eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
『•• ••』 از موتور پیاده شدم و وارد خونه شدم در خونه رو باز کردم که حس کردم یکی با داد صدام زد.. برگشتم ولی کسی رو ندیدم.. خواستم وارد خونه بشم که... سرم تیر بدی کشید و چشام سیاهی رفت.. طولی نکشید که سیاهی مهمون چشام شد..🖤 منتظر رسول بودم و خبری ازش نبود.. سعی می کردم که نگرانی رو از خودم دور کنم ولی مگه میشد؟! نگاهی به کادوی تولدش کردم ،لبخندی زدم؛) امیدوارم خوشش بیاد.. خیلی دیر کرده و بود و منم دیگه طاقت نداشتم و شمارش رو گرفتم.. خاموش بوود!! رسول هیچ وقت نمیزاشت گوشیش خاموش بموونه.. نمی تونستم تو خونه بشینم تا شاید رسول گوشیش روشن بشه یا... از خونه زدم بیرون و به سمت خونه ی رسول حرکت کردم... تو راه کلی فکر و خیال به سرم میزد.. نه نه رسول چیزیش نشده و حالش کاملا خوبه.. به خونش رسیدم.. چند بار زنگ در و زدم ولی... یهو یادم افتاد که کلید خونش دستمه.. سریع در باز کردم و وارد خونه شدم.. کسی نبود یعنی چیی؟! چشمم خورد به برگه ای که روی زمین افتاده بود.. خم شدم و برش داشتم.. <فک نکن خیلی زرنگید.استادتون فعلا مهمون ماست تا هر وقت دست از این پرونده بکشید فقط شاید تا اون موقع دیر بشه و دیگه زنده نباشه😈> دنیا دور سرم داشت میچرخید... بزور خودمو رسوندم دم در.. تازه متوجه خونی که روی زمین ریخته بود شدم.. زانو هام خالی شد و رو زمین فرود اومدم.. باورم نمیشد..چه بلایی سرش اومده یعنی؟!🥺💔 بمیرم برات پسررر؛)) به دیوار تکیه دادم چی فکرش رو می کردم چیشد... کادویی که براش گرفتم،حرفااش،مزاحم نمیشم،کاش نمیزاشتم بره خونه خودش.. کاش با خودم میبردمش خونه.. من..من بدون رسول نمی تونم ادامه بدم.. حالم خیلی بد بود.. یعنی کیا بردنش؟!کِی بوده که خونِش اینجوری روی زمین... حالم دست خودم نبود..بخدا که نبود. بلند شدم می خواستم برم بیرون که پیامی روی گوشیم اومد.. شماره ناشناس بود..یه فیلم بود.. فیلم رو باز کردم... ا.اون رسول من بوددد؟!😭💔 رسول بود که اینجوری میزدنش! با دیدن اون فیلم سریع از خونه خارج شدم به سمت سایت رفتم.. باید می رفتم تا یه اطلاعاتی از رسول پیدا كنم.. نمیدونم چطور رانندگی کردم و چطور به سایت رسیدم.. میدونستم علی سایبری امشب تو سایت شیفته، رفتم سراغش.. سریع وارد شدم و به سمت میز مرکزی حرکت کردم... علی روی میز بود.. دستم روی شونش گزاشتم که برگشت و با دیدن من خواست بلند شه که مانع شدم.. علی: مشغول کارم بودم که دستی روی شونم نشست.. با دیدن آقا محمد خواستم بلند بشم ولی مانع شد.. سوال تو ذهنم بوجود اومده بود بخاطر همین گفتم:آقا بچه ها گفتن رفتید خونه.. فکر نمیکردم که.. محمد: علی جان ببین می تونی ردیاب رسول رو روشن کنی؟! علی:آقا ر.رسول چرااا!؟ محمد:علییی!! فعلا هیچی نمی دونممم.. فقط میدونم جون رسول در خطره... سریع بااش! علی:آقا می تونم فقط زمان.. محمد:باشه علی باشه.. فقط باید پیداش کنی.. علی:چشم.. نگران بودم..نمیدونستم چیشده..