گاندویی ها
#Part_۷۱
#رسول
مهم نیست.......
مهم اینکه حالشو خوب تونستم بگیرم خیلی دلم می خواست برم رو مخش و این یه راه بود که بتونم رو مخش راه برم😂
جدا از سوزش لبم اتفاق عالیی بود😂😂
داوود: واقعا نمیدونم بهت چی بگم 😐
من: چون نباید چیزی بگی داداش😌😅
داوود: سر مو بلند کردم و لب زدم خدیاااا یه عقلی به این بده یه کمکی به من که از اینجا نجات پیدا کنم
من: فقط داداش یه پولی به من نبود؟؟
داوود: چرا ولی من این جوری گفتم😂
من: عجب...........
من که تازه یه چیزی یادم افتاده بود لب زدم داوود راستی یه سوال؟؟
داوود: دستمالی دستش میده و میگه اول دهنتو پاک کن بد هر سوالی داشتی بپرس
من: دستمال رو گرفتم و دور لبم رو پاک کردم و لب زدم حالا بپرسم؟؟
داوود: جانم بپرس؟؟
من: ببین من خیلیی کنجکاو شدم یادته اون روز داشتی خواب می دیدی؟؟
داوود: با گفتن کلمه ی خواب تازه یادم افتاد که خواب دیدم لب زدم نعلت به منننن
اگه اون روز اون خوابو نمیدیدم الان اینجا نبودیم 🥺
من:چیی داری میگیی تو بابا سرت خورده به این ستون که دیونه نشدی بزار حرف بزنم داوود یه بار دیگه هم بگی تقصیر من و این و اون میزنمت......
داوود: ببخشید 😂
خب اره یادمه چطور
من: ببین تو خواب داشتی حرف میزدی
داوود: جدیی😂
حالا چی میگفتم؟؟
من: داوود میزاری حرف بزنم؟؟
داوود: اره اره 😂
من: ببین میگفتی بابا محمد بفهمه چی ینی ینی چی میشه و......
داوود: تا اسم بابا زو اورد ترسیدم ولی لب زدم خب؟؟
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: میدونم کمه ولی ببخشید باید برم.....
پ ن: راستی رمز ناشناس رو یادم رفته 😂
ببینم تا فردا یادم میاد یا نع اگه نه جدید میزنم
گاندویی ها
#Part_۷۲
#صدرا
نمیدونستم چرا داوود گوشیش خاموشه هیج وقت هم خاموش نمی کرد یا اگرم می کرد شارژش تموم شده بود و سریع میزد شارژ ولی این دفعه!!
گوشیش دو روزه خاموشه!
اخهه چرااا!
اگه اتفاقی افتاده بود محمد میگفت ولی نگفت ولی میشد از صداش فهمید که اتفاقی افتاده و نگران چیزی هس!
نمیدونستم چیکار کنم تو فکر بودم که با صدا زدن های محیا به خودم اومدم
#محیا
تو اشپزخونه بودم!
و مثه همیشه مشغول غذا کردن هر چقدر صدرا رو صدا میزدم جواب نمیداد بلند تر صدتش زدم
صدراااااا؟؟؟
واییی این چرا جواب نمیده!؟
سریع به سمت پذیرایی رفتم که دیدم روی مبل نشسته!
صدرا؟!
اقا صدرا!؟
بازم جواب نداد اروم کنارش نشستم و همون جور که صداش میزدم به بازوش زدم صدراا؟؟
صدرا:چیی!
جانم جان صدرا؟؟
من: کجایی تو سه ساعته دارم صدات می کنم؟؟؟
صدرا: ببخشید
جانم کاری داشتی؟؟
من: بله
ولی اول بگو کجا بودی هر چقدر صدات زدم بابا صدرا ترسیدم🥺
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: صدرا و محیا... 🥺♥️
گاندویی ها
#Part_۷۳
#صدرا
قربونت بشم من نفس! 🥺♥️
ببین چیزی نیست فقط یه کم نگرانم
محیا: خدانکنه☺️
چیی چی میگی نگران کی صدرا میشه بگی چیشده
صدراا لطفاا 🥺💔
بگوو. چیشده قلبم داره میاد تو دهنم
من: ببین......
داوود دو روزه گوشیش خاموشه و امروزهم که زنگ زدم محمد گفت کار داره!؟
و یادش رفته گوشی رو بزنه شارژ
محیا: صدرا جان!
عزیزم ببین خب گفت که کار داره و یادش رفته که بزنه شارژ چرا الکی نگرانی محمد گفته دیگه
من: باباا محیا جان
داوود هیج وقت نمیزاشت گوشیش دو روز خاموش بمونه
محیا: خب حتما کار داشته اصن مگه خود اقا محمد نگفته که کار داره و یادش رفته بزنه شارژ
من: بابا محیا اون حتی شده از یکی هم شارژ بگیره میگیره و میزنه
اصن صدای محمد یه جوری بود
محیا: چطور؟؟
من: ببین مثه اینکه نگران چیزی باشه یابخواد یه کاری کنه
محیا: خب می خوای چیکاز کنی؟؟
من: می خوام پاشم برم در خونه محمد اینا
محیا: باشه ولی قبلش بیا غذا بد برو
من: باشه بریم بخوریم که می خوام برم!
محیا: پاشو خب
با صدرا نشستیم رو میز......
انگار اصن حواسش نبود
برنج رو ریختم تو بشقابش و مرغ رو، روش گزاشتم!
برا اینکه یه خورده حال هواش عوض شه لب زدم می خوری یا بزارم دهنت اقا قدرا😂
من: با این حرفش خندم گرفت لب زدم می خورم😂
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: چی بگم
گاندویی ها
#Part_۷۴
#صدرا
بد از خوردن غذا بلند شدم و لب زدم مرسی خیلی خوش مزه بود!
حالا اجازه میدی برم دیگه؟؟
محیا: نچ
من: چرا دیگه😫
محیا: بزار منم اینا رو جمع کنم باهات بیام این جور که تو هول کردی یه بلایی سر خودت میاری
من: بزار برم لطفا🥺😩
محیا: صبر کن با هم میریم دیگه چقدر عجله می کنی تو
من: باش.......
فقط یکم تند تر کارتو انجام بده
#رسول
وقتی به داوود گفتم یه کوچولو ترسید و لب زد خب؟؟
لب زدم: خب ببینمنظورم اینه چرا گفتی بابا محمد؟؟
اصن چرا گفتی چطور باید به بابا محمد بگیم؟؟
داوود: اب دهنمو قورت دادم و لب زدم خب اسم بابام محمده دیگه نگم بابا محمد چی بگم؟؟
من: منظورم این نیس...
هوفف خدا.....
چطوربگم...
ببین منظورم اینه چنذ بار پیش هم اینو گفته بودی
اصن چرا نباید بابات بفهمه؟؟
ببین من یه حدسایی زدم ولی بازم خودت باید بگی😂
داوود: چی بگم بهش الان لب زدم خب چه حدسایی زدی بگو میشنوم😂😂
من: نخند😂
داوود: خودت میخندی به من میگی نخند؟؟
چشم نمی خندم
حالا بگو چه حدسایی زدی
من:.......
#محمد
از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم........
اعصابم داغون بود!
بالاخره رسیدم سایت.....
که با رسیدنم سعید اومد جلوم
سعید: سلام اقا
من: سلام
جانم چیزی شده؟؟
سعید: اقا، اقای عبدی گقت برید اتاقشون
خواستم زنگ بزنم بهتون گه اومدید
من: اتفاقی افتاده؟؟
سعید: گفتن برید متوجه میشید
من: باش برو به کارت برس!
