هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
فکر نکنم گاندو فصل جدیدی داشته باشه.
یعنی اون طور که محمد یا همون وحید رهبانی میگفت..
گاندو سه وجود نداره!!
بازم این یه احتماله..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست و هشتم
رسول
( گذشته)
عینک رو که برداشتم آروم پشت دیوار وایسادم می خواستم حرفاشون رو بشنوم...
صدای مامان بود،: من نگران ریوانم.. نه حرف میزنه نه چیزی میخوره.. ریوان یکم بزرگتر شه اینجا نمی مونه..ذاتش شبیه عموشه.. اسلان نباید جلوی ریوان...
پرید وسط حرفش: سحر.. ریوان رو زیادی حساس کردی .. خوش ندارم برای یه موضوع این رفتار ها رو از خودش نشون بده..
عرق سرد از پیشونیم سر خورد.. فکر میکردم مامان نمی دونه اما اشتباه کردم..
صدای محکمش منو ترسوند: سحر تو مگه ریوان رو به من نسپردی؟ میگی ریوان عموشو دوست داشت..باشه قبول.. سحر من خودم ریوان رو درست میکنم.. دارم یه کارایی میکنم ببرمش پیش خودم..
مامان پوزخند زد: زدی صورتشو کبود کردی .. چه بخوایم چه نخوایم.. شبیه ما نیست و نمیشه.. ریوان منو میترسونه..
عصبی شد: غلط میکنه.. گفتمکه بسپارش به خودم... این چند روز بگذره همه چی یادش میره..
خواستم ببینم تهش چی میگن که با صدای هیرمان از جام پریدم... نگاهم کرد: فالگوش وایسادی؟! بگم به بابام؟
اینم نقطه اوفتاده بود دستش..
بدون نگاه کردن بهش از پله ها پایین رفتم که باز گفت: بابام باز میزنه صورتت رو میاره، پایین هااا ..
سرد نگاهش کردم: هر غلطی میخوای کنی بکن .. میای مدرسه یا برم؟
_ میام..
چشام گرم خواب شد و خوابم برد....
..........
ناخودآگاه از خواب پریدم.. زیر پتو بدنم خیس شده بود.. خونه غرق تاریکی شده بود.. به ساعت که نگاه کردم هشت شب بود.. هوف از بعد ظهر اینجا خواب بودم..
بی جون از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پذیرایی لامپ آشپزخونه روشن کردم.. یه گوشه نشستم.. ازاین سکوت بعد از خواب متنفر بودم.. بخاطر خواب گیج بودم.. سرم رو به دیوار تکیه دادم.. حوصله نداشتم.... سردم شده بود.. حس غریبی بهم هجوم اورده بود..
سرم آروم آروم داشت درد می گرفت..
که گوشی زنگ خورد نگاه که کردم آقا محمد بود.. نفس عمیقی کشیدم جواب دادم: سلام آقا..
پرسید: خواب بودی؟ کجایی؟!
_ اره آقا.. بیدارم الان ..خونه ام..
پرسید: داوود پیشته؟
اروم گفتم : نه آقا تنهام..
_ با همبریم بیرون؟!
لبخند زدم: اره آقا خوشحالم میشم...
_ پس حاضر شو یه چند دقیقه دیگه بیا بیرون..
.............
توی پارک نشسته بودم که آقا محمد با دوتا چایی سمتم اومد.. چاییکه دستم داد تشکر کردم..
کنارم که نشست بوی عطرش به ریه هام دعوت شد، حالم خوب بود.. کنار محمد بودن حالم رو خوب کرده بود..
آروم ازم پرسید: این روزا چطوری .؟
تلخ خندیدم: خوبه آقا.. به بخار چایی خیره شدم: سخت میگذره.. گیر کردم بین ادمای اطرافم..
دستم رو گرفت.. با لبخند همیشگی گفت: رسول جان زندگیه دیگه.. یه وقتا سعی نکن خودت تنها حلش کنی.. یکم بگذره توام دیگه اونجا نمیری .. این روزا کارت خیلی زیاد شده..