ولی مطمئن بودم یه اتفاقی افتاده.. تمام سعی ام رو کردم تا بتونم پیداش کنم.. اقا شد..پیداش کرددم.. محمد:کجااس؟! علی:آقا این طور که پیداس بیرون شهره.. فقط.. محمد:فقط چی؟؟ علی:ازش جدا شده.. چون تا شعاع ۳ کیلومتریش هیچ موجود زنده ای نیست.. محمد:یه تیم بفرست که اون منطقه رو کامل بگردن.. باید همون دور و برا باشه علی:چشم آقا رفتن آقا محمد كافی بود برای اینکه بچه‌ها به طرفم هجوم بیارن.. بعد از فرستادن تیم سوالاتشون شروع شد... ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن: سیاهی🖤 پ.ن:پارتی طولانی🥰 پ.ن: چه بلایی سرش اومده یعنی؟!🥺💔 پ.ن:هیچ موجود زنده ای نیست.. میشه اونجا باشه ولی زنده نباشه؟ 🤔 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
『•• ••』 داوود:علی چرا آقا محمد برگشت؟؟ سعید:چرا انقدر حالش بد بود؟ فرشید:چی گفت؟ تو چی گفتی؟ چیشده بود؟ علی:بچه‌ها آروم..ازم خواست جی پی اس رسول و روشن كنم..فکنم گمشده داوود:وا مگه بچس كه گم بشه..حتما یه چیز مه‍م تره..اینجوری نمیشه میرم پیش آقا محمد تقه ای به در زدمو وارد شدم محمد:بله داوود:آقا چیشده؟برای رسول اتفاقی افتاده؟ محمد: درو ببند بیا..فیلم رو براش پلی كردم داوود:ن.ه نههه آقاااا😭💔 این رسول نییییس.. من اصلا نمی تونم باور کنم نه..🥺 آقا چرا نمیریم؟! چرا وارد عمل نمیشیم؟! محمد:آروم داوود!! فعلا علی یه تیم فرستاده.. اگه امن بود میریم اینجور جون خودشم کمتر در خطره.. داوود:آقا ولی من... محمد:بسه دااوود.برو یه خورده استراحت کن به بچها هم بگوو؛)) هر لحظه ممکنه عملیات داشته باشیم.. داوود:چ.شم.. . . با لرزی که به تنم افتاد آروم چشمامو باز کردم...😣 اما اینقدر تاریک بود كه هیچ جایی رو نمیتونستم ببینم.. درد سرم اجازه نمیداد بفه‍مم دلیل اینکه تاریکی میبینم بخاطر نبودن نور داخل اون مكانه یا چشمامو بستن..😩 دست و پام بستده بود هر کاری کردم نشد که حتی تنم رو تشون بدم.. شاید داخل صندوق ماشینم...اما نه چون حرکت ماشین رو احساس نمیکنم... اگه یجا پارک باشه چی...الان فقط مه‍م اینه یجور خلاص بشم... یکم بیشتر که با استفاده از انگشتام لمس کردم فهمیدم به یه صندلی آهنی بسته بودنم.. سعی کردم تمام تمرکزمو بزارم روی دستام اما ای كاش نمیزاشتم..😕 دلم انگار یهو ریخت...وای...😥انگشترم.. انگشتری که محمد بهم داده بود نیست...دیگه حالم دست خودم نبود..اون انگشتر بهم آرامش میداد..🥺 سوزش چشم چپم باعث بسته شدنش شد..البته قبلشم چیزی نمیدیدم اما تنها فرقش این بود که فه‍میدم وقتی ضربه به سرم زده بودنن سرم شکسته بود و خونی که ازش پایین اومده بود به داخل چشمم نفوذ کرده بود😫 سوزش بدی داشت..😣 نمیدونم چقدر با دردام کلنجار رفتم تا اینکه صدای قدم های کسی رو شنیدم.. صدای آقا محمد از ذهنم مرور شد:رسول..هواستو خوب جمع کن..