eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
برای نظرات قشنگ شما https://daigo.ir/secret/31654746856
دوتا از شخصیت هامون رو هم معرفی کنیم ؟
لیلا زن عموی رسول سنش هم ۴۹ ، ۵۰
حمید عموی رسول سنش هم ۵۸ ، ۵۹
داره برف میاد دونه دونه...❄️🥲
روز مالکین بهشت مباررررررک🫀🤍
همچنین روح مادران آسمانی شاد💕
پارت بخونیم تو این هوای بارونی ؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سیزدهم رسول روبه روی در بزرگ زندان وایساده بودم .. از اومدن پشیمون شده بودم ، اصلا چرا اومدم ؟ ماشین سعید رو قرض گرفته بودم... در کوچیک زندان باز‌ شد و هیراد اومد بیرون .. به اطرافش نگاه کرد .. براش دست تکون دادم با دیدنم لبخندی زد و سمتم اومد .. وقتی رسید بهم دست دادیم‌و بعد بغلش کردم صداش یکم گرفته بود : به ریوان چطوری ؟ _ من که خوبم ، تو خوبی ؟ زندان که بد نبود ؟ خندید.. سمت ماشین رفتیم و نشستیم ماشین رو روشن کردم که اروم گفت : میتونی منو ببری فرودگاه؟ _ فرودگاه ؟ فرودگاه چرا‌؟ صداش رو صاف کرد : یه بلیط بگیرم فعلا برم مهاباد یه سر به مامانم بزنم بعدم برم هلند .. _ خببب، میتونی بلیط پیدا کنی ؟ سرش‌رو تکون داد : اره پیدا میکنم .. اینجا موندن فایده نداره .. چیزی نگفتم .. ساکت بود مثل همیشه .. اصلا از وقتی یادم میومد همینطوری بود .. اروم‌گفت : اسلان و وحید کجان ؟ هیرمان دستگیر شده؟ از همین سوالاش میترسیدم .. اخم محوی روی ابرو هام بود .. چند ثانیه مکث کردم : فعلا پیش خودمونن حکمشون بیاد کار تمومه .. هیرمان فراریه  ایران نیست _ ینی پیداش نکردین ؟ شیشه رو یکم اوردم‌ پایین : نخواستیم‌ پیدا کنیم ،، چیزی‌نگفت .. . خنده کوتاهی کرد :بهت میاد این کاره باشی... خوب شد اومدی تهران‌ .. مهاباد کاری‌برای تو نمی‌کرد .. خندیدم ، شاید خندم غمگین تر از گریه بود : لطف داری،.... مهاباد نموندم به اختیار خودم نبود..‌اما خب خداروشکر .. تغریبا نزدیک‌ فرودگاه بودیم‌ که گفت: اسلان به تو بد کرد رفتاری که با تو داشت بیشتر شبیه دشمن بود تا خواهر زاده .. لبخند سردی زدم : مهم‌نیست .. مهم بود ، انقد مهم که می تونستم بابتش تا ابد یه گوشه بشینم و خیره شم‌.. ............ تو سالن فرودگاه بغلش کردم .. با لبخند گفتم :هرنگ رو دیدی جای من بوسش کن . خندید : باشه حتما .. یه بار دیگه گفت : شاید دیگه نبینمت .. چند روز دیگه هم که کلا میرم هلند... خببب امیدوارم اون روزا رو یادت بره ریوان.. لبخند زدم : دلم نمی خواست مدتی که اینجایی اینطوری بگذره ... سفرت بی خطر .. خداحافظی کردیم .. به رفتنش نگاه کردم‌.... بعد از رفتنش سمت ماشین سعید رفتم وقتی نشستم نفس عمیقی کشیدم .. اینم تموم شد .. هیراد هم رفت... حالا فقط مونده بود حکم اسلان .. اسلان هیولای بچگی هام ، اگه اعدام میشد شاید منم همه چی‌ رو سعی میکردم فراموش کنم ... اسلان فقط قاتل عمو مهدی یا بابا نبود .. شاید اگه اون‌کاراش و کومله نبود مامان اصلا به اون چیزا فکر نمی‌کرد.. اصلا شاید اونقد با بابا دعوا نداشت ، تهشم اونطوری نمیشد .. اصلا تمام بدبختی های من زیر سر اسلان اب میخورد.. •••••••••••••••• پ ن : هیراد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهاردهم محمد به چهره،غرق خواب پناه خیره شده بودم چقد این بچه معصوم بود .. خال ریز قهوه ای رنگی که روی گونه راستش بود قشنگ ترش کرده بود ، بوسه ارومی روی گونه اش کاشتم.. که عطیه گفت : محمد بیا یه چیزی بخور ، الان میری ماموریت باز هیچی‌ نمی خوری تا زمانی که برگردی.. اروم خندیدم‌. بلند شدم رفتم کنارش نشستم که گفت : می خوای پناه رو بیدار کنم ؟ _ نه ، نه بیدار میشه بهونه میگره بزار بخوابه .. لبخندی زد .. پرسید: خودت تنها میری ؟ _ نه ، رسول هم همراهمه نگران نباش ، پیامی که روی گوشیم اومد نگاهش کردم رسول بود " اقا من بیرون منتظرم " .. قرار بود مستقیم بریم‌فرودگاه .. دیروز با بچه ها خداحافظی کرده بودیم .. بلند شدم با بلندشدنم عطیه هم بلند شد .. دستای عطیه رو گرفتم و با لبخند خداحافظی کردم .. دستاش یخ زده بود اروم با لبخند پیش گوشش گفتم : عطیه خانوم‌شما نگرانی پناه هم نگران میشه هاا .. من حواسم به خودم هست ، نگرانی نداره که .. لبخند بی جونی زد : باشه حواست خیلی به خودت باشه .. ......... روی صندلی هواپیما نشسته بودیم .. بازم پرواز و ترس‌رسول از پرواز‌.. از حرکاتش خندم میگرفت .. یا داشت صلوات میفرستاد یا داشت دعا میکرد به سلامت برسیم .. خنیدم : اقا رسول شما که باز میترسی ؟ اصلا تو که میترسی چرا اصرار کردی بیای ؟ خودشم خندش گرفت : اقا به هر حال من نیروی شمام ، اصلا من دست راست خودتونم بیست و چهار ساعت پیش شمام ، تازشم‌از علی هم حرفه ای ترم.. خودمو گرفته بودم خندم نگیره : لوس نشو ،  چقد هم از حرفات مطمئنی .. حالت نگران به خودش گرفت: یعنی اینطوری نیست ؟ دلم به حالش سوخت: شوخی کردم .. لبخند پهنی زد .. ساکت بود.. حواسش خودش رو پرت اطراف میکرد.. پاش رو خیلی ریز‌ تکون میداد.. ازش پرسیدم: این روزا خیلی حال و احوالت میزون نیست .. چیزی شده ؟ نفس عمیقی کشید: اقا چرا ما هیرمان رو دستگیر نکردیم ؟ چرا گذاشتیم فرار کنه ؟ پس معلوم بود چرا نگرانه.. روی صندلی جا به جا شدم: چون هیرمان مشخص بود خارج شدنش از کشور بی دلیل نبود ،، اون اومده بود برای تلافی کردن اما یهو منصرف شد و رفت ، مثل کسی که دستور بگیره .. سرش رو تکون داد: حکم اسلان کی میاد اقا ؟ اصلا امکان داره تبرعه شه ؟ _ راجب اسلان نگرانی ؟ سرش رو انداخت پایین : فقط می خوام تموم شه همه چی ،، دستش رو گرفتم: تموم میشه.. اسلان امکان نداره تبرعه شه.... لبخند زد نفس عمیقی کشید.. نگران بود اما نه خیلی ..‌ •••••••••••• پ ن : رسول بامزه ، رسول بامزه
دیگه نبینم ناشناس خالی باشه https://daigo.ir/secret/21950014681 )))))