سعید: چشم
من: به سمت اتاق اقای عبذی رفتم
در زدم و وارد اتاق شدم
از چهرش معلوم بود یه اتفاقی افتاده
سلام اقا!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: رسول چه حدسایی زده
پ ن: عبدی؟؟
پ ن: تو یه شرایطم که فیلا همین پارت رو میتونم بدم😂🤌
پ ن: یه پارت نسبتا طولانی به جای دو پارت
گاندویی ها
#part_۷۵
#محمد
سلام اقا
عبدی: تو اتاق بودم
درگیر پرونده بودم!
نمیدونستم چطور باید به محمد بگم مخصوصا اگه بفهمه که.....
همون لحظه تقه ای به در خورد و محمد وارذ اتاق شد سلامی کرد که جواب دادم:
سلام
محمد جان بیا بشین کارت دارم
محمد: اتفاقی افتاده اقا؟؟
چیزی شده!!
من: بیا بشین میگم بهت
محمد: چشم اقا
من: خب محمد!
چطور بهت بگم؟؟
محمد:چیزی شده؟؟
اقا اگه اتفاقی افتاده بگید بخدا قلبم داره میاد تو دهنم🥺
بگید هر اتفاقی افتاده
اقا نکنه اتفاقی برا بچه ها افتاده چی شده که نمیگید بگید لطفا🥺
#صدرا
بالاخره محیا اجازه داد که از خونه خارج بشیم
سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی محمد حرکت کردیم
نمیدونم چرا ولی مطمئن بودم که یه اتفاقی افتاده
که محمد به من نگفت
ولی الان هر طور شده باید بفهمم
که چیشده با صدای محیا به خودم اومدم
محیا: صدرا جان عزیزم یکم یواش تر بری بد نیستاا
من: ببخشید چشم
ولی محیامن.. من مطمئنم یه اتفاقی افتاده که محمد نمی خواد به من بکه!!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: عبدی می خواست چی بگه؟؟
پ ن: صدرا...
گاندویی ها
#part_۷۶
#صدرا
بالاخره رسیدیم دره خونه از ماشین پیاده شدم......
زنگ درو زدم به پنج دیقه ای نرسید که در باز شد......
اول محیا و بد هم من وارد خونه شدیم.....
همون لحظه زن داداش در خونه رو باز کرد و جلو اومد سلامی کرد که جواب دادم
#عطیه
تو خونه نشسته بودم اصلا حوصله هیچ کاری نداشتم
فقط منتظر یه خبر از داوود بودم
دل تو دلم نبود اگه بلایی سرش بیاد من چیکار کنم
همون لحظه زنگ خورده شد.....
سریع به سمت ایفون رفتم که با دیدن اقا صدرا شوکه شدم!
درو باز کردم و چادرمو سر کردم
در خونه رو باز کردم و سلامی کردم
بفرمایید داخل
صدرا:به داخل رفتیم و روی مبل نشستیم
زن داداش محمد کجاست؟؟
من: رفته سایت
ینی همین پنج دیقه پیش رفت
محیا: عطیه اتفاقی افتاده
من: نه اتفاقی نیوفتاده(خب اینجا نمی خوان صدرا بفهمه)
محیا: انگار افتاده؟؟
من: ن چیزی نیس
صدرا: پس زن داداش داوود کجاست؟؟
من: وقتی اقا صدرا گفت داوود بغضم ترکید و دیگه نتونستم تحمل کنم😭
صدرا: زن داداش داوود چیزیش شدع؟؟
محیا: عطیه جان
عطیه اروم باش
من: نمی تونممم😭
صدرا: زن داداش میشه بگی چیشدهه
من: جلو بغضم رو گرفتم و شروع کردم حرف زدن با بغض(کل مجرا) رو گفتم
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: بنظرتون واکنش صدرا چیه😂🥺
گاندویی ها
#part_۷۷
#صدرا
باشنیدن ماجرا نفسم لحظه ای رفت!
دیگه حس و حالم دست خودم نبود
روی مبل نشستم
و اصن متوجه هیچ چیزی نبودم
محیا سعی داشت زن داداش رو اروم کنه ولی.....
سعی کردم به خودم مصلت باشم رو به عطیه خانم لب زدم زند دا.. داش کی بوده ینی از کی متوجه شدید داوود نیست؟؟
عطیه: محیا سعی داشت منو اروم کنه ولی من اروم نمیشدم
با حرف اقا مهدی بزور جلو بغضم رو گرفتم و لب زدم همین دو سه روز پیش بود!
من: نفسی از سر حرص که چرا محمد چیزی بهم نگفته کشیدم و از جام بلند شدم لب زدم من میرم پیش محمد کارش دارم؛
محیا: صدراا کجااا
ای بابا
عطیه خوبی
عطیه: باید باشم؟؟
محیا: بخدا پیداش می کنن نگران نباش عزیزم
عطیه: محیا جان بزار مادر بشی متوجه میشی چی میگم
محیا:......
فیلا اروم باش تو
عطیه:.....
#عبدی
خب ببین محمد چیزی که می خوام بهت بگم اینه قبل از اینکه تو بیای سایت
(موقیعت:قبل از اومدن محمد به سایت)
علی: همین جور سرم تو مانیتور بود!
نمی تونستم بدون رفیقام تحمل کنم
رسول که رفیق چندین چند سالمه
داوود هم.....
تازه اومده ولی با رفتارش منو وابسته ی خودش کرده
دس نمی تونم بزارم اتفاقی براشون بیوفته
همین جور داشتم میگشتم که با چیزی که دیدم چشام رو حسابی درشت کردم
م.. ن درست میدیدم
ارههه
خودش بود!
ردیاب رسول روشن شده بود!!
ایوللللل
عبدی: ایول ینی چی اقا علی
من: با دیدن اقای عبدی هول شدم ولی لب زدم اقا پیداشون کردم
ایول دیگه🥺
عبدی: چیی
راس میگی علی
من: بله اقا
بفرمایید نگاه کنید!
عبدی: کنار میز مرکزی موندم و لب زدم کو علی
من: بفرمایید بشینید تا بگم
عبدی: خودت بشین فقط بگو کجان
من: با اجازه اقا
خب ببینید اقا
اینجا همون جایی که بچها هستن
عبدی:خداروشکرر
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: صدرا اعصبانیست🥺😁
پ ن: پیداشون کردنن😭😍
پ ن: داستان قرار بود جوری دیگه باشه که مدرسه ها نزاشتن😔
پ ن: ناشناس پر باشه هاا
فردا میام سراغشون👍😍
گاندویی ها
#part_۷۸
#عبدی
خیلیی خوشحال شده بودم که علی تونسته بود جای بچها رو پیدا کنه!
محمد بفهمه که دیگه اصن......
به سمت اتاقم پا برداشتم و به سعید گفتم که به محمد بگه بیاد اتاقم
(زمان حال)
#محمد
خ.ب اقا الان ما میدونیم بچها کجان
پس بهتره هرچه زودتر دست به کار بشیم و بریم دنبالشون
عبدی: اره خب درسته الان میدونیم کجان
ولی
من: ولی چی اقا؟؟
عبدی: فیلا نباید دست به کار بشیم محمد
چون باید مطمئن بشیم جاشون رو عوض نمی کنن محمد احمد سلطانی باهوش تر از چیزی که ما فک می کنیم
من: اقا من نمی تونم جون نیرو ها مو بخطر بندازم
عبدی: الان مطمئن باش خودش اونجا نیس و ادماش پیش بچها هستن
بزار یکم دیگه......
تحمل کن که حداقل بتونیم اونا رو هم بگیریم
من: اقا....
عبدی: اروم باش
مطمئن باش حالشون خوبه
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: جون نیرو هاش
پ ن: محمد نمی تونه صبر کنه
گاندویی ها
#part_۷۹
#محمد
از وقتی اقای عبدی گفت که داوود اینا رو پیدا کرده خیلی خوشحال شدم مطمئن بودم که به عطیه هم بگم خیلی خوشحال میشه
ولی........
