eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سی و نهم رسول حالت خواب و بیداری بودم.. به پهلو چرخیدم که حس کردم یه نفر رفت تو حیاط .. فکر کردم خاله سیمین‌ِ اما چشام رو که باز کردم جای داوود خالی بود.. سر جام نشستم.. عینکم رو زدم ،سرم رو چرخوندم و به ساعت نگاه کردم.. طرفای پنج صبح بود.. بلند شدم رفتم تو حیاط آروم گفتم: داوود‌؟ از دستشویی اومد بیرون.. صورتش خیس آب بود.. آب بین ابروهاش و مژه‌هاش گیر کرده بود.. سمتش گفتم: حالت خوبه؟! انگار ضعف کرده بود.. لب حوض نشست: یکم حالم بده.. اما نمی دونم ویژگی این درد چی بود که یهو شروع میشد.. انگار‌ نفس داوود هر بار تند تر میشد.. خم تر شد دستش رو چنگ زد به کلیه‌اش: آخ رسول.. خیلی درد دارم.. حرفای آقا محمد هنوز یادم بود" سنگ جای خطرناکی قرار گرفته.. این دردا خیلی خطر ناکه.. " سریع رفتم سمت خونه لیوان رو پر‌ آب کردم رفتم تو حیاط.. کنارش زانو زدم لیوان آب و دادم دستش: بیا بخور .. صدای خاله سیمین پیچید تو حیاط دستپاچه روسری توی سرش رو گره زد با دیدن داوود وحشت کرده بود: یا امام رضا داوود مادر چی شده.؟! داوود آب از گلوم پایین نمی رفت.. لرز به تمام تنم رخنه کرده بود دست رسول رو محکم فشار می دادم.. که صدای مامان پیچید تو گوشم.. با دیدنم وحشت کرد.. حالا درد خودم فراموش شده بود.. مامان مطمئن بودم با دیدنم یاد بابا اوفتاده.. بابا اون شبا وقتی حالش بد کنار حوض از درد به خودش می پیچید... نگران مامان بودم.. من بابا بودم... بابا بودم جلوی چشمای مامان.. مامان مونده بود غش کنه روی زمین.. اما نگرانی مامان درد منو کمتر نمی‌کرد... فقط بدتر میشدم.. رسول نگران بودم.. اما مثل خاله دستپاچه نبودم... سمت خاله گفتم: اینقد نگران نباش خاله هیچی نیست.. من الان میبرمش پیش دکتر‌ش.. به داوود نگاه کردم.. هر بار چشماش بیحال تر میشد.. انگار‌ تقلا می کرد برای بیدار موندن... حالش رو میدونستم.. اون موقع ها توی دانشگاه شنیده بودم.. این حالت بخاطر درد زیاده.. امکان بی هوشی زیاد بود... سمتش رفتم چندبار صداش زدم اما انگار منو تار میدید.. بازو‌هاش رو محکم گرفتم و بلندش کردم بردمش سمت ماشین.. سمت خاله گفت: خاله اصلا نگران نباش.. بمون خونه صبح بیا.. من میبرمش.. ترسیده بود.. سمتم گفت: رسول تروخدا حواست باشه.. اول به خدا بعدم میسپارمش به تو.. سرم و تکون دادم : چشم .. سمت ماشین رفتم.. از خونه که دور شدم.. تازه نگرانی اصلی شروع شد.. نگران بودم خاله حالم رو ببینه ولی واقعا حال داوود بد بود.. سمتش گفتم: داوود؟ داوود خوبی؟! جواب نمی‌داد.. چشماش بسته بود.. بی هوش بود.. دستام بی حس شده بود.. تنگی نفس داشت خفه‌ام می کرد.. سرعتم بالا بود و خیابون خلوت.. با سرعت چراغ قرمز کنار بیمارستان بود رو رد کردم.. با رسیدنم چندتا پرستار اومدن و داوود رو بردن قسمت اورژانس
  •••••••••••••••••••• پ ن : جای خالی داوود پ ن : مطمئن بودم با دیدنم یاد بابا میوفته.. پ ن : هر بار بی حال تر میشد.. پ ن : بی هوش بود..
دوتا پارت طولانی تقدیم به شما.🤌 برای نظرات زیبای شما کانال ناشناسمون https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
سلام به همه گاندویی ها .😎 من ادمین جدیدم و خب منو با اسم مستعار دلبرِ عراقی بشناسید .🥲❤️ امیدوارم بتونم صحنه هایی از سریال محبوب‌مون ، گاندو رو که گوشه ذهنتون خاک میخوره ، دوباره زنده کنم : ))🌱
ای عهده دار مردم بی دست و پا حسین))¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
🤲 ماه شعبان 📌با ارسال این پست برای دوستان و آشنایان، در ثواب انجام این اعمال شریک باشید. 🔍جزییات بیشتر در تصویر ❤️ https://eitaa.com/Admin_Gando
🕗 دوباره سایه‌ی ماه کریمی از سرم کم شد به تعقیب رجب بودم، که شعبان المعظم شد 🌙حلول ماه شعبان بر شما مبارک باد https://eitaa.com/Admin_Gando
سلاام صبحتون بخیر✨
خستم..💔🙂
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
خستم..💔🙂
آخ دست رو دلم نزار... ❤️‍🩹 بچه‌ها دعا کنید امتحانشو خوب بده و امتحانای بعدی رو هم راحت نمره خوب بگیریم كه انشالله فعالیت ها و رمان ها زودتر به دستتون برسه💝