خستهای،غمزدهای،مثلمنیمیفهمم
دوستداریزِخودتدلبکنیمیفهمم
زیرِسنگینیدنیاکمرتخمنشود
درتلاشیکهفقطجانزنیمیفهمم
انقدررهگذرانزخمزبانتزدهاند
کهفقطدرپیتنهاشدنیمیفهمم!🌱🙂️
واسه بک گراند هاتون:))))
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت و گو با آقای رهبانی:)!
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
وبهجزچادرِتو ، کوهیچخیمهگاهی / ۱۳۵ ❤️🩹؟
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهلم
فرشید
قبل از اینکه برم خونه رفتم سمت سعید .. روی صندلی نشسته بود و در حال چک کردن کاغذای توی دستش بود ... با دیدنم لبخندی زد و برگه ها رو روی میز گذاشت ...
نمی دونستم چطور باید حرفمرو بزنم .. نفس عمیقی کشیدم آروم گفتم: میخواستم یه چیزیبگم ..
با لبخند گفت : چیچیزی شده ؟!
گونه هام انگارصورتی رنگ شد .. ارومترگفتم : راستش .... راستش می خواستم اجازه بگیرم... مزاحم شیم برای خاستگاری..
چند ثانیه فقط نگاهم کرد : چرا این تصمیم رو گرفتی؟! دوسال پیش یادت رفته ..
یادم رفته بود؟ نه همه چی مو به مو یادم بود .. اینکه چطور بابای فائزه از خونه انداختم بیرون... اما من که میدونم فائزه هیچ تقصیری نداشته ...
آروم گفتم: نه ... یادمه .. اما میدونم فائزه خانوم هیچ تقصیری نداشته.. اگر کسی مقصره اون منم .. که وقتی شاید از سر اجبار بهم گفت دوسم نداره ... از همه چی دست کشیدم چون فکر میکردم با کارام اذیت میشه...وقتی یه هفته بعد ازدواج کرد من باورم شد که دوسم نداره .. پس شکستم .. اصلا سعی کردم دور شم از همه چی ..
مکث کرد.. صداش گرفته بود .: میدونم فرشید .. اگه خودم اون موقع می دونستم..حتی نمی زاشتم از این اتفاقات بیوفته ..نمی زاشتم زیر پاتون اونجوری خالی شه .. اما تو الان از موقعیت فائزه خبر داری ... اون شکسته بدم شکسته .. آیهان فقط یکسالشه. . فائزه الان بیست و چهار سالشه ولی بدجور شکسته ...
توی صندلی جابه جا شدم .. محکم گفتم : میدونم .. اما من اومدم بمونم .. اومدم که نزارم آب تو دل فائزه و آیهان تکون بخوره ... قول میدم جبران کنم تمام این دوسال رو .. قول میدم هر لبخندی که روی لبش اومد واقعی باشه سعید قول میدم . لبخند خسته ای زد . به عمق چشمام نگاه کرد.. آروم بغلم کرد... تمام نگرانی هام ریخت .. اینکه سعید باهام برخورد بدی نداشت ارومم کرد .. ازم جدا شد : با فائزه صحبت میکنم.. بهت خبر میدم ...
لبخند پهنی زدم
.........
توی خونه مامان روی مبل نشسته بودن طبق عادت همیشه قلاب بافی میکرد.. فرید هم تا گردن توی گوشی خم شده بود ..
حمایت سعید باعث شد بگم : مامان ...
_ جانم مامان ؟!
لبخندی زدم : از یه دختری میخوام اجازه بگیرم بریم خاستگاری ..
مامان که انگار سرش درد میکرد برای این کارا لبخند ژولیده ای زد : عجب .. حالا این عروس خانوم کی هست ؟!
با لبخند گفتم : فائزه خانوم خواهر سعید ..
