ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
رفقاا شارژ گوشیم رو به اتمامه.. 😬 شما حرفاتون بزنید میاام جوااب میدم..🥲❤️
۱.نه نه😂💔
تیر چی خوااهر من..
فقط داغون شدد...
۲.بله بله...
۳.🙂✨
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه ای از بهشت ))
https://eitaa.com/Admin_Gando
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمستون شده ..
از این سایهی جگر خون شده سراغی بگیر..)
https://eitaa.com/Admin_Gando
شروع تبادلات DELI از5 بهمنماه🌙🦦:.
درحال چنل گیری ...
اد تب میشم آمار +2k +ویوی فول🧊
@Deli_TEB
اینفوم:
https://eitaa.com/joinchat/3557884733C0098a482a6
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهلم
رسول
نیم ساعت گذشته بود.. داوود مستقیم رفته بود اتاق عمل.. نگران پام رو تکون می دادم.. مدام زیر لب توسل میکردم به اهل بیت که داوود به سلامت عملش تموم شه..
خاله سیمین چیزی نمی دونست.. داوود که بیرون بیاد بهش زنگ میزدم..
نزدیکای شیش صبح بود.. مسجدی که خیلی نزدیک بیمارستان بود باعث شده بود صدای اذان توی محوطه بیمارستان بپیچه..
می دونستم اینجا موندم فایده نداره... بلند شدم.. وضو گرفتم و گوشه نماز خونه نشستم.. هر سوره ای که حفظ بودم برای سلامتی داوود می فرستادم.. نمازم که تموم شد .. می دونستم آقا محمد بیداره... براش نوشتم" سلام آقا محمد خوبین؟ بیدارین؟ "
شاید چند دقیقه گذشت که زنگ زد بعد از سلام گفت: سر نماز بودم پیام دادی.. چیزیشده؟!
آروم گفتم: نه آقا.. یه ساعت پیش داوود حالش بد شد.. اوردمش بیمارستان الان اتاق عمله نمی دونم کی قراره بیاد بیرون..
پشت گوشم گفت: باشه رسول جان نگران نباش کارای سایت رو هماهنگ کنم میام..
باشه ای گفتم که گفت: نگران کهنیستی رسول؟ یه عمل سادس داوود خیلی قوی تره.. مطمئن باش توکل بر خدا..
با لبخند گفتم: چشم آقا.. نگران بودن که عادیه برای من عادته..
صدای بابا گفتن پناه پس زمینه ی حرفای محمد بود.. انگار بغل آقا محمد بود.. عجیب بود بیدار بودن بچه این وقت صبح..
با تعجب گفتم: آقا محمد پناه بیداره؟!
معلوم بود لبخند زده: بعله بعله بیدار شده با باباش نماز بخونه.. سلام به عموش هم میرسونه..
قند تو دلم آب شد: جای ما ببوسینش پناه کوچولو رو..
بعد قطع کردن با لبخند زمزمه کردم: خوشبحال پناه کوچولو که هر صبح با شما نماز میخونه..
از نماز خونه زدم بیرون.. سردم بود.. وقتی استرس داشتم سردم میشد.. نمی تونستم روی صندلی بشینم... مدام راه میرفتم که یه پرستار پشت سرم گفت: آقای موحد؟!
سریع برگشتم با دیدنم گفت : بیمارتون داوود نظری عملش تموم شده..منتظریم به هوش بیاد..
تشکر کردم.. نفس عمیقی کشیدم اما تا باهاش حرف نمی زدم تا با خنده نگاهم نمی کرد نگران بودم..
داوود
درد یا سوزشی سمت کلیهام حس کردم.. باز کردن چشام خیلی سخت بود... نور سفید چشام رو میزد.. اینجا برام آشنا بود.. وقتی که تیر مهمون ریهم شده بود.. دستم سمت کلیه ام رفت ینی دیگه درد نمی کرد؟ دیگه قرار نبود نصفه شبا لب حوض بشینم...
رسول ..
آروم در اتاق رو باز کردم.. انگار بیدار بود.. آروم کنارش نشستم: دهقان فداکار ما چطوره؟!
چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد..لبخند محوی زد: خوبم خداروشکر.. فقط....فقط کلیهام خیلی درد داره.. انگار با چاقو زخم شده..
دردش برای من درد بود.. آروم گفتم: درست میشه.. مهم اینه از شر سنگ راحت شده..
با لبخند سرش رو تکون داد.. خوشحال بودم.. از اینکه الان کنارشم.. از اینکه بازم لبخندش رو میبینم..
سمتش گفتم : چی می خوای برات بیارم بخوری؟!
آروم گفت: اشتها ندارم..
نوچی گفتم: نمیشه که داداش من ..
چشام رو ریز کردم: بستنی هندونه ای چطوره؟!
خندید اما خیلی زود اخمی روی ابرو هاش نشست..زیر لب آخی گفت.. کلیه درد اجازه خنده بهش نمی داد..
اخم محوی بخاطر دردش ای ابروهام نشست... بلند شدم اروم بوسه ای روی پیشونیش کاشتم.... با لبخند پهنی گفت: خجالت میدی آقا رسول..
_ پرو نشو..
