eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
•• ••』 ۴ ساعت گذشته بود..رو به رسول گفتم هنوز آقا محمدت ۳ ساعت وقت داره شما برید تو مکان، رایان تو بمون..همه رفتن چاقو رو از رایان گرفتم و گفتم که پیارش پایین رایان:رفتم زنجیر پاشو باز کردم که گوروپی خورد زمین😂 آیدین:بلندش کن😡 رایان:بلندش كردم چقدر سبک بود رسول:با اینکه پاهام توان نداشت اما سعی میکردم رو پاهام وایسم آخه این بنده خدا گناهی نکرده بود که باید وزن منو تحمل كنه🥲 آیدین:چاقو رو گذاشتم رو شاهرگش🔪 ببین استاد من میخوام برم اما برای بار آخر ازت میپرسم كه اگه بگی ولت میکنم اما اگه نگی مجبورم از خجالتت در بیام👿 میگی اون الگوریتم لعنتی چیه یا نه.. رسول:خنده ای کردم و گفتم ن.ه😊 آیدین:عصبی شدم😡 چاقو رو آوردم بالاتر و صورتشو زخمی کردم..بعد از چند ثانیه خون از ریشاش پایین ریخت اما بازم آخش در نیومد🩸 یهو در با لگد باز شد😰 سریع رسولو گرفتم جلو خودمو چاقو رو گذاشتم زیر گلوش.. رسیدیم..یه خونه متروكه بود🏚 محمد:سعید، داوود و شما سه تا داخل خونه‌ بقیه محوطه رو محاصره كنید خودم رفتم سمت انبار با لگد درو باز کردم محمد:باورم نمیشد!!اون رسول من بود؟!💔🥺داداش من بود اون؟! چرا سر صورتش خونی بووود؟!پس چرا نمی تونست رو پاهاش به ایستِ؟!💔😭 آیدین:چیشد آقا محمد؟!چیشد فرمانده؟!🤣 همین الان به نیرو هات میگی برن!! وگرنه این بار آخره که رسول رو میبینی!! تا سه میشمارم.. یک.. دو.. س.. محمد:نه نه وایسا..!!میگم برن!! بیسیم رو بالا گرفتم.. پایان عملیات!! سعید:با شنیدن این حرف گفتم.. آقا ول.. محمد:همین که گفتم!رسول اینجا نیس..جریان لو رفته بردنش.. اینجا نیس؛)) بیسیم قطع کردم و ادامه دادم.. خب گفتم برن!!حالا بزار زمین اون چاقو رو.. آیدین:باشه قبول!! ولی یه شرطی داره.. محمد:چه شرطی؟! هر چی با.. آیدین:خوبه!!شرط اینکه هر کسی رو که گرفتین آزاد کنین.. محمد:نگاهی به رسول کردم.. چشاش پر اشک بود..و معلوم بود داره التماس می کنه ک قبول نکنم.. خب.. داوود: من باور نمیکنم!!سعید تا نبینم باور نمی کنم!! سعید:آقا محمد گفت.. داوود:شاید مجبور بوده!سعید باید بریم تا مطمئن بشیم!! سعید:با این حرف داوود دیگه نتونستم تحمل کنم.. دنبال من بیا. داوود:راه افتادیم به سمت اون انباری که آقا محمد بود رفتیم... سعید:صدای آقا محمد با یه نفر دیگه بگوشم رسید.مطمئن شدم که حرف های داوود بی جهت نبووده.. به داوود علامت دادم که ساکت باشه و هیچی نگه.. آروم لب زدم:تو برو اون پشت ببین پنجره ای چیزی نداره.. فقط آروم!! داوود:حله. به پشت انباری رفتم با دیدن اون پنجره فورا به سمتش رفتم.. با دیدن اون صحنه دیگه نتونستم نفس بکشم.. اون رسول بود...نه مگه میشه.. ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن:اون رسول من بود؟!🥺💔 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
•• ••』 تفنگ رو آماده کردم..و به سمت دستیار اون شخصی که کنار آیدین بود شلیک کردم!! سعید:با شنیدن صدای شلیک سریع به سمت داوود رفتم.. محمد: با دیدن داوود جوری که کسی متوجه نشه تفنگم رو به دست گرفتم.. شلیک کرد!!دستیار آیدین روی زمین افتاد... با برگشتن آیدین سریع تفنگم رو در اوردم به سمتش شلیک کردم! آیدین:داشتم با محمد یا بهتر بگم فرمانده حرف میزدم که صدای شلیک بلند شد..و رایان روی زمین افتاد!! سریع برگشتم ببینم کیه...به سمت محمد برگشتم و با دیدن تفنگ تو دستش سریع رسول رو سپر خودم کردم. محمد:نه باورش برام سخت بود.ا.ون رسول رو سپر خودش کرد؟!😭💔 اخی که گفت عذابم میداد.. می خواستم به سمتش برم که.. داوود:صدای شلیک دیگه ای باعث شد دوباره به سمت پنجره رفتم.. سعید سریع به سمتم اومد... این دفعه اون تفنگش رو گرفت و شلیک کرد. سعید:آیدین زدم و سریع از پنجره وارد شدیم... آیدین: فک کردی آقا محمد!!فک کردی فرمانده!! داشتم حرف می زدم که.. درد بدی توی شونم پیچید.. قبل از اینکه چاقو از دستم بیوفته چاقو رو کنار قلب رسول زدم رسول:نمی دونم چخبر شد.ولی حواسم بودمحمد داشت تفنگش رو آماده می کرد. همون لحظه صدای شلیک بلند شد..