پایان تقدیمی
لف اصلا راضی نیستیم حق الناس گردنتونه
تگ ها ساعت ۱۵:۴۵ پاک شه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصتم
محمد
نگرانی مثل موریانه بهم هجوم اورده بود.. هر چقدر در میزدم هیچ جوابی نبود.. دوبار بهش زنگ زدم اما فقط صدای ضعیف زنگ تماسش به گوشم میرسید..
می خواستم هر طور شده در و بشکنم اما یه فکر دیگه به سرم زد.. داوود کلید داشت.. تند تند نفس عمیق میکشیدم.. سعی میکردم به خودم مسلط باشم.. اما مدام حال رسول تو سایت دور سرم میچرخید..
داوود
مامان از اومدن نگار خوشحال بود.. مدام از درساش و حالش می پرسید.. نگار چشماش نگران بود اما به روی خودش نمی اورد..
دلهره داشتم فقط به مامان خیره بودم.. نکنه براش اتفاقی بیوفته..
گوشی زنگ خورد.. اقا محمد بود. جواب که دادم نذاشت حرفی بزنم.. سریع و جدی گفت: داوود گوش کن چی میگم.. کلیدای خونه رسول رو بیار بیا خونه رسول..
با تعحب گفتم: چی شده اقا؟
_ رسول خونست ولی نه جوابی میده نه در و باز میکنه..
نگرانیش به منم منقل شد سریع گفتم: چشم اقا..
دوباره گفت: داوود اومدیا..!
_ چشم اومدم..
کلیدای خونه رسولو تو جیبم انداختن و رفتم تو حیاط که نگار پشت سرم اومد: کجااا داوود؟ ایتقد راحت داری میری؟
_ کار ضروری پیش اومده..
طلبکار گفت: هر چی باشه تا به مامان نگفتیم جایی نرو..
کلافه سمتش برگشتم: نگار خانم یه طوری حرف میزنی انگار من بدهی بالا اوردم..
از خونه زدم بیرون، با موتور رسول که دستم امانت بود سمت خونش حرکت کردم.. مدام زیر لب میگفتم: خدایا رسولو به خودت سپردم..
محمد
صدای قدمای سریع داوود رو روی پله ها شنیدم.. تا داوود اومد صدبار مردم و زنده شدم.. رسول مشکل تنفسی داشت.. نمی خواستم به اتفاقای بد فکر کنم..
داوود که بهم رسید نفس نفس میزد.. بی هیچ حرفی کلید رو داد دستم..
رسول
نمی دونستم خوابم یا بیدار.. اصلا هوشیار یا بی هوش!
انگار باد سرد از پنجره بهم هجوم می اورد .. اما پنجره مگه بسته نبود؟..
داغی تنم رو حس میکردم.. گلومو چنگ میزدم برای یه ذره اکسیژن.. چشام بسته بود.. صدای زنگ گوشی. صدای محمد پشت در همه رو حس میکردم.. اما انگار بختک روی شونههام نشسته بود و نمی زاشت حرکت کنم... عالم خواب داد میزدم اما صدای گلوم خفه شده بود..
عرق سرد روی پیشونیم کاملا مشخص بود.. همه جا تاریک بود.. اسلان پیداش شد.. یه چاقو دستش بود.. سمت من میومد و من هیچ جایی برای فرار نداشتم. فقط یه جمله می گفت " خاطره ها خاک نمیشن ریوان " بلند گریه میکردم اما نمی تونستم چشمای لعنتی رو باز کنم..
همه چی مثل یه شکنجه بود ..همه چی..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : داوود کلید داشت..
پ ن : نمی تونستم چشمای لعنتی رو باز کنم..
پ ن: همه چیمثل شکنجه بود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت شصت و یکم
محمد
به محض باز کردن در رفتیم داخل.. با دیدن تاریکی مطلق جا خوردم.. داوود سریع چندتا لامپ روشن کرد.. سمت اتاق رفتم.. که گوشیش رو پایین تخت دیدم خودش رو روی تخت..
نمی دونم با چه سرعتی سمتش رفتم.. دستمو رو شونش گذاشتم: رسول ؟ رسول جان میشنوی صدامو؟
تنش به حدی داغ بود که میترسیدم تشنج کنه.. نفس کشیدنش طوری بود انگار داشت خفه میشد..
