eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت نوزدهم رسول . به ساعتم نگاه کردم نیم ساعت دیگه پرواز فرود میومد..بی حوصله  گوشی رو دستم گرفتم‌ دهنم بخاطر صلوات فرستادن خشک شده بود... یه ابمیوه از توی پلاستیک در اوردم و بازش کردم ، طممش رو مزه مزه کردم بدم نیومد..فقط منتظر بودم زودتر پرواز بشینه .. تلفن‌  زنگ خورد نیما بود جواب دادم اروم گفتم : چطوری نیما؟ صداش گرفته بود معلوم بود گریه کرده: کجایی تو پسر ؟ ما داریم میریم مراسم تشیع ، اصلا حال‌مامانم خوب نیست ..  صدام‌رو صاف کردم: دارم‌میام نیما... اونجا چه خبره؟! چندثانیه سکوت کرد: خبر خاصی که نیست اما زود خبرا شروع میشه.. منظورشو نفهمیدم اما حوصله پرسیدن نداشتم .. باشه ای‌گفتم و قطع کردم.. به محض فرود باید میرفتم بهشت زهرا.. به لباس تنم نگاه کردم مشکی بود.. اقا محمد یه پیام‌برام‌فرستاد" حالت خوبه؟ " چند ثانیه به پیامش خیره شدم و بعد نوشتم " اره اقا خوبم ممنون" .......... ورودی بهشت زهرا نگاهی به ظاهر خودم انداختم... یه دسته گل مشکی دستم بود.. بخاطر استرس تنگی نفس داشتم اما قید اسپری رو زده بودم.. اروم سمت جایی رفتم که جمعییت بود.. نزدیک تر که رفتم دوست ، اشنا و فامیلای دور نزدیکو تغریبا شناختم.. دست خودم نبود که چشام اشکی شد .. عمو حمید با دیدنم سمتم اومد و بغلم کرد..‌شونه هاش لرزید... حالش بد بود .. به هر حال فروغ مامانش بود... احوالم رو که پرسید اروم جوابش دادم .. نگاه تعجب امیز ادمای اطرافم استرسم رو بیشتر   میکرد.. نزدیک رفتم پیش خاک تازه ای که فروغ‌ مهمون ابدیش  شده بود.. عمه بجور حالش بد بود.. خودشو روی‌ خاک فروغ انداخته بود و گریه میکرد.. همه ی نوه ها بودن.. حتی لیلا و دخترش پریسا و انگار من نفر اخر بودم.. به عکس کوچیک فروغ خیره شدم.. فروغ رفت...چشم به لیلا خورد.. خونسرد به عمه خیره شده بود..دریغ از یه قطره اشک.. تنگی نفس باعث‌ شده بود دستم ناخوداگاه سمت گلوم بره .. نمی تونستم حال عمه رو ببینم... اروم سمتش رفتم کنارش زانو زدم.. چادرش خاکی بود.. دستم رو رو شونه اش گذاشتم: عمه؟ عمه تروخدا یکم‌اروم‌ باش.. انگار‌شک‌داشت صدای منه که با چشمای اشک بار نگاهم کرد و بعد محکم بغلم کرد با هق هق گفت : رسول عزیزم اومدی ؟ آه رسول دیدی مامانم چی‌شد..؟ دیدی مامانم رفت.. دستاش بی حال شد.. انگار از حال رفت‌‌.. عمو امیر تا حالش رو دید سریع یه لیوان اب اورد و پاشید رو صورتش یکم که به خودش اومد.. با رنگ پریده گفتم: عمو من میبرمش بیمارستان یه سرم بزنن براش.. با چشمای قرمز تشکر کرد ازم.. زیر دست عمه رو گرفتم کمک کردم بریم سمت ماشین... نگرانش بودم..نگران حالش.. مدام زیر لب میگفت: دیدی مامانم رفت ؟ دستش رو محکم گرفته بودم که زمین نخوره.. بخاطر عمه چشام پر از اشک شده بود.. ••••••••••••••• پ ن : عمه ی رسول ...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت بیستم داوود سر میز وایساده بودم.. به میز رسول نگاه کردم.. خالی بود ..بهش زنگ زدم جواب‌نداد.. خواستم‌روی میز‌‌ بشینم اما نمی دونم چرا چشام سیاهی رفت سرم گیج رفت و دستم به میز کشیده شد و خوردم زمین.. گیج شده بودم.. با صدای سعید به خودم اومدم: داوود حالت خوبه؟ حتما فشارت اوفتاده.. زیر دستم رو گرفت بلندم کنه که باز زیر زانوم خالی شد و اوفتادم پایین.. درد سوزناکی توی کلیه ام پیچید.. صورتم جمع شده بود: اخ سعید کلیه ام‌.. تمام وزنم ورو انداخت روی دستش و بردم بهداری‌‌.. ......... روی تخت دراز کشیده بودم.. به گفته ی سعید رنگم پریده بود... یه درد عجیبی کلیه ام رو گرفته بود.. سرم مدام گیج میرفت.. سعید گفت: بازم سرت گیج میره؟! _ اره الان تو رو دوتا میبینم.. خندید .. تلفنش که زنگ خورد رفت بیرون.. کلیه درد داشت اذیتم میکرد... دکتر سایت‌که اومد گفتم: من خیلی کلیه ام درد میکنه...شما نمیدونی چرا؟! لباسم رو زد بالا.: جای بخیه داری که .. قبلا مشکلی برات پیش اومده؟ سرم رو تکون دادم: اره چند ماه پیش تیر خورد ریه ام اما خب کلیه ام هم اسیب بدی دیده بود.. چند ثانیه مکث کرد: پس حتما باید یه ازمایش‌بدی.. با رفتنش منتظر تموم شدن سرم شدم.. چی شد یهو .. دلم می خواست رسول بود الان... زنگ زدم بهش.. جواب نداد.. دلم گرفت.. از دیشب هر چی زنگ میزدم جواب نمیداد.. نفس عمیقی کشیدم.. براش یه پیام نوشتم " حالت خوبه رسول؟ " با همون حال بدم زنگ زدم اقا محمد جواب که داد گفتم: اقا محمد سلام .. حالتون خوبه ؟ میشه گوشی رو بدین رسول؟ با صدای ارومش گفت: به به اقا داوود حالت خوبه؟ سعید گفت حالت بد شده .. رسول پیش‌من نیست صبح اومده تهران.. مادربزرگش فوت کرده .. اوه ... سریع گفتم: اره اقا خوبم.. پس رسول تهرانه اره ؟ _ اره تهرانه.. قطع که کرد.. به پی وی رسول نگاه کردم .. خبری ازش نبود.. نمی دونستم‌کجاست که برم پیشش ،، شاید حالش خوب نبوده که جوابم رو نمیده .. دکتر اومد داخل سرم رو از دستم بیرون اورد و با یه پد محکم گرفتش.. ازم پرسید: سرگیجه داری باز؟! _ نه بهترم‌... اروم از روی تخت بلند شدم.. دستم روی کلیه ام بود یهو یه چیزی مثل پتک سرم رو درد اورد " احیاناً بابای تو هم کلیه درد نداشت؟ " خودم جوابش رو دادم : نه خیر چه ربطی داره ؟ من فقط یه ذره درد گرفته .. دوباره زنگ زدم رسول جواب نداد... لا الله اله الا.. رسول عادت داشت حوصله که نداشت جواب هم نمی داد... نگرانش بودم.. اما میدونستم الان‌مراسمه .. ••••••••••••••• پ ن‌: کلیه درد داوود
اینم برای نظرات قشنگ شما https://daigo.ir/secret/21950014681
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه ای که آقامحمد و رسول به هویت کسی که فارسی رو خوب حرف نمیزنه پی میبرن ... 🤓😃 https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام یلداتون مبارک🤍✨
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه تنها رسول بلکه منم نفهمیدم آقامحمد شوخی کرد یا نه؟😐😂 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
یلداتون مبااارک❤️
گویند شب یلدا… شبی بود که «خورشید» از «شبِ معشوق» جدا شد. شب، از سرِ دلتنگی، قد کشید تا وصال را به تأخیر اندازد؛ اما خورشید، تنها به یک وعده اکتفا کرد: “به زودی بازمی‌گردم.” یلداتون مبارک 🍂❤️
به مناسبت یلدا دوتا پارت طولانی بخونیم؟!