بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت پنجم
فرشید
موها مو مرتب کردم.. به کارت دعوتا نگاه کردم محمد ، رسول و داوود .. برای فردا شب ..
رفتم توی سایت .. اول رفتم سمت اتاق آقا مدر زدم و رفتم داخل.. لبخند روی لبم بود با دیدنم گفت : چیزی شده فرشید جان ؟
چند ثانیه خجالت زده سرم و انداختم پایین با لبخند سمتش رفتم کارت دعوت رو سمتش گرفتم گفتم: آقا افتخار بدین فردا شب مراسمه عقده ..
لبخند پهنی زد آروم کارت رو ازم گرفت : به به آقا فرشید مبارکه ..
بلند شد و بغلم کرد .. بعد با مهربونی گفت : میام حتما .. ان شاء الله که خوشبخت شی ..
لبخند ذوق زده ای زدم : ممنون آقا.. افتخار میدین ...
بعد از چند دقیقه با اجازه ای گفتم و اومدم بیرون.. لبخند از لبم پایین نمی اومد ..
سمت رسول و داوود که کنار هم بودن رفتم بعد از سلام با لبخند کارت ها رو سمتشون گرفتم : افتخار بدین فردا مراسم عقدمه..
داوود هیجان زده داد زد : به به مبارکه ..
با خنده سریع گفتم: داوود اروم زشته ..
سمتم اومد و محکم بغلم کرد.. بعد از اون رسول بغلم کرد باد لبخند گفت : من و داوود حتما میایم خیالت راحت..
داوود خندید : دقیقا ما تا تهش پشتت وایسادیم ..
خندیدم : دمتون گرم بچه ها .. ماموریت نمیرم که می خوام عقد کنم ..
بعد از خندیدنشون فضا یکم جدی شد .. رسول اروم گفت : خوشحالم رسیدی به اون جایی که دوست داشتی ..
_ هنوز یه وقتایی باورم نمیشه راستش ..
داوود لبخندی زد: همینش قشنگه دیگه ..
با اومدن سعید از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم پیش سعید . بعد احوال پرسی گفت : کارت دعوت دادی به بچه ها؟
با همون لحن گفتم : آره..
لبخندی زد انگار اونم از این قضیه خوشحال بود .. گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم فائزه لبخند پهنی زدم: فائزست..
چند ثانیه نگاهم کرد که خندیدم : فائزه خانوم .. خندید ..
ازش فاصله گرفتم و جواب دادم ..
رسول
در اتاق رو زدم و رفتم داخل سلام کردم گفتم : جانم اقا؟
با اشاره ای که کرد به نزدیک ترین صندلی نشستم دوباره پرسیدم: چیزی شده ؟
سرش رو تکون داد و گفت: هیراد تبرئه شده .. شاید فردا پس فردا آزاد شه .. دیگه باهاش کاری نداریم .. میتونه برگرده هلند ..
لبخندی زدم : میتونم روز آزادیش برم سراغش ؟!
_ اره حتما ..
تشکر کردم که گفت : یه نامه برای مقامات بالا بنویس بیارامضا کنم برای تبرئه هیراد ..
لبخندی زدم چشمی گفتم و از اتاق بیرون اومدم..
سمت میزم رفتم که یه چیزیمثل پتک خورد تو سرم.. اگه هیراد راجب اسلان پرسید چی بگم ؟ هر چیباشه باباشه..
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : عقد فرشید
پ ن : هیراد آزاد میشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت ششم
لیلا
با زنگ خوردن تلفن و دیدن اسمش لبخند مرموزی زدم .. قبل از جواب دادن از پله ها بالا رفتم .. در اتاق رو باز کردم به جسم بی جونش روی تخت نگاه کردم لبخند رضایت بخشی زدم و در اتاق رو بستم .. سمت اتاق بغلی رفتم .. تلفن رو جواب دادم .. با بستن در گفتم : سلام.. حالت چطوره ؟
_ به لیلا خانم حال تو چطوره ؟
بی حوصله گفتم: منتظر زنگ زدنای تو ..