عرق سرد کل صورتش رو گرفته بود.. بلند بلند گریه میکرد اما چشماش رو باز نمیکرد..
یا حسینی گفتم.. حرفای مبهم میزد.. تلاشم برای بیدار کردنش بی فایده بود.. تب بالا از پا درش اورده بود..
به داوود که کنارچارچوب در بهت زده داشت نگاه میکرد عصبی گفتم: داوود چرا اونجا وایسادی؟ بیا کمک کن ببریمش بیمارستان..
خودشو جم و جور کرد سمتم اومد.. اولین جملهای که گفت این بود: یا حسین داره میسوزه..
رگ گردنم متورم شده بود.. فقط میترسیدم تشنج کنه یا کلا نتونه نفس بکشه..
.........
نمی دونم چطور رسیدمبیمارستان.. داوود رنگش پریده بود.. فقط خیره شده بود به چهره زار رسول..
و رسول اصلا حالت عادی نداشت..
سریع روی یه تخت گذاشتنش یه ماسک اکسیژن و چندتا سرم برای پایین اوردن تبش..
از درون آوار شده بودم.. اگه اتفاقی بیوفته چی ؟ اصلا چرا گذاشتم تنها بره خونه؟
داوود کنارم وایساد بریده بریده گفت: چیزی...که..نمیشه..دیگه..اره؟!
_ نترس چیزی نیست..
تا دکتر از کنار تخت رسول فاصله گرفت سمتش رفتم.. سریع گفتم: چی شد؟
_ مشکل خاصی دارن؟
سریع گفتم: بله مشکل تنفسی داره.. کمخونی هم داره.. اواخر یه شوک روحی بهش دست داده..
_ فعلا اجازه بدین تبش بیاد پایین.. نگران نباشد..( دستش رو روی شونهام گذاشت) خدا خیلی دوسش داشته.. تبش بالا تر میرفت امکان تشنج خیلی بالا میرفت..
ازم فاصله گرفت.. .
سمت رسول رفتم.. هنوز خواب بود.. آرام بخش باعث قطع گریهاش شده بود.. دستش رو گرفتم تبش به اندازه اول بالا نبود..
همونجا کنارش نشستم که داوود هم اومد روی یه صندلی با فصله کنارم نشست: چی شد اقا چیگفت؟
چشماش نگران بود..اروم گفتم: نترس چیزی نیست.. خداروشکر بخیر گذشت..
اروم گفت: سابقه نداشته این شکلی شه.. اون لحظه که دیدمش شوکه شدم.. سایت هم کهکلا بهمون توجه نکرد..
سرم رو تکون دادم: این اتفاقای پشت سر هم اوضاعش رو بهن ریخته.. شکننده شده.. هر رفتار و کلمه ای میشنوه یا میبینه به منظور میگیره..
داوود
منو اقا محمد خیره به رسول بودیم.. رسولی کا تا نیم ساعت پیش تنش بین دستام میلرزید اما الان اروم بود.. خیلی درد داره حتما.. روحش ضربه خورده..
نگرانیم برای رسول کمتر شده بود.. خداروشکر الان خوب بود.. اما تا یاد نگار می اوفتادم.. استرس میگرفتم..
اقا محمد جای پدر نداشتمبود می دوستم بهش بگم هرکمکی میکنه اما نمی تونستم.. اینکه این گند کاری های نگار رو به محمد بگم خجالت میکشیدم..
که سمتم گفت: داوود جان.. دیر وقته.. من خودم پیش رسولم.. برو خونه استراحت کن نگران هم نباش.. چیزی نیست..
خواستم مخالفت کنم که یاد نگار و مامان اوفتادم.. اروم گفتم: چشم اقا.. ولی هر چی شد بگین..
لبخند بی جونی زد: باشه..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : تبش انقدر بالا بود می ترسیدم تشنج کنه..
پ ن : با بهت نگاه میکرد
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ فصل دوم پارت شصت و یکم محمد به محض باز کردن د
دلم شکست هماندم که اسمِ من بردی،
صدایِ گریهات، جانم به اشکها سَپُردی
...
برای نظرات شما
https://daigo.ir/secret/21950014681
.....
کانال ناشناسمون
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_سجاد_ذبیحی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"