eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
خببب بریم دوتا پارت بخونیم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی و ششم راوی هیرمان . چند روز در  بودنش در تبریز گذشته بود .. نگران طول  و عرض اتاق را طی میکرد . منتظر سروش بود .. سروش یکی از ادم های وحید که چند روزی از او بی خبر بود .. مطمئن بود اتفاقی اوفتاده است .. وقتی به پدرش یا هیراد زنگ میزد هیچکدام جواب نمی دادند .. و او نگران تر بود .. در خانه باز شد .. با عجله سمت در واحد رفت .. سروش بی حال وارد خانه شد با دیدن هیرمان بی حوصله از کنارش رد شد ... روی مبل قدیمی نشست هیرمان با عجله سمتش رفت طلبکار بالای سرش ایستاد گفت : خب چی شد ؟! چیکار کردی؟!بابام‌و هیراد چطورن وحید؟!  بعد زیر لب گفت : فک نکنی نگرانشونم .. سروش با سردی نگاهی به چهره هیرمان انداخت : یه لیوان آب بیار برام.. هیرمان کلافه سمت شیر آب ‌ رفت لیوان را با بی حوصلگی پر کرد و سمت سروش رفت .. سروش تا لیوان را گرفت هیرمان گفت : خب نگفتی .. سروش لیوان آب را سر کشید و بعد گفت : این که انگار‌آب جوش بود .. هیرمان کلافه تر شد عصبی گفت : دِ بنال دیگه سروش .. سروش جدی شد بلند شد و گفت : باید از کشور خارج شیم .. همون شب که از خونه زدی بیرون  صبحش همه رو گرفتن از وحید بگیر تا ادماش فقط یه چند تایی فرار کردن .. هیرمان بهت زده دستش را روی سرش گذاشت : شتتت  .. چطوری اخه؟! سروش نفسش را بیرون داد : کار مافوق پسره بوده . هیرمان چند ثانیه گفت : کدوم پسره؟! سروش عصبی خندید : پسر عمت دیگه .. هیرمان عصبی داد زد : همه این اتفاقا اوفتاده و من بعد از این مدت باید بفهمم ؟! چرا زودتر نگفتی هاا ؟! الان چه غلطی کنم ؟ سروش عصبی یقه هیرمان را گرفت : بفهم چی‌میگی .. چطور می گفتم بهت ،؟! نکنه می خوای با گوشیت ردت رو بزنن ؟! بعد بی جان هلش داد ..‌  هیرمان روی زمین نشست .. با صدای خش دار گفت : ریوان چی زندس؟! سروش سیگارش را روشن کرد : اره چه جورشم .. الحق که پسر عمه ی خودته .. .. حالا چی کار میکنی ؟! هیرمان جنون وار خندید .. بلند شد .. با عصبانیت سمت اتاق رفت .. سروش پشت سرش رفت : کجا میری ؟!  می خوای بفرستمت اون ور آب؟! هیرمان سمت کوله اش که هنوز  بسته بود رفت .. وسایل داخلش را چک کرد و گفت : میرم تهران .. سروش خندید : نکنه می خوای بری خودتو معرفی کنی ؟! هیرمان عصبی نگاهش کرد : نه ولی از کجا معلوم وحید منو لو داده ؟!  اصلا میرم ببینم چه خبره .. سروش عصبی سیگارش را خاموش کرد : تو چه مرگته هاا؟؟ میگم تا تبریزی ردت میکنم بری.. .. اصلا احمق وحید هیچی ریوان که زبون داره تو رو لو بده .. هیرمان کلافه دست از جمع کردن لباس‌هایش کشید: پسره سگ جون.. هر‌چی‌می کشیم از دست اون جونوره.. .. اگه وحید پاش‌رو به ماجرا باز‌نمی‌کرد اینطوری نمی شد.. سروش بی حال به دیوار تکیه زد : اون که نمی دونست نفله از این پلیسای اطلاعاتیه .. هیرمان در فکر فرو رفت: نشونش میدم بی همه چیز ..    ••••••••••••••• پ ن : هیرمان ‌...