چند ثانیه بهت زده نگاهم کرد لبخندش خشک شد .. فرید هم با تعجب نگاهم کرد: مگه ازدواج نکرد ؟!
ارومگفتم : سه ماهی میشه طلاق گرفته..
مامان کلافه گفت : فرشید یادت رفته دوسال پیش چطور بهمون بی احترامی کردن ؟! می خوای باز تکرارش کنی ؟! اصلا من هیچی خواهرت بنظرت راضی میشه که خاستگاری الناز نرفتی بعد باز می خوای بری خاستگاری کسی که اون رفتار رو داشت باهات ؟!
کنارش نشستم دستش رو گرفتم : مامان دورت بگردم.. بخدا که من عاشقشم .. من نمی تونم کسی رو جای اون بزارم .. اصلا دوسال پیش یه چیزی شده گذشته .. هر کدوم از ما الان دوسال از عمرمون گذشته.. شما دوس داریمن اگه بر فرض یه روز باکسی که دوسش ندارم زندگی کنم ؟! اصلا مارال با من .. راضیش میکنم .. باشه ؟!
به چشمام که انگارمنتظر بود بارونی شه نگاه کرد انگار مقاومت مادرانش شکست .. کوتاه خندید دلسوز گفت : مادر من فقط خوشبختی شما رو می خوام .. باور کن که اصلا راضی نیستم اذیت شی .. تو نمی دونی اون روزا که شب و روزتو اتاق بودی زندگی رو به خودت حروم کرده بودی چی به من گذشت .. الانم اگه واقعا دوسش داری من حرفی ندارم..
لبخند غمگینی زدم . بوسه ای روی گونه اش کاشتم کوتاه بغلش کردم رفتم توی اتاق .. مدام داشتم فکر میکردم چطور مارال رو راضی کنم .. .. وضو داشتم .. سجاده رو برای خوندن نماز استغاثه به حضرت زهرا( علیه السلام ) پهن کردم و با لبخند محوی شروع کردم ..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : اومدم که بمونم
پ ن : قول میدم خنده هاش از ته دل باشن
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهلم
راوی
هیرمان
در ماشین زیر نور چراغ تیر برق نشسته بود .. نور زرد به صورتش می خورد .. تلفن را کنار گوشش گذاشت به محض جواب دادن ،، فرد پشت تلفن گفت: خیالت راحت .. ظریف حلش میکنم .. فقط دیگه بهمزنگ نزن ..
بدون هیچ حرفی تماس را قطع کرد.. و به خیابان خلوت خیره شد ..
رسول .
قرار بود تا ده دقیقه دیگه داوود بیاد خونم .. انگار یه کوچولو با خاله سیمین جر و بحث کرده بود .. گفتم بیاد پیش خودم ...
داوود
موتور رو تغریبا پشت یه ماشین خاموش کردم کلاهم رو در اوردم.. کلید های توی جیبم رو چک کردم .. نور زرد خیابون و آسفالت سرد منو یه جوری میکرد .. خواستم آروم پیاده شم که حس کردم چند نفر دارن سمتم میان .. خواستم برگردم و نگاه کنم اما خیلی زود اتفاق اوفتاد .. یه نفر موتور رو با قدرت هل داد و روی موتور خوردم زمین دستم کف آسفالت کشیده شد و زخم شد .. تمام وزن موتور اوفتاد روی پای چپم .. دادم رفت روی هوا .. اما فقط کاش این بود.. سه بودن سه نفر که خیلی از خودمهیکلی تر بودن .. انگارفقط نور زرد و آسفالت خیابون شاهد ماجرا بود .. می خواستم بلند شم اما موتور روی پام امان نمی داد...
یکی از همون سه نفر که انگار چهرش رو می تونستم ببینم .. به یه باتوم فلزی محکم به کلیه سمت راستم زد .. خواستم داد بزنم خواستم محکم رسول رو صدا بزنم اما دقیقا دوتا ضربه همونجا زد .. باعث شد صدام شکسته شه .. کوچیک ترین نفسی هم که میکشیدم درد کلیه تا مغزم رو می سوزوند..
