گاندویی ها
#part_۷۹
#محمد
از وقتی اقای عبدی گفت که داوود اینا رو پیدا کرده خیلی خوشحال شدم مطمئن بودم که به عطیه هم بگم خیلی خوشحال میشه
ولی........
من نمی تونستم صبر کنم ولی اقای عبدی گفت باید صبر کنیم
چطور به عطیه بگم که پیداشون کردیم ولی.....
با صدای اقای عبدی که داشت صدام می کرد به خودم اومدم
عبدی: محمد جان!
محمد
محمد خوبی؟؟
من: ب.ب.له اقا
عبدی: خوبی؟؟
من: بله خوبم
همون لحظه گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم.......
صدرا بود!
نگاهی به اقای عبدی کردم و با گفتن ببخشید
گوشی رو جواب دادم
#صدرا
از خونه بیرون اومدم ث سوار ماشین شدم
نمی تونستم تحمل کنم که.....
نه اصن فکر کردن به اینکه بلایی سر داوود بیاد منو ازار میده!
نمیدونم چطوری رانندگی کردم که پنج دیقه ای رسیدم دم سایت!
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم محمد
به چند دیقه ای نرسید که جواب داد
محمد: جانم صدرا
من: سلام داداش
بیا پایین کارت دارم
محمد: چی
پایین منظورت چیه؟؟
من: دم سایتم بیا کارت دارم
محمد: الان میام.....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: عطیه.....
گاندویی ها
#part_۸٠
#محمد
از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم و به سمت خروجی حرکت کردم......
نمی دونستم چیکارم داره....
ولی اگه فهمیده باشه چی؟؟
اخه چطور فهمیده مگه میشه!
نمیدونم چقدر با خودم حرف زدم که وقتی به خودم اومدم جلو سایت بودم!
نگاهی به دور اطرافم انداختم
که ماشین صدرا رو دیدم
به سمتش قدم برداشتم که پیاده شد
#صدرا
وقتی زنگ زدم به محمد منتظر تو ماشین نشستم چند دیقه ای گذشت که محمد از سایت خارج شد!
نگاهی به دور اطرافش کرد با دیدن ماشینم به سمتم اومد که از ماشین پیاده شدم!
سلام محمد
محمد: سلام اقا صدرا
از این طرفا
خبری شده؟؟
من: خب میشه سوار ماشین بشی تا بگم چرا اومدم
محمد: بله چرا که نه
اول من و بد هم صدرا سوار ماشین شدیم لب زدم
خب اقا صدرا جانم
من: خب من میرم سر اصل مطلب بدون هیچ مقدمه ای!
محمد: خب بفرما اقا صدرا ببینم چه اتفاقی باعث شده تا اینجا بیای و بدون مقدمه شروع کنی
من: اقا محمد
میشه بگی چرا بهم نگفتی از داوود چند روز خبر نداری
یا اصن نمیدونی کجاس
نگفتی چرا گوشیش خاموشه
نگفتی......
و گفتی چون کار داره جواب نداده
خاموش!
چرا بهم نگفتی داداش🥺
محمد: با حرفای صدرا تعجب کردم ینی کی بهش گفته!
اخرای حرفاش دیگه بغضش گرفته بود
دستم رو، روی دستاش گذاشتم و لب زدم اروم باش
من: چطور خوب باشم
وقتی برادر زادم معلوم نیست کجاس
وقتی برادرم بهم دروغ میگه
محمد:صدرا داداش اروم باش
ببین نگفتم چون تو هم مثه من نگران میشدی
من: نگران میشدم بهتر از این بود که اصن ندونم چه اتفاقی افتاده
محمد: باشه
حق با تو!!
الان که فهمیدی
فقط بهم بگو چطور متوجه شدی تا بعد هم من یه چیزی بهت بگم
من: نفسی کشیدم و لب زدم:
خب ببین من وقتی با تو حرف زدم شک که چی بگم مطمئن بودم ی اتفاقی افتاده بخاطر همین بد ناهار با محیا راه افتادیم سمت خونتون و......
(ادامه ی ماجرا)
محمد: پس عطیه گفته!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: یه پارت طولانی به جای دوتا☺️😉
گاندویی ها
#Part_۸۱
#محمد
پس عطیه گفته!
خب صدرا ببین یه چیزی بهت میگم ولی فیلا به کسی نگو!