_ زنگ زدم بپرسم خبر خاصی از وحید به دستت نرسیده ؟
چشام رو ریز کردم : الان نگرانی ؟ نه خبری ندارم .. تنها کسی که شاید نم پس بده رسوله که اونم حمید بدجور از دستش عصبیه ..
_ نگران خودمم .. زودتر باید حذف شه .. اینطور میتونم بیام ایران ..
خندم اتاق رو گرفت : مثلا شوهرته هاا
جدی شجد با خشم گفت : اون الان نسبتی باهام نداره .. بابک الان شوهرمه ، برادر شوهر تو .. صدای خندش تو گوشم پیچید ..
حق به جانب گفتم : آره راس میگی .. فک کن وحید بعد مرگ فروغ برادر و زن داداشش رو ببینه ..
خندید: فروغ به این زودیا نمیمیره..
موهام رو به بازی گرفته بودم : حالا شاید مرد .. قرار مون همین بود پولا واسه من بقیه چیزا واسه تو .. اینا رو ول کن .. الان چیکار کنیم؟
صداش رو صاف کرد: چه میدونم .. تا مطمئن نشدم نمی تونم بیام از طرفی این پسره بدجور برای انتقام عجله داره ..
سوالی گفتم : کدوم پسره؟
هوفی کشید : پسر اسلان ... از زیر زبون رسول بکش بیرون .. یه جوری بکشش خونه ..
..............
رسول
به صندلی تکیه دادم که گوشیم زنگ خورد عمو حمید بود تعجب کردم.. نگران شدم نکنه باز می خواد حرفای دیروز رو بزنه.. جواب ندادم.. قطع شد اما بازم زنگ زد .. با تردید جواب دادم آروم گفتم : سلام عمو حمید، ، حالت خوبه ؟ چیزی شده؟!
صداش رو صاف کرد: سلام رسول جان تو خوبی ؟ .. خواستم بهت بگم فردا شب بیای دور هم باشیم ..
ابرو هام بالا رفت : چرا عمو ؟ راستش فردا عقد یکی از رفیقامه ..
چند ثانیه مکث کرد: جدی ؟ لیلا خواست دور هم باشیم .. نمی تونی شب بعد عقد بیای ؟!
دستم رو بین مو هام بردم لحنش انگار اجازه مخالفت نمیداد.. گفتم : چشم عمو بتونم میام حتما..
بعد قطع کردن پوزخندی زدم .. باز لیلا خانوم چه نقشه ای واسه ما داره خدا میدونه
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : ليلا...
تقصیر من است اینکه تو کم میآیی
وقتی که شوم اسیر غم میآیی....
این جمعه و جمعههای دیگر حرف است
آدم بشوم تو شنبه هم می آیی)))...
ادمین تبادلات جهادی میشم💕
امارت 1k+ بود بیا پیوی ؛
ظرفیت یک کانال
@sabura_as
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
راستش از اعماق وجودم دلم برای این سریال تنگ شده(((:
برای برادری که بینشون بود!
برای تک تک لحظاتی که با استرس میگذشت.....
برای شبایی که تا صبح از فکر اینکه چه بلایی سرشون میاد خوابمون نمیرفت:)
برای اکیپشون🥲❤️
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نبرد با انگلیس دز خلیج فارس..
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هفتم
فائزه
یه بار دیگه به آیینه بزرگ چسبیده به دیوار آرایشگاه نگاه کردم.. پیرهن فیروزه ای رنگ و روسری هم رنگش که لبنانیبسته بودم .. میکاپ لایتی که روی صورتم نشسته بود .. با دیدن خودم ذوق کردم که یه زن با مهربونی خندید: بخدا که خوشگلی دختر خانوم ..