از اتاق که بیرون اومدم بچه ها بیرون بودن از طرز وایسادنشون خندم گرفت.. انگار برای دستگیری مجرم اومده بودن.. با سعید و فرشید دست دادم.. آقا محمد پرسید: کجا رسول..
با لبخند گفتم: میرم برای داوود بستنی بخرم..
کوتاه خندید: باشه..
حالم خوب بود.. خوب بودن برای خوب بودن بچه ها..
#رویار_۲
••••••••••••••••••••
پ ن : سلام به عموش میرسونه..
پ ن : خوشبحال پناه کوچولو)!
پ ن : دردش درد من بود..
پ ن : انگار مجرم می خواستن دستگیر کنن..
پ ن : بستنی هندونه ای
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت چهلم رسول نیم ساعت گذشته بود.. د
این پناه خانوم هم چه بامزه شده 💛✨
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت چهل و یکم
یک هفته بعد
رسول
به موهای مرتب توی اینه نگاه کردم کردم.. لبخند ژولیده ای برای خودم زدم.. دو سه یه روزی بود مرخصی داوود تموم شده بود..
تلفن که زنگ خورد از تصویر خودم جلوی آینه دل کندم.. عمه بود.. با لبخند جواب دادم: سلام ما به عمه ی عزیزم..
مثل همیشه محبتش قلبم رو گرم کرد.: رسول پسرم یادت نره واسه ناهار بیای..
_ نه عمه مگه میشه ما یادمون بره اول یه سری کار دارم بعد میام..
صداش همیشه آروم بود: دردت بسرم باشه پس منتظرم.. ،
_ خدانکنه عمه..
بعد از خداحافظی اماده شدم رفتم سایت..
..........
دستم روی گذاشتم روی شونهی داوود: به آقا داوود خوبی ؟ کلیهات درد نمیکنه؟!
خندید: سلام.. نه خداروشکر چرا درد کنه .؟
شونهای بالا انداختم : به هر حال عمل کردی..
پوکر نگاهم کرد: استاد یه هفته گذشت تموم شد..
خندیدم که گفت: تو که قرار نبود بیای؟ چی شد اومدی؟
_ جلسه داشتیم .. گفتم باشم بعد برم..
.......
دور میز نشسته بودیم که مثل همیشه آقا محمد با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کرد: موضوع جلسه قبلی مسعود عزیزی بود.. با بازجویی که انجام دادیم فهمیدم که فقط به یه نفر ارتباط داشته به اسم فریدون پور رحیمی که به احتمال زیاد پور رحیمی با وحید ارتباط داشته..
با نگاه کردن به سعید، سعید به برگه های دستش نگاه کرد: با استعلام تماس های پور رحیمی فهمیدیم یه چند وقتیه اومده تهران.. بیشتر با خط سفید صحبت کرده..
فرشید گفت: شاید برای دیدن کسی اومده..
محمد حرفش رو تایید کرده : درسته.. بعد چند سال برگشته تهران، یه خونه قسمت های جنوبی تهران به اسمشه..
پرسیدم: خب کی دستگیرش میکنیم؟!
_ باید یکم صبر کنیم ببینیم با کسی ارتباط داره یا نه..
سرم رو تکون دادم...
آخر جلسه گفت: فرشید و داوود دوربینای سمت جنوب رو چک کنن رسول توام مکالمه های پور رحیمی رو پیدا کن..
جلسه که تموم شد همه که بیرون رفتن سمت محمد گفتم: آقا محمد؟!
_ بله؟!
آروم گفتم: حکم اسلان معلوم نشد کی اجرا میشه؟!
چند ثانیه نگاهم کرد.. صداش رو صاف کرد: تا فردا جوابش میاد.. چرا ؟
نفس عمیقی کشیدم: هر چی زودتر تموم شه بهتره..
انگار فقط چشمایی که خیلی محو نگران بود جوابم بود.: توکل کن به خدا ، درست میشه..
چیزی نگفتم که گفت: مگه شما نمی خواستی بعد جلسه بری؟
با لبخند گفتم: چرا آقا.. البته اگه شما اجازه بدین..
سرش تکون داد: باشه آقا رسول ولی دیگه از این مرخصی ها خبری نیست..
خندیدم: چشم.
بعد از خداحافظی از اتاق بیرون اومدم..
داوود انگار نگران گوشی رو روی گوشش گذاشته بود.. سمتش رفت گفتم: خواهرته؟!
سرش رو تکون داد: اره.. از صبح جواب نمیده.. آنلاین هم نیست..
_ نگران نباش بچه که نیست.. شاید یه جاییه نمی تونه جواب بده..
گوشیش رو گذاشت تو جیبش: همین دیگه اینکه الان کجاست منو نگران میکنه..
هوفی کشیدم.. که حالت چهرهاش تغیر کرد با خنده گفت: خب کجا دعوتی حالا؟
خندیدم: خونه عمم..
_ خوبه پس خوش بگذره..
تشکر کردم..
بعد از خداحافظی سمت خونه عمه حرکت کردم..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••
پ ن : لبخند ژولیده ای به خودم زدم..
پ ن : البته اگه شما بزارین..
پ ن : دردت به سرم! )
پ ن : اینکه الان کجاست منو نگران میکنه ..