صدرا: خب بگو
من: نفسی کشیدم و لب زدم
ببین صدرا الان ما تونستیم یه ردی از داوود پیدا کنیم ولی فیلا نباید دست به کار بشیم
چون امکان اینکه جاشون رو عوض کنن هست
و فیلا نباید دست به کار شد تا چند روز یا حداقل فردا پس فردا
صدرا: وقتی محمد گف داوود رو پیدا کردیم خیلی خوش شدم
ولی وقتی گف نباید دست به کار بشن ترسیده رو بهش لب زدم
خب محمد اگه اتفاقی براش بیوفته چی
اگه تو همین دو سه روز که میگی چیزی بشه چی؟؟
محمد اگه،اگه خدایی نکرده تو همین دو روز که میگی بلایی سرشون بیارن چی؟؟
محمد!!
من:نترس صدرا اتفاقی نمی افته
خیالت راحت
صدرا: ینی چی محمد چطور می تونی انقدر راحت بگی چیزیشون نمیشه
چطور!!
اصن از کجا می دونی اتفاقی نمی افته
اگه خدا.....
من: دیگه از دست صدرا عصبی شده بودم.......
و با صدای بلندی داد زدم: صدراااااا
بسه دیگه!
مطمئن باش چیزیش نمیشه اگه خدایی نکرده اتفاقی بیوفته اولین نفر که نابود میشه منم!!
صدرا: داداش خب نگرانم🥺
من: نگران نباش!
خوبه حالش
صدرا: بغضم و لبخندم قاطی شدع بود که محمد اروم دستش رو، روی دستم گذاشت..........
#رسول
خب چطور بگم
من حدس زدم که بابا محمدت همون اقا محمده خودمونه!
داوود: با گفتن این جمله کلا رنگ از صورتم پرید
ترسیده بودم حسابی ینی فهمیده؟
من: وقتی حرفم رو زدم داوود رنگ از روش پرید و مشخص بود که کاملا ترسیده
لب زدم خب حالا بگو چرا نگفتی بهمون؟؟؟؟
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: صدرا.... 🥺
پ ن: داد زد سرش💔
پ ن: بنظرتون داوود می تونه بپیچونه😂
گاندویی ها
#part_۸۲
#داوود
نمیدونستم چی بگم!
نفسی کشیدم و لب زدم خب اقا رسول مگه هر کسی اسم پدرش محمده اقا محمد خودمونه!
اگه این طور بود که الان اقا محمد چندتا بچه داشت!
رسول: خب نه هر کسی که اسم باباش محمده که اقا محمد خودمون نیست
من: پس چرا خودت الان داری میگی!!
رسول: خب بزار توضیح بدم برات
ببین تو قبل از اون خوابتم بازم چند باری تو خواب اسم بابا محمد رو صدا میزدی!!
و اون بارم بازم صدا زدی
داوود درسته هر کی اسم باباش محمده پسر اقا محمد خودمون نیست
ولی تو میگفتی اگه بابا محمد بفهمه چی
می گفتی نباید بفهمه
داوود جان بهم بگو من نمی خوام باباتو بگیرم😂
بهم بگو
من: دیگه نمی دونستم چی بگم
گاندویی ها
#part_۸۲
#داوود
نمیدونستم چی بگم!
نفسی کشیدم و لب زدم خب اقا رسول مگه هر کسی اسم پدرش محمده اقا محمد خودمونه!
اگه این طور بود که الان اقا محمد چندتا بچه داشت!
رسول: خب نه هر کسی که اسم باباش محمده که اقا محمد خودمون نیست
من: پس چرا خودت الان داری میگی!!
رسول: خب بزار توضیح بدم برات
ببین تو قبل از اون خوابتم بازم چند باری تو خواب اسم بابا محمد رو صدا میزدی!!
و اون بارم بازم صدا زدی
داوود درسته هر کی اسم باباش محمده پسر اقا محمد خودمون نیست
ولی تو میگفتی اگه بابا محمد بفهمه چی
می گفتی نباید بفهمه
داوود جان بهم بگو من نمی خوام باباتو بگیرم😂
بهم بگو
من: دیگه نمی دونستم چی بگم
نفسی کشیدم و لب زدم
خب الان که چی ینی هر کی از باباش می ترسه این حرفارو تو خواب میزنه ینی پسر اقا محمده؟؟؟
نه دیگه برادر من نه
رسول: می خواستم حرفی بزنم که در با وحشت باز شد و اون مردا وارد اتاق شدن
رو به داوود لب زدم من بعدا از زیر زبونت میکشم بیرون😜
من: باشه حالا😐
رسولللللل
رسول: می خواستم بگم جانم که....
ای. این اینجا چیکار می کرد
اصن......
