بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
پارت دوازدهم
فصل دوم
رسول
بعد چندساعت خیره بودن به مانیتور و رگ به رگ شدن مغزم بالاخره جای فعلیش رو پیدا کردم به اسمش نگاه کردم " مسعود عزیزی " با رضایت به صندلی تکیه دادم نفسم رو دادم بیرون در حال حاضر شیراز بود پس یه ماموریتم بود ...
بلند شدم رفتم سمت اتاق اقا محمد در زدم رفتم داخل: اقا پیداش کردم ..
بعدم سمتش رفتم و پرینت رو دادم دستش: مسعود عزیزی یه چند ماهیه رفته شیراز..
روی صندلی نشستم .. خیره به کاغذ سرش رو تکون داد .. بهم نگاه کرد: باید سریع تر دستگیر شه حالا چه مهره مهم باشه چه نباشه..
پرسیدم : یعنی میرین شیراز ؟
کاغذ رو کنار گذاشت: اره شاید فردا حالا باید با اقای عبدی هم هماهنگ شه ..
یه ذره نگرانی پاشیده شد رو قلبم: اقا محمد تنها میرین؟
_ نه یه نیرو میبرم با خودم از نیرو های شیراز هم در صورت نیاز کمک میگیریم..
سریع گفتم : اقا محمد میشه من بیامباهاتون ؟
با تعجب گفت : چرا ؟
حق به جانب گفتم: اقا من نیروی خودتونم ، میشه بیام ؟
لبخند کوتاهی زد : باشه پس تا فردا کارات رو انجام بده ..
لبخند پیروزمندانه ای زدم : چشم اقا ، من همیشه آمادم.
خندید ..
بلند شدمبرم بیرون که صدام زد : راستی رسول !
_ جانم اقا ؟
یه برگه سمتمگرفت برگه رو که گرفتمگفت: امروز یه نامه از زندان اومده .. تا چند ساعت دیگه هیراد ازاد میشه می خوای بری استقبالش ؟
چند ثانیه مکث کردم : اره اقا میرم .. اینجا کسی رو نمی شناسه ..
لبخندی زد : چه دل پاکی داری رسول ..
کوتاه خندیدم : اخه اقا من که شبیه اسلان نیستم.
لبخندی زد سرش رو تکون داد : درست میگی .. یه مرخصی مینویسم برات ..
تشکر کردم و اومدم بیرون .. استقبال هیراد کار سختی بود .. راجبش نگران بودم .. چطور باید رفتار میکردم ؟
محمد
از اینکه باهام میومد شیراز خیالم راحت شد ، نگران بودم اینجا تنها بمونه از جمله با حضور اسلان و وحید ..
نفس عمیقیکشیدم .. رسول واقعا پسر دل پاکی بود منو یاد فرزاد مینداخت ،، لبخند زدم... وجود رسول واقعا نعمت بود .. نمی دونستم حال پکر این روزاش برای چیه ..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : آقا خب من نیروی شمام ، میشه بیام ؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت سیزدهم
رسول
روبه روی در بزرگ زندان وایساده بودم .. از اومدن پشیمون شده بودم ، اصلا چرا اومدم ؟ ماشین سعید رو قرض گرفته بودم...
در کوچیک زندان باز شد و هیراد اومد بیرون .. به اطرافش نگاه کرد ..
براش دست تکون دادم با دیدنم لبخندی زد و سمتم اومد ..
وقتی رسید بهم دست دادیمو بعد بغلش کردم صداش یکم گرفته بود : به ریوان چطوری ؟
_ من که خوبم ، تو خوبی ؟ زندان که بد نبود ؟
خندید..
سمت ماشین رفتیم و نشستیم ماشین رو روشن کردم که اروم گفت : میتونی منو ببری فرودگاه؟
_ فرودگاه ؟ فرودگاه چرا؟
صداش رو صاف کرد : یه بلیط بگیرم فعلا برم مهاباد یه سر به مامانم بزنم بعدم برم هلند ..
_ خببب، میتونی بلیط پیدا کنی ؟
سرشرو تکون داد : اره پیدا میکنم .. اینجا موندن فایده نداره ..
چیزی نگفتم .. ساکت بود مثل همیشه .. اصلا از وقتی یادم میومد همینطوری بود ..
ارومگفت : اسلان و وحید کجان ؟ هیرمان دستگیر شده؟
از همین سوالاش میترسیدم .. اخم محوی روی ابرو هام بود .. چند ثانیه مکث کردم : فعلا پیش خودمونن حکمشون بیاد کار تمومه .. هیرمان فراریه ایران نیست
_ ینی پیداش نکردین ؟
شیشه رو یکم اوردم پایین : نخواستیم پیدا کنیم ،،
چیزینگفت .. .
خنده کوتاهی کرد :بهت میاد این کاره باشی... خوب شد اومدی تهران .. مهاباد کاریبرای تو نمیکرد ..
خندیدم ، شاید خندم غمگین تر از گریه بود : لطف داری،.... مهاباد نموندم به اختیار خودم نبود..اما خب خداروشکر ..
