بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت اول
رسول
لرزیدن گوشی توی دستم و بعد به صدا در اومدن آلارم باعث شد چشام رو باز کنم ..
چند ثانیه به سقف خیره شدم و بعد نشستم روی تخت .. به تقویم . نگاه کردم .. امروز می خواستم برم سایت ..
بلند شدم رفتم سمت دستشویی ..
رو به روی آینه وایسادم ... آب سرد رو با شدت به صورتم زدم ..
با پوشیدن لباسام از خونه زدم بیرون .. پسر نوجوون همسایه بالایی روی پله ها نشسته بود .. خیره شده بود به دستش . معلوم بود تو فکره..
با لبخند سلام کردم چند ثانیه نگاهم کرد و آروم جوابم رو داد توی همون حین چشم خورد به دستش .. کبود شده بود..
اعصابم ریخت بهم انگار سقوط کردم توی گذشته ..
با صدای گرفته گفتم : خوردی زمین ؟!
از روی پله ها بلند شد همونطور که میرفت بالا گفت : اره ..
دروغ میگفت.. این دروغا رو خوب می فهمیدم..
با روشن کردن موتور سمت سایت حرکت کردم..مدام ذهنم کشیده میشد سمت همسایه بالایی .. همه این اتفاقات انگار آیینه ای بود برای دیدن گذشته خودم .. گذشته ای که انگار نمی خواست دست از سرم برداره ..
( گذشته )
کنار ابروم زخم شده بود .. زخمی که دایی شب قبل سرم اورده بود .. . حتی موقع راه رفتن میلنگیدم ..
با هر اتفاقی که می اوفتاد نمی تونستم شهید شدن عمو رو بیخیال شم .. همه این زخما بخاطر همین بود ..
آروم از پله ها بالا رفتم .. پشت در اتاق مامان وایسادم می خواستم برم داخل و همه چی رو بگم بهش .. بگم که اسلان بود که عمو رو کشت.. بیخیال همه چی شدم .. اومدم در بزنم که صدای دایی نگهم داشت .. با دیدنش تمام تنم لرزید .. نگاهم کرد : چیکار میکردی ؟!
رنگم پرید.. دوباره گفت : یادت رفته ؟!
با هر قدمی که سمتم می یومد من یه قدم عقب تر میرفتم .. ترسیده بودم .. دیگه فقط دایی نبود انگار هیولایی بود توی یه اتاق تاریک .. انقد ادامه پیدا کرد که خوردم به دیوار .. نزدیک ترین فاصله جلوم وایساد .. به چشام خیره شد : ریوان ؟
انگار لکنت گرفته بودم .. دستش رو سمت مچ دستم برد نمی دونستم می خواد چیکار کنه .. اما یهو محکم مچ دستم رو پیچوند .. فکر میکردم دستم بخاطر فشار بشکنه .. با درد گفتم: چیکار میکنی دایی... ولم کن ..
با خونسردی گفت : تو که نمی خوای بازم یکی جلوی چشات کشته شه ؟!
ترسیده بودم .. از طرفی انقد فشار روی مچ دستم بود که اشکم در اومد .. با داد گفتم: باشه داییی.. باشه .. ول کن دستمو..
محکم ولش کرد چند ثانیه بهم خیره شد و رفت .. بخاطر درد زیاد محکم مچ دستم رو گرفتم و همونجا نشستم ... نگاهش کردم ورم کرده بود ..
با رسیدن به سایت از فکر خیال در اومدم... رفتم داخل
بهبچه ها سلام کردم .. داوود هنوز نیومده بود ..
سمت میزم رفتم و نشستم پشت سیستم .. زمزمه کردم : دیگه بسه .. به چیز ی که نمی تونی درستش کنی فکر نکن ..
بسم الله آرومی گفتم و شروع کردم ..
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : اتفاقات این روزا اینه ای برای دیدن گذشته خودم ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت دوم
محمد
رو به رو ی آقای عبدی نشسته بودم که گفت : محمد این پرونده یک ماه ازش گذشته .. حتی شاید نیروهات فکر کنن این پرونده تموم شده ... اینو بدون که اصلا الکی نیست .. امکان داره وسط پرونده نیرو ها از جمله رسول شناسایی شن .. بعضی از مهره ها خارج از کشورن و امکان داره ماموریت های خارجی بهت بخوره .. از نفوذی هم نگم که خودت بهتر میدونی ...
