اینطوری غافلگیرم کردن .. ••••••••••••• پ ن : دکتر بهرام پ ن : اگه گریه اش گرفت پ ن : داداش خطاب کردنش
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی و پنجم فرشید تغریبا یازده شب بود .. بعد جمع کردن ظرفا و کلی خندیدن وقت رفتن بود .. قرار بود منو سعید بریم سایت .. همه به جز داوود که قرار بود پیش رسول بمونه .. آماده شدیم .. محمد یه بار دیگه رسول رو بغل کرد و‌تبرک گفت بعد هم خداحافظی‌ کرد و رفت .. منو سعید هم خداحافظی کردیم و رفتیم .. ....... همین که به سایت رسیدیم سعید حالش بد شد انگار فشارش کامل اوفتاده بود .. با بی حالی گفت : فک میکنم شبیه اون موقع ها شدم که زخم معده داشتم .. حالم بد شد یهو .. با اصرار من رفتیم بیمارستان .. اما بهش قول دادم به بچه ها چیزی نگم که نگران شن  رسول با ذوق به انگشتری که آقا  محمد بهم داده بود خیره شدم .. توی انگشتم خیلی قشنگ بود نمی دونستم چطور از قشنگیش بگم .... با ذوق عکسی از انگشتر توی دستم گرفتم و فرستادم برای محمد زیرش نوشتم " بابت انگشتر ممنونم داداش ،، خیلی قشنگه ." محمد عطیه از خستگی خوابش برده بود و من داشتم با پناه بازی میکردم .. پیامی برام اومد .. رسول بود از انگشتر عکس فرستاده بود با دیدن کلمه داداش قلبم گرم شد لبخند گرمی رو لبم نشست و نوشتم" قابل استاد ما رو نداره" فرشید  برای سعید یه سرم زده بودن و چیز خاصی نبود .. که سعید سمتم گفت : فرشید من خیلی احمقم .. خندیدم : در این‌که شکی نیست .. چرا حالا ؟! کلافه‌گفت : فائزه زنگ زد از دهنم پرید گفتم بیمارستانم .. هیچی دیگه الان میرسه.. عرق سردی روی پیشونیم نشست: واقعا احمقی .. اومد بیرون و روی صندلی نشستم .. می دونستم با دیدن فائزه داغ دلم تازه میشه.. کلافه شدم .. ....... سرم رو به در ورودی چرخوندم که دیدم فائزه نگران با آیهان که بغلش بود اومد توی بیمارستان .. دستپاچه بلند شدم و بهش سلام کردم سمتم اومد اروم‌سلام کرد و گفت : آقا فرشید سعید کجاست؟! نگاهم رو پایین انداختم : همین اتاق کناری .. خواست بره که گفتم : آیهان رو بدین من داخل الودس.. انقد نگران سعید شده بود که آروم بی هیچ حرفی آیهان رو داد به من .. با لبخند به آیهان نگاه کردم آروم گفتم: به به آقا آیهان چه خبرا؟! چقد تو شبیه داییت شدی جوجه  ؟! معصوم خندید .. سمت محوطه رفتم .. آیهان رو دوست داشتم اما غم عجیبی روی قلبم نشسته بود .. سمت یه سوپر مارکت رفتم .. یه شیر کاکائو خریدم براش .. بازش کردم و دادم بهش .. یواش شروع کرد بهانه مامانش رو گرفتن... توی محوطه چشمم خورد به فائزه که روی یه نیمکت نشسته و بدجور تو فکر بود .. آیهان رو روی زمین گذاشتم شروع کرد بدو بدو کردن با لبخند گفتم : نخوری زمین جوجه .. با صدام فائزه سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد..  خجالت کشیدم .. توی محوطه فقط یه نیمکت دیگه بود .. سمتش رفتم نشستم روش که با احساس خیسی سریع بلند شدم .. صندلی خیس خیس بود .. شانس‌من بود .. آروم سمت نیمکتی که فائزه نشسته بود رفتم و با فاصله خیلی زیاد روی نیمکت نشستم .. هیچ حرفی نمی زدیم.. به آسمون نگاه کردم هلال ماه توی آسمون بود .. نمی دونم چرا این حرف رو زدم ولی اروم‌گفتم : شنیدم چند ماه پیش طلاق گرفتین.. متاسفم.. آروم گفت : متاسف چرا ؟! خجالت زده گفتم : شاید برای خلاص شدن از من این کا رو کردین.. . با صدای گرفته گفت : من اصلا با این نیت کاری نکردم آقا فرشید .. آدما بخاطر کاری که میکنن مقصر نیستن .. ........ توی ماشین بودیم .. سعید و آیهان جلو بودن فائزه هم بی صدا عقب نشسته بود .. آیهان انقد بامزه بود که قابلیت اینکه ساعت ها باهاش بازی کنم رو داشتم ... خوشبحال سعید که این خواهرزاده رو داشت .. با حرفای فائزه انگار یه نقطه کور سوی امید توی دلم روشن شده بود .. وقتی به خونه رسوندمشون .. سعید تشکر کرد و خدا حافظی کردن .. چند ثانیه همونجا موندم و  بعد سمت سایت حرکت کردم... ••••••••••••••• پ ن : آدما بخاطر کاری که میکنن مقصر نیستن پ ن : خیلی قشنگه داداش
https://daigo.ir/secret/21847471267 سلام بزرگواران به لطف خداوند و شهدا بنده حقیر راهی راهیان نور هستم هر چه که دل شکسته ات میخواهد را بنویس در ناشناس تا در پیش شهدا خوانده شود🌱✨️🕊
بهترین اتفاق امروز؟! بارونی که اومد🥲🌧.