نزار هیچی ذهنتو به هم بریزه... سعی کردم تمرکز كنم طبق شم پلیسیم صدای پای یه زن بود... چند ثانیه بعد صدای پای دو نفر بهش اضافه شد مرد بودنن و فکر كنم خیلی هیکلی باشن.. خدا بخیر بگذرونه😓 با باز شدن در تکونی به خودم دادم.. وارد اتاق شدن، از نوری که از بالا و پایین میخواست به چشمم نفوذ كنه فهمیدم برق روشن كردن.. ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن:انگشتر محمد مایه آرامشه🥺 پ.ن:صدای آقا محمد🥲 پ.ن:شم پلیسی😎 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2528667 پارت ۴ و ۵ تقدیم به نگاه های زیباتون✨💞 منتظر نظرات خوبتون هستم🐊 https://eitaa.com/joinchat/3191211490Ce35409bd0d کانال ناشناس👆🏻
『•• ••』 چشمامو بسته بودن،سرم رو به زیر انداختم که شروع کرد به حرف زدن.. +میبینم که حالت خوبه استاد رسول.. _چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.. +فک میکردم زبون داری!! ولی الان میبینم نه زبون نداری؟! _حرفی برای گفتن ندارم!!دلیلی ام نمیدونم که اصلا حرف بزنم.. +عه!پس زبون داری.. خب حالا که نمیدونی چی بگی من بهت میگم!! چی از این پرونده می خواید؟! _من همچنان حرفی ندارم برای گفتن.. +دارم با زبون خوش باهات حرف میزنم!! نزار با روش خودم به حرفت بیاارم!! _هر کاری می خوای بکنی بکن!! من لب باز نمی کنم و هیچی نمیگم.. +باشهه!! ولی بدون نخواستم این کار و انجام بدم.. با یه حرکت به بچها گفتم برن سمتش.. +بد از این حرفم اون دو تا مرد به سمتم اومدن.. نفس عمیقی کشیدم.. بدون اینکه از صندلی جدام کنن شروع کردن به کتک زدنم.. (نیم ساعت بعد) صدا های مبهمی میشنیدم.. ضرباتشون کم کم آروم میشد.. مثل اینکه خسته شده بودن.. فکر نمیکنم جای سالمی تو تنم مونده باشه.. همه چی به کنار اما قفسه سینم خیلی درد میكرد یا شكسته یا ترک برداشته😣 یكیشون پارچه روی چشممو برداشت..بعد از چند ثانیه به نور عادت کردم.. اون زنه سیما عزیزی بود🤯 اما چطور منو پیدا کرده بود.. سیما عزیزی:دیدی چقدر راحت بهترین نیرو تو گرفتم فرمانده...فقط ۷ ساعت وقت داری اون الگوریتم لعنتی که این آقا طراحی کرده رو برام بفرستی البته اگه زنده میخوایش.. راستی تلاش نکن ردمونو بزنی که نمیتونی😈 نگاهم چرخید طرفم كسی که داشت فیلم میگرفت.. تا اومدم حرفی بزنم قط کردم.. حتما میفرسته برای آقا محمد.. رسول:هه.. گور خودتو کندی كه😏 با این پیام ۵ دقیقه ای ردتو میزدن.. سیما:بله استاد اگه تو بودی میزدی اما میدونم که تو تشکیلات تون هیچکی مثل تو نیست😈 رسول:من نیروی تربیت شده کم ندارم😆 سیما:تا اون جوجه مهندسا بخوان کاری کنن یا فرماندتون الگوریتم و فرستاده یا تو بهمون گفتی😠 رسول:چهار بار😂 سیما:حالیت میکنم😡 با یه بشکن اشاره كردم كه ببندنش به سقف👆🏻 رسول:همون دو نفر اومدن طرفم.. یکیشون طناب پامو که به صندلی وصل بود و داشت باز میکرد که اسمش حامد بود و اون یکی یعنی امیر هم طنابی که به شکممو صندلی بسته شده بود و اونی که چند دقیقه پیش فیلم میگرفت هم زنجیر روی سقفو آماده میکرد.. این بهترین فرصت بود.. حامد طنابو باز كرد و سرشو آورد بالا که با سر رفتم تو صورتش😤 پام کامل باز نشده بود اما با لگد زدم پس سر امیر و دوتاشون بیهوش شدن😌 دستامو خودم باز کرده بودم اما با آوردنشون به جلو قفسه سینم درد گرفت دست چپمو گذاشتم روش..