مکث کردم... جد گفتم: ما از پسش بر میایم .. خیلی زود پرونده بسته میشه ..
لبخند محوی زد.
.......
توی اتاق همه بچه ها نشسته بودن .. لبخند زدم : مرخصی خوش گذشت ؟
داوود کوتاه خندید: آقا، فرشید که همش دنبال کارای عقدش بود .. با ما جایی نمی یومد ..
رسول خندید و پشت حرف داوود گفت : تازه آقا، سعید هم با فرشید میرفت ..
کوتاه خندیدم با لبخند به فرشید گفتم: به به فرشید جان مبارکه
با لبخند و چاشنی خجالت گفت : ممنون آقا..
با اومدن امیر جلسه شروع شد.. بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و شروع کردم : همونطور که می دونید چند باری از وحید و اسلان بازجویی شد .. حتی بازجویی ها زیر ذربین مقامات بالا هم رفت .. بنا شده از اونجایی که این پرونده بسته نشده اما خیلیا برای مخفی کردن و کم رنگ کردنش تلاشمیکنن .. ادامه پیدا کنه .. فرقش با پرونده های دیگه خیلیه .. باید صد خودمون رو بزاریم .. از طرفی هر زمان امکان نفوذی و شناسایی شدن هست پس باید حواس جمع باشین از طرفی چون پرونده محرمانس در کنارش روی یه پرونده دیگه هم به عنوان پوشش استفاده میکنیم ..
رسول انگار خیلی از شنیدن این خبر خوشحال نشد ..
امیر تکیه اش رو از صندلی گرفت سمتم گفت : آقا محمد مگه شما نمیگید امکان نفوذی هست ؟
رسول
منتظر بودم ادامه حرفش رو بگه که دقیقا به من نگاه کرد و بعد سمت محمد گفت : وقتی مهره های اصلی اقوام رسولن پس چرا الان رسول اینجاست ؟ هر زمان میتونه نفوذی باشه ..
چند ثانیه طول کشید تا هضم کنم چیمیگه .. جدی گفتم: اگه بحث این بود من میتونستم داییم رو مهاباد فراری بدم هیچوقت هم اون بلا ها سرم نمیومد ..
_ هر چیزمی تونه پوشش باشه .
خواستمچیزی بگم که خود محمد گفت : رسول نیروی مهم سایته .. نگران نباش اگه چیزی بود رسیدگی میشد ..
امیر دیگه حرفی نزد ..
بعد حرفش سمتم گفت: رسول یه شماره ناشناس از تلفن وحید پیدا شده میدم آمارشو دراری ..
چشمی گفتم .. از دست امیر عصبی بودم .. با خودکار توی دستم کلافه ور میرفتم .. کاش پرونده همون موقع تموم شده بود ...
با تموم شدن جلسه همه از اتاق بیرون رفتن .. شماره رو از آقا محمد گرفتم خواستم برم بیرون که گفت : حالت خوبه دیگه اره؟!
آروم گفتم : آره آقا خوبم ..
با اجازه ای گفتم و رفتم سمت میزم ..
#رویار_۲
•••••••••••••••.
پ ن : اگه رسول نفوذی باشه چی ؟
پ ن : من اگه نفوذی بودم که دایی خودمو فراری میدادم اون همه بلا هم سرم نمی اومد ..
دوپارت اول خدمت شما🤌
به این پارتای اول بی توجهی نشه یه وقت🙃
https://daigo.ir/secret/31654746856
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت سوم
فائزه
با خستگی اما چشمای ذوق زده به خونه ای که با سلیقه منو فرشید و کمک مامان چیده شده بود نگاه کردم ..
نفسم رو بیرون دادم و سمت مامان گفتم : چطوره مامان ؟
قشنگ شده خونمون ؟
خندید : اره خیلی خوبه ... مادر فرشید چرا نیومده ؟!
_ گفتیم اول بچینیم بعد بیاد ..
سری تکون داد و رفت سمت آشپزخونه..