اینو میدونستیم که این چند نفر به دستور این مارو گرفتن ولی این خودش چرا اومده اینجا
#احمد
بچها زنگ زده بودن و بهم گفتن که این دو نفر زبون ادم سرشون نمیشه و هر کاری می کنیم چیزی نمیگن
تصمیم گرفتم خودم برم و از شون بپرسم شاید که نه حتما می تونم یه کاری بکنم
و بفهمم چرا افتاده بودن دنبالم
سوار ماشین شدم و راه افتادم
........................
درو برام باز کردن و از ماشین پیاده شدم....
کجان این دوتا؟؟
ناشناس: اقا تو اون سوله
من: با یکی از بچها با من بیاید
به سمت اون سوله حرکت کردیم....
درو باز کردن....
بهشون اشاره کردم
اول شما برید و بد من میام......
از دیدن اون دو نفر تعجبی نکردن ولی از دیدن من....
خیلی تعجب کرده بودن
لب زدم: فک نمی کردین منو اینجا ببینید؟؟
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: رسول باهوشه🥲😜
پ ن: احمد.....
گاندویی ها
#part_۸۳
#رسول
احمد بود!
از دیدنش تعجب کردیم ولی فکرشو می کردیم که بخواد بیاد اینجا بد از این جمله (فک نمی کردین منو اینجا ببینید)
نگاهی به داوود کردم و لب زدم چرا اتفاقا فکرشم می کردیم ببینیمت
بالاخره هر چی نباشه رئیس شون تویی دیگه
ناشناس:بگو شما دهنت عادت کنه😡
داوود: ما به امثال هایی مثه تو این نمیگیم شما 😂😜
عه عه چرا میگیم البته تو رویاهاتون
ناشناس: می خواستم به سمتشون برم که اقا احمد مچ دستم رو گرفت
احمد: حرصم گرفته بود
تا حالا هیچ کَس با من این جوری حرف نزده بود
یکی از بچها خواست بره سمتش که مچ دستش رو گرفتم
لب زدم میبینم که زبون باز کردین
پس حالا که زبون دارین بگین ببینم چرا دنبال من راه افتاده بودید و کی بهتون گفته
من: تو خواب ببینی بهت بگم
احمد: میفهمم بالاخره
داوود: پس منتظر بمون تا بهت بگیم
ببین اقا ما به تو که هیچ رئیس خودتم بیاری ما بهتون هیچی نمیگیم
احمد: من که حرصم گرفته بود و می خواستم از خجالتشون در بیام
رو به اون دو نفر لب زدم به چند از بچها بگین بیان
اینا زبون خوش سرشون نمیشه
ناشناس: منتظورتون اینه که شکنجشون بدیم؟
احمد: اره
برو بگو بیان دیگه
ناشناس: چشم
#محمد
دستم رو،روی دست صدرا گزاشتم و لب زدم
نگران نباش بهت قول میدم پیداشون کنیم
و داوود هم سالمه سالمه
صدرا: باش داداش
من: خب اگه کاری نداری دیگه برو که منم باید برم
صدرا: نمیای خونه داداش
من: نمی تونم داداش
فیلا باید بمونم اینجا
احتمالا شب بیام
صدرا: باش
من: فقط صدرا به عطیه اینا چیزی نمیگی هاا
صدرا: چشم داداش
خدافظ
من: خدافظ داداش
شب بمونیداا
صدرا: ن...
من: نه نداریم
شب احتمالا بخوام بگم به عطیه اینا تو هم باید باشی
صدرا:اوممم
چشم داداش
خدافظ فیلا
من: خدافظ
از ماشین پیاده شدم....
صدرا که رف به سمت سایت حرکت کردم
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن:شکنجه🥺😈
پ ن: به عطیه اینا نگیا
پ ن: شب احتمالا بره خونه
هدایت شده از hastii
گاندویی ها
#part_۸۴
#محمد
صدرا که رف به سمت سایت حرکت کردم
وارد سایت شدم.....
به طرف اتاقم رفتم و درو باز کردم....
روی صندلی نشستم به صدرا می گفتم اتفاقی نمی افته ولی من خودم بیشتر از همه استرس داشتم هم داوود هم رسول
اصن اگه بلایی سر رسول بیاد چیکار کنم به خانوادش چی بگم؟؟
بگم فرستادمش که بره اون ورو مراقب سوژه باشه؟؟
اصن من چرا اونا رو فرستادم چرا خودم نرفتم.....