بلند شدم.. با آرنجم اون زنجیر به دستو بیهوش كردم.. به طرف سیما دوییدم..اسلحش گیر کرده بود و شلیک نمیکرد..خواستم با لگد بزنمش اما سنگینی و سوزشی که تو پام احساس كردم مانع این کار شد😖 سیما:خیلی ترسیده بودم..اصلا فکر نمیکردم این پسره اینجوری باشه..اسلحم كار نمیکرد..وقتی آیدین رسید و تیر زد به پاش نفس راحتی کشیدم😮‍💨 رو به آیدین گفتم:خوب شد اومدی.. رسول:سرمو سمت در چرخوندم..آیدین ستوده بود اما کنارش🤯 ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن:تو تشکیلات تون هیچکی مثل تو نیست🥺 پ.ن:رسول قدرتمند💪🏻 پ.ن:كنارش؟ 🤔 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
『•• ••』 اصلا باورم نمیشد..الوند بود.. کسی که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم..تقریبا تمام سوالام جواب داده شد چون من بیشتر فن های هکری رو یادش داده بودم و تنها کسی که میتونست بدون نفوذ به سایت، اطلاعات خارج كنه اما ما ۵ ساله که با هم ارتباط نداریم.اصلا چرا باید یه همچین کاری رو بکنه.. الوند:بهم گفته بودن که اگه اون آدرس و حک کنم پول زیادی بهم میدن منم شرط گذاشتم که بعدش باید بهم نشون بدن این آدرس كیه و برای چی میخوانش.. وقتی در باز شد آیدین به طرف كسی شلیک کرد نگاهمو سمت اون فرد چرخوندم و با تعجب نگاهش کردم😨 آیدین:میشناسیش الوند خان؟ الوند:اگه میگفتم آره شاید برام دردسر میشد بخاطر همین گفتم نه رسول:الوند گفت منو نمیشناسه یعنی دروغ گفت؟چرا؟یعنی جزو نیروهای اونا شده؟ اما منم راضی نبودم که بخاطر ارتباطش با من اتفاقی براش بیوفته با اینكه همه این اتفاقاتی الان برای من میوفته به دست اونه..😓 آیدین:این همونیه که سیر تا پیاز اطلاعاتشو برام درآوردی😏 الوند:خب برای چی آوردینش..چیكارش دارین؟ آیدین:اون الگوریتم های محرمانه برای پرونده های مختلف بود که تو نتونستی رمز گشاییش كنی..همش دستپخت این آقاس که یا بهون میگه یا انقدر زجرش میدن که میمیره😈 رسول:یهو ۷ ۸ تا از نیروهاش ریختن سرم.. الوند:رسولو برگردون از سقف آویزون کردن..دست و پاشم با زنجیر بسته بودن..چهار نفر با چماق به جونش افتادن..منکه فقط از صدای ضربه ها دردم میگرفت مونده بودم چطور رسول آخش در نمیاد😰 رسول:با هر ضربه ای که میزدن نفسم میرفت و با ضربه بعدیش برمیگشت😖 (ده دقیقه بعد) سیما:دست نگه دارید بلاخره آماده شد الوند:نگاهم چرخید سیما با انبر میله فلزی داغ شده رو برداشت..میله انقدر داغ بود كه اگه یکم بیشتر رو آتیش میموند ذوب میشد🔥 سیما:رفتم پشت اون پسره که اینو بزارم رو کمرش..سوشرتش و پایین کشیدم بعد پیراهنش رو، زیرش تیشرت داشت بعدم زیر پیراهن هرچقدر پایین میزدم بازم به پوستش نمیرسید.. الوند:رسول ه‍میشه انقدر با حیا بود که ۶ ۷ تا لباس میپوشید كه یوقت هیکلش جذب نداشته باشه چون باشگاه میرفت😟😞 سیما:کلافه شدم و میله رو چسبوندم به کمرش👿 رسول:برای اینکه صدام در نیاد لبمو گاز گرفتم كه خون ازش جاری شد🩸 الوند:برام باور نکردنی بود..