eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
حرف دل را به که گویم که نکوبد به سرم؟ همه اول به تسلا و به آخر زخم اند..:) https://eitaa.com/Admin_Gando
برفی که میااد😍❄️
جییغغغغغغغغغ😍❄️؛))) ۱۴٠۴/۱٠/۷
یه دونه صلوات برای من میفرستین؟))💛
شب ناشناس میزارمـ...🤓✨ و اگه اونجوری باشه که میخوام یه خبره مهمی رو میگم بهتوون😁.
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
فکر نکنم گاندو فصل جدیدی داشته باشه. یعنی اون طور که محمد یا همون وحید رهبانی میگفت.. گاندو سه وجود نداره!! بازم این یه احتماله..
دوتا پارت نوشتم طولاااانی .. 🤌 بخونیم باهم ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت بیست و هشتم رسول ( گذشته) عینک رو که برداشتم آروم پشت دیوار وایسادم می خواستم حرفاشون رو بشنوم... صدای مامان بود،: من نگران ریوانم.. نه حرف میزنه نه چیزی میخوره.. ریوان یکم بزرگتر شه اینجا نمی مونه..ذاتش شبیه عموشه.. اسلان نباید جلوی ریوان... پرید وسط حرفش: سحر.. ریوان رو زیادی حساس کردی .. خوش ندارم برای یه موضوع این رفتار ها رو از خودش نشون بده.. عرق سرد از پیشونیم سر خورد.. فکر‌ میکردم مامان  نمی دونه اما اشتباه کردم.. صدای محکمش منو ترسوند: سحر تو مگه ریوان رو به من نسپردی؟ میگی ریوان عموشو دوست داشت..باشه قبول.. سحر من خودم ریوان رو درست میکنم.. دارم یه کارایی میکنم ببرمش پیش خودم.. مامان پوزخند زد: زدی صورتشو کبود کردی .. چه بخوایم  چه نخوایم.. شبیه ما نیست و نمیشه.. ریوان منو میترسونه.. عصبی شد: غلط میکنه.. گفتم‌که بسپارش به خودم... این چند روز بگذره همه چی یادش میره..   خواستم ببینم تهش چی میگن که با صدای هیرمان از جام پریدم... نگاهم کرد: فالگوش وایسادی؟! بگم به بابام؟ اینم نقطه اوفتاده بود دستش.. بدون نگاه کردن بهش از پله ها پایین رفتم که‌ باز گفت: بابام باز میزنه صورتت رو میاره، پایین هااا .. سرد نگاهش کردم: هر غلطی می‌خوای کنی بکن .. میای مدرسه یا برم؟ _ میام‌.. چشام گرم خواب شد و خوابم‌ برد.... .......... ناخودآگاه از خواب پریدم.. زیر پتو بدنم خیس شده بود.. خونه غرق تاریکی شده بود.. به ساعت که نگاه کردم هشت شب بود.. هوف از بعد ظهر اینجا خواب بودم.. بی جون از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پذیرایی لامپ آشپزخونه روشن کردم.. یه گوشه نشستم.. از‌این سکوت بعد از خواب متنفر بودم.. بخاطر خواب گیج بودم.. سرم رو به دیوار تکیه دادم.. حوصله نداشتم.... سردم شده بود.. حس غریبی بهم هجوم اورده بود.. سرم آروم آروم داشت درد می گرفت..  که گوشی زنگ خورد نگاه که کردم آقا محمد بود.. نفس عمیقی کشیدم جواب دادم: سلام آقا.. پرسید: خواب بودی؟ کجایی؟! _ اره آقا..  بیدارم الان ..خونه ام.. پرسید: داوود پیشته؟ اروم‌ گفتم : نه آقا تنهام.. _  با هم‌بریم‌ بیرون؟! لبخند زدم:  اره آقا خوشحالم میشم... _ پس‌ حاضر شو یه چند دقیقه دیگه بیا بیرون.. ............. توی‌ پارک نشسته بودم که آقا محمد با دوتا چایی سمتم اومد.. چایی‌که دستم داد تشکر کردم‌.. کنارم‌ که نشست بوی عطرش به ریه هام دعوت شد، حالم خوب بود.. کنار محمد بودن حالم رو خوب کرده بود.. آروم ازم پرسید: این روزا چطوری .؟ تلخ خندیدم: خوبه آقا.. به بخار چایی خیره شدم: سخت میگذره.. گیر کردم بین ادمای اطرافم.. دستم رو گرفت.. با لبخند  همیشگی گفت: رسول جان زندگیه دیگه.. یه وقتا سعی نکن خودت تنها حلش کنی.. یکم بگذره توام دیگه اونجا نمیری .. این روزا کارت خیلی  زیاد شده.. لبخند زدم از‌ همون لبخندای از ته دل.. ادامه داد: میدونی که حال تو چقدر برای من یا داوود مهمه.. پس باید قوی بود مگه نه؟! به چشماش نگاه کردم.: خوشحالم که هستی آقا..  خندید.. لیوان چایی‌رو به لبام نزدیک کردم.. که یادم‌اومد توی جیبم یه شکلات دارم.. از جیبم درش اوردم  و سمت محمد گرفتم گفتم: چایی رو نمیشه تلخ خورد.. تشکر‌ کرد و شکلات رو گرفت از دستم پرسید: خودت چی؟! خجالت زده گفتم: شما که باشی چایی همینجوریش  شیرینه.. _ ما رو خجالت میدی آقا رسول .. شکلات رو نصف کرد و گرفت سمتم: چایی رو نمیشه تلخ خورد.. خندیدم: حرف خودمو به خودم میزنید اقا؟! خندید: لوس نشو چاییت رو بخور.. چشمی‌ گفتم و چایی‌رو مزه مزه کردم.. به آسمون نگاه کردم صدای همیشگی سرم گفت " خدا همه ی سختی ها تو با آقا محمد جبران‌ کرد " تایید کردم آروم زمزمه کردم: حکمت خدا بود اون روز انتقالی گرفتم و شدم نیروی آقارسول ( گذشته) عینک رو که برداشتم آروم پشت دیوار وایسادم می خواستم حرفاشون رو بشنوم... صدای مامان بود،: من نگران ریوانم.. نه حرف میزنه نه چیزی میخوره.. ریوان یکم بزرگتر شه اینجا نمی مونه..ذاتش شبیه عموشه.. اسلان نباید جلوی ریوان... پرید وسط حرفش: سحر.. ریوان رو زیادی حساس کردی .. خوش ندارم برای یه موضوع این رفتار ها رو از خودش نشون بده.. عرق سرد از پیشونیم سر خورد.. فکر‌ میکردم مامان  نمی دونه اما اشتباه کردم.. صدای محکمش منو ترسوند: سحر تو مگه ریوان رو به من نسپردی؟ میگی ریوان عموشو دوست داشت..باشه قبول.. سحر من خودم ریوان رو درست میکنم.. دارم یه کارایی میکنم ببرمش پیش خودم.. مامان پوزخند زد: زدی صورتشو کبود کردی .. چه بخوایم  چه نخوایم.. شبیه ما نیست و نمیشه.. ریوان منو میترسونه..