و رایان روی زمین افتاد.. محمد تفنگش رو به سمت آیهان گرفت و سریع شلیک کرد.و آیهانی که من رو سپر خودش کرد.. درد بدی که توی پهلوم پیچید باعث شد اخ بلندی بگم.. دیگه متوجه چیزی نشدم..و صدای تیر دوم.. با برخورد چاقو کنار قلبم فریاد داداش گفتم بود که بلند شد محمد:داوود سریع شلیک کرد!!و آیدین زد..همون لحظه آیدین چاقویی که دستش بود و کنار قلب رسول زد.. صدای داداش گفتنش قلبم به درد اورد.. سریع به سمتش رفتم.. تفنگ آیدین برداشتم به سمت رسول رفتم.. سرش رو روی پاهام گذاشتم.. دیگه هیچی دست خودم نبود؛حالم بد بود.. سعید داوود آیدین و اون دستیارش رو گرفتن و به بیرون بردن.. سعی کردم با رسول حرف بزنم.. جان داداش،دورت بگردم💔😭 رسول ترو خداا جون داداش یه خورده تحمل کن.. رسول:م.حم.د.. ح.لا.لم ک.ن محمد:نه رسول نه نه داداش..رسول من بدون تو نمی تونم تحمل کنماااـ.. رسول:د.ادا.ش.مر.ا.ق.ب ع.ز.یز باشــ محمد:رسول عزیز بدون تو دق میکنه قربونت بشم😭. تحمل کن داداش.. ترو خدااا.. رسول:چیزی نگفتم و لبخندی زدم.. دیگه نمی تونستم تحمل کنم.. و چشام بسته شد..🖤 محمد: چشاش بست..یعنی چییی. داداش من رفتتتتت؟!😭💔 سعید:سریع با یه دکتر وارد اتاق شدیم.. ولی با دیدن محمد..یعنی چیییی؟! رسول رف.. روی زمین سقوط کردم.. حالم بد بود.. تحمل نداشتم.. محمد: دکتر به سمتم اومد و من و کنار زد.. من شلیک کردم!😭💔 ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن: رسووول؛)) پ.ن:من شلیک کردمممم!! نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
『•• ••』 بد از چند دقیقه دکتر به سمتم اومد.. +تسلیت میگم آقا؛غم آخرتون باشه.. ولی باید بگم علت اصلی مرگش خون ریزی زیاده.و اون تیری که توی پهلوش بود بیشتر باعث خون ریزیش شده.. محمد:چییی.. یعنی چیییی؟!😭💔 یعنی من باعث مرگ داداشم شدددم؟! جواب عزیز چی بدددم؟!😭 بهش بگم من باعث مرگش شدم؟! نه من نمیتوونممممم🥺💔 رسول رو،روی تخت گزاشتن و می خواستن ببرنش.. به سمتش رفتم و لب زدم حلالم کن داداش.. ببخشم🙂💔 سعید:به سمت محمد رفتم و آروم کشیدمش به عقب.. آروم باشید آقا.. محمد: سعید من زد!!سعید من کسی که از خون خودم بود رو..😭💔 سعید: باورم نمیشد رسول برادر خونی محمد باشه!! تا الان در موردش اصلا در موردش حرف نزده!! لب زدم: آقا ترو خدا آروم باشید..💔🥲 محمد:نمیشه سعید نمیشه!! کادویی که خریده بودم تا بدم بهش..💔😭 بمیرم برات داداش که کادوت هیچ وقت به دستت نرسید!!💔🥲 داوود:باورم نمیشد!! هیچ جوره نمی تونستم باور کنم اتفاق های دورم رو.. چه اتفاقی افتاده.رسول دیگه نیست💔😭 داداش آقا محمد بوده ولی تا الان هیچی نگفته بود راجبش بهمونــ. تا حالا هیچ وقت به محمد داداش نگفته بود.. دلم می خواست از این کابوس لعنتی بیدار بشم هر چه زود تر.. ولی نه..انگار خواب نبود.. من بیدار بودم.و باید باور میکردم دیگه رسولی نیست... "روز خاکسپاری" سعید:تموم شد؛)) دیگه رسولی نبود که سر به سر هم بزاریم.. هم دیگه رو اذیت کنیم؛)) آقا محمد حالش خیلی بد بود و خودش رو مقصر مرگ رسول میدونست؛)) روزی که قرار بود تولدش باشه و براش جشن بگیریم تبدیل شد به روزی که سال دیگش باید سالگردش رو بگیریم... 🖤 پایان ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن: رسول دیگه نیست؛) پ.ن:خودش رو مقصر مرگ رسول میدونست؛)) پ.ن:روزی که قرار بود تولدش باشه و براش جشن بگیریم تبدیل شد به روزی که سال دیگش باید سالگردش رو بگیریم..🖤 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2528667 پارت های آخر تقدیم به نگاه های زیباتون✨💞 منتظر نظرات خوبتون هستم🐊 https://eitaa.com/joinchat/3191211490Ce35409bd0d کانال ناشناس👆🏻
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وطن من همیشه خورده از وطن فروش سردار رفت زنده شدن کلی سلیمانی❤️ https://eitaa.com/Admin_Gando
50.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرٺوبازبیابذاررودوش‌من!:)🫂✨ هرموقــ؏غم‌دارۍبیابگوٺوگوش‌من🙂♥️ https://eitaa.com/Admin_Gando