رسول چقدر میتونست قوی باشه.. . موقعیت معاونت سایبری برای اینكه یه نشونی از رسول بتونم پیدا كنم فیلم رو بردم برای تیم رسول تا ردشو بزنن..آدرس ایمیل رو که در آوردن فرستادم برای علی نمیخواستم فیلمو ببینه💔 بچه‌های تیمش پای سیستم دنبال یه ردی از رسول بودن اما نمیتونستن جلوی اشکاشونو بگیرن..رسول با همه چیکار کرده بود🥺 علی با سرعت به سمتم اومدم علی:پیداش کردم آقا پیداش کردم🤩 محمد:موقعیتش و بفرست من میرم حكم عملیات رو بگیرم.. رفتم اتاق آقا عبدی +آقا علی موقعیتش رو پیدا کرد -خداروشکر، محمد یکی رو بزار فرماندهی که از پسش بر بیاد +خودم میرم آقا -نه نمیشه شای.. +آقا هر کدوم از نیروهام جای رسول بودن خودم میرفتم..با اجازه راه افتادیم سمت موقعیت..خیلی استرس داشتم..نکنه دیر برسم..نباید شب تولدش این اتفاق براش می افتاد..کاش امروز سرش داد نمیزدم😢 ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ ن: رسول..💔 پ ن:پیداش کردن😍❤️ پ ن:شب تولدش.. نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
•• ••』 ۴ ساعت گذشته بود..رو به رسول گفتم هنوز آقا محمدت ۳ ساعت وقت داره شما برید تو مکان، رایان تو بمون..همه رفتن چاقو رو از رایان گرفتم و گفتم که پیارش پایین رایان:رفتم زنجیر پاشو باز کردم که گوروپی خورد زمین😂 آیدین:بلندش کن😡 رایان:بلندش كردم چقدر سبک بود رسول:با اینکه پاهام توان نداشت اما سعی میکردم رو پاهام وایسم آخه این بنده خدا گناهی نکرده بود که باید وزن منو تحمل كنه🥲 آیدین:چاقو رو گذاشتم رو شاهرگش🔪 ببین استاد من میخوام برم اما برای بار آخر ازت میپرسم كه اگه بگی ولت میکنم اما اگه نگی مجبورم از خجالتت در بیام👿 میگی اون الگوریتم لعنتی چیه یا نه.. رسول:خنده ای کردم و گفتم ن.ه😊 آیدین:عصبی شدم😡 چاقو رو آوردم بالاتر و صورتشو زخمی کردم..بعد از چند ثانیه خون از ریشاش پایین ریخت اما بازم آخش در نیومد🩸 یهو در با لگد باز شد😰 سریع رسولو گرفتم جلو خودمو چاقو رو گذاشتم زیر گلوش.. رسیدیم..یه خونه متروكه بود🏚 محمد:سعید، داوود و شما سه تا داخل خونه‌ بقیه محوطه رو محاصره كنید خودم رفتم سمت انبار با لگد درو باز کردم محمد:باورم نمیشد!!اون رسول من بود؟!💔🥺داداش من بود اون؟! چرا سر صورتش خونی بووود؟!پس چرا نمی تونست رو پاهاش به ایستِ؟!💔😭 آیدین:چیشد آقا محمد؟!چیشد فرمانده؟!🤣 همین الان به نیرو هات میگی برن!! وگرنه این بار آخره که رسول رو میبینی!! تا سه میشمارم.. یک.. دو.. س.. محمد:نه نه وایسا..!!میگم برن!! بیسیم رو بالا گرفتم.. پایان عملیات!! سعید:با شنیدن این حرف گفتم.. آقا ول.. محمد:همین که گفتم!رسول اینجا نیس..جریان لو رفته بردنش.. اینجا نیس؛)) بیسیم قطع کردم و ادامه دادم.. خب گفتم برن!!