حتی زورم نمی رسید تکون بخورم هر سه نفرشون بالای سرم وایساده بودن .. همون کسی که تغریبا چهرش معلومبود مسخره خندید : اینا واسه این بود که رسول اون کارو با اسلان و وحید کرد ... قضیه رو فهمیدم .. من در اصل طعمه بودم .. فقط دنبال رسول بودن .. دستم رو محکم روی کلیه ام گذاشتم.. دست زخم شدم رو محکم روی زمین گذاشتم سعی کردم نفس بکشم .. انگار کلیه ام دیگه کار نمی کرد.. خواستم بلند شم .. که یه نفرشون محکم سمتم حمله ور شد .. با زانو محکم زد به قفسه سینم دوباره زدم رو زمین.. خندید : کجا با این عجله ؟!
نفسم سوخت .. پام رو محکم روی زمین می کشیدم .. با هر زوری بود گفتم : پس فردا هم .... بگیرنت....همینو ..میگی ؟!
عصبی شد نه فقط خودش بلکه اون دونفر کنارش .. ریختن سرم .. صدام بالا نمیومد رسول رو صدا بزنم .. اصلا همون بهتر که نمی تونستم چیزی بگم چون اگه رسول میومد شاید یه بلائی سرش میاوردن زیر مشت هایی که با نفرت به صورتم میزدن له شدم .. همونی که باتوم دستش بود گفت : ولش کنید .. زنده بمونه بتونه حرف بزنه .. ازم که جدا شدن انگار تازه اکسیژن رسید بهم .. تازه خون روی چونه ام رو حس کردم .. انقدر ضعف کردم که نتونستم درست ببینم ..
یقه ام رو محکم گرفت انگار دندوناش رو روی هم فشار داد و غرید : به اون رسول بگو دست بد آدم کینه ای اوفتاده.. بعد هم بلند شد .. لگد محکمی بهم زد و خیلی زود دور شدن ازم .. نمی تونستم حرف بزنم کلیه هام انگار از کار اوفتاده بود.. موتور انگار زانوم رو از کار انداخته بود ..
رسول
به ساعت نگاه کردم داوود دیر کرده بود.. نگران شدم ... خواستم بهش زنگ بزنم ... پشیمون شدم .. کلید و گوشیمرو برداشتم .. ازخونه زدم بیرون .. در ساختمون رو بازکردم رفتم تو خیابون .. زیر لب گفتم : کجاست این پسر ؟! ..که صدای ضعیف ناله کردنیه نفر از پشت یه ماشین توجه امرو جلب کرد.. نگران شدم .. با تردید سمت پشت ماشین رفتم ، با دیدن داوود با صورت خونی .. موتوری که روی پاش اوفتاده و دستش کهمحکم روی پهلوش گذاشته .. پاش رو از درد روی زمین میکشید.. ترسیدم.. رنگم پرید .. با صدای نسبتا بلندی گفتم : یا حسین .. سمتش رفتمکنارش زانو زدم با نگرانیگفتم: داوود .. داوود ؟!
#رویار۱
•••••••••••••
پ ن : داوودی که داره زیر مشت و لگد له میشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و دوم
رسول
انگار صورتم رو تار میدید .. سرفه اش گرفته بود .. نگرانش بودم .. سریع موتور رو از روی پاش بلند کردم .. خواستم زنگ بزنم آمبولانس .. اما تا میومد من سکته میکردم .. سریع گفتم : یه ذره تحمل کن .. بلند شدم با تمام توان سمت خیابون اصلی دویدم .. نفسم گرفته بود .. نگران داوود بودم که تنها ولش کردم .. یه تاکسی زرد داشت رد میشد .. که سمتش رفتم .. از کارم انگار عصبی شد : چیکار میکنی..،؟؟؟ خواستم رد شم از روت ..
