eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت یازدهم فصل دوم داوود صدای الارم گوشی رسول اعصابم رو بهم ریخته بود فقط از خدا می خواستم یکم بیشتر بخوابم با صدای گرفته گفتم : رسول خاموش کن صداشو .. انگار نه انگار خواب خواب بود .. کلافه دستم رو تکیه دادم به لبه تخت و بلند شدم که یادم اوفتاد دستم زخمه... اخی گفتم و سریع بلندش کردم.. به ساعت نگاه کردم هفت و نیم صبح بود.. بلند شدم آلارم گوشیش رو خاموش کردم چندبار صداش کردم‌ وقتی‌واکنشی نداشت محکم زدم تو پاش که چشماش رو باز کرد و پوکر‌ نگاه کرد .. همونطور که از اتاق میرفتم بیرون‌گفتم: دیر کنیم تو جواب اقا محمد رو میدی .. رسول با لگد محکمی‌که به پا زد .. خسته سر جام‌نشستم .. فکر می‌ کردم بخاطر کم خوابی چشام‌قرمز‌شده باشه .. دستی به صورتم کشیدم بی حال بلند شدم و رفتم سمت پذیرایی... ...... انقدر دیرمون شده بود که صبحانه نخورده از خونه زدیم بیرون... از پله ها که پایین می رفتیم پرسیدم : دستت خوبه یا بریم دکتر؟؟! _ نه خوبم چیزی‌نبود .. خداروشکری زیر لب گفتم.. روی موتور بودیم که سرش رو گذاشت رو شونم و‌گفت : وقتی رسیدیم بیدارم کن.. شرمنده بودم .. یه شب اومد خونه ی من بخوابه اون از کابوسای من اینم از دستش که بازم بخاطر من بود.. ‌..... وقتی رسیدیم رفتیم‌ تو سایت .. داوود رفت سمت میزش... منم رفتم سمت اقا محمد.. در زدم رفتم داخل سلام که‌کردم با لبخند خسته ای گفتم : جانم اقا ؟ لبخند کوتاهی زد : استاد رسول ما چطوره؟ نشستم رو صندلی : خوبم اقا ممنون.. چند ثانیه با لبخند محوی نگاهم کرد و بعد پرونده ابی رنگی داد دستم: اون شماره ناشناس و مکالمه رو که یادت هست ؟ می خوام جایی‌که الان در حال حاضر اونجاست رو پیدا کنی .. چند ثانیه مکث کردم : باشه چشم اقا، به چشام‌ که نگاه کرد گفت : معلومه خسته ای... دیشب نخوابیدی ؟ _ چرا اقا خوابیدم ولی کم .. سرش رو تکون داد.. یه شکلات از کشوی میزش در اورد داد بهم: کاملا مشخصه چیزی‌نخوردی کوتاه خندیدم تشکر کردم و شکلات رو گرفتم و اومدم بیرون .. داوود زوم‌کرده بودم روی مانیتور .. رسول سپرده بود چندتا دوربین چک کنم.. اقا محمد که اومدم سر میزم تا چشمش خورد به دستم پرسید: دستت چی شده ؟ لبخند زدم : چیزی‌نیست اقا شیشه شکست رفت تو دستم.. با لخندم جوابم رو داد... با رفتنش به میز فرشید نگاه کردم .. امروز نیومده بود .. کلا انگار چند روزی مرخصی گرفته بود.. تلفنم‌رو از جیبم در اوردم زنگ زدم نگار .. جواب نداد..نگران به صندلی تکیه دادم .. حس خوبی به کارای این روزاش نداشتم ..