تغریبا نزدیک فرودگاه بودیم که گفت: اسلان به تو بد کرد رفتاری که با تو داشت بیشتر شبیه دشمن بود تا خواهر زاده ..
لبخند سردی زدم : مهمنیست ..
مهم بود ، انقد مهم که می تونستم بابتش تا ابد یه گوشه بشینم و خیره شم..
............
تو سالن فرودگاه بغلش کردم .. با لبخند گفتم :هرنگ رو دیدی جای من بوسش کن .
خندید : باشه حتما ..
یه بار دیگه گفت : شاید دیگه نبینمت .. چند روز دیگه هم که کلا میرم هلند... خببب امیدوارم اون روزا رو یادت بره ریوان..
لبخند زدم : دلم نمی خواست مدتی که اینجایی اینطوری بگذره ... سفرت بی خطر ..
خداحافظی کردیم .. به رفتنش نگاه کردم....
بعد از رفتنش سمت ماشین سعید رفتم وقتی نشستم نفس عمیقی کشیدم .. اینم تموم شد .. هیراد هم رفت...
حالا فقط مونده بود حکم اسلان .. اسلان هیولای بچگی هام ، اگه اعدام میشد شاید منم همه چی رو سعی میکردم فراموش کنم ... اسلان فقط قاتل عمو مهدی یا بابا نبود .. شاید اگه اونکاراش و کومله نبود مامان اصلا به اون چیزا فکر نمیکرد.. اصلا شاید اونقد با بابا دعوا نداشت ، تهشم اونطوری نمیشد .. اصلا تمام بدبختی های من زیر سر اسلان اب میخورد..
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : هیراد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهاردهم
محمد
به چهره،غرق خواب پناه خیره شده بودم چقد این بچه معصوم بود .. خال ریز قهوه ای رنگی که روی گونه راستش بود قشنگ ترش کرده بود ، بوسه ارومی روی گونه اش کاشتم..
که عطیه گفت : محمد بیا یه چیزی بخور ، الان میری ماموریت باز هیچی نمی خوری تا زمانی که برگردی..
اروم خندیدم. بلند شدم رفتم کنارش نشستم که گفت : می خوای پناه رو بیدار کنم ؟
_ نه ، نه بیدار میشه بهونه میگره بزار بخوابه ..
لبخندی زد .. پرسید: خودت تنها میری ؟
_ نه ، رسول هم همراهمه نگران نباش ،
پیامی که روی گوشیم اومد نگاهش کردم رسول بود " اقا من بیرون منتظرم " .. قرار بود مستقیم بریمفرودگاه .. دیروز با بچه ها خداحافظی کرده بودیم ..
بلند شدم با بلندشدنم عطیه هم بلند شد .. دستای عطیه رو گرفتم و با لبخند خداحافظی کردم .. دستاش یخ زده بود اروم با لبخند پیش گوشش گفتم : عطیه خانومشما نگرانی پناه هم نگران میشه هاا .. من حواسم به خودم هست ، نگرانی نداره که ..
لبخند بی جونی زد : باشه حواست خیلی به خودت باشه ..
.........
روی صندلی هواپیما نشسته بودیم .. بازم پرواز و ترسرسول از پرواز.. از حرکاتش خندم میگرفت .. یا داشت صلوات میفرستاد یا داشت دعا میکرد به سلامت برسیم ..
خنیدم : اقا رسول شما که باز میترسی ؟ اصلا تو که میترسی چرا اصرار کردی بیای ؟
خودشم خندش گرفت : اقا به هر حال من نیروی شمام ، اصلا من دست راست خودتونم بیست و چهار ساعت پیش شمام ، تازشماز علی هم حرفه ای ترم..
خودمو گرفته بودم خندم نگیره : لوس نشو ، چقد هم از حرفات مطمئنی ..
حالت نگران به خودش گرفت: یعنی اینطوری نیست ؟
دلم به حالش سوخت: شوخی کردم ..
لبخند پهنی زد ..
ساکت بود.. حواسش خودش رو پرت اطراف میکرد.. پاش رو خیلی ریز تکون میداد..
ازش پرسیدم: این روزا خیلی حال و احوالت میزون نیست .. چیزی شده ؟
نفس عمیقی کشید: اقا چرا ما هیرمان رو دستگیر نکردیم ؟ چرا گذاشتیم فرار کنه ؟
پس معلوم بود چرا نگرانه.. روی صندلی جا به جا شدم: چون هیرمان مشخص بود خارج شدنش از کشور بی دلیل نبود ،، اون اومده بود برای تلافی کردن اما یهو منصرف شد و رفت ، مثل کسی که دستور بگیره ..
سرش رو تکون داد: حکم اسلان کی میاد اقا ؟ اصلا امکان داره تبرعه شه ؟
_ راجب اسلان نگرانی ؟
سرش رو انداخت پایین : فقط می خوام تموم شه همه چی ،،
دستش رو گرفتم: تموم میشه.. اسلان امکان نداره تبرعه شه....
لبخند زد نفس عمیقی کشید.. نگران بود اما نه خیلی ..
#رویار_۲
••••••••••••
پ ن : رسول بامزه ، رسول بامزه