eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
『•• ••』 بد از چند دقیقه دکتر به سمتم اومد.. +تسلیت میگم آقا؛غم آخرتون باشه.. ولی باید بگم علت اصلی مرگش خون ریزی زیاده.و اون تیری که توی پهلوش بود بیشتر باعث خون ریزیش شده.. محمد:چییی.. یعنی چیییی؟!😭💔 یعنی من باعث مرگ داداشم شدددم؟! جواب عزیز چی بدددم؟!😭 بهش بگم من باعث مرگش شدم؟! نه من نمیتوونممممم🥺💔 رسول رو،روی تخت گزاشتن و می خواستن ببرنش.. به سمتش رفتم و لب زدم حلالم کن داداش.. ببخشم🙂💔 سعید:به سمت محمد رفتم و آروم کشیدمش به عقب.. آروم باشید آقا.. محمد: سعید من زد!!سعید من کسی که از خون خودم بود رو..😭💔 سعید: باورم نمیشد رسول برادر خونی محمد باشه!! تا الان در موردش اصلا در موردش حرف نزده!! لب زدم: آقا ترو خدا آروم باشید..💔🥲 محمد:نمیشه سعید نمیشه!! کادویی که خریده بودم تا بدم بهش..💔😭 بمیرم برات داداش که کادوت هیچ وقت به دستت نرسید!!💔🥲 داوود:باورم نمیشد!! هیچ جوره نمی تونستم باور کنم اتفاق های دورم رو.. چه اتفاقی افتاده.رسول دیگه نیست💔😭 داداش آقا محمد بوده ولی تا الان هیچی نگفته بود راجبش بهمونــ. تا حالا هیچ وقت به محمد داداش نگفته بود.. دلم می خواست از این کابوس لعنتی بیدار بشم هر چه زود تر.. ولی نه..انگار خواب نبود.. من بیدار بودم.و باید باور میکردم دیگه رسولی نیست... "روز خاکسپاری" سعید:تموم شد؛)) دیگه رسولی نبود که سر به سر هم بزاریم.. هم دیگه رو اذیت کنیم؛)) آقا محمد حالش خیلی بد بود و خودش رو مقصر مرگ رسول میدونست؛)) روزی که قرار بود تولدش باشه و براش جشن بگیریم تبدیل شد به روزی که سال دیگش باید سالگردش رو بگیریم... 🖤 پایان ‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵ پ.ن: رسول دیگه نیست؛) پ.ن:خودش رو مقصر مرگ رسول میدونست؛)) پ.ن:روزی که قرار بود تولدش باشه و براش جشن بگیریم تبدیل شد به روزی که سال دیگش باید سالگردش رو بگیریم..🖤 نویسندگان: ✧༺R.h༻✧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2528667 پارت های آخر تقدیم به نگاه های زیباتون✨💞 منتظر نظرات خوبتون هستم🐊 https://eitaa.com/joinchat/3191211490Ce35409bd0d کانال ناشناس👆🏻
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وطن من همیشه خورده از وطن فروش سردار رفت زنده شدن کلی سلیمانی❤️ https://eitaa.com/Admin_Gando
50.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرٺوبازبیابذاررودوش‌من!:)🫂✨ هرموقــ؏غم‌دارۍبیابگوٺوگوش‌من🙂♥️ https://eitaa.com/Admin_Gando
سلامی بعد از این نبودن.. هستین با هم پارت بخونیم؟! ناشناس پر شه هاا
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهل و نهم رسول‌ بدون نگاه کردن به
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت پنجاهم محمد سرم روی میز بود که یه نفر در زد سرم رو گرفتم بالا رسول اومد داخل.. دقت که کردم رسول نبود فرزاد بود.. خودمو جم و جور کردم: فرزاد تویی ؟! لبخند زد: با اجازه.. بعد روی یه صندلی نشست.. خیره شدم به فرزاد.. چقدر دلتنگش بودم.. اما بیشتر دلتنگ رسول بودم.. آروم گفت: داداش محمد! من خیلی دلم میسوزه برای رسول.. با گفتن رسول داغ دلم تازه شد: فکر‌میکنی خیلی تند رفتم؟ میدونی که چقد نگران رسولم. لبخند از روی لبش کنار‌نمی رفت: نه داداش.. فقط یه فرمانده بودی که نگران پرونده بود.. میدونم رسولو الان بیشتر از من دوست داری.. بعد مهربون خندید.. نمی دونم چرا قطره اشکی پنهانی از گوشه چشم پایین اومد..