به ساعت نشسته روی مچ دستم نگاه کردم .. باید می رفتیم کارت دعوت ها رو تحویل می گرفتیم.. . شالم رو مرتب کردم حدس زدم فرشید توی اتاق باشه .. سمت اتاق رفتم.. با دقت پشت به من کتابهای توی کارتن رو توی کتابخونه میچید .. این وسط با آیهان هم حرف میزد ..
آروم گفتم : آقا فرشید ؟!
با لبخند نگاه گذرایی بهم انداخت : بله ؟
_ فکر کنم باید می رفتیم کارت دعوت ها رو تحویل می گرفتیم.
به ساعت اتاق نگاه کردسریع گفت : اره .. داشت یادم میرفت خوب شد گفتین ..
.........
فرشید
توی ماشین منتظر اومدن فائزه بودم ... باورم نمی شد این منم که الانکنار فائزه داره نفس میکشه .. شاید حسمیکردم خوشبخت ترین ادم دنیام آروم زیر لب گفتم : امام رضا، میدونستم شما بخوای میشه ..
با بسته شدن در فائزه سمت ماشین می اومد .. چادر و روسری سورمه ای قشنگی که صورتش رو قاب کرده بود.. با نشستن توی ماشین رایحه خنک عطرش توی ماشین پیچید ..
ماشین رو روشن کردم سمت آدرس حرکت کردم ..
............
با تحویل گرفتن کارت ها دوباره توی ماشین نشستیم ... چند دقیقه از حرکت نگذشته بود که آروم گفت: آقا فرشید نوبت محضر قطعی شد دیگه اره ؟!
هر بار با شنیدن اسمم از زبون فائزه قند تو دلم اب می شد..
با لبخند گفتم: بله فائزه خانوم.. پس فردا عصر ..
لبخند زد چیزی نگفت ..
که با همون لحن گفتم: بریم بستنی بخوریم ؟!
کوتاه خندید: بریم ..
......
فائزه
روی نیمکت پارک نشسته بودم و منتظر فرشید مونده بودم خوشحال بودم .. کنار فرشید بودن آرامش خاصی داشت ..
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به آسمون آبی خیره شدم ..
که حسکردم فرشید کنارم نشست .. با لبخند بستنی قیفی رو سمتم گرفت : بفرمائید..
_ مرسی .. .. چرا برای خودتون نگرفتین؟!
با لبخند همیشگیش گفت : خیلی بستنی دوست ندارم شما بخورین نوش جونتون .. لبخند زدم ..
یکم آب شده بود .. گیج به بستنی نگاه کردم که خندید : برقا رفته بودن برای همین یکم اب شده ..
خندیدم : عیبی نداره.. .. هر دو تامون ساکت بودیم ..
که اروم گفت: بابت کاری کهکردین ممنونم ..
با تعجب گفتم: کدوم کار؟!
_ همون کار دوسال پیش..
منظورش و گرفتم .. خجالت کشیدم ..
خواستم چیزی بگم که تعادل دستم بهم خورد بستنی خورد به آستین لباسش .. سوتی داده بودم.. هل شدم .. لباس سرمه ایش رد بستنی روش مونده بود .. با عجله یه دستمال در اوردم گفتم : ترو خدا ببخشین آقا فرشید.. اصلا حواسم نبود ..
با دستمال سعی کردم پاکش کنم اما پخش شد .. گوشه لبمو گاز گرفتم .. انگار خندش رو بزور گرفته بود .. که آروم دستمال رو ازم گرفت با لبخند گفت : این چه حرفیه فائزه خانوم.. زحمت نکشین خودم پاک میکنم..
بعد هم با حوصله مشغول پاک شدنش شد .. خجالت زده لبخند زدم .. بستنی توی دستم آب شده بود.. ارومگفتم : میرم دستام رو بشورم.. بلند شدم با لبخند رفتم سمت آبخوری وسط پارک...
#رویار_۲
••••••••••••••
پ ن : امام رضا ، می دونستم اگه بخواین میشه ..
پ ن : فرشید و فائزه ))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهارم
رسول
چشام رو با انگشت مالیدم .. بازم به صفحه خیره شدم .. از شماره ناشناس چند تا مکالمه به دست اومده بود .. با خود اسلان نبود .. بیشتر در مورد دخترایی بود که به قتل رسیدن..