من نمی تونستم صبر کنم ولی اقای عبدی گفت باید صبر کنیم
چطور به عطیه بگم که پیداشون کردیم ولی.....
با صدای اقای عبدی که داشت صدام می کرد به خودم اومدم
عبدی: محمد جان!
محمد
محمد خوبی؟؟
من: ب.ب.له اقا
عبدی: خوبی؟؟
من: بله خوبم
همون لحظه گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم.......
صدرا بود!
نگاهی به اقای عبدی کردم و با گفتن ببخشید
گوشی رو جواب دادم
#صدرا
از خونه بیرون اومدم ث سوار ماشین شدم
نمی تونستم تحمل کنم که.....
نه اصن فکر کردن به اینکه بلایی سر داوود بیاد منو ازار میده!
نمیدونم چطوری رانندگی کردم که پنج دیقه ای رسیدم دم سایت!
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم محمد
به چند دیقه ای نرسید که جواب داد
محمد: جانم صدرا
من: سلام داداش
بیا پایین کارت دارم
محمد: چی
پایین منظورت چیه؟؟
من: دم سایتم بیا کارت دارم
محمد: الان میام.....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: عطیه.....
گاندویی ها
#part_۸٠
#محمد
از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم و به سمت خروجی حرکت کردم......
نمی دونستم چیکارم داره....
ولی اگه فهمیده باشه چی؟؟
اخه چطور فهمیده مگه میشه!
نمیدونم چقدر با خودم حرف زدم که وقتی به خودم اومدم جلو سایت بودم!
نگاهی به دور اطرافم انداختم
که ماشین صدرا رو دیدم
به سمتش قدم برداشتم که پیاده شد
#صدرا
وقتی زنگ زدم به محمد منتظر تو ماشین نشستم چند دیقه ای گذشت که محمد از سایت خارج شد!
نگاهی به دور اطرافش کرد با دیدن ماشینم به سمتم اومد که از ماشین پیاده شدم!
سلام محمد
محمد: سلام اقا صدرا
از این طرفا
خبری شده؟؟
من: خب میشه سوار ماشین بشی تا بگم چرا اومدم
محمد: بله چرا که نه
اول من و بد هم صدرا سوار ماشین شدیم لب زدم
خب اقا صدرا جانم
من: خب من میرم سر اصل مطلب بدون هیچ مقدمه ای!
محمد: خب بفرما اقا صدرا ببینم چه اتفاقی باعث شده تا اینجا بیای و بدون مقدمه شروع کنی
من: اقا محمد
میشه بگی چرا بهم نگفتی از داوود چند روز خبر نداری
یا اصن نمیدونی کجاس
نگفتی چرا گوشیش خاموشه
نگفتی......
و گفتی چون کار داره جواب نداده
خاموش!
چرا بهم نگفتی داداش🥺
محمد: با حرفای صدرا تعجب کردم ینی کی بهش گفته!
اخرای حرفاش دیگه بغضش گرفته بود
دستم رو، روی دستاش گذاشتم و لب زدم اروم باش
من: چطور خوب باشم
وقتی برادر زادم معلوم نیست کجاس
وقتی برادرم بهم دروغ میگه
محمد:صدرا داداش اروم باش
ببین نگفتم چون تو هم مثه من نگران میشدی
من: نگران میشدم بهتر از این بود که اصن ندونم چه اتفاقی افتاده
محمد: باشه
حق با تو!!
الان که فهمیدی
فقط بهم بگو چطور متوجه شدی تا بعد هم من یه چیزی بهت بگم
من: نفسی کشیدم و لب زدم:
خب ببین من وقتی با تو حرف زدم شک که چی بگم مطمئن بودم ی اتفاقی افتاده بخاطر همین بد ناهار با محیا راه افتادیم سمت خونتون و......
(ادامه ی ماجرا)
محمد: پس عطیه گفته!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: یه پارت طولانی به جای دوتا☺️😉