رنگ پریده گفتم : تروخدا من داداشم حالشبده .. تو خیابون اوفتاده ..
وقتی اومد توی خیابون .. کمکم کرد داوود و بغل کردیم وگذاشتیم تو ماشین .. نگراننگاهش کردم.. انگار بین هوشیاری و بیهوشی گیر کرده بود .. دوباره با نگرانیگفتم : داوود ؟ داوود میشنوی صدام رو ؟! بی جون سرش تکون خورد ..
نگران سمت راننده تاکسی گفتم : آقا یه بکم تند تربرو حالش خوب نیست میترسمبیهوش شه ..
سرعتش بیشترشد ..
........
وقتی رسیدیم . دوتا پرستار با یه تخت داوود رو بردن .. کرایه رو دادم و رفتم داخل.. با عجله سمت اتاقی رفتم که داوود بود .. چند تا پرستار بالای سرش بودن .. نزاشتن برم تو ..
زنگ زدم محمد .. چند تا بوق خورد جواب که داد .. با بغضگفتم : آقا محمد .. میشه بیای بیمارستان ؟! داوود براش یه اتفاقاتی اوفتاده.. سریع باشه ای گفت .. ادرس رو ازم گرفت و قطع کرد .. دوباره سمت اتاق رفتم .. مدام هیرمان جلوی چشام بود .. مطمئن بودم هر چی هست زیر س اونه و همین نابودم میکرد.. اونا نباید جای من داوود رو میگرفتن زیر کتک ..
ازبیرون اتاق به داخل نگاه کردم... لباسش رو زده بودن بالا .. پهلوی راست کبود شده بود و انگار با خون قاطی شده بود داشتن باند روی زخمو کبودیش می زاشتن .. دستم لرزیدم مشت شده بود .. . یه پرستار دیگه هم انگار خون های روی صورتش روی پاک میکرد و چند تا چسب زخم روی صورتش زده بودن .. شلوارش روی زانوش پاره شده بود و زخم شده بود .. نمی دونم چقدر گذشت . که صدای محمد رو از پشت شنیدم .. سمتش رفت.. کوتاه بغلشکردم .. چشمای قرمزم اشکی شده بود: آقا محمد. پیش خونه ریختن سرش ..
نگران داوود بود اما برخلاف من حفظ آرامش میکرد و به رفتارش مسلط بود: نترس چیزی نیست سعید و فرشید بیرون رو دارن پوشش میدن ...
نگران سرم رو تکون دادم خواست بره سمت اتاق کهمچ دستش رو گرفتم.: آقا من فکر میکنم بدونم زیر سر کیه ..
نگاهم کرد : خب به احتمال زیاد زیر سر هیرمانه درسته؟!
سرم رو تکون دادم: اره آقا.. ولی .. ولی .. دوروز پیش هیرمان یه یادداشت به در خونه زده بود .. حسمیکنم داوود رو هم همونجا دیده بودن ..
انگار عصبی شد: پس چرا نگفتی به من رسول ؟! مگه من نگفتم هر چی شد بگو ؟!
صدا لرزید : آقا محمد اصلا نمی دونم چی شد .. گفتم شاید فقطمی خواد اذیت ..
کلافه گفت : باشه ... دربارش حرف میزنیم .. توبیخت هم به موقش..
حرفی نزدم رفت سمت یه پرستار و حال داوود رو پرسید .. کلافه دست کشیدم توی موهام .. مدام داشتم گند میزدم .. اینکه محمد از دستم کلافه شه حالم بدترمیشد..
#رویار۱
•••••••••••••••
پ ن : مدام داشتم گند میزدم
پ ن : نباید جای من داوود اینطوری کتک می خورد ..
تقدیم به داوود فنای عزیز ..
نظرات یادتون نره یه وقت
https://daigo.ir/secret/31654746856