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و سی و هفتم رسول قرار بود امشب منو داوود بریم خونه .. می خواست پیتزا بخره شب بخوریم .. با خنده سمتم اومد همون خنده های بامزه همیشگی.. سریع گفت : خب چیکار کنیم ؟! الان بریم دیگه اره ؟! نگاهش کردم : اره بریم .. فقط‌‌ بخر بریم خونه بخوریم .. حوصله شلوغی‌ رو ندارم .. با تایید حرفم بلند شدم اماده شم .. با رفتن داوود منم رفتم با لبخند از آقا محمد خداحافظی‌کردم و رفتم پایین .. تو راه داوود پرسید : حالا چرا پیتزا ؟! شونه ای بالا انداختم :  هیچی همینطوری.. جای خوبی بلدی ؟! خندید : در مورد تخصصم داری صحبت میکنی .. خندیدم .. ......... وقتی رسیدیم .. بارون نم نم روی شیشه ماشین می اوفتاد .. پیاده که شدیم رعد و برقی آسمون رو آبی کرد .. داوود خندید .. با خندش منم خندیدم : از رعد و برق میترسی چرا میخندی؟! با همون خنده گفت : خنده ترس بهش میگن .. با لبخند گفتم :  حالا بیا برو داخل تا سکته نکردی .. .. راوی هیرمان در پارک رو به روی خانه رسول ایستاده بود .. به در ورودی ساختمان قدیمی خیره شده بود .. نم نم باران روی کلاه مشکی اش می خورد ... ماشینی جلوی خانه پارک کرد .. رسول پیاده شد .. از اینکه صحیح و سالم میدیدش کینه اش بیشتر میشد .. یک پسر‌جوان تر همراهش بود .. با صدای رعد و برق چند لحظه آسمان آبی شد و بعد صدای خنده ان پسر و رسول در گوشش پیچید .. سروش ارام کنار‌گوشش‌گفت : کدوم پسر عمته ؟! هیرمان همان طور که از‌آنجا دور میشد گفت : اون که قدش بلندتر بود .. عینکیه .. .... رسول زودتر از پله ها بالا رفتم توی راهرو تاریک بود .. به در واحد که رسیدم در رو باز کردم که‌متوجه کاغذ کوچیکی‌ شدم که به در چسبیده .. با تردید از در جداش کردم  .. صدای قدم های داوود رو پشت سرم حس کردم کاغذ  رو توی جیبم گذاشتم که داوود بویی نبره.. داخل که رفتیم سمت داوود گفتم : من میرم دستشویی .. رفتم داخل دست شویی.. با نگرانی کاغذ رو از جیبم در اوردم و نگاهش کردم با خوندن جمله ای که با خودکار قرمز نوشته بود عرق سردی روی پیشونیم نشست... نوشته بود " نابودت می‌کنم" دست خط هیرمان بود .. به صورت نگرانم توی آینه خیره شدم .. نکنه الان که اومدیم داوود رو دیده باشه .. چه غلطی کنم ؟!  این بچه بلائی سرش نیاد ... شیر آب رو باز کردم.. به صورتم آب زدم..  کاغذ رو پاره کردم و رفتم بیرون داوود جلوی تلویزیون نشسته بود و گفت : بیا پیتزا بخوریم سرد میشه .. لبخند مصنوعی زدم و کنارش نشستم .. اروم‌گفتم : از این به بعد کمتر بیا اینجا .. گیج گفت : چرا ؟! اروم‌گفتم : همینجوری .. انگار ناراحت شد .. ولی اینطور بهتر بود .. هنوز چند لقمه از پیتزا نخورده بودیم که رعد و برق محکمی زد و برقا قطع شد .. داوود ترسیده پرید .. دستش رو محکم گرفتم : نترس چیزی‌ نیست ... ..  نفس عمیقی کشید و گفت: این‌چه وقت این چیزا بود .. لبخندی زدم : ترسیدی ؟! خندید : نه ترس چرا فقط یهویی بود  چیزی نگفتم  .. چند تا شمع روشن کردم .. مدام ذهنم سمت یاداشت   میرفت و نگرانم میکرد .. نگران خودم نه .. نگران اطرافم ..    •••••••••••••••••••• پ ن : نکنه بلایی سرش بیارن
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
یه سوال دارم که جوابش برام مهمه .. همه عزیزانی که رمان رویار رو می خونن .. آیا دوست دارین رویار فصل دوم داشته باشه؟؟! ( البته تمرکز بیشتری روی داوود) منتظر نظرات شما هستم پس لطفا حتما بگین .. https://daigo.ir/secret/31654746856