‌یه پیام برام فرستاده بود " فعلا کار دارم زنگ نزن ، یادت که‌نرفته قراره پولدار شیم " با چندتا استیکر قلب و خنده .. رسما نگران شده بودم .. نگار منو بچه فرض میکرد در حالی که‌معلوم‌بود خودش داره بچه بازی در میاره .. بازم‌زنگ زدم که اینبار قطش کرد .. می‌دونستم اگه باز زنگ بزنم عصبی‌میشه .. بخاطر بیکاری‌ یاد حرف‌دیشب رسول اوفتادم... واقعا من کسی رو جز‌ مامان سیمین نداشتم یا فقط اینجوری فکر میکردم‌؟ ••••••••••••••••• پ ن : رسول و داوود...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت دوازدهم فصل دوم رسول بعد چندساعت خیره بودن به مانیتور و رگ به رگ شدن مغزم بالاخره جای فعلیش‌ رو پیدا کردم به اسمش نگاه کردم " مسعود عزیزی " با رضایت به صندلی تکیه دادم نفسم رو دادم بیرون در حال حاضر شیراز بود پس یه ماموریتم بود ... بلند شدم رفتم سمت اتاق اقا محمد در زدم رفتم داخل: اقا پیداش کردم .. بعدم سمتش رفتم و پرینت رو دادم دستش: مسعود عزیزی یه چند ماهیه رفته شیراز.. روی صندلی نشستم .. خیره به کاغذ سرش رو تکون داد .. بهم نگاه کرد: باید سریع تر دستگیر شه حالا چه مهره مهم باشه چه نباشه.. پرسیدم : یعنی میرین شیراز ؟ کاغذ رو کنار گذاشت: اره شاید فردا حالا باید با اقای عبدی هم هماهنگ شه .. یه ذره نگرانی پاشیده شد رو قلبم: اقا محمد تنها میرین؟ _ نه یه نیرو میبرم با خودم از نیرو های شیراز هم‌ در صورت نیاز کمک میگیریم‌.. سریع گفتم : اقا محمد میشه من بیام‌باهاتون ؟ با تعجب گفت : چرا ؟ حق به جانب گفتم‌: اقا من نیروی خودتونم ، میشه بیام ؟ لبخند کوتاهی زد : باشه پس‌ تا فردا کارات رو انجام بده .. لبخند پیروزمندانه ای زدم : چشم اقا ، من همیشه آمادم. خندید .. بلند شدم‌برم‌ بیرون که صدام‌ زد : راستی رسول ! _ جانم اقا ؟ یه برگه سمتم‌گرفت برگه رو که گرفتم‌گفت: امروز یه نامه از زندان اومده .. تا چند ساعت دیگه هیراد ازاد میشه می خوای بری استقبالش ؟ چند ثانیه مکث کردم : اره اقا میرم .. اینجا کسی رو نمی شناسه .. لبخندی زد : چه دل پاکی داری رسول .. کوتاه خندیدم : اخه اقا من که شبیه اسلان نیستم. لبخندی زد سرش رو تکون داد : درست میگی .. یه مرخصی مینویسم برات .. تشکر کردم و اومدم بیرون .. استقبال هیراد کار سختی بود .. راجبش نگران بودم .. چطور باید رفتار میکردم ؟ محمد از اینکه باهام میومد شیراز خیالم راحت شد ، نگران بودم اینجا تنها بمونه از جمله با حضور اسلان و وحید .. نفس عمیقی‌کشیدم .. رسول واقعا پسر دل پاکی بود منو یاد فرزاد مینداخت ،، لبخند زدم‌... وجود رسول واقعا نعمت بود .. نمی دونستم حال پکر این روزاش برای چیه .. •••••••••••••••••• پ ن : آقا خب من نیروی شمام ، میشه بیام ؟
برای نظرات قشنگ شما https://daigo.ir/secret/31654746856
دوتا از شخصیت هامون رو هم معرفی کنیم ؟
لیلا زن عموی رسول سنش هم ۴۹ ، ۵۰
حمید عموی رسول سنش هم ۵۸ ، ۵۹
داره برف میاد دونه دونه...❄️🥲
روز مالکین بهشت مباررررررک🫀🤍
همچنین روح مادران آسمانی شاد💕