از مکالمه پرینت گرفتم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم و رفتم داخل..
برگه ها رو روی میز گذاشتم ... چند ثانیه نگاهشون کرد و گفت : پس امکان داره به درد بخوره... .
_ اره امکانش هست ..
نگاهم کرد : در حال حاضر کجاست؟ ..
_ آقا فعلا نمی دونم.. ولی تغریبا شاید بشه فهمید ..
سوالی گفت : تغریبا ؟ ..
منظورش رو فهمیدم لبخند کجی زدم: نه آقا شما همین الان فکر کن آدرس رو داری ..
سرش رو تکون داد .. با اجازه ای گفتم و اومدم بیرون ..
داوود سمت میزم اومد پرسید: چیکار میکنی بعد سایت؟
_ اول میرم داروخونه بعد هم خونه ..
چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: داروخونه چرا؟
_ اسپریم تموم شده میرم بخرم..
" اها " یی زیر لب گفت و رفت ..
بعد از رفتنش به صندلی تکیه دادم... از عید تا الان عمو اینا فقط یه تبریک گفته بودن .. بدون هیچ حرفی..
سرد بودنشون عادی بود اما عمه همیشه یه زنگ میزد ..
سمت محوطه رفتم... شماره عمو حمید رو گرفتم.. اولین باری بود من داشتم زنگ میزدم ...
چند تا بوق خورد که جواب داد.. با سلام کردنم سرد جواب داد. پرسید : برای کاری زنگ زدی؟
از لحنش جا خوردم.. آروم گفتم: فقط خواستم احوال شما رو بپرسم ... مامان فروغ خوبه ؟
پوزخندی زد: خداروشکر خوبیم .. زنگ نزدم مزاحم نشم به هر حال سرت شلوغه این روزا قاتل اطرافت زیاده ..
منظورشو نفهمیدم .. شاید هم فقط وانمود میکردم که نمی فهمم .. پرسیدم : یعنی چی؟
انگار دیگه طاقت نیوورد که کلافه گفت: شنیدم اسلان دستگیر شده .. به قتل مهدی هم اعتراف کرده ... مامان فروغ از وقتی فهمیده از اول قاتل دایی تو بوده اصلا حال خوشی نداره ..
رسما جا خوردم دستم سمت گلوم کشیده شد .. با صدای گرفته گفتم : اینا چه ربطی به من داره ؟ من که اسلان نیستم..
نفسش رو داد بیرون : ناراحت نشو رسول جان ... عصبی شدم .. الان کار دارم .. زنگ میزنم ..
بدون مکث قطع کرد..
بی حوصله روی نیمکت نشستم.. چنگی به موهام زدم .. پس سرد بودن این مدتشون برای همین بود .. پوزخندی زدم.. چرا فکر میکردم نمی فهمن .. اصلا اسلان به من چه ..
داوود
گوشیم زنگ خورد نگار بود .. جواب که دادم گفت : سلام به برادر عزیزم آقا داوود ..
از لحنش معلوم بود خوشحاله آروم گفتم: سلام نگار خانم.. چه عجب یاد ما هم کردین ..
خندید : ببخش دیگه شلوغم ..
نمی دونم این مکالمه چقد طول کشید که گفت : دارم یه کارایی میکنم .. جواب بده که میده اونوقت پولامون رو با پارو جمع میکنیم ..
_ مگه ما الان مشکلی داریم که تو اینقد دنبال پولی ..
انگار بهش برخورد: نه نداریم ولی توشوخی میکنی دیگه اره ؟ اون موقع که بابا بخاطر بی پولی دوا درمون نشد یادته ؟
از یادآوری اون روزا کلافه گفتم : آره یادمه از تو بهترم یادمه .. حالا داری چیکار میکنی ؟
_ حالا بماند .. بعدا میفهمی.. نگران من نباش ..
خواستم حرفی بزنم که سریع گفت : اوه داوود من کلاسم شروع شده باید برم .. بعد هم قطع کرد .. خیره شدم به دیوار .
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن : چه ربطی به من داره؟ مگه من اسلانم؟
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
سال ۱۴۰۰ و تو داری واسه اولین بار این شاهکار رو میبینی:))
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
جهت زیبا سازی پروف هاتون:)✨
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando