ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
یه پارت هم برای جبرانی دیشب🥲
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست هفتم
رسول
زنگ در رو زدم منتظر موندم باز کنن.. هنوز بنر های مشکی روی دیوار های کوچه بود.. نیما که در و باز کرد رفتم داخل بعد از سلام گفتم: حالا کجان این مهمونا؟
_ سرگل مجلس نشستن..
در خونه رو که بازکردیم و رفتیم داخل چند ثانیه همه نگاها برگشت سمتم، سلام کردم.. چشم به زن و مردی که روی مبل بودن اوفتاد..
بابک بلند شد سمتم اومد زنش هم اومد..
با خنده گفت: تو ریوانی؟ البته حمید گفت رسول .. وای چقدر بزرگ شدی،!! آخرین بار که دیدمت یه ذره بودی..
سعی کردم مثل خودش رفتار کنم: سلام آقا بابک..
خندید: بابک؟ من عموتم.. حالا شاید حمید از من خوشش نیاد ولی خب عموتم..
بعد هم محکم بغلم کرد..آروم دستام رو بالا اوردم بی جون بغلش کردم .. تنش بوی الکل میداد.. منو یاد اسلان مینداخت.. با زحمت جدا شدم.. چون اسم زنش رو نمی دونستم گفتم: سلام زن عمو..
با لبخندی که معلوم بود از سر محبت نیست گفت: مژگانم.. زن عمو میگی فکر میکنم زیادی سنم بالاست..
لبخند زورکی زدم.. به بقیه هم سلام کردم.. سمت عمه که رفتم گفتم: عمه شال و کلاه پوشیدی.. جایی می خوای بری؟!
بغلم کرد: اره مادر.. اینجا حوصله بابک ومژگان رو ندارم میرم خونه..
حس غریبی بهم دست داد: عمه اینجوریکه من تنهام..
_ نیما اینجا می مونه... عمه اینا که غریبه نیستن..
خداحافظی کرد و رفت..
با انداختن سفره ناهار همه نشستیم.. نیما کنارم نشست.. پسر جالبی بود زود با همه گرم می گرفت.. یه جوری میگفت دایی بابکانگار نه انگار تا الان اصلا ایران نبوده..
لیلا معلوم بود از اومدن عمو بابک اصلا خوشحال نبود... مشخص بود. عمو بابک الکی اینجا نیومده.. عمو حمید یه لحظه هم اخمش بازنمیشد اما بابک حتی توجه نمیکرد..
مژگان عجیب برامآشنا بود اما ذهنم به هیچ جا نمی رسید.. اونم یه طوری نگاهم میکرد انگار قبلا منو دیده..
یکم که گذشت بابک گفت : چند سال بعد از رفتنم به آلمان خبر شهادت مهدی رو شنیدم.. مهدی شبیه هیچکدوم از ما نبود.. اصلا انقد خوب بود که شهید شد.. چند ماه بعدش هم که بابای تو توی اون تصادف مرد.. اگه میدونستم مقصر اصلی داییته خودم میکشتمش..
سرم رو چند ثانیه انداختم پایین: اون موقع کسی نمیدونست یه چیزی محکم خورد تو ذهنم" ولی تو میدونستی " توجه نکردم گفتم: حالا که دستگیرش کردن..
مژگان سمتم گفت: چرا مهاباد نموندی؟
خواستم بگم که لیلا گفت: بیچاره انداختنش بیرون..
عصبی شدم... سمت لیلا گفتم: زن عمو ، عمو حمید بعد مرگ بابا اومد سراغم.. بعد هم سمت مژگان گفتم: عمو حمید اومد سراغم.. منم بعد مرگ بابا و مامان و شهادت عمو دیگه دوست نداشتم اونجا بمونم...
لیلا بازم پرید وسط حرفم: البته داییت هم گفت که دفعه بعد مهاباد ببینتت یه گلوله خالی میکنه تو مغزت.. ذهنم جوابش رو داد" راس میگی بار آخر که رفتم دایی یهگلوله خالی کرد تو پهلوم بعد ولم کرد تا بمیرم "
عمو حمید با اخم گفت: بسه دیگه .. غذاتونو بخورین..
اینبار بابک گفت: خوبه پس پیش مامان فروغ بودی دیگه..
لیلا مسخره خندید... حالم ازش داشت بهم میخورد.. دستم سمت گلوم رفت و سرفه کوتاهی کردم.. سمت بابک گفتم: نه عمو .. پیش عمه بودم..
خواست دلیلش رو بپرسه اما چیزینگفت.. جوری وانمود کردم انگار پیام برام اومده.. به گوشی نگاه کردم و سما جمع گفتم: ببخشید من یه کار ضروری برام پیشاومده باید برم.. خداحافظی سریعی کردم و منتظر جواب نموندم و از خونه زدم بیرون...
...........
در خونه رو باز کردمو مستقیم رفتم سمت اتاق .. بخاطر تنگی نفسی که داشتم اسپریم رو زدم..
روی تخت دراز کشیدم ساعت سه ظهر بود..
خیره شدم به دیوار به حرفاشون فکرمیکردم..
انگار باز من موندم و خاطرات گذشته..
( گذشته )
صبح بود.. دو هفته از شهادت عمو گذشته بود.. صورتم هنوز کبود بود..
توی راهرو بودم که عینکم از دستم اوفتاد.. خم شدم برش دارم که صدای ضعیف دایی و مامان به گوشم خورد..
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : بوی الکل میداد
پ ن : ولی تو میدونستی ..
پ ن : حالم از ليلا بهم می خورد
محبوبم اینکه حتی توی خوابم حواست بهم هست ، منو به زندگی دلگرم میکنه..:)¹²⁸
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
انگاری ما مذهبیا گاهی یادمون میره
خدا همه جا هست
فکر میکنیم وقتی گوشی میگیریم دستمون یا میریم تو سایت ناشناس بقیه
خدا دیگه نمیبینه
شاید تلنگر..))
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
از لحاظ روحی نیاز دارم محرم باشه ...)
https://eitaa.com/Admin_Gando