خجالت زده خندیدم که مامان زنگ زد جواب که دادمگفت : کی کارت تموم میشه مامان ؟ ما تو محضر منتظریم .. فکر میکنم فرشید بیرون منتظر باشه ..
بعد قطع کردن و خداحافظی با زنای آرایشگاه.. چادر عقدم رو که همرنگ پیرهنم بود پوشیدم ..
از آرایشگاه که بیرون زدم فرشید بیرون منتظر بود با یه کت و شلوار مشکی .. با لبخند سمتش رفتم .. سلام که کردم دسته گل نرگس رو دستم داد و در ماشین رو برام باز کرد ..
با نشستنم ماشین رو روشن کرد و سمت محضر راه افتادیم.
آروم گفتم: الان همه محضرن؟
با لبخند گفت: بله همه منتظرن ما برسیم ..
نفس عمیقی کشیدم سرم رو به شیشه تکیه دادم باد خنک به صورتم می خورد .. لبخند محوی روی لبم نشسته بود.. خوشحال بودم که الان کنار فرشیدم ...
........
روی صندلی کنار هم نشسته بودیم سرم رو بلند کردم .. مامان و بابا، سعید .. مامان و خواهر و برادر فرشید و دامادشون.. و چند تا از همکارای سعید و فرشید..
همه انگار با لبخند نگاه می کردن ..
ترسیده بودم .. انگار نگران بودم .. لرزش و سرد بودن دستام رو حس میکردم...
فرشید ..
سعید کنار فائزه بود و آقا محمد و داوود و رسول سمت من .. آقا محمد با لبخند محوی نگاهم میکرد .. اما رسول با لبخند پهنی نگاه میکرد .. داوود هم این ما بین جوری که فقط من ببینم شکلک در می اورد .. کنارشون حالم خوب بود..
کنار فائزه دل تو دلم نبود .. عاقد که شروع کرد خطبه عقد رو بخونه تمام اتفاقات این چند سال کنار چشام بود ، اینکه تمام این مدت تونستم به ارزوم برسم احساس خوشبختی میکردم.. .
نوبت فائزه شد .. لبخند خجالت زده ای روی لبام بود.. با صدای ارومش گفت: با اجازه پدر و مادرم و بزرگای جمع .. همچنین با اجازه پدرم علی و مادرم فاطمه ... بله ..
صدای صلوات تو گوشم پیچید .. مامانم حلقه ها رو جلمون گذاشت .. لرزش دست فائزه رو می دیدم .. دست سردش رو بین دستای گرمم گرفتم .. آروم حلقه رو مهمون انگشتش کردم چقدر انگشت فائزه حلقه رو قشنگ تر کرده بود.. فائزه هم همین کار رو تکرار کرد .. آروم دست سردش رو گرفتم پیش گوشش زمزمه کردم : تا من کنارتم از هیچی نترس ...
رسول
حلقه ها رو که دست هم کردن همه براشون دست زدیم .. فرشید لباش رو کنار گوش فائزه برد یه چیزی کنار گوشش زمزمه کرد باعث شد فائزه لبخند گرمی بزنه ..
همه از جمله آقا محمد سمتشون رفتیم تبریک گفتیم و فرشید و گرم بغل کردیم.. آرزوی خوشبختی برای دوتاشون کردیم ..
این ما بین لبخند گرم سعید دیدنی بود
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : شکلک های داوود
پ ن : تا کنارتم از هیچی نترس
پ ن : لبخند گرم سعید
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هشتم
رسول
از محضر که بیرون اومدیم آقا محمد از ما زودتر رفت .. منو داوود هم سمت موتور رفتیم .. که پرسید : منو میرسونی خونمون ؟
یاد دعوت عمو حمید اوفتادم .. حوصلم گرفت .. سمتش گفتم: یه کاری کنیم .. تو منو با موتور برسون خونه فروغ خودتم برو خونه ی من .. کلید که داری ؟
_ اره کلید دارم اما تو چی شده می خوای بری خونه مامان بزرگت؟
شونه ای بالا انداختم: بده می خوام صله ارحام به جا بیارم ؟ تازشم خود عمو حمید زنگ زد ..
