eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه دخترین منم🙂✨
رفقاا شارژ گوشیم رو به اتمامه.. 😬 شما حرفاتون بزنید میاام جوااب میدم..🥲❤️
ادمین تبادلات می‌شم کاملا جهادی ♐️ توی هر نوبت +100 جذب خواهید داشت 🔙 جهت اطلاع از شرایط پیام بدید💢 -> @sabura_as
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعبان، فرصت از نو متولد شدن است... حلول ماه میلاد منجی عالم، مبارک🌻😍 https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام.. پارت بخونیم با هم؟!
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و هفتم رسول نگران بودم... از
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و هشتم رسول با فاصله رو به روی خاله سیمین نشسته بودیم.. داوود مظلوم نشسته بود نه حرفی میزد نه‌نگاه‌ش رو بلند میکرد.. خاله سیمین عصبیی‌ بود.. هر چند دقیقه ی یه بار انگار همه چی یادش می اوفتاد... عصبی لیوان کنارش رو گرفت که پرت کنه سمت داوود که سریع گفتم: اع خاله.. داوود سنگ کلیه ناقصش نکنه شما ناقصش میکنی.. با اخم گفت: تو یکی چیزی نگو.. داوود نگفت تو چرا نگفتی؟؟! نگاه گذرایی به داوود انداختم: منم خودم الان فهمیدم.. دوباره عصبی سمت داوود گفت: دیگه میزاشتی فردا عمل میکردی بعد می گفتی.. داوود آروم گفت: نمی خواستم‌ نگران بشی.. انگار عصبی‌تر از این حرفا بود: نگران؟ تو یه هفتس مشکل داشتی به کسی چیزی نگفتی.. با تاسف سری تکون دادم: یه تربیت حسابی لازم داره.. خاله حرفم رو تایید کرد.. داوود با چشمای دلخور نگاهم کرد دلم سوخت.. سمت خاله گفتم: حالا خاله داوود گناه داره.. می خواسته نگرانش نشین.. الانم که سالم اینجا نشسته.. فردا هم که عمل سختی نیست.. داوود انگار جرئت حرف زدن پیدا کرد که آروم گفتم: اره بخدا مامان.. من که میگفتم الان جای من بیمارستان بودی.. حس میکردم خاله بغض‌ش گرفته.. دوسش داشتم مثل خاله ی خودم.. به داوود که اشاره کردم آروم بلند شد رفت سمتش بر خلاف میل خاله سیمین بغلش کرد بوسی روی گونه خاله سیمین کاشت بعدم گفت: ببخشید مامان.. من اشتباه کردم.. مثل همیشه از حضور من سواستفاده کرد: رسول اینجاست زشته بخدا.. مقاومت خاله سیمین شکست با نگرانی پرسید: حالا عمل سختیه؟! داوود کنارش نشست منم بلند شدم کنارشون نشستم: نه خاله اصلا چیز خاصی نیست نگران نباش.. بادمجون بم آفت نداره.. خندید.. لبخند ژولیده ای زد . آروم بلند شد رفت سمت آشپزخونه.. با لبخند شیطونی سمت داوود گفتم: یکی طلبم.. من نبودم محال بود راهت بده خونه.. خونسرد خندید: خب میومدم خونه تو.. _ باشه خب الان میگم به خاله که اصلا از کار زشتت پشیمون نیستی .. _ اذیت نکن دیگه.. جبران میکنم.. خاله با سه تا چایی کنارمون نشست.. آستین لباسم رو زدم  بالا و یه‌چایی برداشتم که داوود گفت : دستت چی شده؟! متوجه دستم که الان کبود شده بود شدم.. خاله سیمین هم با تعجب‌ نگاه میکرد.. با لبخند گفتم: چیزی‌ نیست..  صبح خوردم به دیوار.. خاله سیمین لبخند زد: حواست باشه به خودت پسرم..  چشمی گفتم . اما معلوم بود داوود قبول نکرده.. ......... خاله سیمین توی اتاق و منو و داوود هم وسط‌ پذیرایی روی دوتا پتو دراز کشیده آروم نفس میکشید: زیادی برام نگرانه.. اگه کاری‌نداشتم تا صبح می‌ نشست بالای سرم از‌نگرانی .. اروم‌ لبخند زدم: مامانه دیگه .. یکم تکون خورد: رسول..  اگه مامان نبود بعد مرگ بابا خونه بهم می ریخت.. یه دستم رو‌ از زیر سرم بیرون اوردم و دستش رو گفرفتم: قدر مامانتو بدون.. مامان شناسنامه آدمه... مامان تو خاله‌ی خیلی خوبی هم هست.. _ اگه‌الان سحر‌ مامانت بودش منم یه خاله داشتم رسول.. تلخ خندیدم.. شاید خنده ای برای اینکه جلوی بغض رو بگیره .. اگه سحر بود منم الان شاید می خوابیدم کنار مامانم.. دیگه چیزی‌نگفت.. به پهلو سمت داوود چرخیدم.. خوابش برده بود.. چهره داوود توی خواب خیلی آروم تر بود.. نفس‌ عمیقی کشیدم.. سعی کردم فقط‌ بخوابم ..‌ همین... •••••••••••••••••••••• پ ن : خاله سنگ کلیه ناقصش نکنه شما ناقصش میکنی.. پ ن : دلخور نگاهم کرد.. پ ن : مثل همیشه از بودنم سواستفاده کرد. پ ن : اگه سحر بود من شاید الان کنار مامانم می خوابیدم..)!‌
