eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت بیست و چهارم داوود صبح با صدا زدنای مامان بیدار شدم.. درد نداشتم ، پس حتما خوب شده بودم.. سرجام نشستم از اتاق بیرون رفتم‌مامان با نگار‌ صحبت میکرد خندیدم: مامان تو که قهر بودی .. انگار نگار‌ شنید که با خنده گفت: مامان نمی‌تونه دوری منو تحمل کنه.. با خنده رفتم سمت لباسام.. با پوشیدن لباسام به اینه نگاه کردم.که حرفای دیشب خودم یادم اوفتاد " قول میدم دردم آروم شه برم بیمارستان " .. به خودم لبخند مرموزی زدم: من حالا دیشب یه حرفی زدم.. ادما وقتی تحت فشارن حرف زیاد میزنن..من الان حالم خوبه خوبه.. لبخند ژولیده ای به حرفام زدم.. از مامان خداحافظی کردم و رفتم سمت سایت.. رسول هر با که آلارم گوشی زنگ میخورد تمام تنم می لرزید.. نمی تونستم بلند شم.. خستگی دیروز روی شونه هام سنگینی میکرد.. بی‌جون شماره داوود رو گرفتم..چند تا بوق خورد جواب که داد گفت: به به آقا رسول چه عجب‌به ما زنگ زدی .. صدام از ته چاه بیرون میومد..سردم بود.. با صدای گرفته گفتم: داوود جان حالت چطوره؟ خوبی؟ داوود.. میتونی بیای سراغم؟ من خیلی‌ خستم..   چند ثانیه مکث کرد: باشه میام اماده شو .. لبخندی زدم‌ تشکر کردم و قطش کردم.. چشام دوباره بسته شد و خوابم برد..     داوود از موتور پیاده شدم و منتظر رسول شدم .. اما خبری ازش نبود.. معلوم بود خوابش برده.. از پله ها رفتم بالا با کلید در رو باز کردم.. رفتم سمت اتاق رسول..بعله. خوابش‌برده بود.. آروم گفتم : رسول ؟ رسول پاشو .. پاشو دیگه.. بی‌حال گفت: باشه، باشه بیدارم.. از اتاق بیرون رفتم و نشستم یه گوشه. و با تلفن ور رفتم.. که با  صدای رسول سرم رو بالا گرفتم: خوبی‌داوود؟ صبحانه خوردی؟ چند ثانیه تعجب کردم.. رنگش پریده بود.. انگار گچ بود.. چشماش هم قرمز‌‌ بود.. صداش گرفته بود.. _ خوبم.. نه نخوردم.. سرش رو تکون داد سمت یخچال رفت: فک نکنم چیزی‌ داشته باشم.. در یخچال رو که باز کرد صداش تغیر کرد: وای داوود ببین چی داریم.. لحن هیجانیش باعث شد بلند شم برم سمتش.. یه خامه شکلاتی دستش بود خندیدم: یادت نمیاد چند روز پیش خریدیم؟ _ نه یادم نمیاد.. شونه ای بالا انداختم : معلومه دیگه یا خونه نیستی یا اصلا هیچی نمی خوری..  کنار هم نشستیم خامه رو باز کرد و یه نون هم اورد: دیگه ببخشید امکانات ما در همین حده.. خندیدم: خوبه مرسی.. به چشماش نگاه کردم.. تمام سعی که داشت این بود اون غم چشماش رو پنهان کنه. اما خیلی موفق نبود..مدام یا نگاهش رو می گرفت یا به گلای قالی خیره بود.. اروم‌گفتم: چرا چیزی‌ نمی خوری رسول؟ _ خیلی اشتها ندارم.. معدم اذیته.... ولی تو بخور.. مثل همیشه نبود.. غم چشماش کامل مشخص بود.. صدام رو صاف کردم: بابت مامان بزرگت متاسفم..خدا رحمتش کنه.. لبخند زد: ممنونم ، همچنین.. بهش خیره شدم: گریه هم کردی؟ میدونم خیلی ناراحتی.. غمگین خندید: یه کوچولو اونم شاید بخاطر تاثیر اطرافم.. ناراحت....نمیدونم..شاید.. رسول می خواستم بحث رو عوض کنم.. شاید اگه بیشتر ادامه میداد گریم می گرفت.. سمتش گفتم: تو چی داوود حالت خوبه؟ سعید گفت دیروز بدون خداحافظی رفتی تازه شیفت شب بودی.. بهم نگاه کرد.. انگار دستپاچه شد: هیچی یکم کلیه درد داشتم گفتم برم‌خونه استراحت کنم.. سرم رو تکون دادم: الان چی الان خوبی،؟ اگه دیدی ادامه داره برو دکتر باشه؟ حرفم رو تایید کرد.. خمیازه ای کشیدم: میرم اماده شم.. گردنم گرفته بود با هر‌ تکون کوچیکی عجیب درد می گرفت..  دلیلش رو نمی دونستم.. می دونستم محمد اومده تهران.. دلم برای دیدنش پر میزد..  ••••••••••••••• پ ن : من الان حالم خوبه خوبه . پ ن : سعی داشت غم چشماش رو پنهان کنه پ ن : دلم برای دیدنش پر میزد
خدمت شما امیدوارم که دوست داشته باشین نظر یادتون نره https://daigo.ir/secret/21950014681
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
میشه برام دعا کنید لطفا؟🙂❤️ دم شما گرم ممنونم .... چشم حتما ان شاءالله که هر چی‌هست زود درست شه
چقدر نزدیکه سالگرد حاج قاسم ❤️‍🩹
شهادت امام هادی ( علیه السلام ) رو تسلیت میگم🖤
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
میشه اگه مداحی که خیلی دوست دارین یا براتون قشنگه رو بهم معرفی کنید؟! از همونایی که قفلی میشه براتون... ( پاک شده همه ی مداحیام😢) https://daigo.ir/secret/21950014681
استاد رسول تو هر شرایطی: ایول😂❤️
عاشق دیالوگ پدر ژپتو ام ! که به پینوکیو میگفت: از چوب بمون ... انسان ها از سنگند .. ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando