رفقاا
شارژ گوشیم رو به اتمامه.. 😬
شما حرفاتون بزنید میاام جوااب میدم..🥲❤️
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
۱.دست من نیس رمان..✨🙂 ۲.واای من نهههههه؛)) ۳.واای💔🥺 ۴.منم خیلی دوست دارم سریع تر بزاارم ۵.واقعاا
مخاطب های عزیز لطف دارن ما رو با هم اشتباه میگرن مدام 😅
ادمین تبادلات میشم کاملا جهادی ♐️
توی هر نوبت +100 جذب خواهید داشت 🔙
جهت اطلاع از شرایط پیام بدید💢
-> @sabura_as
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعبان، فرصت از نو متولد شدن است...
حلول ماه میلاد منجی عالم، مبارک🌻😍
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت سی و هفتم رسول نگران بودم... از
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت سی و هشتم
رسول
با فاصله رو به روی خاله سیمین نشسته بودیم.. داوود مظلوم نشسته بود نه حرفی میزد نهنگاهش رو بلند میکرد..
خاله سیمین عصبیی بود.. هر چند دقیقه ی یه بار انگار همه چی یادش می اوفتاد...
عصبی لیوان کنارش رو گرفت که پرت کنه سمت داوود که سریع گفتم: اع خاله.. داوود سنگ کلیه ناقصش نکنه شما ناقصش میکنی..
با اخم گفت: تو یکی چیزی نگو.. داوود نگفت تو چرا نگفتی؟؟!
نگاه گذرایی به داوود انداختم: منم خودم الان فهمیدم..
دوباره عصبی سمت داوود گفت: دیگه میزاشتی فردا عمل میکردی بعد می گفتی..
داوود آروم گفت: نمی خواستم نگران بشی..
انگار عصبیتر از این حرفا بود: نگران؟ تو یه هفتس مشکل داشتی به کسی چیزی نگفتی..
با تاسف سری تکون دادم: یه تربیت حسابی لازم داره..
خاله حرفم رو تایید کرد.. داوود با چشمای دلخور نگاهم کرد دلم سوخت.. سمت خاله گفتم: حالا خاله داوود گناه داره.. می خواسته نگرانش نشین.. الانم که سالم اینجا نشسته.. فردا هم که عمل سختی نیست..
داوود انگار جرئت حرف زدن پیدا کرد که آروم گفتم: اره بخدا مامان.. من که میگفتم الان جای من بیمارستان بودی..
حس میکردم خاله بغضش گرفته.. دوسش داشتم مثل خاله ی خودم..
به داوود که اشاره کردم آروم بلند شد رفت سمتش بر خلاف میل خاله سیمین بغلش کرد بوسی روی گونه خاله سیمین کاشت بعدم گفت: ببخشید مامان.. من اشتباه کردم..
مثل همیشه از حضور من سواستفاده کرد: رسول اینجاست زشته بخدا..
مقاومت خاله سیمین شکست با نگرانی پرسید: حالا عمل سختیه؟!
داوود کنارش نشست منم بلند شدم کنارشون نشستم: نه خاله اصلا چیز خاصی نیست نگران نباش.. بادمجون بم آفت نداره..
خندید.. لبخند ژولیده ای زد . آروم بلند شد رفت سمت آشپزخونه..
با لبخند شیطونی سمت داوود گفتم: یکی طلبم.. من نبودم محال بود راهت بده خونه..
خونسرد خندید: خب میومدم خونه تو..
_ باشه خب الان میگم به خاله که اصلا از کار زشتت پشیمون نیستی ..
_ اذیت نکن دیگه.. جبران میکنم..
خاله با سه تا چایی کنارمون نشست.. آستین لباسم رو زدم بالا و یهچایی برداشتم که داوود گفت : دستت چی شده؟!
متوجه دستم که الان کبود شده بود شدم.. خاله سیمین هم با تعجب نگاه میکرد.. با لبخند گفتم: چیزی نیست.. صبح خوردم به دیوار.. خاله سیمین لبخند زد: حواست باشه به خودت پسرم.. چشمی گفتم . اما معلوم بود داوود قبول نکرده..
.........
خاله سیمین توی اتاق و منو و داوود هم وسط پذیرایی روی دوتا پتو دراز کشیده
آروم نفس میکشید: زیادی برام نگرانه.. اگه کارینداشتم تا صبح می نشست بالای سرم ازنگرانی ..
اروم لبخند زدم: مامانه دیگه ..
یکم تکون خورد: رسول.. اگه مامان نبود بعد مرگ بابا خونه بهم می ریخت..
یه دستم رو از زیر سرم بیرون اوردم و دستش رو گفرفتم: قدر مامانتو بدون.. مامان شناسنامه آدمه... مامان تو خالهی خیلی خوبی هم هست..
_ اگهالان سحر مامانت بودش منم یه خاله داشتم رسول..
تلخ خندیدم.. شاید خنده ای برای اینکه جلوی بغض رو بگیره .. اگه سحر بود منم الان شاید می خوابیدم کنار مامانم..
دیگه چیزینگفت.. به پهلو سمت داوود چرخیدم.. خوابش برده بود.. چهره داوود توی خواب خیلی آروم تر بود.. نفس عمیقی کشیدم.. سعی کردم فقط بخوابم .. همین...
#رویار_۲
••••••••••••••••••••••
پ ن : خاله سنگ کلیه ناقصش نکنه شما ناقصش میکنی..
پ ن : دلخور نگاهم کرد..
پ ن : مثل همیشه از بودنم سواستفاده کرد.
پ ن : اگه سحر بود من شاید الان کنار مامانم می خوابیدم..)!