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و نهم رسول حالت خواب و بیداری بودم.. به پهلو چرخیدم که حس کردم یه نفر رفت تو حیاط .. فکر کردم خاله سیمین‌ِ اما چشام رو که باز کردم جای داوود خالی بود.. سر جام نشستم.. عینکم رو زدم ،سرم رو چرخوندم و به ساعت نگاه کردم.. طرفای پنج صبح بود.. بلند شدم رفتم تو حیاط آروم گفتم: داوود‌؟ از دستشویی اومد بیرون.. صورتش خیس آب بود.. آب بین ابروهاش و مژه‌هاش گیر کرده بود.. سمتش گفتم: حالت خوبه؟! انگار ضعف کرده بود.. لب حوض نشست: یکم حالم بده.. اما نمی دونم ویژگی این درد چی بود که یهو شروع میشد.. انگار‌ نفس داوود هر بار تند تر میشد.. خم تر شد دستش رو چنگ زد به کلیه‌اش: آخ رسول.. خیلی درد دارم.. حرفای آقا محمد هنوز یادم بود" سنگ جای خطرناکی قرار گرفته.. این دردا خیلی خطر ناکه.. " سریع رفتم سمت خونه لیوان رو پر‌ آب کردم رفتم تو حیاط.. کنارش زانو زدم لیوان آب و دادم دستش: بیا بخور .. صدای خاله سیمین پیچید تو حیاط دستپاچه روسری توی سرش رو گره زد با دیدن داوود وحشت کرده بود: یا امام رضا داوود مادر چی شده.؟! داوود آب از گلوم پایین نمی رفت.. لرز به تمام تنم رخنه کرده بود دست رسول رو محکم فشار می دادم.. که صدای مامان پیچید تو گوشم.. با دیدنم وحشت کرد.. حالا درد خودم فراموش شده بود.. مامان مطمئن بودم با دیدنم یاد بابا اوفتاده.. بابا اون شبا وقتی حالش بد کنار حوض از درد به خودش می پیچید... نگران مامان بودم.. من بابا بودم... بابا بودم جلوی چشمای مامان.. مامان مونده بود غش کنه روی زمین.. اما نگرانی مامان درد منو کمتر نمی‌کرد... فقط بدتر میشدم.. رسول نگران بودم.. اما مثل خاله دستپاچه نبودم... سمت خاله گفتم: اینقد نگران نباش خاله هیچی نیست.. من الان میبرمش پیش دکتر‌ش.. به داوود نگاه کردم.. هر بار چشماش بیحال تر میشد.. انگار‌ تقلا می کرد برای بیدار موندن... حالش رو میدونستم.. اون موقع ها توی دانشگاه شنیده بودم.. این حالت بخاطر درد زیاده.. امکان بی هوشی زیاد بود... سمتش رفتم چندبار صداش زدم اما انگار منو تار میدید.. بازو‌هاش رو محکم گرفتم و بلندش کردم بردمش سمت ماشین.. سمت خاله گفت: خاله اصلا نگران نباش.. بمون خونه صبح بیا.. من میبرمش.. ترسیده بود.. سمتم گفت: رسول تروخدا حواست باشه.. اول به خدا بعدم میسپارمش به تو.. سرم و تکون دادم : چشم .. سمت ماشین رفتم.. از خونه که دور شدم.. تازه نگرانی اصلی شروع شد.. نگران بودم خاله حالم رو ببینه ولی واقعا حال داوود بد بود.. سمتش گفتم: داوود؟ داوود خوبی؟! جواب نمی‌داد.. چشماش بسته بود.. بی هوش بود.. دستام بی حس شده بود.. تنگی نفس داشت خفه‌ام می کرد.. سرعتم بالا بود و خیابون خلوت.. با سرعت چراغ قرمز کنار بیمارستان بود رو رد کردم.. با رسیدنم چندتا پرستار اومدن و داوود رو بردن قسمت اورژانس
  •••••••••••••••••••• پ ن : جای خالی داوود پ ن : مطمئن بودم با دیدنم یاد بابا میوفته.. پ ن : هر بار بی حال تر میشد.. پ ن : بی هوش بود..
دوتا پارت طولانی تقدیم به شما.🤌 برای نظرات زیبای شما کانال ناشناسمون https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
سلام به همه گاندویی ها .😎 من ادمین جدیدم و خب منو با اسم مستعار دلبرِ عراقی بشناسید .🥲❤️ امیدوارم بتونم صحنه هایی از سریال محبوب‌مون ، گاندو رو که گوشه ذهنتون خاک میخوره ، دوباره زنده کنم : ))🌱
ای عهده دار مردم بی دست و پا حسین))¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando