سلام به ممبرای عزیز گاندویی🐊
واقعا عذرخواهم بخاطر تاخیر در فرستادن پارت دلی🙏🏻
یوسف گم گشته باز می آید به کنعان غم مخورید😂
بلاخره شب موعود فرا رسید😁🌹
به دلایلی پارت دلی به رمانک تغییر پیدا کرده و خبر خوش اینکه قراره امشب پارت هارو بزارم🥳
هستی جان لطف کردن به بنده افتخار دادن که این رمانک رو با هم بنویسیم بنابراین چون خودم رو خوب میشناسم توصیه میکنم آمادگی هر اتفاقی رو داشته باشید😅
برای اینکه شما پارت هارو گم نکنید تا زمانی که آخرین پارت گذاشته بشه فعالیت نداریم🙃
امیدوارم که خوشتون بیاد😉
❤️🔥ارادتمند شما #ریحانہ
❤️🩹🥲
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_اول
بسم الله الرحمن الرحیم
"گزارش جلسه ۱۲ دی ماه ساعت ۹:۴۱"
رسول:خب اینم از اول گزارش..
با دیدن ۱۲ دی خندم گرفت چون یادم افتاد که فردا تولدمه..
ساعتم رو نگاه کردم ساعت ۹:۲۵ دقیقه بود و ۱۶ دقیقه دیگه جلسه داشتیم..
داوود:تقریبا یه ربع دیگه جلسه بود..
یه استرسی داشتم که اصلا نمی دونستم چرا..
نیم نگاهی به رسول کردم طبق معمول تا به گردن توی مانیتورش بود..
به سمتش رفتم و دستم روی شونش گزاشتم..
رسول:جالب بود!!
فردا تولدمه و اگه این تاریخ و نمی دیدم متوجه نمیشدم اصلا..😅💔
بی خیال این موضوع شدم دوباره رفتم سر کارم..
که کسی دستش رو گزاشت روی شونم..
فک کردم آقا محمده و خواستم بلند شم که وقتی برگشتم با داوود رو به رو شدم..
خدابگم چیکارت نکنه دااااووود..
داوود: چیشددد؟!
داداش مگه من چیکار کردم؟!
چیشده برادر من؟!
رسول:فک کردم آقا محمددی!!
آخه چرا اینجوری میاای؟!
داوود:خب حالا ببخشید.
رسول:حالا بیخیال...
داوود:من که دلم می خواست سر به سرش بزارم گفتم:
حالا خیلی ترسیدی داداشی؟!😁💔
آخه فک نمیکردم..
یعنی اگه میدونستم کاری میکردم که بلندشی..
رسول:داوود جان من خستم..سر به سرم نزار که برات بد تموم میشه..
داوود:چی میشه داداش؟!😁
رسول:داوود جاان..
داوود:نمی دونم چقدر اذیتش کردم ولی وقتی نگاه ساعت کردم..
وای رسول جلسهههه..
رسول:خدا بگم چیکارت نکنه که نه گزاشتی من یه خورده به کارام برسم نه هیچی..
حالا پاشو بریم سر جلسه..
داوود:چشم داداش جونم😁💔.
رسول:باشه دارم براات..
تقه ای به در زدم و درو باز کردم و وارد شدیم..
یه لحظه شکه شدم..
آقای رضایی بود رئیس کل وزارت اطلاعات😳
بعد از چند ثانیه سلام دادم..
و رفتم روی صندلی كنار محمد نشستم داوودم كنارم نشست
منتظر بقیه بچه ها بودیم..
اصلا فکر نمیکردم آقای رضایی انقدر یهویی برای بازدید بیاد
محمد هی پاشو تکون میداد و بدجور استرس داشت
آروم دستشو گرفتم و نگاهمون به هم دیگه گره خورد ....
بچه ها اومدن و نشستن
آقای رضایی:نمیخواین جلسه رو شروع کنید؟
آقای عبدی:چرا همین الان، محمد
محمد:بله، چشم
بلند شدم و گفتم : خسته نباشید میگم بهتون و همینطور خوش آمد به آقای رضایی..
خب خداروشکر پرونده قبلی با خوبی بسته شد
و حالا ما پرونده جدیدی رو در دست داریم..
توضیحات کلی راجب این پرونده رو آقا رسول خدمتتون عرض میکنه
رسول جان بفرما☺️
رسول: همه چی خیلی سریع از ذهنم رد شد پس اون پیامی که برام اومد توضیحات پرونده بود. ای داوود خدا بگم چیکارت نکنه 😫
هیچی نداشتم برای گفتن اما نمیخواستم فرماندم ضایع بشه برای همین شروع کردم به صحبت کردن
رسول:بله. موضوع کلی که در این پرونده وجود داره اینکه برخلاف پرونده قبلی که فقط جاسوسی بود این پرونده از جنبه اقتصادی هم برخوردار هست( بر اساس تجربش میگه)
در واقع ما با دلالان اطلاعات طرف هستیم
(از این به بعد از روی لپتاپ میگه)
اینا یه شبکه دلالیه اطلاعات درست کردن که با كمک بچه های مفاسد اقتصادی تونستیم سر دسته هاشون رو پیدا کنیم
با یه کلیک تصویر اون دو نفر رو انداختم روی نمایشگر
حس میکردم دیدمشون اما یادم نمیومد
محمد:بله همین طور که رسول گفت این افراد در حال دلالی اطلاعات کشور هستن..
و ما باید هر چه سریع تر تا بیشتر از این پیش نرفتند جلوشون رو بگیریم..
خب این افراد تعدادشون زیاده ولی اصلی ترین شون دو نفر هستن..
دو نفر که کل کار ها با دستور اینا انجام میشه..رسول جان..
رسول:خب اون دو نفر آیدین ستوده و سیما عزیزی هستن
ما از این دو نفر تا الان فقط دو تا عکس داریم..
زیاد خودشون رو آفتابی نمی کنن که شناسایی بشن..
و کار ما اینجا سخت میشه..
.
.
.
محمد:بد از تموم شدن جلسه همگی بلند شدن که..
آقای رضایی:رسول شما بمون...
رسول:چشم و دوباره نشستم روی صندلیم
آقای عبدی :محمد جان شمام بشین
محمد:چشم
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن: تولدش🥺
پ.ن: یعنی چیکارشون دارن🤔
نویسندگان:
✧༺R.h༻✧
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_دوم
آقای رضایی:خب میرم سر اصل مطلب
من در اصل برای جذب رسول جان و ارتقای رتبش اومدم
با توجه به نقش زیادش توی پرونده قبلی تصمیم گرفتن از سروان به سرگرد ارتقاش بدن و عضو سازمان اصلی بشه
اومدم برای دادن خبر ولی منم تحت تاثیر خودش قرار داد با فن بیان خوبش و ویژگی های دیگش
رسول: اه كاش هیچی نمیگفتم یا میگفتم شرمنده نخوندم گزارش پرونده رو فوقش توبیخم میکردن دیگه..
لب باز کردمو گفتم:خب..من اگه شما اجازه بدین و آقای عبدی و آقا محمد هم راضی باشند این پرونده هم اینجا باشم..
تا انشاالله بد از این پرونده اگه اجازه بدین بتونم بیام..
عبدی:من که موافقم..رضایی جان پس شما هم کنار بیا تا بد از این پرونده..
و اینکه محمد...
نظر تو چیه؟!
محمد:وقتی اقای رضایی چنین حرفی زد یه لحظه حس کردم قلبم نمیزنه..
نه..من قول دادم..قول دادم که نزارم رسول ازم یه لحظه ام جدا بشه.
نمیخوام بهترین رفیقم ازم جدا بشه..
وقتی رسول چنین حرفی زد آروم شدم..
ولی بالاخره که باید همچین اتفاقی بیوفته..
با صدای آقای عبدی به خودم اومدم...
لب زدم:نه آقا منم مشکلی ندارم..
آقای رضایی:پس انشاالله بد از این پرونده رسول جان عضو سازمان اصلی میشه..
رسول: و اما راجب ارتقای رتبه هم اگر اجازه بدید همون موقعی که انتقال انجام شد این عمر هم صورت بگیره ..
نمیخواستم رتبم هم سطح فرماندم باشه( تو دلش)
رضایی:فهمیدم بخاطر چی میگه و گفتم
ماشالا به این ادب و طرز رفتار باشه مشكلی نداره..
رسول:خجالتمون میدید ممنون..😅
......
محمد:جلسه تموم شد و به طرف اتاقم حرکت كردم
فكر اینکه رسول قراره ازم جدا بشه دیوونم میکرد
رسیدم به اتاقم..
کلافه به ساعتم نگاه كردم ۱۲ بود هنوز خیلی مونده تا شب و امشب رسول سایت نیست ..
از همین الان دلتنگش بودم 🥺
فردا تولدشه هییی...
کِی ۲۵ سالش شد..
یادش بخیر پارسال موقع تولدش شیفت بودم و درگیر، وقتی فرداش با پیرهنی که تازه کادو گرفته بود اومد تازه یادم افتاد..
بعدم براش یه عقیق خریدم اما الان موندم چی بگیرم براش
ساله بعدم كه ایشالا انگشتر عقدش دستشه..
با فهمیدن این كه سال بعد پیشم نیست دوباره خستگی و كلافگی اومد سراغم
با صدایی از فكر و خیال اومدم بیرون
#رسول
تا به میزم رسیدم شروع كردم به کار...
با خوندن پرونده یه راهی به ذهنم رسید😎
با خوشحالی دوییدم سمت اتاق محمد..
در باز بود..
از سر میز مرکزی خودمو نگه داشته بودم اما با دیدن میز اتاق آقا محمد نتونستم تحمل کنم و زدم رو میز
رسول:یافتم آقا🤩
محمد: یواش.. چخبرته 😤
رسول:خندم رو لبم خشک شد
تازه فهمیدم چیكار کردم😬
آروم گفتم: ببخشید آقا ..... نمیدونستم این صدا میده😔
بعد از چند ثانیه وقتی دیدم اوضاع خوب نیست اومدم از اتاق جیم بشم كه
محمد: کجا.. رسول
رسول:جانم آقا🥺
محمد:چیکار داشتی؟
رسول:آقا بعدا میام توضیح....
محمد:نه بیا بگو
رسول:بگم آقا واق....
محمد:آره
رسول:آقا یه نگا به این میندازین.... ببخشی..
محمد:چی هست؟
رسول:بگم آقا الان؟
محمد:اوهوم
رسول:توضیح بدم؟ 😮💨
آقا یه ذره صندلی تونو... ببخشید آقا
با سیستم الگوریتمم رو آوردم و شروع کردم به توضیح دادن
آقا همونطور كه بچههای مفاسد اقتصادی گفتن مظنونین پرونده یعنی آیدین ستوده و سیما عزیزی دلالان اطلاعات هستن..
پس به شدت برای پول در آوردن دنبال اطلاعاتن..
ما میتونیم از طریق این الگوریتم برنامه ریزی شده اطلاعات سوخته رو به طوری در اختیارشون قرار بدیم كه منافع زیادی رو برامون داشته باشه..
محمد:مثلا
رسول:آقا طبق این برنامه، ما زمانی که داریم اطلاعات رو باهاشون معامله میكنیم در واقع داریم ازشون اطلاعات می گیریم..
محمد نگاه کوتاهی به مانیتور کرد و سرشو به معنای تایید تكون داد
که من شروع به توضیحات بیشتر کردم
رسول: آقا طبق مدارکی که داخل خونه مرجان شرفی مثل پولایی که ارزش کمی داشتن و اثر انگشتشون روش بود یا اطلاعات كمی که اونام ارزش زیادی نداشتن این برنامه عملی میشه..
محمد:و ارتباط اون مجسمه گرگی كه ما تو خونه مرجان پیدا کردیم با.. آیدین ستوده و خانم سیما عزیزی چیه؟
رسول:امممم...آقا خیلی نکته خوبی رو گفتین.... خیلی نکته مهمیم هست و منم آقا خیلی به سلولای مغزم فشار آوردم.ولی خب...به هیچی نرسیدم...
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن: سازمان اصلی😬
پ.ن:به هیچی نرسید😂
نویسندگان:
✧༺ R.h༻✧
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_سوم
#رسول
چند دقیقه ای سکوت شد تا محمد گفت
محمد:رسول بشین
رسول:چشم
محمد:همش میخواستم یجوری... ی چیزی بهش بگم اما نمیدونستم چی بگم... دیدم خواست یچیزی بگه اما حرفشو خورد گفتم:چیزی میخواستی بگی
رسول:نه... نه آقا هیچی و سرمو انداختم پایین😓
محمد:رسول... بگو
رسول:آقا محمد من یکم نگرانم
محمد:بابت؟
رسول:همین كه قراره برم سازمان کل..
نشد اون چیزی که میخواستمو بگم روم نشد( تو دلش)
محمد:طبیعیه... حالا واقعا میخوای بری؟
رسول:اگه دست خودم بود که عمرا میرفتم..
محمد:کلافه دستی به صورتم کشیدم..
رسول:فهمیدم بخاطر این موضوع ناراحته و گفتم:اما باز خوبه میتونم بیام سر بزنم بهتون.. بهتر بود که اینجا می موندم اما از اونجام میتونم از کشورم دفاع کنم مهم اینه... اصلا خدا رو چه دیدین شاید تا اونموقع عمرمون قد نداد و تو همین پرونده شهید شدیم..☺️
محمد:با اخم نگاش کردم..
گفتم:حالا من هیچی نمیگم تو همینجوری نشستی اینجا داری هر حرفی خواستی میزنی... پاشو دیگه مگه تموم نشد برو سر کارت...
رسول:چشم آقا🙃
محمد:به سلامت..
فقط استاد رسول شب بیا پیش من..
کارت دارم..
اینجا نمیشه گفت؛))
رسول:نه آقا دیگه مزاحم نمیشم..
اگه میشه همین جا بگید..
محمد:بلهههه؟!
استاد رو حرف من حرف زدی؟!
رسول: نه یعنی چیزه..😬
چشم حتما مزاحمتون میشم...
محمد:دوباره گفت مزااحم..
برو بچه جون..
منتظرم..
رسول:چشم آقا..
از رو صندلی بلند شدمو رفتم سمت میز آقا محمد قلبم هنوز تند میزد فكنم بخاطر اینکه تا حالا سرم داد نزده بود انقدر دلم میخواست بپرم بغلش کنم⦅🫂🫀🥺⦆اما موقعیتش جور نبود....برای اینکه ضایع نشم و این سوال براش پیش نیاد كه تا اونجا رفته بودم چیکار دستمو دراز کردم و
گفتم:آقا ببخشید پرونده رو میشه بدید
محمد:نه بزار باشه
رسول:چشم آقا
داشتم از اتاق خارج میشدم
محمد:عا رسول
رسول:جانم آقا
محمد:ببخشید سرت داد زدم
رسول:نه آقا شما حق دارید... ببخشید من یهو اومدم زدم رو میز
محمد سرشو برد سمت پرونده
رسول:با اجازه آقا
محمد:با سر جوابشو دادم
رسول:از اتاق محمد بیرون اومدم و بعد از تکمیل کارام راهی پارکینگ شدم..
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن: دلم میخواست بپرم بغلش کنم⦅🫂🫀🥺⦆اما موقعیتش جور نبود....
پ.ن:شاید تا اونموقع عمرمون قد نداد و تو همین پرونده شهید شدیم..☺️
نویسندگان:
✧༺R.h༻✧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2528667
پارت ۱ تا ۳ تقدیم به نگاه های زیباتون✨💞
منتظر نظرات خوبتون هستم🐊
https://eitaa.com/joinchat/3191211490Ce35409bd0d
کانال ناشناس👆🏻
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_چهارم
#رسول
از موتور پیاده شدم و وارد خونه شدم در خونه رو باز کردم که حس کردم یکی با داد صدام زد..
برگشتم ولی کسی رو ندیدم..
خواستم وارد خونه بشم که...
سرم تیر بدی کشید و چشام سیاهی رفت..
طولی نکشید که سیاهی مهمون چشام شد..🖤
#محمد
منتظر رسول بودم و خبری ازش نبود..
سعی می کردم که نگرانی رو از خودم دور کنم ولی مگه میشد؟!
نگاهی به کادوی تولدش کردم ،لبخندی زدم؛)
امیدوارم خوشش بیاد..
خیلی دیر کرده و بود و منم دیگه طاقت نداشتم و شمارش رو گرفتم..
خاموش بوود!!
رسول هیچ وقت نمیزاشت گوشیش خاموش بموونه..
نمی تونستم تو خونه بشینم تا شاید رسول گوشیش روشن بشه یا...
از خونه زدم بیرون و به سمت خونه ی رسول حرکت کردم...
تو راه کلی فکر و خیال به سرم میزد..
نه نه رسول چیزیش نشده و حالش کاملا خوبه..
به خونش رسیدم..
چند بار زنگ در و زدم ولی...
یهو یادم افتاد که کلید خونش دستمه..
سریع در باز کردم و وارد خونه شدم..
کسی نبود یعنی چیی؟!
چشمم خورد به برگه ای که روی زمین افتاده بود..
خم شدم و برش داشتم..
<فک نکن خیلی زرنگید.استادتون فعلا مهمون ماست تا هر وقت دست از این پرونده بکشید فقط شاید تا اون موقع دیر بشه و دیگه زنده نباشه😈>
دنیا دور سرم داشت میچرخید...
بزور خودمو رسوندم دم در..
تازه متوجه خونی که روی زمین ریخته بود شدم..
زانو هام خالی شد و رو زمین فرود اومدم..
باورم نمیشد..چه بلایی سرش اومده یعنی؟!🥺💔
بمیرم برات پسررر؛))
به دیوار تکیه دادم چی فکرش رو می کردم چیشد...
کادویی که براش گرفتم،حرفااش،مزاحم نمیشم،کاش نمیزاشتم بره خونه خودش..
کاش با خودم میبردمش خونه..
من..من بدون رسول نمی تونم ادامه بدم..
حالم خیلی بد بود..
یعنی کیا بردنش؟!کِی بوده که خونِش اینجوری روی زمین...
حالم دست خودم نبود..بخدا که نبود.
بلند شدم می خواستم برم بیرون که پیامی روی گوشیم اومد..
شماره ناشناس بود..یه فیلم بود..
فیلم رو باز کردم...
ا.اون رسول من بوددد؟!😭💔
رسول بود که اینجوری میزدنش!
با دیدن اون فیلم سریع از خونه خارج شدم به سمت سایت رفتم..
باید می رفتم تا یه اطلاعاتی از رسول پیدا كنم..
نمیدونم چطور رانندگی کردم و چطور به سایت رسیدم..
میدونستم علی سایبری امشب تو سایت شیفته، رفتم سراغش..
سریع وارد شدم و به سمت میز مرکزی حرکت کردم...
علی روی میز بود..
دستم روی شونش گزاشتم که برگشت و با دیدن من خواست بلند شه که مانع شدم..
علی: مشغول کارم بودم که دستی روی شونم نشست..
با دیدن آقا محمد خواستم بلند بشم ولی مانع شد..
سوال تو ذهنم بوجود اومده بود بخاطر همین گفتم:آقا بچه ها گفتن رفتید خونه.. فکر نمیکردم که..
محمد: علی جان ببین می تونی ردیاب رسول رو روشن کنی؟!
علی:آقا ر.رسول چرااا!؟
محمد:علییی!!
فعلا هیچی نمی دونممم..
فقط میدونم جون رسول در خطره...
سریع بااش!
علی:آقا می تونم فقط زمان..
محمد:باشه علی باشه..
فقط باید پیداش کنی..
علی:چشم..
نگران بودم..نمیدونستم چیشده..ولی مطمئن بودم یه اتفاقی افتاده..
تمام سعی ام رو کردم تا بتونم پیداش کنم..
اقا شد..پیداش کرددم..
محمد:کجااس؟!
علی:آقا این طور که پیداس بیرون شهره..
فقط..
محمد:فقط چی؟؟
علی:ازش جدا شده.. چون تا شعاع ۳ کیلومتریش هیچ موجود زنده ای نیست..
محمد:یه تیم بفرست که اون منطقه رو کامل بگردن.. باید همون دور و برا باشه
علی:چشم آقا
رفتن آقا محمد كافی بود برای اینکه بچهها به طرفم هجوم بیارن..
بعد از فرستادن تیم سوالاتشون شروع شد...
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن: سیاهی🖤
پ.ن:پارتی طولانی🥰
پ.ن: چه بلایی سرش اومده یعنی؟!🥺💔
پ.ن:هیچ موجود زنده ای نیست.. میشه اونجا باشه ولی زنده نباشه؟ 🤔
نویسندگان:
✧༺R.h༻✧
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_پنجم
داوود:علی چرا آقا محمد برگشت؟؟
سعید:چرا انقدر حالش بد بود؟
فرشید:چی گفت؟ تو چی گفتی؟ چیشده بود؟
علی:بچهها آروم..ازم خواست جی پی اس رسول و روشن كنم..فکنم گمشده
داوود:وا مگه بچس كه گم بشه..حتما یه چیز مهم تره..اینجوری نمیشه میرم پیش آقا محمد
تقه ای به در زدمو وارد شدم
محمد:بله
داوود:آقا چیشده؟برای رسول اتفاقی افتاده؟
محمد: درو ببند بیا..فیلم رو براش پلی كردم
داوود:ن.ه نههه آقاااا😭💔
این رسول نییییس..
من اصلا نمی تونم باور کنم نه..🥺
آقا چرا نمیریم؟!
چرا وارد عمل نمیشیم؟!
محمد:آروم داوود!!
فعلا علی یه تیم فرستاده..
اگه امن بود میریم اینجور جون خودشم کمتر در خطره..
داوود:آقا ولی من...
محمد:بسه دااوود.برو یه خورده استراحت کن به بچها هم بگوو؛))
هر لحظه ممکنه عملیات داشته باشیم..
داوود:چ.شم..
.
.
#رسول
با لرزی که به تنم افتاد آروم چشمامو باز کردم...😣
اما اینقدر تاریک بود كه هیچ جایی رو نمیتونستم ببینم..
درد سرم اجازه نمیداد بفهمم دلیل اینکه تاریکی میبینم بخاطر نبودن نور داخل اون مكانه یا چشمامو بستن..😩
دست و پام بستده بود هر کاری کردم نشد که حتی تنم رو تشون بدم..
شاید داخل صندوق ماشینم...اما نه چون حرکت ماشین رو احساس نمیکنم... اگه یجا پارک باشه چی...الان فقط مهم اینه یجور خلاص بشم...
یکم بیشتر که با استفاده از انگشتام لمس کردم فهمیدم به یه صندلی آهنی بسته بودنم..
سعی کردم تمام تمرکزمو بزارم روی دستام اما ای كاش نمیزاشتم..😕
دلم انگار یهو ریخت...وای...😥انگشترم..
انگشتری که محمد بهم داده بود نیست...دیگه حالم دست خودم نبود..اون انگشتر بهم آرامش میداد..🥺
سوزش چشم چپم باعث بسته شدنش شد..البته قبلشم چیزی نمیدیدم اما تنها فرقش این بود که فهمیدم وقتی ضربه به سرم زده بودنن سرم شکسته بود و خونی که ازش پایین اومده بود به داخل چشمم نفوذ کرده بود😫 سوزش بدی داشت..😣
نمیدونم چقدر با دردام کلنجار رفتم تا اینکه صدای قدم های کسی رو شنیدم..
صدای آقا محمد از ذهنم مرور شد:رسول..هواستو خوب جمع کن..نزار هیچی ذهنتو به هم بریزه...
سعی کردم تمرکز كنم طبق شم پلیسیم صدای پای یه زن بود...
چند ثانیه بعد صدای پای دو نفر بهش اضافه شد مرد بودنن و فکر كنم خیلی هیکلی باشن..
خدا بخیر بگذرونه😓
با باز شدن در تکونی به خودم دادم..
وارد اتاق شدن، از نوری که از بالا و پایین میخواست به چشمم نفوذ كنه فهمیدم برق روشن كردن..
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن:انگشتر محمد مایه آرامشه🥺
پ.ن:صدای آقا محمد🥲
پ.ن:شم پلیسی😎
نویسندگان:
✧༺R.h༻✧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2528667
پارت ۴ و ۵ تقدیم به نگاه های زیباتون✨💞
منتظر نظرات خوبتون هستم🐊
https://eitaa.com/joinchat/3191211490Ce35409bd0d
کانال ناشناس👆🏻
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_ششم
#رسول
چشمامو بسته بودن،سرم رو به زیر انداختم که شروع کرد به حرف زدن..
+میبینم که حالت خوبه استاد رسول..
_چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم..
+فک میکردم زبون داری!!
ولی الان میبینم نه زبون نداری؟!
_حرفی برای گفتن ندارم!!دلیلی ام نمیدونم که اصلا حرف بزنم..
+عه!پس زبون داری..
خب حالا که نمیدونی چی بگی من بهت میگم!!
چی از این پرونده می خواید؟!
_من همچنان حرفی ندارم برای گفتن..