حالا بزار زمین اون چاقو رو.. آیدین:باشه قبول!! ولی یه شرطی داره.. محمد:چه شرطی؟! هر چی با.. آیدین:خوبه!!شرط اینکه هر کسی رو که گرفتین آزاد کنین.. محمد:نگاهی به رسول کردم.. چشاش پر اشک بود..و معلوم بود داره التماس می کنه ک قبول نکنم.. خب.. داوود: من باور نمیکنم!!سعید تا نبینم باور نمی کنم!! سعید:آقا محمد گفت.. داوود:شاید مجبور بوده!سعید باید بریم تا مطمئن بشیم!! سعید:با این حرف داوود دیگه نتونستم تحمل کنم.. دنبال من بیا. داوود:راه افتادیم به سمت اون انباری که آقا محمد بود رفتیم... سعید:صدای آقا محمد با یه نفر دیگه بگوشم رسید.مطمئن شدم که حرف های داوود بی جهت نبووده.. به داوود علامت دادم که ساکت باشه و هیچی نگه.. آروم لب زدم:تو برو اون پشت ببین پنجره ای چیزی نداره.. فقط آروم!! داوود:حله. به پشت انباری رفتم با دیدن اون پنجره فورا به سمتش رفتم.. با دیدن اون صحنه دیگه نتونستم نفس بکشم.. اون رسول بود...نه مگه میشه.. ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن:اون رسول من بود؟!🥺💔 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
•• ••』 تفنگ رو آماده کردم..و به سمت دستیار اون شخصی که کنار آیدین بود شلیک کردم!! سعید:با شنیدن صدای شلیک سریع به سمت داوود رفتم.. محمد: با دیدن داوود جوری که کسی متوجه نشه تفنگم رو به دست گرفتم.. شلیک کرد!!دستیار آیدین روی زمین افتاد... با برگشتن آیدین سریع تفنگم رو در اوردم به سمتش شلیک کردم! آیدین:داشتم با محمد یا بهتر بگم فرمانده حرف میزدم که صدای شلیک بلند شد..و رایان روی زمین افتاد!! سریع برگشتم ببینم کیه...به سمت محمد برگشتم و با دیدن تفنگ تو دستش سریع رسول رو سپر خودم کردم. محمد:نه باورش برام سخت بود.ا.ون رسول رو سپر خودش کرد؟!😭💔 اخی که گفت عذابم میداد.. می خواستم به سمتش برم که.. داوود:صدای شلیک دیگه ای باعث شد دوباره به سمت پنجره رفتم.. سعید سریع به سمتم اومد... این دفعه اون تفنگش رو گرفت و شلیک کرد. سعید:آیدین زدم و سریع از پنجره وارد شدیم... آیدین: فک کردی آقا محمد!!فک کردی فرمانده!! داشتم حرف می زدم که.. درد بدی توی شونم پیچید.. قبل از اینکه چاقو از دستم بیوفته چاقو رو کنار قلب رسول زدم رسول:نمی دونم چخبر شد.ولی حواسم بودمحمد داشت تفنگش رو آماده می کرد. همون لحظه صدای شلیک بلند شد..و رایان روی زمین افتاد.. محمد تفنگش رو به سمت آیهان گرفت و سریع شلیک کرد.و آیهانی که من رو سپر خودش کرد.. درد بدی که توی پهلوم پیچید باعث شد اخ بلندی بگم.. دیگه متوجه چیزی نشدم..و صدای تیر دوم.. با برخورد چاقو کنار قلبم فریاد داداش گفتم بود که بلند شد محمد:داوود سریع شلیک کرد!!و آیدین زد..همون لحظه آیدین چاقویی که دستش بود و کنار قلب رسول زد.. صدای داداش گفتنش قلبم به درد اورد.. سریع به سمتش رفتم.. تفنگ آیدین برداشتم به سمت رسول رفتم.. سرش رو روی پاهام گذاشتم.. دیگه هیچی دست خودم نبود؛حالم بد بود.. سعید داوود آیدین و اون دستیارش رو گرفتن و به بیرون بردن.. سعی کردم با رسول حرف بزنم.. جان داداش،دورت بگردم💔😭 رسول ترو خداا جون داداش یه خورده تحمل کن.. رسول:م.حم.د.. ح.لا.لم ک.ن محمد:نه رسول نه نه داداش..رسول من بدون تو نمی تونم تحمل کنماااـ.. رسول:د.ادا.ش.مر.ا.ق.ب ع.ز.یز باشــ محمد:رسول عزیز بدون تو دق میکنه قربونت بشم😭. تحمل کن داداش.. ترو خدااا.. رسول:چیزی نگفتم و لبخندی زدم.. دیگه نمی تونستم تحمل کنم.. و چشام بسته شد..🖤 محمد: چشاش بست..یعنی چییی. داداش من رفتتتتت؟!😭💔 سعید:سریع با یه دکتر وارد اتاق شدیم.. ولی با دیدن محمد..یعنی چیییی؟! رسول رف.. روی زمین سقوط کردم.. حالم بد بود.. تحمل نداشتم.. محمد: دکتر به سمتم اومد و من و کنار زد.. من شلیک کردم!😭💔 ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن: رسووول؛)) پ.ن:من شلیک کردمممم!! نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
『•• ••』 بد از چند دقیقه دکتر به سمتم اومد.. +تسلیت میگم آقا؛غم آخرتون باشه.. ولی باید بگم علت اصلی مرگش خون ریزی زیاده.و اون تیری که توی پهلوش بود بیشتر باعث خون ریزیش شده.. محمد:چییی.. یعنی چیییی؟!😭💔 یعنی من باعث مرگ داداشم شدددم؟! جواب عزیز چی بدددم؟!😭 بهش بگم من باعث مرگش شدم؟! نه من نمیتوونممممم🥺💔 رسول رو،روی تخت گزاشتن و می خواستن ببرنش.. به سمتش رفتم و لب زدم حلالم کن داداش.. ببخشم🙂💔 سعید:به سمت محمد رفتم و آروم کشیدمش به عقب.. آروم باشید آقا.. محمد: سعید من زد!!سعید من کسی که از خون خودم بود رو..😭💔 سعید: باورم نمیشد رسول برادر خونی محمد باشه!! تا الان در موردش اصلا در موردش حرف نزده!! لب زدم: آقا ترو خدا آروم باشید..💔🥲 محمد:نمیشه سعید نمیشه!! کادویی که خریده بودم تا بدم بهش..💔😭 بمیرم برات داداش که کادوت هیچ وقت به دستت نرسید!!💔🥲 داوود:باورم نمیشد!! هیچ جوره نمی تونستم باور کنم اتفاق های دورم رو.. چه اتفاقی افتاده.رسول دیگه نیست💔😭 داداش آقا محمد بوده ولی تا الان هیچی نگفته بود راجبش بهمونــ. تا حالا هیچ وقت به محمد داداش نگفته بود.. دلم می خواست از این کابوس لعنتی بیدار بشم هر چه زود تر.. ولی نه..انگار خواب نبود.. من بیدار بودم.و باید باور میکردم دیگه رسولی نیست... "روز خاکسپاری" سعید:تموم شد؛)) دیگه رسولی نبود که سر به سر هم بزاریم.. هم دیگه رو اذیت کنیم؛)) آقا محمد حالش خیلی بد بود و خودش رو مقصر مرگ رسول میدونست؛)) روزی که قرار بود تولدش باشه و براش جشن بگیریم تبدیل شد به روزی که سال دیگش باید سالگردش رو بگیریم... 🖤 پایان ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن: رسول دیگه نیست؛) پ.ن:خودش رو مقصر مرگ رسول میدونست؛)) پ.ن:روزی که قرار بود تولدش باشه و براش جشن بگیریم تبدیل شد به روزی که سال دیگش باید سالگردش رو بگیریم..🖤 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2528667 پارت های آخر تقدیم به نگاه های زیباتون✨💞 منتظر نظرات خوبتون هستم🐊 https://eitaa.com/joinchat/3191211490Ce35409bd0d کانال ناشناس👆🏻