_ باشه پس .. از اونور کی میارت ؟
حوصله فکر کردن نداشتم : یه کاری میکنم حالا ..
باهم راه افتادیم سمت خونه فروغ .. توی راه بخاطر صدای باد نسبتا بلند گفت: حالا واقعا مامان بزرگت رو دوست داری ؟
مکث کردم: نه ..
_ پس چرا میری پیشش ؟
نفسم رو دادم بیرون مثل خودش بلند گفتم : زندگی من با علاقم همخونی نداره .. بعضی چیزا اجباره ... . تو چی ، دوست داری؟
چند ثانیه اصلا حرفی نزد .. فکر کردم شاید نشنیده .. اما گفت : من که مامان بزرگ ندارم .. فقط مامان سیمین رو دارم ..
آروم زمزمه کردم،: همون مامان سیمین تو می ارزه به کل فک و فامیل من ..
تا رسیدنمون حرفی نزد.. وقتی رسیدیم .. سر کوچه پیاده شدم . وقتی مطمئن شدم کلید داره ازش خداحافظی کردم . منتظر موندم بره...
به ته کوچه بن بست نگاه کردم.. بازم من موندم تاریکی این کوچه که انگار هیولا داشت...
آروم و قدم قدم تا ته کوچه رفتم .. جیب لباسم رو چک کردم .. اسپریم همراهم نبود.. همینو کم داشتم ..
زنگ خونه رو زدم و منتظر موندم .. صدای قدم های یه نفر و که شنیدم دستی به موهام کشیدم..
در باز شد و عمو حمید بین قاب در پیدا شد .. بهم دست داد سلام کردم و اروم رفتم داخل .. منتظر بودم بیاد با هم بریم.. صحبتی نمی کرد و سرد بود .. رفتم داخل که لیلا سمتم اومد .. لبخند ژولیده مسخره ای زد : حالت چطوره رسول .. .
لبخند زورکی زدم : حال شما خوبه زن عمو ؟
بدون حواب دادن به حرفم گفت : خوش موقع اومدی سفره رو چیدم .. فروغ هم که مثل همیشه روی تخت خوابه .. بیا بشین شام بخوریم .. تشکر کردم ..
روی میز ناهار خوری نشسته بودیم .. زن عمو دقیقا روبه روم و عمو حمید کنارش ..
اگه عمو حمید از لیلا حساب نمی برد میشد گفت عموی خوبیه .. آروم گفتم : بقیه کجان ؟ عمه ، نیما.. عمو امیر ؟
لیلا گفت : خونه خودشون .. امیر رو هم که میشناسی.. به ما اعتنا نمیزاره.. .
هر بار که نگاهم میکرد بیشتر به رفتارش شک میکردم .. که حالت ناراحتی به خودش گرفت : امروز فروغ سراغ بابک رو میگرفت .. گیج شدم: بابک ،؟ کی هست ؟
خندید: واا .. یادت نمیاد یعنی ؟
عمو حمید با اخم محوی گفت : بابک عموت دیگه.. البته حقم داری یادت نیاد .. وقتی بچه بودی مهاباد بودی فروغ که رابطه خوبی با مامانت نداشت.. بابات و مهدی هم زنده بودن هنوز .. بابک سر مسائلی رفت خارج و ما هم بی خبریم ازش ..
چیزی نگفتم ولی انگار خاطره های تاری یادم اومد .. .
لیلا اینبار گفت: راستی شنیدم قاتل مهدی پیدا شده با هم دستش ..
رنگم پرید چه وقتا این حرفا بود الان ؟
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : مود داوود عالیه ..
پ ن : عمو بابکی که خیلی وقته خبری ازش نیست