لبخند زدم از همون لبخندای از ته دل.. ادامه داد: میدونی که حال تو چقدر برای من یا داوود مهمه.. پس باید قوی بود مگه نه؟!
به چشماش نگاه کردم.: خوشحالم که هستی آقا..
خندید.. لیوان چاییرو به لبام نزدیک کردم.. که یادماومد توی جیبم یه شکلات دارم.. از جیبم درش اوردم و سمت محمد گرفتم گفتم: چایی رو نمیشه تلخ خورد..
تشکر کرد و شکلات رو گرفت از دستم پرسید: خودت چی؟!
خجالت زده گفتم: شما که باشی چایی همینجوریش شیرینه..
_ ما رو خجالت میدی آقا رسول ..
شکلات رو نصف کرد و گرفت سمتم: چایی رو نمیشه تلخ خورد..
خندیدم: حرف خودمو به خودم میزنید اقا؟!
خندید: لوس نشو چاییت رو بخور..
چشمی گفتم و چاییرو مزه مزه کردم.. به آسمون نگاه کردم صدای همیشگی سرم گفت " خدا همه ی سختی ها تو با آقا محمد جبران کرد "
تایید کردم آروم زمزمه کردم: حکمت خدا بود اون روز انتقالی گرفتم و شدم نیروی آقارسول
( گذشته)
عینک رو که برداشتم آروم پشت دیوار وایسادم می خواستم حرفاشون رو بشنوم...
صدای مامان بود،: من نگران ریوانم.. نه حرف میزنه نه چیزی میخوره.. ریوان یکم بزرگتر شه اینجا نمی مونه..ذاتش شبیه عموشه.. اسلان نباید جلوی ریوان...
پرید وسط حرفش: سحر.. ریوان رو زیادی حساس کردی .. خوش ندارم برای یه موضوع این رفتار ها رو از خودش نشون بده..
عرق سرد از پیشونیم سر خورد.. فکر میکردم مامان نمی دونه اما اشتباه کردم..
صدای محکمش منو ترسوند: سحر تو مگه ریوان رو به من نسپردی؟ میگی ریوان عموشو دوست داشت..باشه قبول.. سحر من خودم ریوان رو درست میکنم.. دارم یه کارایی میکنم ببرمش پیش خودم..
مامان پوزخند زد: زدی صورتشو کبود کردی .. چه بخوایم چه نخوایم.. شبیه ما نیست و نمیشه.. ریوان منو میترسونه..
#رویار_۲
عصبی شد: غلط میکنه.. گفتمکه بسپارش به خودم... این چند روز بگذره همه چی یادش میره..
خواستم ببینم تهش چی میگن که با صدای هیرمان از جام پریدم... نگاهم کرد: فالگوش وایسادی؟! بگم به بابام؟
اینم نقطه اوفتاده بود دستش..
بدون نگاه کردن بهش از پله ها پایین رفتم که باز گفت: بابام باز میزنه صورتت رو میاره، پایین هااا ..
سرد نگاهش کردم: هر غلطی میخوای کنی بکن .. میای مدرسه یا برم؟
_ میام..
چشام گرم خواب شد و خوابم برد....
..........
ناخودآگاه از خواب پریدم.. زیر پتو بدنم خیس شده بود.. خونه غرق تاریکی شده بود.. به ساعت که نگاه کردم هشت شب بود.. هوف از بعد ظهر اینجا خواب بودم..
بی جون از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پذیرایی لامپ آشپزخونه روشن کردم.. یه گوشه نشستم.. ازاین سکوت بعد از خواب متنفر بودم.. بخاطر خواب گیج بودم.. سرم رو به دیوار تکیه دادم.. حوصله نداشتم.... سردم شده بود.. حس غریبی بهم هجوم اورده بود..
سرم آروم آروم داشت درد می گرفت..
که گوشی زنگ خورد نگاه که کردم آقا محمد بود.. نفس عمیقی کشیدم جواب دادم: سلام آقا..
پرسید: خواب بودی؟ کجایی؟!
_ اره آقا.. بیدارم الان ..خونه ام..