+دارم با زبون خوش باهات حرف میزنم!!
نزار با روش خودم به حرفت بیاارم!!
_هر کاری می خوای بکنی بکن!!
من لب باز نمی کنم و هیچی نمیگم..
+باشهه!!
ولی بدون نخواستم این کار و انجام بدم..
با یه حرکت به بچها گفتم برن سمتش..
+بد از این حرفم اون دو تا مرد به سمتم اومدن..
نفس عمیقی کشیدم..
بدون اینکه از صندلی جدام کنن شروع کردن به کتک زدنم..
(نیم ساعت بعد)
صدا های مبهمی میشنیدم..
ضرباتشون کم کم آروم میشد..
مثل اینکه خسته شده بودن..
فکر نمیکنم جای سالمی تو تنم مونده باشه..
همه چی به کنار اما قفسه سینم خیلی درد میكرد یا شكسته یا ترک برداشته😣
یكیشون پارچه روی چشممو برداشت..بعد از چند ثانیه به نور عادت کردم..
اون زنه سیما عزیزی بود🤯
اما چطور منو پیدا کرده بود..
سیما عزیزی:دیدی چقدر راحت بهترین نیرو تو گرفتم فرمانده...فقط ۷ ساعت وقت داری اون الگوریتم لعنتی که این آقا طراحی کرده رو برام بفرستی البته اگه زنده میخوایش.. راستی تلاش نکن ردمونو بزنی که نمیتونی😈
نگاهم چرخید طرفم كسی که داشت فیلم میگرفت..
تا اومدم حرفی بزنم قط کردم..
حتما میفرسته برای آقا محمد..
رسول:هه.. گور خودتو کندی كه😏
با این پیام ۵ دقیقه ای ردتو میزدن..
سیما:بله استاد اگه تو بودی میزدی اما میدونم که تو تشکیلات تون هیچکی مثل تو نیست😈
رسول:من نیروی تربیت شده کم ندارم😆
سیما:تا اون جوجه مهندسا بخوان کاری کنن یا فرماندتون الگوریتم و فرستاده یا تو بهمون گفتی😠
رسول:چهار بار😂
سیما:حالیت میکنم😡
با یه بشکن اشاره كردم كه ببندنش به سقف👆🏻
رسول:همون دو نفر اومدن طرفم..
یکیشون طناب پامو که به صندلی وصل بود و داشت باز میکرد که اسمش حامد بود و اون یکی یعنی امیر هم طنابی که به شکممو صندلی بسته شده بود و اونی که چند دقیقه پیش فیلم میگرفت هم زنجیر روی سقفو آماده میکرد..
این بهترین فرصت بود..
حامد طنابو باز كرد و سرشو آورد بالا که با سر رفتم تو صورتش😤
پام کامل باز نشده بود اما با لگد زدم پس سر امیر و دوتاشون بیهوش شدن😌
دستامو خودم باز کرده بودم اما با آوردنشون به جلو قفسه سینم درد گرفت دست چپمو گذاشتم روش..بلند شدم..
با آرنجم اون زنجیر به دستو بیهوش كردم.. به طرف سیما دوییدم..اسلحش گیر کرده بود و شلیک نمیکرد..خواستم با لگد بزنمش اما سنگینی و سوزشی که تو پام احساس كردم مانع این کار شد😖
سیما:خیلی ترسیده بودم..اصلا فکر نمیکردم این پسره اینجوری باشه..اسلحم كار نمیکرد..وقتی آیدین رسید و تیر زد به پاش نفس راحتی کشیدم😮💨
رو به آیدین گفتم:خوب شد اومدی..
رسول:سرمو سمت در چرخوندم..آیدین ستوده بود اما کنارش🤯
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ.ن:تو تشکیلات تون هیچکی مثل تو نیست🥺
پ.ن:رسول قدرتمند💪🏻
پ.ن:كنارش؟ 🤔
نویسندگان:
✧༺R.h༻✧
『•• #رمانک_خنجری_در_قلب ••』
#پارت_هفتم
#رسول
اصلا باورم نمیشد..الوند بود..
کسی که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم..تقریبا تمام سوالام جواب داده شد چون من بیشتر فن های هکری رو یادش داده بودم و تنها کسی که میتونست بدون نفوذ به سایت، اطلاعات خارج كنه اما ما ۵ ساله که با هم ارتباط نداریم.اصلا چرا باید یه همچین کاری رو بکنه..