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و هشتم فرشید سیستم رو خاموش کردم و سمت میز رسول رفتم .. همون موقع سعید که کنار رسول بود باهاش خداحافظی کرد . سمت من اومد دستی رو شونه ام گذاشت و رفت .. کنار رسول وایسادم .. انگار خیلی روبه راه نبود .. اما تا منو دید لبخندی زد .. سلام‌ کردم.. لبخندی زدم : انگار خیلی خسته ای .. .. لبخند سردی زد ،: اینکه داییم چند متر اونورتر  منه، خودش خیلی خسته کنندس .. اروم‌گفتم : این پرونده رو تموم شده بدون .. لبخندی زد و چیزی نگفت ... نشستم روی صندلی کنارش و گفتم : سعید کجا رفت ؟! آروم گفت: فکر کنم رفت نماز‌خونه .. بعد انگار یه چیزی به ذهنش خطور  کرده بود ... با لبخند ژولیده ای گفت : اینکه یه نفر بخاطرت هر کاری کنه یعنی خیلی خوشبختی ‌.. از حرفش تعجب کردم،: منظورت چیه ؟! نگاهم کرد .. نظرت چیه بریم بیرون ؟!  حرفش رو تایید کردم .. ..... با هم روی نیمکت محوطه نشسته بودیم که بی هوا پرسید : هنوزم دوسش داری ؟! جا خوردم ..  اما ذهنم خیلی راحت سمت فائزه کشیده شد .. نمی‌دونستم چرا باید یهو اینطوری سوال بپرسه .. آروم گفتم: چرا می پرسی؟! شونه ای بالا انداخت : همینطوری .. به آسمون نگاه کردم: یه دوست داشتنی که به جایی نرسه چه فایده ای داره؟! ‌ اگه دوسم داشت که اون بلا رو سرم نمی‌اورد... نمی دونم چرا هرزگاهی یه لبخند محو لباش رو منحنی میکرد: یه چیزی بگم قول میدی فقط بین خودمون باشه ؟! از‌ رفتارش گیج شده بودم: اره قول میدم .. دستاش رو توی جیب‌ شلوارش برد و گفت : سعید به من یه چیزایی گفت ، انگار بحث برام جدی شد که‌گفتم : چی‌؟!  چرا اینقد بریده بریده حرف میزنی ؟! برای گفتنش تردید داشت انگار این پا اون پا میکرد .. نگاه منتظرم رو که دید گفت :  سعید ماجرای این دوسال رو گفت برام‌..... گفت خواهرش واقعا دوست داشته .. اما مجبور شده بخاطر  تو .. بحث انقد برام مهم شده بود که خودم رو جو و جور کردم : چرا بخاطر من ؟! صداش رو صاف کرد: انگاری همون روزا نادر پدرشوهر فائزه خانم‌ یه طلب خیلی زیاد از بابای سعید داشته .. حالا این وسط یه درگیری هایی هم پیش میاد ... بگذریم خلاصه میگم ... فائزه تهدید میشه اگه با مهرداد ازدواج نکنه یه بلائی سرت میارن .. شوکه شدم .. دهنم انگار قفل کرد تمام رفتار فائزه اون مدت جلوی چشام می چرخید...  با صدای خش دار گفتم : چرا سعید کاری نکرد ؟! _ خود سعید هم این چند وقت ماجرا رو فهمیده .. بخاطر مظلومیت فائزه دستم ناخودآگاه مشت شد... . مثل بچه ها گفتم : یعنی فائزه الانم‌ امکان داره دوسم داشته باشه؟! خندید از‌روی نیمکت  بلند شد : اونو دیگه باید از خودش بپرسی .. قبل از اینکه بره گفتم : رسول باورم نمیشه..‌  غمگین خندیدم : تمام این مدت فکر میکردم بهم هیچ حسی نداشت که اینطور ی ردم کرد .. .. لبخند پهنی زد : شاید یه رویار اتفاق افتاده.. _ ینی چی‌؟! خندید: هیچی ولش کن .. یه‌کلمه کوردیه حالا میگم‌بهت .. به رفتنش خیره شدم .. بعد این همه مدت یه لبخند واقعی روی لبم نشست.. خدا رو چه دیدی شاید منم به ارزوم رسیدم .. امشب باید زودتر میرفتم خونه .. با یه ذوق ته نشین شده تو قلبم بلند شدم و رفتم داخل..  •••••••••••• پ ن : فائزه دوسم داشته پ ن : شاید یه رویاره پ ن : یه کلمه کوردیه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و نهم رسول شب بود ... با وجود سرمای اسفند ماه توی محوطه نشسته بودم .. شیفتم تموم شده بود .. اما نمی خواستم برم خونه.. با دیدن اون تیکه کاغذ انگار فقط اینجا بود که احساس امنیت میکردم... من که نگران خودم نبودم ، بودم ؟ نه ‌‌‌ ... من تا دم مرگ رفتم و برگشتم .. اما نگران اطرافیانم بودم از اینکه نکنه هیرمان کاری کنه ... . هوفی کشیدم .. گوشی رو از جیبم در اوردم . به داوود پیام دادم " خوابی " .. اگه تا ده ثانیه جواب نمی داد یعنی خواب بود.. ده ثانیه گذشت ..‌ نفس عمیقی  کشیدم پس یعنی خواب بود .... واتساب رو باز کردم ... نیما پیام داده بود .. حالم رو پرسیده بود ... حوصله جواب دادن نداشتم ... با صدای آشنایی نگاهم رو از گوشی برداشتم آقا محمد بود خواستم بلند شم که سمتم اومد و گفت : بلند نشو بشین .. بدون هیچ حرفی آروم نشستم .. که گفت : خونه نمیری ؟ آروم گفتم: نه آقا.. کنار محمد بودن ارومم میکرد ..  محمد کم پیش میومد توی سرما بشینه.. سمتش گفتم: سرمایی بودی چی شده اینجا نشستی؟! تلخ خندید : سرمای اینجا مقابل سرمای مهاباد هیچه.. منظورشو فهمیدم ‌‌‌... با یاد آوری گذشته زخم دلم رو تازه میکرد ... انگار هنوز نتونسته بود کنار بیاد با ماجراهای اخیر .. انگار یه چیزیش بود نمی خواست بگه .. رسول با لحن همیشگی گفت : رسول .. هر چیزی بود بگی بهم باشه ؟ دلم نمی خواست چیزی راجب هیرمان بگم اما فقط گفتم : آقا تهش چی میشه؟! _ ته چی ؟ صدام رو صاف کردم: ته این پرونده.. سر انجام وحید و اسلان.. اصلا هیرمان چی میشه ؟! دستم رو گرفت آروم گفت: باز که سرده دستات .. کوتاه خندیدم : آقا من همیشه دستام سرده بر خلاف شما .. لبخندی زد: نگران این پرونده نباش .. تا وقتی خدا هست و بعدش منو بچه ها نگران هیچی نباش .. وحید و اسلان دیر یا زود اعدام میشن .. هیرمان هم نمی تونه توی سوراخ بمونه .. میاد بیرون خیلی زود .. . اصلا از هر چی ترسیدی بیا به خودم بگو.. اگر هم می خوای انتقالشون بدم یه جای دیگه .. آروم گفتم: نه آقا.. نمی خواد.. راستی هیراد چی ؟ _ هیراد هم بی گناهیش ثابت شده .. چند وقت بگذره ازادش می کنیم .. که ازم پرسید: خانواده پدریت از چیزی خبر ندارن ؟! سرم رو منفی تکون دادم.. توی نماز خونه زانو هام رو بغل کرده بودم و به نماز خودن آقا محمد خیره شده بودم .. چقد ارومم میکرد... انگار واقعا پیش محمد جام امن بود... به ساعت نگاه  کردم ... از یازده گذشته بود .. وقتی نمازش تموم شد آروم گفتم : نماز مغرب و عشا می خوندین ؟! آروم گفت: نه یه نماز قضا داشتم اونو خوندم ... کنارم نشست که گفتم : نمیرین خونه ؟! خندید : من که شیفتم تو چرا نمیری ؟! چهره حق به جانبی گرفتم : خب منم می خوام پیش شما باشم .. با لبخند گفت : عجب .. .. قرآنی از کنارش برداشت و شروع کرد به خوندن ..   به چشام  نگاه کرد : یکم بخواب ... خیلی خسته ای.. انگار می تونست ذهنم رو بخونه .. بدون هیچ حرفی کنارش سرم رو روی یه بالشت گذاشتم .. نمی دونم چند دقیقه گذشت که انگار بوسه ای روی قرآن کاشت و کنارش گذاشتش .. بلند  شد از یه گوشه نماز خونه یه پتو برداشت انداختش روی تنم  .. عینک رو از روی چشام برداشت .. یکی از لامپ ها رو خاموش کرد که باعث شد نور کمتر شه .. بعد هم آروم بدون هیچ سر و صدایی کنارم نشست... انگار اونم سرش رو به دیوار تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود.. اما اینکه کنارم بود آرامش محض بود.. صدای نفس کشیدنش منو مطمئن میکرد که تنها نیستم .. برادرم کنارمه ..  ••••••••••••• پ ن : نگرانم اطرافیانم پ ن : نمیری خونه ؟! پ ن : می خوام پیش شما باشم ... پ ن : ارامش‌محض
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
حال و هوای رسول نسبت به محمد >>>>
✨️بسم الله الرحمن الرحیم ✨️