پرسید: داوود پیشته؟
اروم گفتم : نه آقا تنهام..
_ با همبریم بیرون؟!
لبخند زدم: اره آقا خوشحالم میشم...
_ پس حاضر شو یه چند دقیقه دیگه بیا بیرون..
.............
توی پارک نشسته بودم که آقا محمد با دوتا چایی سمتم اومد.. چاییکه دستم داد تشکر کردم..
کنارم که نشست بوی عطرش به ریه هام دعوت شد، حالم خوب بود.. کنار محمد بودن حالم رو خوب کرده بود..
آروم ازم پرسید: این روزا چطوری .؟
تلخ خندیدم: خوبه آقا.. به بخار چایی خیره شدم: سخت میگذره.. گیر کردم بین ادمای اطرافم..
دستم رو گرفت.. با لبخند همیشگی گفت: رسول جان زندگیه دیگه.. یه وقتا سعی نکن خودت تنها حلش کنی.. یکم بگذره توام دیگه اونجا نمیری .. این روزا کارت خیلی زیاد شده..
لبخند زدم از همون لبخندای از ته دل.. ادامه داد: میدونی که حال تو چقدر برای من یا داوود مهمه.. پس باید قوی بود مگه نه؟!
به چشماش نگاه کردم.: خوشحالم که هستی آقا..
خندید.. لیوان چاییرو به لبام نزدیک کردم.. که یادماومد توی جیبم یه شکلات دارم.. از جیبم درش اوردم و سمت محمد گرفتم گفتم: چایی رو نمیشه تلخ خورد..
تشکر کرد و شکلات رو گرفت از دستم پرسید: خودت چی؟!
خجالت زده گفتم: شما که باشی چایی همینجوریش شیرینه..
_ ما رو خجالت میدی آقا رسول ..
شکلات رو نصف کرد و گرفت سمتم: چایی رو نمیشه تلخ خورد..
خندیدم: حرف خودمو به خودم میزنید اقا؟!
خندید: لوس نشو چاییت رو بخور..
چشمی گفتم و چاییرو مزه مزه کردم.. به آسمون نگاه کردم صدای همیشگی سرم گفت " خدا همه ی سختی ها تو با آقا محمد جبران کرد "
تایید کردم آروم زمزمه کردم: حکمت خدا بود اون روز انتقالی گرفتم و شدم نیروی آقا محمد..
ارومگفت: چیزیگفتی ؟!
با لبخند گفتم: نه آقا..
محمد..
ارومگفت: چیزیگفتی ؟!
با لبخند گفتم: نه آقا..
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن : اینم نقطه اوفتاده بود دستش
پ ن : صورتش هنوز کبوده
پ ن : آقا محمد و رسول))♡
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست و نهم
داوود
روی صندلی های راهروی بیمارستان نشسته بودم منتظر بودم نوبتم بشه.. خوب شد اومدم چون همین الانشم کلیه دردم شروع شده بود... ازمایشداده بودم و الان جوابش دست دکتر بود..
اگه آقا محمد میدونست در این رابطه می ترسیدم برم دکتر خودش میومد باهام...
نفس عمیقی کشیدم تکیه دادم به صندلی.. چیزی نیست.. میرم یه دارو مینویسه میرم خونه دیگه..
رسول بهم زنگ زد جواب که دادم بعد از سلام گفت: کجایی داوود؟ از صبح نیستی ... امشب من شیفتم سایتم الان.. تو چی؟!
دستم رو کلیه ام بود.. چند دقیقه دیگه نوبتم میشد
گفتم: نه دیگه استاد من امشب شیفت نیستم بیرونم بعدم که میرم خونه
خندید: داوود مشکوک میزنی ..
_ گیردادیا..
ادامه نداد و با مهربونی خداحافظی کرد..
بخاطر درد اعصابم خراب بود.. انگار رسول میدونست اعصاب ندارم..
نوبتمکه شد رفتم داخل اتاق .. روی صندلی روبه روی دکتر نشسته بودم.. ناخودآگاه دستام رو بهم میپیچوندم..
