eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت بیست و ششم رسول بعد از خداحافظی با آقا محمد از سایت بیرون رفتم تغریبا ظهر بود.. می خواستم برم خونه که نیما بهم پیام داد" بیا خونه مامان فروغ ببین چه خبره " کنجکاو شدم شمارش‌ رو گرفتم جواب که داد بعد از‌احوال پرسی، گفتم: جریان این پیام چیه نیما؟ پوزخند زد: عموی محترمه برگشته آقا رسول گیج شدم: عمو؟! صداش پوزخند داشت: عمو بابکت بوی کباب‌ رسیده بهش اومده ایران .. زنش اصرار داره ببینت هوفی کشیدم: زن اون چکار من داره؟ _ زنعموته دیگه .. قهقه خندید: خوشم‌میاد شانس زن عمو نداری .. ببین رسول اینطور که من میبینم همه چی آروم تموم نمیشه.. کلافه دستی به موهام کشیدم: نیما میشه من نیام؟ _ لوس نشو دیگه ، سریع بیا بدجور تشنه دیدارن.  قطع کردم.. ای خدا از دست اینا...    ....... لیلا توی آشپزخونه به پذیرایی دید داشتم.. بابک و زنش مژگان کنار هم نشسته بودن حمید بد بابک رو نگاه می کرد.. اما بابک براش مهم نبود.. برای ارث و میراث اومده بود.. به پروانه( عمه ی رسول) نگاه کردم بیحوصله روی مبل بود..نیما که اومد داخل پروانه سریع پرسید: چی‌ شد رسول میاد؟ سرش رو تکون داد: اره‌.. میوه ها رو که توی ظرف چیدم حمید رو صدا کردم بیاد..پیشم که اومد گفت: بابک برای ارث و میراث اومده ، بخواد اینجا بمونه من نمی مونم..به پروانه هم میگم.. سرد نگاهش کردم: این خونه مال ماست بعد تو می خوای بزاریش برای بابک؟ عبصبی بود: این زن کیه دنبال خودش راه انداخته؟ _ میدونی بابک چند ساله رفته؟ خب زنشه.. ظرف میوه ها رو دادم دستش که گفت: زنشم مث خودشه.. با لبخند موزی همیشگی‌ روی مبل روبه روی بابک و مژگان نشستم.. مژگان بازیگر خوبی بود. طوری رفتار میکرد انگار‌ تا الان حتی چشمش هم به من نخورده بود...الحق که از قبل شایسته وحید بود.. که بابک با حالت غم دار گفت: مامان فروغ چه زود رفت از پشیمون.. مسخره خندیدم: مگه شما تا حالا پیشش بودی؟ کسی ندونه فکر میکنه واقعا ناراحتین.. بهش برخورد اما با خنده کوتاهی گفت: هر چی هم اینجا تغیر کرده باشه تو عوض نشدی لیلا.. چیزی نگفتم.. عصبی بودم.. مژگان بهش گفته بودم تا مشخص شدن تکلیف همونجا بمونه... اما الان چی؟ روبه روی من نشسته بود... سمتش گفتم: مژگان می خوای توی اتاق لباس راحت بپوشی؟ منظورمو گرفت: اره چرا که نه لیلا جون.. باهم بلند شدیم و رفتیم سمت پله ها صدای بابک که اروم‌گفت: باز خوبه با مژگان کار نداره.. رو شنیدم.. سمت اتاق رفتیم.. در اتاق رو که بستم حالت چهره ام تغیر کرد با اخم گفتم : مگه تو قرار نشد تا من نگفتم ایران نیای؟؟؟ یادت که نرفته وحید هنوز زندس؟؟ حق به جانب گفت: به من چه؟ فروغ مامان بابکه ، خب وقتی شنید مامانش مرده اومد ایران.. در ضمن من زنشم نمی تونستم همونجا بمونم... کلافه نفسم رو دادم بیرون: وای به حالت اگه اتفاقی بیوفته.. آروم گفت: لیلا؟ اون پسره هم اومده.. وز عصبانیت قرمز شدم: کدوم پسره،؟   _ هیرمان.. عصبی تر شدم: اون احمق که کار دستمون میده... _ اصرار کرد .. گفت کاری نمیکنه.. تازه اینطوری میتونه واسمون یه کارایی کنه دیگه.. همون طور که سمت در میرفتم‌گفتم: بدجور حواست باشه مژگان فهمیدی؟ _ باشه.. از اتاق بیرون اومدم.... وحید و اسلان که کارشون تمومه باید حواسمون به مهره خارج از کشور باشه  ••••••••••••• پ ن : عمو بابکت بوی کباب رسیده بهش . پ ن : مژگان ... پ ن : هرمان هم اومده باهام
یه پارت هم برای جبرانی دیشب🥲
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
یه پارت هم برای جبرانی دیشب🥲