پارت بخونیم تو این هوای بارونی ؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سیزدهم رسول روبه روی در بزرگ زندان وایساده بودم .. از اومدن پشیمون شده بودم ، اصلا چرا اومدم ؟ ماشین سعید رو قرض گرفته بودم... در کوچیک زندان باز‌ شد و هیراد اومد بیرون .. به اطرافش نگاه کرد .. براش دست تکون دادم با دیدنم لبخندی زد و سمتم اومد .. وقتی رسید بهم دست دادیم‌و بعد بغلش کردم صداش یکم گرفته بود : به ریوان چطوری ؟ _ من که خوبم ، تو خوبی ؟ زندان که بد نبود ؟ خندید.. سمت ماشین رفتیم و نشستیم ماشین رو روشن کردم که اروم گفت : میتونی منو ببری فرودگاه؟ _ فرودگاه ؟ فرودگاه چرا‌؟ صداش رو صاف کرد : یه بلیط بگیرم فعلا برم مهاباد یه سر به مامانم بزنم بعدم برم هلند .. _ خببب، میتونی بلیط پیدا کنی ؟ سرش‌رو تکون داد : اره پیدا میکنم .. اینجا موندن فایده نداره .. چیزی نگفتم .. ساکت بود مثل همیشه .. اصلا از وقتی یادم میومد همینطوری بود .. اروم‌گفت : اسلان و وحید کجان ؟ هیرمان دستگیر شده؟ از همین سوالاش میترسیدم .. اخم محوی روی ابرو هام بود .. چند ثانیه مکث کردم : فعلا پیش خودمونن حکمشون بیاد کار تمومه .. هیرمان فراریه  ایران نیست _ ینی پیداش نکردین ؟ شیشه رو یکم اوردم‌ پایین : نخواستیم‌ پیدا کنیم ،، چیزی‌نگفت .. . خنده کوتاهی کرد :بهت میاد این کاره باشی... خوب شد اومدی تهران‌ .. مهاباد کاری‌برای تو نمی‌کرد .. خندیدم ، شاید خندم غمگین تر از گریه بود : لطف داری،.... مهاباد نموندم به اختیار خودم نبود..‌اما خب خداروشکر .. تغریبا نزدیک‌ فرودگاه بودیم‌ که گفت: اسلان به تو بد کرد رفتاری که با تو داشت بیشتر شبیه دشمن بود تا خواهر زاده .. لبخند سردی زدم : مهم‌نیست .. مهم بود ، انقد مهم که می تونستم بابتش تا ابد یه گوشه بشینم و خیره شم‌.. ............ تو سالن فرودگاه بغلش کردم .. با لبخند گفتم :هرنگ رو دیدی جای من بوسش کن . خندید : باشه حتما .. یه بار دیگه گفت : شاید دیگه نبینمت .. چند روز دیگه هم که کلا میرم هلند... خببب امیدوارم اون روزا رو یادت بره ریوان.. لبخند زدم : دلم نمی خواست مدتی که اینجایی اینطوری بگذره ... سفرت بی خطر .. خداحافظی کردیم .. به رفتنش نگاه کردم‌.... بعد از رفتنش سمت ماشین سعید رفتم وقتی نشستم نفس عمیقی کشیدم .. اینم تموم شد .. هیراد هم رفت... حالا فقط مونده بود حکم اسلان .. اسلان هیولای بچگی هام ، اگه اعدام میشد شاید منم همه چی‌ رو سعی میکردم فراموش کنم ... اسلان فقط قاتل عمو مهدی یا بابا نبود .. شاید اگه اون‌کاراش و کومله نبود مامان اصلا به اون چیزا فکر نمی‌کرد.. اصلا شاید اونقد با بابا دعوا نداشت ، تهشم اونطوری نمیشد .. اصلا تمام بدبختی های من زیر سر اسلان اب میخورد.. •••••••••••••••• پ ن : هیراد