‌ سرم رو از روی میز بلند کردم به جای خالی فرزاد نگاه کردم.. گوشه چشم هنوز خیس بود.. هوا انگار تاریک بود.. سریع گوشی رو از جیبم در اوردم شماره رسولو گرفتم در دسترس نبود.. اماده  شدم سمت خونش حرکت کردم.. ........... رسول از خواب پریدم.. هوا تاریک شده بود سرم داغ کرده بود و تمام تنم می لرزید.. اینکه محمد هیچ خبری ازم نگرفته بود حالمو بدتر میکرد.. انگار پاهام ضعف کرده بود.. تاریکی خونه منو میترسوند.. انگار‌ تحملش برام‌‌ سخت بود.. بلند شدم. رفتم سمت اسپری ، خواستم استفاده کنم که دیدم شکسته.. صدای سرم گفت: آخه احمق زورت به این رسیده؟! از دیوار کمک گرفتم و بلند شدم. که آخ بلندی از گلوم بیرون اومد.. دستم.. دستم خیلی درد میکرد.. هر درد کوچیکی کافی‌بود که باز به گریه بندازم.. . که تلفنم زنگ خورد محمد بود.. پوزخند غمگینی زدم و قطعش کردم.. گوشی رو کلا خاموش کردم.. فکر میکردم تنونم درست حرف بزنم.. هر جای خونه برام ترسناک بود..‌   از خونه زدم‌ بیرون که نم نم بارون شدت گرفت.. چتر  نداشتم و انکار بارون اینو میدونست.. نمی دونستم کجا برم.. اصلا جایی‌ رو نداشتم.. که انگار‌‌ یه چیزی یادم اوفتاد.. من باید خوشحال باشم.. قاتل عمو بالاخره مرد.. اصلا‌انگار‌ خود عمو‌صدام زد.. زیر بارون خیس شده بودم... هر‌ نسیم خنکی تنم رو می لرزوند.. نمی دونستم چطور‌‌باید خودمو میرسوندم گلزار... سوزش دستم بیشتر شده بود.. هنوز بی‌ قرار بودم.. هنوز از اسلان می ترسیدم.. انگار‌ اسلان مرده بدتر بود..   •••••••••••••• پ ن : تند رفتم؟! پ ن : دستم درد میکرد.. پ ن : گوشه چشم خیس بود پ ن : انگار اسلان مرده بدتر بود..)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت پنجاه و یکم رسول به گلزار که رسیدم خلوت بود.. شاید چون بارون بود.. مستقیم سمت خاک عمو رفتم.. وقتی رسیدم انگار تمام بدبختیام یادم اوفتاد.. نشستم.. زانو هامو بغل کردم.. صدام می لرزید با صدای گرفته‌گفتم: سلام عمو..‌‌ حالت خوبه؟! عمو دیدی بالاخره انتقام خونتو گرفتم؟ همونی که با یه تیر تو رو از من گرفت امروز اعدام شد.. هق هقم گرفت: من خیلی‌میتریسم‌ عمو ... اسلان‌ راست میگفت.. خاطرات خاک نمی شن.. من خیلی میترسم‌.. از خودم از اسلان از وحید .. عمو کاش هیچ وقت مهاباد نمیومدی.. اصلا کاش اون روز تو زیر زمین می‌ مردم.. کلافه بودم..بی قرار : عمو من هنوز از گذشته خودم میترسم.. میترسم چشام‌و ببندم بخوام.. عمو من اگه تا الانم محمد و بچه ها نبودن نمی تونستم با خودم کنار‌ بیام.. تنم‌ داغ بود و از سرما می لرزیدم.. سرم رو روی سنگ قبر خیس شده گذاشتم: خیل...خیلی خوابم بیاد..خیلی خستم... از خودم....از خودم بدم‌میاد.. محمد جلوی خونه رسول پارک کردم.. پیاده شدم.. سمت ایفون رفتم انگشتم رو روی آیفون فشار‌دادم.. خبری نبود.. نگران بودم.. اینکه الان اصلا خونه هست یا نه.. یکم عقب تر رفتم‌ چراغای خونه خاموش بود.. گوشی رو در اوردم و‌ زنگ زدم رسول خاموش بود.. خاموش بودنش مثل یه سطل آب ریخته شد روی سرم.. کلافه شدم.. یه پسر نوجوون در و باز‌ کرد و اومد بیرون.. اگه اشتباه نکنم پسر واحد بالایی رسول بود.. سمتش گفتم: آقا پسر شما میدونی رسول خونه هست یا نه؟! _ نه.. فقط غروب حالش بد بود اومد خونه.. بعدم که صدای داد زدناش میومد.. شما کی رسولی؟! دستم و بین موهام بردم: برادرشم..   بدون منتظر جواب‌ موندن سوار ماشین شدم.. سرم‌رو روی فرمون گذاشتم.. کجا باید می گشتم دنبالش .. که یادم‌ اوفتاد رسول وقتی حالش بده میره گلزار.. ماشین و روشن کردم.و دعا کردم‌حدسم درست باشه.. بخاطر بارون ترافیک بود.. ترافیک کلافم کرده بود.. به رسول زنگ زدم بازم خاموش بود.. آروم لب زدم: فرزاد حواست به رسول باشه.... وقتی رسیدم.. پیاده شدم. شدت بارون کمتر شده بود.. یه مداحی آروم از حسینیه پخش میشد.. با چشمای نگران دنبال رسول می گشتم..  جلوتر که رفتم یه چراغ زرد رنگ فضا‌ رو روشن تر کرده بود.. جسم بی جون رسولو دیدم.. بی حرکت سرش روی سنگ قبر عموش بود.. ترسیدم.. به سمتش پا تند کردم همزمان صداش میزدم: رسول..    •••••••••••••••• پ ن : عمو‌من میترسم.. پ ن : کاش هیچ وقت مهاباد نمیومدی .. پ ن : جسم بی حرکت رسولو دیدم..