eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سه تا الهی به رقیه بفرستیم برای حل مشکلاتمون؟! ))))
سلام حال و احوالتون ؟! این نبود پارت رو به بزرگی خودتون ببخشید.. بر عکس همیشه الان که صبحه پارت بخونیم؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی رسول همه پشت میز منتظر شروع جلسه بودیم از مسعود عزیزی بازجویی شده بود.. هرازگاهی چشم میخورد به امیر .. خیلی رابطه خوبی با هم نداشتیم‌.. داوود روبه روم‌ بود خیلی رنگش سر جاش نبود.. اما اینکه هیچی به من نمی گفت مشکوکم میکرد.. آقا محمد با بسم الله الرحمن الرحیمی‌ شروع کرد: با دستگیری مسعود عزیزی و بازجویی به سرنخ های مهمی رسیدیم.. وحید که مثل همیشه انکار‌ میکنه اما عزیزی شناختش با وحید رو تایید کرده.. پرسیدم: ینی وحید شیراز باهاش دیدار داشته؟ _ نه ، اما صدای وحید رو تایید کرده که میشناسه..   سرم رو تکون دادم که ادامه داد.. _ عزیز‌ی  مشخص شد .. که با یکی از ادمای وحید که مستقیم‌ پل ارتباطی اونا بوده و الان داریم‌ پیگیری میکنم ارتباط داشته .. سعید با اخم‌ محوی گفت: این مواد فروشه چه ربطی به‌پرونده ما داره؟ _ عزیزی مواد فروشه ماهریه.. اگه یادتون باشه بعضی از دخترای به قتل رسیده با قرصی که  به اسم آرام بخش بوده و تاثیر سریعی داشته به قتل رسیده و در واقع همون مواد مخدر با دوز بالا بوده .. با تعجب پرسیدم: خب فرق قرص و مواد مخدر معلوم نیست؟  _ نه خیلی ریز و ظریف که اصلا قابل قیاس نیست.. فرشید که تمام‌ مدت با خودکارش ور میرفت‌گفت: پس در واقع همکاری شون همین بوده.. یه پل ارتباطی بین وحید و عزیز‌ی.، که این‌مواد مخدر رو با قالب قرص آرام بخش تولید میکرده .. _ درسته دقیقا.. داوود تمام مدت انگار‌ خوابش میومد.: خب الان تکلیف چیه اقا؟ نفسش رو بیرون داد و به صندلی تکیه داد: پرونده ساده ای نیست.. هنوز مهره های اصلی مثل وحید توی ایران هست.. اما فعلا چیزی‌از خارج از کشور نمی دونیم ..فقط می مونه وحید که چیزی رو گردن نمی گیره اسلان هم که... امیر که کلا تخصص داشت با کنایه گفت: می تونید رسول رو بفرستید بازجویی به هر حال از خودشونه... تمام اعصابم رو بهم می ریخت...خجالت می کشیدم که چند ثانیه بچه ها بهم نگاه میکردن.. اینا که میدونن من از اسلان نیستم.اره،؟ آقا محمد بدون اینکه نگاهش کنه گفت: لازم باشه اینطور هم میکنیم.. ........... محمد جلسه که تموم شد رسول بدون هیچ حرفی رفت بیرون.. اصلا وقت نکردم مسئله اسلان رو بگم بهش.. از حرفای امیر کلافه بودم... که چشم خورد به داوود آروم گفتم: داوود شما چند دقیقه  صبر کن.. با خالی شدن اتاق سمتش گفتم: سرپا واینسا بیا بشین .. چشمای قرمزش نگرانم کرد سمتش گفتم: دیشب خوابیدی ؟ راستی از دکتر چه خبر رفتی؟ چند ثانیه مکث کرد: اره آقا خوابیدم ولی نصف شب.... پرید برای حرف بعدی : رفتم دکتر‌آقا.. آزمایش هم دادم.. چیز خاصی نبود الکی نگران‌بودیم.. سنگ کلیه دارم‌.یکم بزرگه اگه دفع نشه باید عمل کنم.. جدی گفتم: کجای این چیز کوچیکیه؟ زمان معینی برای معاینه جدید نداد؟ _ چرا گفت هفته بعد ولی خب اگه حالم بد شه بازم میرم.. با لحن ارومی‌ گفتم : داوود جان تو باید بیشتر حواست به خودت باشه.. سنگ کلیه اتفاقا خیلی هم مشکله .. الان برو خونه استراحت کن.. آب بخور پیاده روی کن..هر وقت هم حالت خوب نبود بهم خبر بده.. سریع گفت : ولی آقا من الان حالم خوبه خوبه می تونم امشب سر شیفتم باشم.. اگه حالم بد شد میرم خونه.. داوود بچه ی یه دنده ای بود.. هوفی کشیدم: از دست شما آقا داوود... باشه اصرار نمی‌کنم.. داروهات رو که می خوری دیگه اره؟ خندید.. خنده های معصومش حال ادمو خوب میکرد: اره آقا می خورم.. با اجازه ای گفت و رفت.. انرژی داوود ناخودآگاه حال ادم‌رو خوب میکرد...    ••••••••••••••• پ ن : رسول از خودشونه .. پ ن : خجالت میکشیدم پ ن : خنده های معصومش..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و یکم داوود پشت میز از دور رسول رو زیر نظر داشتم انگار کلافه بود مدام زیر چشمی نگاهی به امیر می‌نداخت و دستش فرو میکرد توی موهاش.. از حرفای امیر کلافه بود.... خواستم بلند شم برم پیشش اما تلفن کنارش زنگ خورد بلند شد رفت سمت اتاق آقا محمد... به رفتنش نگاه کردم.. رسول در زدم رفتم داخل با دیدنم گفتم: جانم آقا چیزی شده؟ اروم‌گفت بیا بیشین‌ رسول.. از لحنش تعجب کردم آروم صندلی روبه روی آقا محمد نشستم.. محمد باید بهش راجب حکم‌گ اسلان میگفتم..  به چهره اش که نگاه کردم ، عینکش روی چشماش نبود.. چقدر شبیه فرزاد شده بود بدون عینک .. حالت چهرش انگار نگران بود چقدر منو یاد اون موقع ها می نداخت ( گذشته) به‌ پرونده بابا خیره شدم.. اوضاع بابا خوب نبود... مواد شیمیایی زمان جنگ هر روز بدنش رو ضعیف تر میکرد .. قطره اشکی از‌گوشه چشمم پایین اومد.. کلافه نفسم رو دادم بیرون.. که با صدای فرزاد سرم رو بالا گرفتم سریع سمتم اومد: جونم داداش زنگ زدی بهش؟ چند ثانیه نگاهش کردم منتظر بود حرف بزنم... سخت بود گفتن این مسئله فرزاد جونش به بابا بسته بود.. آروم گفتم: فرزاد داداش ببریم بیرون حرف بزنیم... انگار دستپاچه شد.: چیزی شده؟ دکتر چی‌گفته؟ ترسید : محمد بابا چیزیش شده؟ آروم گفتم، : نه چیزی نیست..ببریم بیرون؟ با تایید حرفم روی نیمکت محوطه نشستیم.. صدام رو صاف کردم: از پیش دکتر بابا میام.. به کفشام خیره شدم.. دستش رو گرفتم: فرزاد حال بابا از چند ماه پیش بدتر شده..  سکوت کرد چیزی نگفت.. نفس عمیقی کشیدم: شیمی درمان دیگه جواب نمیده..۶۰ درصد ریه های بابا زمان جنگ از دست رفته....‌ ‌سرمای دستش رو حس کردم.. صداش میلرزید: الان چیکار کنیم داداش؟ به مامان گفتی؟ _ هنوز چیزی نگفتم... بابا رو میبریم پیش یه دکتر دیگه.. اشکاش رو پاک کرد،: خب تاثیری هم داره؟! _ تمام تلاشمون رو میکنیم...فرزاد..‌ نگرانی فایده ای نداره.. صدای رسول از فکر بیرون اوردم.. اینبار عینک‌ مهمون چشماش‌ بود.. آروم گفت : آقا محمد چی شده؟ مشکلی هست؟ به خودم اومدم: رسول تو از حرفای امیر که ناراحت نشدی ؟ تلخ خندید: نه آقا.. کسی که قلبش با خانواده بشکنه با بقیه نمیشکنه.. فقط یه لبخند غمگین جوابش بود.. گفتم: رسول جان.. دیروز حکم اسلان اومده.. رنگش تغیر کرد.. با اخم گفت: چی هست حالا _ اعدام....  دستپاچه شد: وحید چی؟ _ وحید هیچی فعلا .. کلافه گفت: اما آقا همه چی از گور وحید شروع شده.. حالا فعلا هیچی؟ _ درسته ولی وحید هنوز بهش نیاز داریم‌اما اسلان.. جدی شد خیلی مصنوعی : ما از اول منتظر حکم اسلان  بودیم.. آقا من فعلا با اجازه میرم خونه .. سریع خداحافظی کرد و رفت.. حتی منتظر جواب نموند. کلافه به صندلی تکیه دادم.. لا اله الا الله داوود چشم خورد به رسول بی جون روی صندلی نشست و دستش رو گذاشت بین دستاش.. سریع سمتش رفتم: چی شد؟ صداش از ته چاه اومد: حکم اسلان اومد.. اعدام.. امیر انگار شنید که صدای پوزخندش رسید به گوشم.. کلافه به امیر نگاه کرد... گوشیش رو گذاشت توی جیبش بلند شد که گفتم: کجا میری؟ وایسا به آقا محمد بگم بیام باهات.. لبخند زورکی زد: من که چیزیم نیست .. شیفتم تموم شده میرم بخوابم.. _ باز که داری دروغ میگی .. خندید: فعلا که شما مشکوکی باید صحبت کنیم.. فردا شیفتت تموم شد بیا حرف بزنیم.. _ راجب چی؟ چشماش رو ریز کرد: میگم‌بهت آقا داوود.. به رفتنش نگاه کردم..   •••••••••••••••••• پ ن : نبود عینک اونو بیشتر شبیه فرزاد میکرد پ ن : حکم اعدام اسلان اومده پ ن : قلبی که توسط خانواده شکسته می‌شود توسط غریبه ها شکسته نمی شود..
ناشناسمون رو پر کنید ، باشه؟!))‌ https://daigo.ir/secret/21950014681
پایان تقدیمی دیگه تگ نفرستید ♨️ تگ ها تا 16:05 بمونه شما در قبال عضویت در چنل ها حمایت میشید پس لف دادنتون غیراخلاقیه و مدیر ها رضایت ندارن ❌
اد تقدیمی میشم آمارت +1K بود بیا پی همه چنلای آمار و ویو بالا دستمه @Bahar_Hamjid