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت بیست هفتم رسول زنگ در رو زدم منتظر موندم باز کنن.. هنوز بنر‌ های مشکی روی دیوار های کوچه بود.. نیما که در و باز‌ کرد رفتم داخل بعد از سلام گفتم: حالا کجان این مهمونا؟ _ سر‌گل مجلس نشستن.. در خونه رو که باز‌کردیم و رفتیم داخل چند ثانیه همه نگاها برگشت سمتم،  سلام کردم.. چشم به زن و مردی که روی مبل بودن اوفتاد.. بابک بلند شد سمتم اومد زنش هم اومد.. با خنده گفت: تو ریوانی؟ البته حمید گفت رسول .. وای چقدر بزرگ شدی،!! آخرین بار که دیدمت یه ذره بودی.. سعی کردم مثل خودش رفتار کنم: سلام آقا بابک.. خندید: بابک؟ من عموتم.. حالا شاید حمید از من خوشش نیاد ولی خب عموتم.. بعد هم محکم بغلم کرد..آروم دستام رو بالا اوردم بی جون بغلش کردم .. تنش بوی الکل میداد.. منو یاد اسلان مینداخت.. با زحمت جدا شدم.. چون اسم زنش رو نمی دونستم گفتم: سلام زن عمو.. با لبخندی  که معلوم بود از سر محبت نیست گفت: مژگانم.. زن عمو میگی فکر‌ میکنم زیادی سنم بالاست.. لبخند زورکی‌ زدم.. به بقیه هم سلام‌ کردم.. سمت عمه که رفتم گفتم: عمه شال و کلاه پوشیدی.. جایی می خوای بری؟! بغلم کرد: اره مادر.. اینجا حوصله بابک و‌مژگان رو ندارم میرم خونه.. حس غریبی بهم دست داد: عمه اینجوری‌که من تنهام.. _ نیما اینجا می مونه... عمه اینا که غریبه نیستن.. خداحافظی کرد و رفت.. با انداختن سفره ناهار همه نشستیم.. نیما کنارم نشست.. پسر جالبی بود زود با همه گرم می گرفت.. یه جوری میگفت دایی بابک‌انگار‌ نه انگار‌ تا الان اصلا ایران نبوده.. لیلا معلوم بود از اومدن عمو بابک اصلا خوشحال نبود... مشخص بود. عمو بابک الکی اینجا نیومده.. عمو حمید یه لحظه هم اخمش باز‌نمی‌شد اما بابک حتی توجه نمی‌کرد.. مژگان عجیب برام‌آشنا بود اما ذهنم به هیچ جا نمی رسید.. اونم یه طوری نگاهم میکرد انگار قبلا منو دیده.. یکم که گذشت بابک  گفت : چند سال بعد از رفتنم به آلمان خبر شهادت مهدی رو شنیدم.. مهدی شبیه هیچکدوم از ما نبود.. اصلا انقد خوب بود که شهید شد.. چند ماه بعدش هم که بابای تو توی اون تصادف مرد.. اگه میدونستم مقصر اصلی داییته خودم میکشتمش.. سرم رو چند ثانیه انداختم پایین: اون موقع کسی نمی‌دونست یه چیزی محکم خورد تو ذهنم" ولی تو میدونستی " توجه نکردم گفتم: حالا که دستگیرش کردن.. مژگان سمتم گفت: چرا مهاباد نموندی؟ خواستم بگم که لیلا گفت: بیچاره انداختنش بیرون.. عصبی شدم... سمت لیلا گفتم: زن عمو ، عمو حمید بعد مرگ بابا اومد سراغم.. بعد هم سمت مژگان گفتم: عمو حمید اومد سراغم.. منم بعد مرگ بابا و مامان و شهادت عمو دیگه دوست نداشتم اونجا بمونم... لیلا بازم‌ پرید وسط حرفم: البته داییت هم گفت که دفعه بعد مهاباد ببینتت یه گلوله خالی میکنه تو مغزت.. ذهنم جوابش رو داد" راس میگی بار آخر که رفتم دایی یه‌گلوله خالی کرد تو پهلوم بعد ولم کرد تا بمیرم " عمو حمید با اخم گفت: بسه دیگه .. غذاتونو بخورین..   اینبار بابک گفت: خوبه پس پیش مامان فروغ بودی دیگه.. لیلا مسخره خندید... حالم ازش داشت بهم میخورد.. دستم سمت گلوم رفت و سرفه کوتاهی کردم.. سمت بابک گفتم: نه عمو .. پیش عمه بودم.. خواست دلیلش رو بپرسه اما چیزی‌نگفت..  جوری وانمود کردم انگار پیام برام اومده..  به گوشی نگاه کردم و سما جمع گفتم: ببخشید من یه کار ضروری برام پیش‌اومده باید برم.. خداحافظی سریعی کردم و منتظر جواب نموندم و از خونه زدم بیرون... ........... در خونه رو باز کردم‌و مستقیم رفتم سمت اتاق .. بخاطر تنگی نفسی که داشتم اسپریم رو زدم.. روی تخت دراز کشیدم ساعت سه ظهر بود.. خیره شدم به دیوار به حرفاشون فکر‌میکردم.. انگار باز من موندم و خاطرات گذشته.. ( گذشته ) صبح بود.. دو هفته از شهادت عمو گذشته بود.. صورتم هنوز کبود  بود.. توی راهرو بودم که عینکم از دستم اوفتاد.. خم شدم برش دارم که صدای ضعیف دایی و مامان به گوشم خورد..         ••••••••••••••••• پ ن : بوی الکل میداد پ ن : ولی تو میدونستی .. پ ن : حالم از ليلا بهم می خورد
بابک و مژگان زنش بابک سنش ۴۹،۴۸ مژگان هم سنش ۳۸،۳۹
عمه رسول و پسرش نیما نیما سنش ۲۷،۲۸ عمه هم سنش ۵۲،۵۳
محبوبم اینکه حتی توی خوابم حواست بهم هست ، منو به زندگی دلگرم میکنه..:)¹²⁸
این رنگ از بهشت اومده💙>>>>>>>> https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
انگاری ما مذهبیا گاهی یادمون میره خدا همه جا هست فکر میکنیم وقتی گوشی میگیریم دستمون یا میریم تو سایت ناشناس بقیه خدا دیگه نمیبینه شاید تلنگر..))