یادش بخیر وقتایی که حالم خوب نبود و با بابا میرفتم دکتر بابا برای گفتن مشکلم به دکتر کمکم میکرد.اما الان...
آروم گفتم: آقای دکتر من مشکل خاصی دارم؟!
از پشت عینکش بهم نگاه کرد: مشکل خاص مثلا چی؟!
_ نمی دونم .. مثلا نارسایی کلیه یا مشکل ارثی ..
محو خندید: انگار ترسیدی آقا پسر .. درد کلیه ات از کی شروع شده؟!
چند ثانیه فکر کردم: شاید هفته پیش ...
_ این مدت درد هم داشتی ؟!
تایید کردم : خیلی زیاد آقای دکتر .. در حد بیهوشی..
حالا چیزی شده؟
جوابم رو نداد و خیره شده بود به عکس کلیه ام.. عرق سرد از پیشونیم سر خورد.. انگار داشت اذیتم میکرد..
که عینکش رو در اورد گفت: اگه از نظر تو نارسایی کلیه خیلی بده که نگران نباش از این مشکلا نداری ..
هوف..نفسم رو دادم بیرون: خب پس چیه؟!
_ سنگ کلیه..
خندیدم: سنگ کلیه؟ سنگ کلیه که چیزی نیست آقای دکتر..
چشماش رو ریز کرد: همین سنگ کلیه باعث شده به این حال و روز بیوفتی..
_ راست میگین آقای دکتر .
صداش رو صاف کرد: سنگت یکم زیادی بزرگه دارو مینویسم آب زیاد تحرک باعث میشه راحت تر دفع بشه اما امکان عمل هم هست .. درد زیاد داشتی میتونی بیای ارام بخش بزنی.. در صورت مشکل باز هم مراجعه کن.از امشب شروع کن قرصات رو بخور تا سه چهار روز دیگه حالت بدتر شد حتما بیا..
........
از بیمارستان که زدم بیرون.. خیالم راحت شده بود.. اما دلیل نمی شد به مامان یا رسول بگم.. اینا همینطوری هم نگرانن...
ناخودآگاه اشکاز چشام سرازیر شد.. چقدر دلتنگ بابا بودم.. چقدر این چند وقت نگران بودم شبیه بابا شده باشم..
کاش بودی بابا... اگه بودی الان باهام میومدی بیمارستان.. اصلا اگه بودی نمی گذاشتی بخاطر نگرانی این چند روز هر شب بی صدا از درد اشک بریزم.. بابا...؟ میدونستی آقا محمد خیلی شبیه توعه؟ وقتی پیش آقا محمدم کمتر جای خالی تو رو احساس میکنم...
.......
وقتی رسیدم خونه بی صدا رفتم سمت اتاق .قرصم رو با یه کوچولو آب خوردم.. دراز که کشیدم مامان اومد توی اتاق ارومگفت: داوود مامان خوبی؟ گریه کردی؟
همون طور که خودمو به خواب زده بودم گفتم: نه مامان گریه چرا.. فقط خسته ام..
ارومگفت: باشه مامان شب بخیر...
لامپ رو خاموش کرد و رفت بیرون..
ببین یه تیکه سنگ کلیه چه دردسری برام درست کرده..
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : بغض داوود
پ ن : سنگ کلیه داری ..
خیلی طولانیه هاا؟!
نظر یادتون نره که مایه انگیزه ماست
https://daigo.ir/secret/21950014681
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
عصبی شد: غلط میکنه.. گفتمکه بسپارش به خودم... این چند روز بگذره همه چی یادش میره.. خواستم ببینم
ولی این تنهایی های رسول و محمد این دیالوگا >>>>
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
امم
می خوام شخصیت های داوود و رسول و البته محمد رو برام توصیف کنید ..
می خوام بدونم همینطور که من تو ذهنم توصیفشون کردم ،، برای شما هم همونه یا نه ..
پس هر طور که اونا رو میبیند توصیف کنید برام ( خوشحالم میکنید )
https://daigo.ir/secret/21950014681
منتظرم