الوند:بهم گفته بودن که اگه اون آدرس و حک کنم پول زیادی بهم میدن منم شرط گذاشتم که بعدش باید بهم نشون بدن این آدرس كیه و برای چی میخوانش..
وقتی در باز شد آیدین به طرف كسی شلیک کرد نگاهمو سمت اون فرد چرخوندم و با تعجب نگاهش کردم😨
آیدین:میشناسیش الوند خان؟
الوند:اگه میگفتم آره شاید برام دردسر میشد بخاطر همین گفتم نه
رسول:الوند گفت منو نمیشناسه یعنی دروغ گفت؟چرا؟یعنی جزو نیروهای اونا شده؟
اما منم راضی نبودم که بخاطر ارتباطش با من اتفاقی براش بیوفته با اینكه همه این اتفاقاتی الان برای من میوفته به دست اونه..😓
آیدین:این همونیه که سیر تا پیاز اطلاعاتشو برام درآوردی😏
الوند:خب برای چی آوردینش..چیكارش دارین؟
آیدین:اون الگوریتم های محرمانه برای پرونده های مختلف بود که تو نتونستی رمز گشاییش كنی..همش دستپخت این آقاس که یا بهون میگه یا انقدر زجرش میدن که میمیره😈
رسول:یهو ۷ ۸ تا از نیروهاش ریختن سرم..
الوند:رسولو برگردون از سقف آویزون کردن..دست و پاشم با زنجیر بسته بودن..چهار نفر با چماق به جونش افتادن..منکه فقط از صدای ضربه ها دردم میگرفت مونده بودم چطور رسول آخش در نمیاد😰
رسول:با هر ضربه ای که میزدن نفسم میرفت و با ضربه بعدیش برمیگشت😖
(ده دقیقه بعد)
سیما:دست نگه دارید بلاخره آماده شد
الوند:نگاهم چرخید سیما با انبر میله فلزی داغ شده رو برداشت..میله انقدر داغ بود كه اگه یکم بیشتر رو آتیش میموند ذوب میشد🔥
سیما:رفتم پشت اون پسره که اینو بزارم رو کمرش..سوشرتش و پایین کشیدم بعد پیراهنش رو، زیرش تیشرت داشت بعدم زیر پیراهن هرچقدر پایین میزدم بازم به پوستش نمیرسید..
الوند:رسول همیشه انقدر با حیا بود که ۶ ۷ تا لباس میپوشید كه یوقت هیکلش جذب نداشته باشه چون باشگاه میرفت😟😞
سیما:کلافه شدم و میله رو چسبوندم به کمرش👿
رسول:برای اینکه صدام در نیاد لبمو گاز گرفتم كه خون ازش جاری شد🩸
الوند:برام باور نکردنی بود..رسول چقدر میتونست قوی باشه..
.
موقعیت معاونت سایبری
#محمد
برای اینكه یه نشونی از رسول بتونم پیدا كنم فیلم رو بردم برای تیم رسول تا ردشو بزنن..آدرس ایمیل رو که در آوردن فرستادم برای علی نمیخواستم فیلمو ببینه💔
بچههای تیمش پای سیستم دنبال یه ردی از رسول بودن اما نمیتونستن جلوی اشکاشونو بگیرن..رسول با همه چیکار کرده بود🥺
علی با سرعت به سمتم اومدم
علی:پیداش کردم آقا پیداش کردم🤩
محمد:موقعیتش و بفرست من میرم حكم عملیات رو بگیرم..
رفتم اتاق آقا عبدی
+آقا علی موقعیتش رو پیدا کرد
-خداروشکر، محمد یکی رو بزار فرماندهی که از پسش بر بیاد
+خودم میرم آقا
-نه نمیشه شای..
+آقا هر کدوم از نیروهام جای رسول بودن خودم میرفتم..با اجازه
راه افتادیم سمت موقعیت..خیلی استرس داشتم..نکنه دیر برسم..نباید شب تولدش این اتفاق براش می افتاد..کاش امروز سرش داد نمیزدم😢
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵
پ ن: رسول..💔
پ ن:پیداش کردن😍❤️
پ ن:شب تولدش..
نویسندگان:
✧༺R.h༻✧