#رسول
نمیدونم چرا ولی بد این حرف داوود احمد رف سمت اون مرده و چیزی بهش گف و رف بیرون از نگاهاشم حالم بهم می خورد
بد چند دیقه اون مرد و چند نفر پشت سرش وارد اتاق شدن...... اون چند نفر رو تا حالا ندیده بودم و این اولین بار بود
هیکل درشت که چی بگم مثه غول بودن😂
و یه چیزی توی دشتشون بود که نفهمیدم چی بود
احمد جلو اومد و رو به من و داوود لب زد زبون خوش که سرتون نمیشه باید جور دیگه به زبون بیارمتون.....
ولی یه بار دیگه با زبون خوش ازتون میپرسم که بهم بگید اگه بگید که هیچ اتفاقی نمی افته
و ما ازتون محافظت می کنیم ولی اگه نگید بلایی سرتون میارم که مرغ های اسمون به حالتون گریه کنن
حالا هم انتخاب با خودتون زبون خوش یا؟؟؟
داوود: این احمد خیلی رو مخم بود بد حرفاش عصبی شدم خواستم حرفی بزنم که رسول این دفعه لب زد
من: ببین اقای مثلا بزرگ
ما کشورمون رو به امثالی مثه تو نمی فروشیم!
ما حاضریم جونمون رو بدیم ولی حتی یه کلمه هم حرف نزنیم!!
احمد: باشه خودتون خواستید!
بچها شروع کنین
اینو گفتم و روی صندلی کنار اتاق نشستم
داوود: بد از این حرف احمد اون دو نفر به سمتمون اومدند
یکشون به سمت من و اون یکی به سمت رسول رف.....
جوری از روی زمین بلند کرد که گفتم کمرم رگ به رگ شد.....
و بد هم به اون گوشه ی اتاق پرتم کرد و به سمتم اومد....
نگاهی به رسول کردم اونم اون گوشه بود.....
همین جور داشتم نگاش می کردم و نگام می کرد که با اولین ضربه نفسم رف....
من: بد از این حرفم احمد روی صندلی نشست و اون دو نفر به سمتون اومدن....
یکشون به سمت من و دیگری به سمت داوود رف
از روی زمین بلندمون کردن و به گوشه ای از اتاق پرتمون کردن....
من به داوود و داوود هم به من خیره شده بود که با برخورد چوب توی کمرم نفسم رف...
تازه فهمیدم که چوب تو دستشون بوده....
...........................
نمیدونم چقدر بود که میزدنمون
ولی نامردا خیلی بد میزدن فقط لبم رو با دندونام گاز گرفته بودم که صدایی ازم در نیاد.......
نگاهی به داوود کردم که اصن......
اون از من بدتر بود......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: حرفای محمد:)))
پ ن: شکنجه😂😈
پ ن: تازه اولشه 😈
گاندویی ها
#part_۸۵
#داوود
میزدن خیلی بد میزدن
نگاهی به رسول کردم.....
اونم دقیقا معلوم بود داره چه دردی میکشه ولی نمیزاره صدایی از خودش در بیاد
نمیدونم چقدر گذشت که داشتن میزدنمون ولی مثه اینکه خودشون دیگه خسته شده بودند
کنار رفتن ولی من دیگه جونی برام نمونده بود......
دوباره به سمتون اومدن....
اول هردوشون به سمت رسول رفتن و بلندش کردن
و کشون کشون به سمتی از اتاق بردنش و به صندلی بستنش....
و بد هم به سمت من اومدن...
ولی منو به سمت صندلی کنار رسول نبردن!!
#صدرا
به سمت خونه ی محمد رفتم....
من هنوزم نمی تمی تونم باور کنم محمد همونی که اینقدر به داوود وابسته بود اون حرفا رو زد
مطمئنم تو دلش غوغاس
مطمئنم حالش بده!
حتی بد از من.. ـ.
با رسیدنم به خونه از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم....
بد چند دیقه در باز شد و منم وارد خونه شدم......
...................
وارد خونه شدم نه زن داداش نه محیا نبودن!!
لب زدم کسی خونه نیست!؟
محیا: اینجاییم صدرا
من: صدای محیا از تو اشپز خونه میومد
به سمت اشپز خونه پا برداشم که صدای جیغ محیا بلند شد
محیا: جیغغغغغغغغغغغ
من: به سمت اشپز خونه قدم برداشتم که با چیزی که دیدم شوکه شدم
یا خدایی گفتم و لب زدم....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: داوود رو کجا بردن؟؟
پ ن: بنظرتون محیا چرا جیغ کشید؟؟